پاکی را لای پنجه های بیرحمی گذاشتند و بر لبانش بوسه ای تلخ دوختند چون تیره بختی عالم از او زاده ای زاد که از میان بوی تعفن قلب های پوسیده ی شما هرگز عطر پاک بودنش را باز نخواهد یافت و هرگز دست های زیبا وظریف الهه های پاکی چنگال های بیرحمتان را تاب نخواهند آورد آنان همه با دست های خونین به انتظار نشستند منجی را که هزاران سال در سفر است تا زمین را از خون هایی که از سر انگشتانتان بر خوشبختی انسان جاریست بشوید آیا کسی هست ؟ و آیا تیرگی دنیا برای آمدنش کافی نیست؟
از او زاده ای زاد که از میان بوی تعفن قلب های پوسیده ی شما هرگز عطر پاک بودنش را باز نخواهد یافت
و هرگز دست های زیبا وظریف الهه های پاکی چنگال های بیرحمتان را تاب نخواهند آورد
آنان همه با دست های خونین به انتظار نشستند منجی را که هزاران سال در سفر است تا زمین را از خون هایی که از سر انگشتانتان بر خوشبختی انسان جاریست بشوید
آیا کسی هست ؟
و آیا تیرگی دنیا برای آمدنش کافی نیست؟