داستان كوتاه discussion

48 views
داستان كوتاه > اين يك داستان واقعي است!

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mobina (new)

Mobina | 9 comments انگشت هايم را روي شقيقه هايم ميگذارم و سخت ميمالم...
سر درد عجيبم با هيچ مالشي خفه نميشود! ولي بر حسب عادت؛ آرنج هايم را روي ميز ميگذارم و به ذهن شلوغم اندكي فضاي باز ميدهم...
ميگذارم به «سردرد» مشغول باشد.به نشيمنگاهم كه حسابي درد گرفته و به گردنم كه كمي خشك شده.
ميخواهم نفسي عميق بكشم و مقدار بيشتري از هواي گرفته و بودار اتاق را در ريه هايم فرو كنم كه صداي زنگ تلفن روانم را خراش ميدهد.دو روزي نيست دم خورِ اين تلفنم...ولي انگار سالها صداي ازاردهنده اش را در گوش دارم و وقتي زنگ ميخورد حساس ميشوم!
منتظرش بودم! گويا استراحتم زياد شد...شايد هم در خود غرق بودم و صداي تلفن را نشنيده ام! بعيد است دقيقه اي بگذرد و اين ماسماسك زنگ نخورد.
حقوق...
واژه ي تهي و بي مصرفي است ؛ در مقابل زجري كه روي اين صندلي ميكشم و تلفني كه از بس برداشته و «الو» گفته ام، چرب شده ! ولي به هرحال...
اينجايم و مسئول جواب دادن به «مشكلات مردمي »
خيره به تلفن كه صداي زنگ گوشخراشش سر به فلك كشيده و انگار ناله ي گير كرده در گلوي شخصي كه زنگ زده را ابراز ميكند؛ پوف بلندي ميگويم و دستم را دراز ميكنم.انگشت هايم دور گوشي ميپيچند و با كمي حركت كوتاه ، صداي تلفن قطع ميشود و سكوت...
چشم هايم را ميبندم و تصور ميكنم بغض مادري را ...شايد هم دادِ كارگري ...و كلمات قلبمه سلمبه و پيشنهاد ها و انتقاد هاي تحصيل كرده اي ناشناس...
اما فرق دارد اينبار
صداي گرفته و خش دارم كه « الو ؟ بفرماييد؟ » ميگويد ؛ چيزي فراسوي انتظار به گوش ميرسد...
تك سرفه اي كوتاه و باز گلوي گرفته اش ، توجهم را جلب ميكند و اخم بر ابرو مي آورم...
محزون و مهربان نجوا ميكند : الو آقا؟ سلام...
درگير صداي خسته ي مردانه اش هستم.روزي صد بار صدا ها در گوشم ميپيچد و فراموش ميكنم ...ولي جنس اين صدا ؛ عجيب است...
«سلام»اش را تكرار ميكند و به خودم مي آيم.به سرعت چشم باز ميكنم و ميگويم: سلام! بفرماييد...؟
ـ [حس ميكنم لبخند ميز‍ند]عه...آقا سلام ! من...من حرف نميزنم دخترمو گوش كنين...
انگار بيشتر از من هول كرده است! شايد ميخواست بگويد « به دخترم گوش كنيد» يا« حرف دخترم را گوش كنيد» ! به هرحال سوالي برايم پيش اورد كه چرا از اول گوشي را دست دخترش نداده؟ كنجكاو و اخمو پاسخ دادم:
ـ بفرماييد...
اين«بفرماييد» چند مدت است كه بندِ زبانم شده ! باور كرده ام كه متصدي شنيدن فرمايشاتم...فرمايشات بي سود و ارزش...
صداي خش خش مختصري مي آيد و بعد ، نداي خجولانه اي كه مرا مخاطب قرار داده:
ـ‌ الـو؟
كودكانه است و ظريف.ياد شيرين مي افتم و لبخند ميزنم.بعد از ساعت ها جديت ؛ لبخند ميزنم!
مطمئن نيست كه ميشنوم و باز پرسشگرانه ميگويد:
ـ‌ الووو؟
پلك ميزنم و كلمات از زبانم سر ميخورند:
ـ بله ...بفرماييد!
باز همان كلمات ... «جانم» تا نوك زبانم آمد ولي اين « بفرماييد» سرد ، ريشه ي سخت در وجودم دارد!
كمي مكث ميكند و پچ پچ كوتاهي از پشت گوشي ميشنوم.انگار تشويقش ميكنند كه حرف بزند.منتظرم تا كلمه اي بگويد كه صداي تلفن ديگري در كنار دستم بلند ميشود.سر ميچرخانم به طرف صندلي خالي همكارم كه براي هواخوري رفته.تلفن داد ميزند.دخترك سكوت كرده و من..
منتظرم!
چند لحظه بعد صداي بوق پشت خطي تلفن خودم هم به صدا در مي آيد و همراه آواز گوش خراش و ممتد تلفن كنار دستم چنگ به اعصابم ميزند.دوست ندارم دختر را وادار به حرف زدن كنم...شرمش مرا ياد شرم شيرين مي اندازد وقتي غريبه اي سلامش ميدهد و او خجولانه پشت پاهايم پنهان ميشود.ناگهان دختر نفس گرفت و به حرف آمد:
ـ آقا...من عروسك ميخوام...
ماتم برد.صداي تلفن و بوق هاي توي گوشم محو شدند و فقط ، لرزش كلمه ي «عروسك» كه از زبان دخترك خارج شد وجودم را گرفت.دماغش را بالا كشيد و بعد ادامه داد:
ـ 5 سال چقدره آقا؟ بابام 5 ساله ميخواد عروسك بخره ...
سكوت كرد.شايد هم نفسي گرفت تا اشكش را پاك كند و بعد با بغضي خفه گفت:
ـ من عروسك ميخوام...يه دونه فقط....
طاقت نياورد و هق زد.
صداي جيغ تلفن قطع شد و بوق پشت خطي هم اتمام يافت.سكوت اتاق سهمگين بود و خلاء وجودم را پر كرده بود.
دستانم خشك شده بودند و نميتوانستم گوشي را حركت دهم.پايين بياورم و سر جايش بگذارم و آب دهني قورت دهم!
صداي خش خشي مختصر شنيده شد و بعد؛
هق هق پدر كه ناليد:
ـ ندارم آقا...به امام زمان پول يه عروسك ندارم...
لب هاي خشكم تكان خوردند.خواستم كلمه اي به زبان بياورم كه انگار ناخواسته تماس را قطع كردند و بوقي صاف و رسا گوشم را پر كرد.آب دهانم را قورت دادم و پلك زدم. دستم از كنار گوشم سر خورد و گوشي را روي تلفن انداخت.تكيه دادم و صداي جير جير صندلي اداري ام بلند شد و خيره به برگ هاي گلدان اپارتماني و گلِ زرد چهره ي درونش كه دست نياز به درگاه اسمان خاكستري بلند كرده ، نفس كشيدم...
همكارم به اتاق امد.
دست هاي خيسش را با پشت شلوار خشك كرد و نم آخر را به موهايش بخشيد...
با لبخند ژكوند پرسيد: چه خبر...؟
نشست و همزمان صداي هر دو تلفن بلند شد...
و من همچنان ؛
خيره به برگ گل بودم...


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments اول از اسم داستان شروع می کنیم
اسمش قشنگ نیست اصلا و ابدا هنرمندانه نیست

و در مورد متن باید بگم عجولانه نوشته شده
سردرد عجیبم با هیچ مالشی خفه نمی شود
چرا سردرد باید عجیب باشه و چرا باید با مالش خفه بشه؟
و در جمله بعدی کلمه ی برحسب عادت اینو می رسونه که قهرمان داستان سردرد مزمن داره که نباید عجیب باشه

اینکه کسی دو روز باشه که درگیر چنین شغلیه و تا این حد فرسایش پیدا کرده باشه واقعا عجیبه

لحن داستان کاملا زنونه س و من وقتی مراجع خطاب کرد آقا خیلی تعجب کردم

جایی که بچه عروسک می خواست روی عواطف زنانه م موهای بدنم سیخ شد و بغضم گرفت اما مطمئن نیستم که یه خواننده ی آقا هم چنین حسی داشته باشه
این بچه می دونه 5 سال چقدره ومطمئنا برای طولانی شدن این روند زنگ زدن

علت سکوت بچه معلوم نیس

شیرین معلوم نیست کیه

پدر در ابتدای تماس بنظر خوشحال میرسه ولی بعد هق هق میکنه
درواقع امکان خیلی کمی تصور می شه که یه پدر 5 سال نتونه عروسکی بخره و بعد تماس بگیره و در بخش مشکلات مردمی اینو عنوان کنه

درواقع اگه این تماس از سمت یه کودک و بدون اطلاع والدین انجام شه و اون هم با ادبیات کودکانه تری بیان بشه قابل تصور تره تا تماسی از طرف یه پدر و صحبت کردن یه کودک

نکات مثبت خیلی داره
ولی من الان یه منتقد بی ادب بی نزاکت نادونم که از شانس بد تو فقط بعضی روزای سال تا این حد بی مبالات می شه و تمام نقدش پر می شه از نکات منفی

دوس دارم که می نویسی
دوس دارم که بخونمت
بنویس لطفا

هان یه نکته ی مثبت نوشته ت موضوعت بود

موضوعت تکراری نبود
:)


message 3: by Mobina (new)

Mobina | 9 comments banafshe wrote: "اول از اسم داستان شروع می کنیم
اسمش قشنگ نیست اصلا و ابدا هنرمندانه نیست

و در مورد متن باید بگم عجولانه نوشته شده
سردرد عجیبم با هیچ مالشی خفه نمی شود
چرا سردرد باید عجیب باشه و چرا باید با مالش خ..."





...عاشق اين همه توجهي ام كه به متنم شد!
رو تك تكش دقيق شدم و منصفانه بگم؛ راس ميگي!!!!
منتقد هرچقد صريح تر بگه ؛ نقد شونده سريع تر اصلاح ميشه!
خوبيه نقدت اينه كه تو ذوقم نميزنه...
ذوق زده ام ميكنه !‌:)
خوشحالم كه حداقل يه نكته ي مثبت كوچولو هم بود...
سعي ميكنم بنويسم...بهتر و كامل تر و درست تر....تو انتخاب اسم هم هميشه ي خدا مشكل داشتم....چون اين داستان همين سه روز پيش به وقوع پيوست و ديالوگ هم ها 99 درصد همونا بود گفتم اسمشو اين بذارم....وگرنه هنرمندانه تر انتخاب ميشد!
در كل يه دنيا ممنان بابت اين همه دقت و توجه و نقد زيبات بنفشه ي عزيز :)


message 4: by پری (new)

پری | 100 comments سلام مبینای عزیز منم قبل از اینکه بخونم حتی اسم نویسنده چیه اما حس کردم از زبان یک خانمه نه آقا
موضوی جالب و غم انگیز بود اماخپیلی ساده نوشته شده بود
مثلا میشد به جای جملاتی که صرف توصیف حالت های درونی خودتون
مثل سردرد یا مثل کل پاراگراف آخر که در مورد احساس بهت و ناراحتی خودتون نوشید، بیشتر اگر به تصویر سازی یا توصیح بیشتر از حس اون پدر و دختر می نوشتید بهتر هم میشد
منظر نوشته های بعدی هستیم:)


back to top