داستان كوتاه discussion

84 views
داستان كوتاه > شاليزار

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments سال ها بود در آن جاده قدم نزده بود.زن آرام و بي صدا قدم در جاده گذاشت. جاده اي گِلي كه دو طرفش از شاليزارهاي طلايي پر شده بود.قدم زنان در جاده مي رفت و كودكي اش را به ياد مي آورد. آواز زيباي زن روستايي و نگاه مهربان و خسته ي پيرمرد روستا را.
آن جاده با آن همه زيبايي برايش بينهايت بود. بوي شاليِِ ِ تازه رسيده چنان مستش كرده بود كه حاضر نبود اين بوي خوش را با خوشبو ترين و معروف ترين عطرهاي دنيا عوض كند. آن شاليزارهاي طلايي او را به ياد گندم زار هاي وسيعي مي انداخت كه در آمريكا داشت، اما هميشه اين خوشه هاي طلايي شالي برايش عزيز بود و دلچسب، خوشه هايي كه خود را از آنها مي دانست و متعلق به آنها.
او مي رفت، به اطرافش نگاه مي كرد و گذشته و كودكي اش را از آن شاليزار ها طلب مي كرد.
به روي يكي از سكوهاي كنار دشت شالي نشست. دستش را در ميان خوشه هاي تازه رسيده فرو كرد و آنها را تكان داد تا بوي برنج بيشتر به اطراف پراكنده شود. به شالي ها خيره شد و با آنها كودكي اش را به ياد آورد، آن هنگام كه تنها 7 سال داشت، دست در دست مادربزرگش از همين جاده مي گذشت تا صبحانه را براي پيرمردي كه مشغول نشا بود ببرد، پيرمردي كه پدر بزرگش مي خواند.
پيرمرد خم مي شد و دانه دانه نشاهاي سبز و كوچك برنج را درون گل و لاي دشت فرو مي كرد تا روزي آن نشاها رشد كنند، پربار شوند، دانه دهند و عطر برنج همه جا بپيچد.
و همراه و همدل با او مادربزرگش مي خواند:
بِراره بِلاره نِشا بِنِشا/تَنك و اَمِسو وِشا بِنِشا
تنك و امسو اِسپه صَدِري/ الهي خرج باوه خرج ِ عروسي
و اكنون چه خوب به ياد مي آورد آهنگ زيباي صداي مادربزرگ را.
دوباره به شالي ها نگاه كرد و به ياد آن نشاهاي برنج افتاد كه چگونه رشد مي كردند، بزرگ مي شدند و صدها دانه بر روي هر خوشه مي روييد و چه زيبا بود زماني كه كل دشت برنج سبز مي شد و با گذشت زمان ، با گرماي خورشيد و نوازشش بر روي خوشه ها ،نرم نرمك سبز رنگ مي باخت و طلايي مي شد همسان خورشيد.
و او چه خوب به ياد داشت زمان درو را. مادر بزرگش كَسوهاي برنج را جمع مي كرد و همراه با آن زير لب مي خواند:
سر چهار راه نشينُم چهار خيابون/احوال پرسي كنم با چاربيدارون
كدوم چابيداره بِرار بييرِم/ دم به دم خَوِرِ شه يار بَييرم
و او با اينكه كودك بود غم مادربزرگ را خوب مي فهميد. او مي دانست كه يار مادربزرگ پسرش بود يعني پدر او. پدري كه مدت ها بود به دست روس ها گرفتار شده بود و هيچكس از او خبري نداشت.
به ناگاه به خود آمد، از جايش بلند شد و دوباره شروع به قدم زدن در جاده كرد، اين جاده گذشته را به يادش مي آورد ،گذشته اي گاه تلخ و گاه شيرين.
قدم زنان به باغي رسيد كه زماني متعلق به پدربزرگش بود، باغي با يك درخت بزرگ گردو در ابتداي آن. اكنون نياكانش نبودند اما هنوز آن درخت گردو محكم و استوار پا برجا بود و به او مي گفت كه در اين سال ها چه ها ديده است.
دستش را بلند كرد تا گردويي بچيند اما خوب مي دانست كه گردو نارس است، اكنون اواسط تابستان بود و زمان دروي برنج پس گردو ها هنوز براي رسيدن وقت داشتند ، با اين حال گردويي چيد، پوسته سبزي كه بر روي پوسته ي چوبي بود را با ناخن هايش شكافت، انگشتانش سياه شده بودند، با ديدن آنها به ياد دستان سياه و پينه بسته ي مادربزرگش افتاد زماني كه پوسته ي سبز گردوهاي رسيده را جدا مي كرد تا آنها را براي فروش آماده كند و گاه مهربانانه چند گردو مي شكست و به او مي داد تا بخورد.
مدتي ايستاد و بي صدا به اطراف نگاه كرد وسپس از راه آمده باز گشت، دوباره به جاده ي شالي قدم گذاشت و آرام آرام از كنارشاليزارهاي طلايي عبور كرد .در راه مردي را ديد با كلاهي حصيري و كهنه بر سر ، داسي بر دوش و با پاچه هاي بالا زده. مرد سلامي كوتاه به او كرد و در حالي كه زير لب مي خواند نماشون ِ صحرا...، بي توجه به او گذشت، اما براي او آن مرد آشنا بود، مرد همسايه كه براي درو مي رفت، مردي كه زماني پسركي بود كوچك وهمبازي دوران كودكي اش و اكنون چه تفاوتي عظيم بود بين او و آن مرد. او يك مالك بزرگ در يكي از كشورهاي صنعتي غرب بود و اين مرد كشاورزي ساده در يكي از روستاهاي وطنش اما روح عظيم مرد كجا و روح خسته و شكننده ي او كجا. چقدر دلش مي خواست به جاي او باشد، با شادي و آرامش او .
با اين افكار به خانه رسيد. خانه اي كه سال ها هيچكس درآن قدم نگذاشته بود. قفل در زنگ زده بود و او نمي دانست كه كليد در را باز مي كند يا نه. كليد را در قفل گذاشت و چرخاند، در با تق تقي باز شد و او وارد خانه شد. چقدر ديدن خانه ي محبوبش به اين شكل برايش ناگوار بود. خانه اي كه پدر بزرگش با وجود بيسوادي خود طراحي كرده و ساخته بود. خانه اي كه در آن بزرگ شده بود.
اكنون آن درخت هاي تاك كه سراسر ديوار را مي پوشاندند همه خشك شده بودند و ديگر در اين موقع از سال باري نمي دادند. انگور شيريني كه او بسيار دوست مي داشت.
قدم به درون حياط گذاشت، قبل از ورود به خانه به حياط پشتي رفت، جايي كه سقفي از برگ ها و شاخه هاي انگور حياط را مي پوشاندند و او چقدر آن سقف گياهي را دوست مي داشت، حياطي كه در آن مادربزرگ كِرك ها و سيكاهايش را بزرگ مي كرد و او هر روز صبح برايشان دانه هاي دِنيم مي ريخت. ولي همه آنها با مرگ پيرمرد و پيرزن خانه به خاطرات پيوسته بودند.
به درون خانه رفت، هميشه طراحي خانه را ستايش مي كرد، خانه اي دوبلكس كه اتاق هاي پذيرايي در طبقه ي اول و اتاق هاي خواب در طبقه دوم قرار داشتند.
همه جاي خانه پر بود از گرد و خاك و تار عنكبوت. سال ها بود كه هيچ دستي براي تميز كردن وسايل و ديوارها تلاش نكرده بود. بي اختيار به طبقه دوم خانه رفت به اولين اتاقي كه بعد از پله ها قرار داشت، اتاقي كه بسيار دوستش مي داشت و منظره اي كه از پنجره ها ديده مي شد. پنجره ها را باز كرد، به روي تلي از گرد و خاك ديواره ي پنجره نشست و به بيرون خيره شد. به باغ و شاليزاري كه دور خانه را فرا گرفته بود و منظره ي زيبايي داشت. چشمش به درخت خرما و درخت پرتغالي افتاد كه درون حياط كنار ديوار بودند درست روبروي ديد او.
در اين سال ها چقدر رشد كرده بودند و اكنون مانع مي شدند تا شاليزار پشت ديوار درست ديده شود.
و باز هم در آن موقعيت به گذشته ها پناه برد، به هجوم خاطرات كه مي آمدند ، به ياد مناظري افتاد كه همانند قطعات عكس در ذهنش ثبت شده بودند، مناظري كه در روزهاي مختلف سال بر روي همين پنجره مي نشست و در ذهنش ضبط مي كرد.
از شاليزاري سراسر سبز از نشا در بهار و درختان آلوچه كه لباس ِ عروسي از شكوفه مي پوشيدند تا شاليزاري طلايي و درختاني سبز در تابستان و آنگاه پاييز كه چه زيبا اردك ها درون آب و گل و لاي دشت بازي مي كردند و درختان اشك ريزان برگ هاي خود را به دست باد مي سپردندو در آخر زمستان كه شاليزار استراحت مي كرد تا باز خود را براي بهاري تازه آماده كند و درختاني كه به خواب زمستاني مي رفتند.
همه ي اين مناظر به مانند تصاوير ضبط شده از جلوي چشمانش عبور مي كردند و به او مي گفتند كه زمان چه زود مي گذرد و انسان چه زود پير مي شود.
به ياد آورد شعري را كه پدر بزرگ در زمان پيري مي خواند، زماني كه ديگر توان حركت نداشت :
اونوقت مِن بيمه سِله جينِكا / بِنه ر ِ شاخ زومه گرد شيه هوا
اِسا كه بَيِمه پيرِ وِرزا / مِره تنه زَنه پِسه جينكا .
و چه زود همه ي آنها به خاطرات پيوسته بودند...
ساعت ها درون خانه به قدم زدن پرداخت و با خاطراتش روبرو شد. مدت ها بود كه چنين حس خوبي نداشت ، حس آرامش .
وقتي كه پزشكش به او گفت كه زمان زيادي برايش باقي نمانده ، شايد تنها چند سال، تصميم گرفت كه به كشورش و به آن خانه كه بسيار محبوبش مي داشت بازگردد و اكنون آنجا بود و در تمام اين مدت اين آرامش برايش بي نظير بود.
در همان روز و همان ساعت اوليه ورودش به خانه تصميمش را گرفت، ديگر نمي خواست به آمريكا برگردد ، او اين خانه و آرامشش را مي خواست.
چند روز بعد پسرش- كه اكنون صاحب همه اموالش بود- به نشانه اعتراض با او تماس گرفت و از او خواست تا برگردد چرا كه ديگر آمريكا وطن او بود و همه خانواده اش در آن كشور به سر ميبردند اما او نميخواست بازگردد، مي خواست بماند، مي خواست دوباره آن خانه را زنده كند، همه جا را تميز كند و دوباره درخت هاي تاك را در سراسر خانه بروياند. او مي خواست با اين خانه و اين درختان زندگي كند و با اين شاليزار عمر بگذراند و در نهايت در همين خاك بميرد و با همين خاك تجزيه شود.
او مي خواست بماند ، چراكه تازه فهميده بود كه چه گنجي را از دست داده است و اكنون آمده بود تا دوباره آن گنج را هر چقدر هم كم باشد بدست بياورد.

سوشيانت



message 2: by مهدیه (last edited Sep 05, 2009 06:18AM) (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments خسته نباشی دوست عزیز...


توصیف های زیبایی کرده بودی و توضیحات خوبی هم داشت. لااقل برای من که آشنایی نداشتم با شالیزار و... جالب بود.

قسمتی که زن با همبازی ی دوران کودکی اش مواجه می شود چطور از ظاهر مرد" روح عظیم" او را می شناسد؟ و بعد با خودش مقایسه می کند؟
و مساله ی بعدی این که با گذشت این همه سال که گفته شده ، مزرعه چطور سر و سامان گرفته بود و اگر به هر دلیل و به دست هر کسی که ممکن است سر و سامان گرفته بود پس زن در آخر تصمیم می گیرد فقط خانه را رو به راه کند؟...

مرسی


message 3: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments سلام دوست عزیز

زیبا بود و دل انگیز فقط توصیفاتش خیلی طولانی و کش دار بود حس دوری از وطن و بازگشت به اون حس قشنگیه ولی فک می کنم بیش از اندازه وارد جزئیات شدی ..

هرچند باشد تا دوستان اهل فن نظر دهند...



message 4: by [deleted user] (new)

به نظرم:1- بعضی جمله ها باید پس و پیش شوند و باهم تلفیق شوند نیازی به ااستفاده از این همه حمله کوتاه و فعل نیست چون خواننده همین که شروع به ایجاد تصویری در ذهن خود میکند جمله قطع میشود و بعض جاها اصلا جملات اضافی هستند مثل: .2- بعضی جاها شبیه انشای بچه ها میشود مثال:"تا روزي آن نشاها رشد كنند، پربار شوند، دانه دهند" و یااكنون چهدر نهايت در همين خاك بميرد و با همين خاك تجزيه شود 3_ بعض جملات تعجب اورند مثل:"تفاوتي عظيم بود بين او و آن مرد. او يك مالك بزرگ در يكي از كشورهاي صنعتي غرب بود و اين مرد كشاورزي ساده در يكي از روستاهاي وطنش اما روح عظيم مرد كجا و روح خسته و شكننده ي او كجا" یعنی با یک دیدار کوتاه چطور به روح عظیم !!طرف پی برده؟4_ زمان بعضی افعال متناسب با واقعه نیست مثل:با اين حال گردويي چيد، پوسته سبزي كه بر روي پوسته ي چوبي بود را با ناخن هايش شكافت، انگشتانش سياه شده بودند، به فعل چید و سیاه شده بود ، دقت فرمایید.5_ بعضی جمله ول شده اند:"اكنون آن درخت هاي تاك كه سراسر ديوار را مي پوشاندند همه خشك شده بودند و ديگر در اين موقع از سال باري نمي دادند. انگور شيريني كه او بسيار دوست مي داشت"6_ چایی که خواننده میخواد احساسی را دریافت کنه توصیف ان هم از نوع املاکی چندان جالب نیست مثل:"هميشه طراحي خانه را ستايش مي كرد، خانه اي دوبلكس كه اتاق هاي پذيرايي در طبقه ي اول و اتاق هاي خواب در طبقه دوم قرار داشت. " و...... البته من همش نمیخوام انتقاد کنم ولی با یک مطالعه سرسری این نکات و نکات دیگری که نیاوردم توی ذوق میزند . یک مورد دیگر که به کلیت داستان مربوط است اینکه نویسنده خواسته هرچیزی که توی ذهن بوده اعم از شکل خانه، اواز، مرد همسایه ، درخت انگور و گردوو.... در داستان بگنجاند و بعضی ها زیادی هستند+ اینکه این توصیفات اضافی بار احساسی داستان را که میخواد غالب باشه کمرنگ میکنه و بیشتر به درد دل نزدیکتر میشویم


message 5: by hasti (new)

hasti | 284 comments مطهره جان به عقیده ی من شعرهای محلی بار احساسی چندانی ندارند چراکه اکثر خواننده ها با این گویش آشنایی نداشته و بنابراین بدون توجه از آن گذر می کنند.
اگر هم اصراری بر وجود ترانه های محلی دارید فقط یک بار استفاده کافی بود

گاهی باید به خواننده اعتماد کرد و به او اجازه داد تا احساسات کاراکترها را خود کشف کند.
در حالیکه راوی در تمام مدت خودش این مسئولیت را به عهده گرفته و با توصیفات اضافی از فضا یا شخصیت ها جایی برای خواننده نمیگذارد

در بسیاری جاها یک توصیف بارها تکرار شده،به طوریکه از حوصله ی خواننده ی داستان کوتاه خارج می شود.

خانه ی دوبلکس ،خانه ای شیک و مدرن را به یاد می آورد که هیچ همخوانی با فضای روستا که در قبل ودر ادامه توصیف شده ندارد

همانطور که دوستان گفته اند بهتر بود قبل از اینکه به روح عظیم آن مرد روستایی اشاره کنید کمی در مورد او شخصیت پردازی میکردید تا خواننده هم در مورد این روح عظیم با شما هم عقیده شود

این جمله باعث یک سکته ی بی جا و غیر منتظره در داستان میشود و خواننده را که هنوز در حال و هوای امروز است ناگهان به چند روز بعد می برد:
(چند روز بعد پسرش- كه اكنون صاحب همه اموالش بود- به نشانه اعتراض با او تماس گرفت)

به طور کلی به نظر می رسد که با فضایی که داستان در آن اتفاق افتاده آشنا یی دارید و این نکته ی مثبتی است.چراکه بهتر است قبل از نوشتن در مورد چیزی آنرا قبلا با حواس پنجگانه ی خود لمس کرده باشیم

موفق باشید
با تشکر



message 6: by hasti (new)

hasti | 284 comments مهدیه جان اگر بیشتر به اول داستان توجه کنید متوجه می شوید که شخصیت اصلی داستان زن است و نه مرد:

(سال ها بود در آن جاده قدم نزده بود.زن آرام و بي صدا قدم در جاده گذاشت. )


message 7: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments نوشته ی خوبی بود
مخصوصا تیکه ها و شعر های محلی
فرصت نکردم دوباره بخونمش تا ببینم ویرایشش کردی یا نه
سر فرصت دوباره می خونم و نظرم رو می گم


message 8: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments hasti wrote: "مهدیه جان اگر بیشتر به اول داستان توجه کنید متوجه می شوید که شخصیت اصلی داستان زن است و نه مرد:

(سال ها بود در آن جاده قدم نزده بود.زن آرام و بي صدا قدم در جاده گذاشت. )"


ممنونم هستی جان. تصحیح کردم


message 9: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments خوندم.....
اون قسمت آخرش خوب شد
ولی اگه این جمله نمیومد بهتر بود:
"كه اكنون صاحب همه اموالش بود"


message 10: by Baharan (new)

Baharan Molaie  (BaharanM) | 11 comments یه بار گفتم بازم میگم ... نوشتت صرفا توصیف بود ... خودت می دونی من سر این چیزارو ندارم



message 11: by Motahhareh (new)

Motahhareh | 40 comments از همه ي دوستان به خاطر نظراتتون ممنونم وسعي مي كنم كه ازشون استفاده كنم فقط چند نكته:
مهديه جان همونطور كه خودتون هم متوجه شدين داستان از ديد يه زن نوشته شده، شايد اين داستان با ديد يه مرد كمي متفاوت باشه.
در مورد تقابل زن با همبازي دوران كودكيش ،بايد يگم كه منظور من بيشتر در مورد تاثير نوع زندگي بر روح انسان بوده كه مسلما زندگي در روستا با زنگي در يك جامعه پيشرفته و صنعتي متفاوته تاثيرات متفاوتي هم داره، اما فكر مي كنم حق با شماست و بايد بيشتر در اين مورد توضيح مي دادم.
در مورد مزرعه هم فكر نمي كنم نيازي بوده باشه تا بيان بشه كه چطور سامان گرفته
صفورا جان از نظراتتون و ايراد هاي نگارشي كه گرفتيد ممنونم و استفاده كردم ، اي كاش نكات ديگه اي رو هم كه نگفتيد بيان مي كرديد.
هستي جان همونطور كه خودتون هم گفتيد من با فضاي داستان آشنا بودم چه در خيال و چه در واقعيت و اگر از خانه ي دوبلكس استفاده كردم شايد واقعا اين خانه در چنين محيطي وجود داشته باشه!
در مورد جمله ي آخر بايد بگم كه با بيان " در همان روز و همان ساعت اوليه ورودش..." داستان تقريبا از ديد شخصيت اصلي در آن روز فاصله ميگيره .
و علي آقا مرسي از اينكه دوباره داستانو خوندي،تا اونجايي كه مي تونستم از نظراتت استفاده كردم و اون جمله كه گفتي بهتر بود نميومد،از اين جمله استفاده كردم تا بگم كسي كه يه چنين ثروتي داشته پس بايد براش تلاش هم كرده باشه اما به سادگي از اون تلاش گذشته ، به يه نوعي بيان ارجحيت چيزي كه به روح مرتبط هستش بر ماديات.




back to top