داستان كوتاه discussion

83 views

Comments Showing 1-38 of 38 (38 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nazanin1987 (last edited Sep 03, 2009 04:03AM) (new)

Nazanin1987 | 597 comments تمام بخش زایمان و بهم ریخته بود انقد درد داشت که نمی تونست روی برانکارد ثابت بمونه احساس می کردی این روح که داره از بدنش خارج می شه نه بچه، اشک آدم و در می آورد حتی چند باری نزدیک بود از رو تخت بیفته پایین مردی که همراش بود معلوم بود بغض کرده اونم ترسیده بود و هی به زنش لبخند می زد و می گفت هیچی نیست زود تموم می شه دووم بیار نرگسم دووم بیار و زن انگار بی اعتنا به حرفهای مرد خدا را می طلبید و جیغ میزد تا بار آخری که از پشت دری رد شد که روش نوشته بود ورود افراد متفرقه ممنوع _ ورود آقایان ممنوع _ و پرستاری که مرد و به انتظار پشت اون در دعوت کرد؛ مرد ناخواسته ایستاد ولی با چشمهاش تا جایی که می تونست زنش و همراهی کرد ... ثانیه ها می گذشت و رفت و آمد بیش از حد پرستارها که نظر مرد و به خودش جلب کرده بود ترس بدی و در او بوجود آورده بود بعد از چند بار رد شدن یکی از پرستارها که به نظر سرپرستار بخش می آمد مرد جلوش و گرفت و گفت حال زنم خوبه ؟ چیزی شده و پرستار با بی حوصلگی اونو به صبر دعوت کرد چند دقیقه انتظار، فکر کرد در این 15 دقیقه گذشته تمام آیات قران و دعاهایی که از بچه گی بلد بود رو زیر لب چند صد بار زمزمه کرده سعی کرد صبور باشه و جمله همیشگی نرگسشو بیاد آورد لاحوله ولا قوه اله به لله علی العظیم آروم شد ولی نگران شد حالا احساس می کرد تعداد بیشتری دکتر داره به سمت اون در می ره و بخش آشفته است ویکی از پرستارا به سر پرستار گفت تموم شده قسمت خون می گه دیگه ار این نوع خون نداریم ... رفت جلو رو کرد به سرپرستار : چی شده؟ زنم...؟ و اینبار اشک ریخت سر پرستار گفت شدت خونریزی همسر شما بقدرییه که احتمال نجات بچه و خودش خیلی کمه و الان در قسمت خون هم خونه مورد نظر همسرتونم تمام شده است ... و مرد نا امید خمیده عقب عقب رفت و به یکی از ستونها تکیه زد و یک کلمه از دهانش خارج شد ... یا زهرا ... و اشک ریخت، احساس کرد در غربت و در تنهایی می سوزه ... پیش خودش فکر کرد چند نفر و می شناسه ؟ تو این شهر غریب بود نه خانواده خودش و نه خانواده نرگس هردو در شهرستان بودند کسی و اینجا نداشت یا درست نمی شناخت الان کجا بره دنبال خون ... در همین حین که با تمام افکارش در اندوه غوطه می خورد با صدای سر پرستار بخش که از بلند گو می آمد به خودش امد که می گفت : قابل توجه تمامی پرسنل بیمارستان کودکی در بخش زایمان نیازمند یاری شماست از تمامی همکارانی که دارای خون_او منفی_هستند به بخش اهدا خون بیمارستان مراجعه کنند ... و با تکرار چندین باره این پیام که مشخص بود جوش و خروشی در تمام بیمارستان براه انداخته بود اشک شوقی بر چهره مرد نشانده بود ،باورش نمی شد .. حتی بعضی بیماران یا همراهانشان خواستار اهدا خون بودند ... خدا عشق را با درد مادری در روح بیمارستان تجلی داده بود
...
سرپرستار اومد تو اتاق یه نگاهی به نرگس انداخت و بعد رو به پدر بچه گفت اسمشو چی می ذارید ؟
مرد با لبخندی از غرور یه نگاه به زنش انداخت و گفت : محسن.



message 2: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 92 comments نازنین جان. داستانتونو دوست داشتم و چون می خواستم بدونم چه جوری می خواهید آن را به انتها برسانید، آن را تند تند خواندم. حتی فکر میکنم وسطش نگران هم شدم.
ولی در مورد فضا سازی و شخصیت سازی در نوشتن داستان چیزی نمی دانم و دوستانی که به نقد داستان توجه دارند می توانند در این مورد نظر بدهند.


message 3: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments آهای دوستان نقاد من کجایید؟


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments نازنین عزیز
من قصد نقد درون مایه داستانت را ندارم و فقط به شکل داستانی می پردازم. معتقدم تا اندازه ای در ایجاد هیجان در داستانت موفق بودی ولی نکاتی بود که فکر می کنم در پایین آمدن کیفیت این داستان موثر بودند.
اول شکل ظاهری خود داستان است. فکر می کنم همانقدر که فضاسازی، شخصیت پردازی و ریتم داستان اهمیت دارد، استفاده صحیح و بجا از علامتهای نوشتاری مثل نقطه و ویرگول و ... جمله بندی و پاراگرافبندی نیز در برگردان داستان در ذهن خواننده موثر است که متاسفانه آن را رعایت نکرده بودی.
نکته دیگر این است که هیچ نوع فضا یا شخصیتی توضیح داده نشده بود و کلا شبیه یک روایت می نمود (این اشکال را خودم هم دارم که در نوشته قبلی ام بهزاد به آن اشاره کرده بود)
این اشکال را من چندین بار در نقد آثار دوستان نوشت بودم که باز متاسفانه به نظرم آمد و آن عدم نگاه واقعی به رخدادهای داستانی است.
اول این که در زایمان معمولا نوزاد جراحتی بر نمی دارد که خونریزی بکند که به خون احتیاج داشته باشد. در ثانی اگر حال نوزاد بحرانی است چرا مادرش را ممکن است از دست دهند. نکته دیگر این که وقتی نوزاد نیاز به خون دارد چرا پرستار اصلا از پدرش نمی پرسد که آیا گروه خونی او به آو منفی است یا خیر و در آخر گروه خونی او منفی بسیار کمیاب است و به این راحتی پیدا نمی شود که به یکباره آن همه آدم صف بکشند و بخواهند خون اهدا کنند. آن هم بیماران بستری که اصلا چنین اجازه ای ندارند.
منظور از بیان این نکات این بود که در داستان نویسی خیلی مهم است که شما تصویری را خوب ببینید یا به خوبی راجع به آن تحقیق کنید تا به واقعیت نزدیک شود. در غیر اینصورت داستان، هر چقدر که درون مایه ای غنی داشته باشد، نه تنها به بیراهه می رود که در دید خواننده آن اهمیتش را از دست می دهد.
این را هم اضافه کنم که من خیلی خیلی حرف می زنم و هیچ دلیلی هم ندارد که اصلا این سخنان صادق باشند. این است که اگر جایی احساس کردی که بی ربط گفته ام حتما به من تذکر بده.



message 5: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments واقعیت اینه که از اینکه وقت گذاشتی این نوشته را خوندی ممنونم، این نکات که شما درباره اشکالات نوشتاری گفتید نمی تونم بهانه ای برایشان بیاورم شاید حق با شما باشه آخه هیچ آگاهی دقیقی از نوع استفاده از آنان ندارم فقط هرجا که احساس کردم نیازه استفاده کردم ولی درمورد متن نوشته و نکاتی که به ان پرداخته بودید باید بگم که توی یک بیمارستان فک نمی کنم وجود آدمهایی که دارای این خون باشند کم باشه حداقل به اندازه نیازه این فرد و دیگر اینکه تمامی برای بعضی از مریضها جای مشکلی نیست ولی شاید وجو این آفراد در داستان لزومی نیست ولی همراهانشان که میشه!! :-)
ولی در کل از حسن نظر شما و نظری که دادید بازهم ممنونم ... من اینجا آمده ام تا همینهارا بشنوم ..


message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments نازنین عزیز
منم با حرف اشکان در مورد یک سری از نکات موافقم
به عنوان مثال
" کودکی در بخش زایمان نیازمند یاری شماست "
مادر در حال زایمان است نه بچه
و اما در مورد گروه خونی او-منفی
لزوما تمام بیمارستان نمی تونند این گروه خونی را داشته باشند
چون خیلی کمه و ممکنه فقط پدرش
باید چیزهایی را که می نویسیم بویی از واقعیت هم در آن دخیل بشه



message 7: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments از توجهتون واقعا ممنونم..


message 8: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments نازنین جان
داستان همونطور که نکات مثبتی داره، تا حدودی ضعف هم داره
در کل با مواردی که آقا اشکان گفتن موافقم

نبود علائم نگارشی تو کیفیت خواندن خواننده و موفقیت نویسنده در انتقال مطلب مورد نظرش تاثیر منفی داره. من ِ خواننده واقعاً تو این داستان دنبال یه نقطه میگشتم تا توقفی کنم و اونچه خوندم رو تو ذهنم سر و سامان بدم

نکته ی دومی که به ذهنم رسید اینه که کاش به شخصیت مرد بیشتر پرداخته بودین، داستان توصیف خاصی از مرد و جایی که بود ارائه نمیکرد تا خواننده رو کاملاً به درون داستان بکشه تا شاید از این فاصله ای که من حس کردم کاسته بشه و خواننده فقط شنونده نباشه

در آخر هم حق با فرناز هستش، داستان من رو هم نگران مادر و فرزند کرد، هم دلواپس مردی که انتظار اونها رو میکشید. ولی ترجیح میدادم تو اون لحظه ای که مرد به سمت ناامیدی می رفت بجای تاکیدِ محض بر غریب بودنشون توصیفات عمیقتری از واکنش های فیزیکی و احساسیش ارائه میشد که استرس و ترس اون به من ِ خواننده هم منتقل میشد و نقطه ی عطف دلچسب تر میشد

در آخر بهتون خسته نباشید میگم
موفق باشین


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
سلام ممنون به خاطر اینکه داستانتون رو توی گروه گذاشتید.
بزرگتیرین مشکل اینه که شما یک داستان رو توی دو نا تاپیک گذاشتید.
دوست عزیز اگر سایر داستان های اعضا را مطالعه فرموده بودید متوجه می شوید که بفیه داستان هایی که در یک قسمت جا نمی شدند را توی یک تاپیک جداگانه نمی گذاشتند بلکه در زیر همان داستان می نوشتند قسمت دوم یا سوم و یا ....
اینجوری دوستان هم برای یک داستان چند قسمتی توی یک تاپیک کامنت می گذاشتند و قسمت اول و دوم و چندم هم همیشه در ذیل یک ناپیک بود و از هم جدا نمی افتادند و گم نمی شدند.
نوصیه اکید من به دوستان تازه وارد گروه آن است که ابتدا چند روزی مطالب گذشته گروه را مطالعه کنید تا با ساخنار گروه و نوع فعالیت در گروه و حال و هوای کلی آن حنی قانون ها و هنجارها آشنا شوید و بعد فعالیت جدی تان را با آمادگی کامل بی آنکه برای خودتان و دیگران دردسری ایجاد کنید پی گیری نمایید.
متشکرم.


message 10: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments آقا مهدی این دوتا داستان با هم هیچ ارتباطی نداره به این دلیل عشق 1 و2 نام گرفتند که عشق منحصر به یه تصویر نیست فقط همین و این احساس و به دوشکل مجزا تصویر کردم و برای جفتشون یک نام و انتخاب کردم شاید اشتباه از من بود که این کار و انجام دادم اگه اینطور عفو کنید

ولی ممنون از اینکه توجه می کنید.


message 11: by Mehdi (last edited Sep 04, 2009 09:45AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
پس چرا من فکر کردم ادامه اونه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

فکر کردم عین قصه سریال آینه است که یوهو یه روی دیگه قضیه رو نشون می ده.


message 12: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments نه فقط دو دید متفاوت از عشق بود این فقط اشتباه منه تو انتخاب عنوان می خواستم عشق 2 را به اسم زن ایرونی بذارم ولی پشیمون شدم کاش اونجوری گذاشته بودم ولی کلا برش می دارم اگه اجازه بدید.


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
من برش داشتم.
خودتون با یک تاپیک دیگه بذاریدش تو گروه.
متاسفه از فرزان و اشکان عزیز که ذیل این داستان کامنت گذاشته بودند و من متاسفانه و غیز مسئولانه اونها رو هم پاک کردم.
واقعا عذر می خوام.


message 14: by Athareh (new)

Athareh (athareh_22khyahoocom) | 34 comments خوب نه بد بود
عشق از دو ديد!


message 15: by مهدیه (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments درود بر نازنین عزیز...

خسته نباشی .

راستش من در همه ی موارد با اشکان موافقم به جز ویرگول. چون گاهی ویرگول زیادی برای خواننده دست و پا گیر می شود به نظرم. به جای این مساله ترجیح می دهم این سوال را بپرسم که وقتی داستانی نوشته می شود و نه مثل قصه هایی که با زبان روایت می شوند آیا می توان به طور کلی از زبان محاوره استفاده کرد؟ یعنی این طور که راوی هم از زبان محاوره استفاده کند؟
البته من خودم ترجیح می دهم داستانی بخوانم که راوی را کمی متمایز از شخصیت ها ببینم.


متشکرم که ما را به داستانت مهمان کردی...

موفق باشی عزیز


message 16: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments واقعیتش اینه که علم جواب دادن به این سوال و ندارم می ذارم تا دوستان جواب بدهند تا خودم هم بیاموزم

ممنون که داستانم را قابل دونستی


message 17: by hasti (new)

hasti | 284 comments نازنین عزیز
با اینکه قبلا این داستان را در وبلاگت خوانده بودم،اما خواندن دوباره ی آن خالی از لطف نبود

به جای کودک اگر از کلمه ی نوزاد استفاده می کردید بهتر بود

در ضمن پاراگراف بندی، زیبایی داستان شما را دو چندان می کند
منتظر داستان های بعدیت هستم
با تشکر



message 18: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments مرسی هستی عزیزم از اینکه وقت گذاشتی و اونو خوندی
به چشم سعی می کنم نکاتی و که همه دوستان گفتند آویزه گوشم کنم.


message 19: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments مهدی جان اشکال نداره پیش میاد دیگه
اما بیشتر دقت کن برادر
:)


message 20: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments نمی دونم با چند خط اول شاید موافق باشم ولی با عنوان

واقعیت اینه که نگرانی مرد برای همسر و کودکش؛کمک کادر بیمارستان به آنها همه و همه نمونه های بارزی از عشقه.

به هر حال ممنونم که منت گذاشتید و خطخطی هایم را خوندید.


message 21: by [deleted user] (new)

نازنين جان نقدهاي قشنگي به داستان قشنگ و مهيجت وارد شده و من از همه اش خوشم اومد.

تنها چيزي كه دوست دارم بگم و متاسفانه خودم هم در اون مهارت ندارم اينه كه تصوير سازي ها خوب نيست. فضاي بيمارستان، چهره ها هنگام دعا يا نگراني و حتي صداي پرستار رو مي شد به تصوير كشيد. البته گفتم خودم هم مهارت ندارم ولي فكر ميكنم تو اين استعداد رو داري و براي همين گفتم كه توي داستانهاي ديگه ات ازشون استفاده كني.

مرسي و هميشه زيبا بنويسي


message 22: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mahdie wrote: "درود بر نازنین عزیز...

خسته نباشی .

راستش من در همه ی موارد با اشکان موافقم به جز ویرگول. چون گاهی ویرگول زیادی برای خواننده دست و پا گیر می شود به نظرم. به جای این مساله ترجیح می دهم این س..."


مهدیه عزیز
من دوست دارم مخالفتم را با نظرت در مورد ویرگول با یک مثال بسیار قدیمی بیان کنم. این دو جمله که از کلمات مشابه استفاده شده است بخوانید و ببینید چه استنباطی از هر یک دارید (با توجه به ویرگولها)
بخشش لازم نیست، اعدامش کنید.
بخشش، لازم نیست اعدامش کنید.
می بینید که معانی کاملا متضادی را برداشت خواهید کرد. تمامی این علائم بوجود آمده اند تا ارتباط کار انتقال مفاهیم را آسان کنند.
بنابراین باید به جا و مناسب استفاده شوند تا هم آن دست و پا گیری را برای خواننده نداشته باشد(بقول خود شما) و هم صحت و صلابت کلام مخدوش نشود.



message 23: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mehdi wrote: "من برش داشتم.
خودتون با یک تاپیک دیگه بذاریدش تو گروه.
متاسفه از فرزان و اشکان عزیز که ذیل این داستان کامنت گذاشته بودند و من متاسفانه و غیز مسئولانه اونها رو هم پاک کردم.
واقعا عذر می خوام."


خواهش می کنم مهدی جان. نیازی به عذرخواهی نبود. به قول فرزان پیش می آید
:D


message 24: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Nazanin1985 wrote: "واقعیتش اینه که علم جواب دادن به این سوال و ندارم می ذارم تا دوستان جواب بدهند تا خودم هم بیاموزم

ممنون که داستانم را قابل دونستی"


من کتابی را نخوانده ام که روایت و توصیفات و در کل، بدنه داستان به زبا محاوره بیان شده باشد و فکر می کنم معمول نباشد. شاید سایر دوستان چنین تجربه ای داشته باشند.


message 25: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments ممنون از آزاده و اشکان عزیز که منت گذاشتند و با حوصله به این داستان و خوندن و نظراتشون و گفتم .

و بازم ممنون از آقا اشکان بابت نگرش موشکافانه اشان و پاسخ هایی که به سوالات دوستان دادن که برای من هم کلاس درسی بود.


message 26: by Matin (new)

Matin ahmadi | 37 comments شروع خوبه
باید دوباره نوشت نوشت
هرچی جلوتر میریم به نکات جدیدتروکلمات جدیدمیرسیم
درواقع داستان روبازنویسی میکنیم ودوباره میخونیم میبینیم داستان تغییرکرده وبهتر شده به نظر من نقد باید به کمک داستان بیادواونوروبه بهتر شدن ببره
به نازنین تبریک میگم بخاطراینکه نوشته یعنی با جسارت قلمشوروی کاغذبرده حالاجاداره مثل یه باغبون علف های هرز داستانشو جدا کنه وبهشون طراوت ببخشه داستان نوشته شده بایددوباره نوشته بشه انوقت نویسنده میبینه که داستانش روزبه روز داره بهتر میشه


message 27: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments مرسی متین جان هر کدام از جملاتت قوت قلبی است برای از نو به قلم شدن و این یعنی اینکه تا شما دوستان هستید من می نویسم!


message 28: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments خوب بود
خیلی هم خوب بود .. اول اینکه تونستی خیلی جذاب باشی منظورم در تفسیر ساختار متن نوشته است که همه سریع خوند نش !و به نظر من گستره دید این قطعه می تونه زمینه ساز موضوعی برای یک رمان باشه..درکت از محیط خوبه ..فقط بیشتر بنویس ..جایی هم که خواستی به خواننده امید بدی همیشه معطلش کن!مثل پاراگراف آخر ...
موفق باشی


message 29: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments مرسی یاسمینا جان از اینکه افتخار دادی و خوندیش و وقت گذاشتی و نظر دادی.


message 30: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments خوب بود . ولی حس جدیدی رو القا نمی کرد . جذاب بود اونهم بخاطر نثر واقعا خوبش ولی روند داستان از نظر من جذابیت خاصی نداشت .
جملات کوتاه و کامل بود .و این فن زیبا ( که خیلی دوست دارم یاد بگیرمش .) با استفاده از علائم نقطه و ویرگول قشنگ تر هم می شد .
موفق باشی :)


message 31: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments ممنون فاطمه جان از اینکه خطخطیمو خوندی ..

نمیدونم منظورت القا چجور حسیه ولی ناامیدی و امید حسیه که ماهروز با اشکال مختلفش دس و پنجه نرم می کنیم.



طیبه تیموری | 659 comments سلام نازنين عزيز
بذار بخاطر احساس اميدواري كه در آخر داستانت به مخاطب دادي تشكر كنم. اينكه گاهي وقتها كه فكر مي كني همه چيز تمام شده دستهايي به كمكت ميان كه انتظارشو نداري. راستش توجه من بيشتر به مفاهيمه تا ساختار، علتش هم آشنايي اندكم با ساختار داستانه. اگرچه موضوع تكراري بود اما جذاب نوشته بودي
موفق باشي


message 33: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments مرسی دوست عزیز

ممنون که وقت گذاشتی...


message 34: by مهدیه (last edited Sep 12, 2009 02:54AM) (new)

مهدیه عباس پور  | 51 comments Ashkan wrote: "Mahdie wrote: "درود بر نازنین عزیز...

خسته نباشی .

راستش من در همه ی موارد با اشکان موافقم به جز ویرگول. چون گاهی ویرگول زیادی برای خواننده دست و پا گیر می شود به نظرم. به جای این مساله ترجیح م..."



اشکان عزیز
در واقع منظور من از بین بردن اصل ویرگول نبود. وقتی این داستان رو خوندم احساس نکردم جایی ویرگول نیاز بوده و گذاشته نشده. یعنی از این لحاظ به نظرم خوب بود.
و البته این جمله ی معروف سرنوشت ساز ! رو هم همه به خاطر داریم.
منظور من دقیقن این بود که تا وقتی نیاز مبرمی به ویرگول نیست و جایی که واقعن خواننده به دردسر نمیفته ویرگول لازم نیست.
تصور کن هر جا قراره مکث کوتاهی بشه یک ویرگول ببینیم. وحشتناکه ...
مثال می زنم از دو تا مترجم خوب یکی "معنی هنر" ترجمه ی نجف دریابندری و "دن آرام" احمد شاملو... یعنی پیراسته و عالی به کار گرفته شده این علائم...

خوش باشی و موفق...


message 35: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mahdie wrote: "Ashkan wrote: "Mahdie wrote: "درود بر نازنین عزیز...

خسته نباشی .

راستش من در همه ی موارد با اشکان موافقم به جز ویرگول. چون گاهی ویرگول زیادی برای خواننده دست و پا گیر می شود به نظرم. به جا..."


ببخشید بابت استنباط ناصوابی که از نوشته شما کردم. منظور من استفاده از علائم به صورت کلی و اختصاصا این مسئله را طرح نکرده بودم
شما هم خوش باشی و البته موفق


message 36: by Farzan (last edited Sep 12, 2009 10:53AM) (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments اشکان پسر
یک کم کمتر ادبی بنویس
فکر می کنم الان باید توی قرون وسطی باشی



message 37: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments نویسنده تو به وجود آوردن هیجان موفق شده
اما داستان در کل داستان ضعیفی بود
فضاسازی ضعیف
حقیقت مانندی ضعیف (که اشکان به طور دقیق اشاره کرد)
شخصیت پردازی ضعیف
هیچ شخصیتی رو نویسنده نساخته
پدر همونطوره که هر پدری هست
مادر همونه که هر مادری هست
پرستار هم همینطور
در واقع شخصیت ها همه وهمه قراردادین
موضوع دارای ضعفه
غربت و بیکس بودن چه ارتباطی با درون مایه داره
فقط یک نوع دلسوزی بیربط به وجود میاره

مردی که همراش بود معلوم بود بغض کرده اونم ترسیده بود
خوب میخوام بدونم این توصیف حالت مرده یا چیز دیگه ای
برام سواله کا از کجا معلوم بود
چرا توقع هست که خواننده اینو میدونه
باید نشون بدی که ترسیده و بغض داره
مثلا چن جمله که بازنش حرف میزنه و طرز بیانش میتونه اینو نشون بده

امیدوارم که ناامید کننده نگفته باشم
موفق باشید




message 38: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments ناامید کننده که نه ولی فک کنم برجکم و هدف قرار دادی :-)

ولی چشم سعی می کنم نکاتی و که گفتی و دوستان گفتم در نوشته های بعدیم به کار بگیرم .




back to top