داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
بی سرزمین تر از باد
date
newest »
newest »
نمیدونم ولی احساس کردم. راستش من مثل شماها بلد نیستم داستان نقد کنم یا اینکه با داستان نویسی آشنایی داشته باشم. چیزی ک میگم اونیه ک حس میکنم. بلد نیستم بگ چرا. :'( :'(
داستان بسیار خوبی است. تفسیرش اما مشکل است. رابطه ی بین پدر دختر و معشوق خوب از آب در آمده است و خیلی خوب به آفتاب و پرده و باد تشبیه شده اما احتیاج به کدهای بیشتری دارد برای خواننده. شاید بخاطر معذوریت ها بوده... شاید هم نه.
محور كلي داستان با اينكه راكد بود اما انقدر خوب به قلم كشيده شده بود كه مخاطبو مجذوب ميكرد و شخصا با ولع تا نقطه ي آخر رو دقيق خوندم.اما چيزي كه اينجا ميتونه خيلي كيفيت قضيه رو بالا ببره بهتر تفهيم كردن سكانس هاست.
هنوز احساس يه بخش رو منتقل نكرده ميرفتي سراغ بخشي ديگه و اين سردرگمي ايجاد ميكرد
هرچند كه جديد و جالب بود و من واقعا لذت بردم
ممنون بابت نوشتن و گذاشتنش :)
مهدی عزیز الان که دوباره جوابمو خوندم حس کردم جوابم خیلی تند به نظر می رسه و نمی دونم چرا بنابر این معذرت می خوام
مبینای عزیز به جریانی معتقدم که در اون خواننده وظیفه ی بیشتری نسبت به نویسنده داره
و اگر نوشته نتونه اونو به تصور کردن وادار کنه ناموفقه
شاید اشتباه می کنم نمی دونم
اما فکر می کنم اینطوری لذتش برای خواننده بیشتره
جوابتون تند نبود. من با این کاراکتره شما اوکی ام و مشکلی نیست. مشکلی که کلا در این سایت هست و یا اگه بسطش بدیم، در کل فضاهای فرهنگی و هنری ایران، نبود منتقد از نوع خوبش است. اینجا فقط محمد خوب و کارشناسی نقد می کند. بقیه ما منتقد نیستیم و نمی تونیم آنچنان که باید اثر رو نقد کنیم.
در مورد اون جریان که خواننده وظیفه ی بیشتری نسبت به نویسنده داره. من عقیده ام اینه که خواننده نباید در فهم و خوانش داستان تلاش کنه. چون ارزشی نداره. اینکه پیچیدگی در سطح یک داستان باقی بمونه ولی عمق داستان یک چیز کلیشه و پیش پا افتاده باشه، واقعن بی ارزشه . تلاش و وظیفه خواننده، به نظر من، باید در عمق داستان، پیچیدگیه شخصیت ها، علت و چرای دیالوگ ها و وقایع و کشف اینها باشد نه اینکه تلاش کند تا بفهمد کلا داستان چه بوده


همانطور نشسته و تکیه داده به تخت، انگشت های پاهاش را با انگشتهام نگهداشته بودم.
بابام انگار داشت روزنامه می خواند. انگار دنیا برگشته بود به سال 1378 و هیچ اتفاق مهمی توی روزنامه نبود. انگشتهاش را کمی گرم کردم و رفتم که پنجره را ببندم. رفتم که پرده را با گرمی و خواهش آفتاب تنها کنم و نگذارم که تنش را به باد بدهد.
آفتاب روی گونه هام را بوسید.پرده سرد بود.
نشستم کنار تختش و انگشتهام را سراندم روی گونه های یخ بسته اش. گونه های گرمم را چسباندم به گونه هاش.
بابام روی صندلی روبرو نشسته بود و توی چشم هاش حرف بود.شاید از وقتی که مرده بود تمام تصوراتم بدون لهجه و لحن شده بود. نگاهش کردم و تصور کردم که دارد می گوید زن خوب زنی است که سرش برود اما تنش نه!
سرم را انداختم پایین. بابا از زن ها لابد چیز زیادی نمی دانست. شاید اگر مامان چنین تصوری توی ذهنم می ساخت حرفش با یکنوع تقدیس زنان سنتی قدیمی همراه می شد اما حالا می توانستم این تصور را با این بهانه کنار بگذارم که بابا از زن ها چیزی نمی داند.
انگشتهاش را گرفتم توی دستم و نگاهشان کردم. وقتی که بود مرد خوبی بود اما مدتهای مدیدی بود که دیگر نبود. انگشتهاش را که بردم سمت لبهام پرستارش در را باز کرد و به آن حال دیدمان.
صورتش از لذت عمیقی پر شد و گفت: چه مرد خوشبختیست این بیمار تخت 211
بی حالت ترین لبخند دنیا را تحویلش دادم
سروم و دستگاه ها را چک کرد و مستاصل رفت. انگار که منتظر باشد من چیزی بگویم و نگفته باشم.
بابا سرش را از توی روزنامه اش بیرون آورد و نگاهم کرد. گفتم که خسته ام گفت زن ها همیشه خسته اند گفتم تو از زن ها چی می دانی؟ گفت همانقدر که یک مرد باید بداند گفتم یک مرد چقدر باید بداند؟ گفت همانقدر که بتواند زنی را خوشبخت کند گفتم من اما بدبختم
دیگر چیزی نگفت و البته دیگر جوابی توی تصورم روی چشم هاش ننشست.
دکتر آمد تو و با آن چشم های میشی و دقیقش نگاهم کرد و پرسید الان چند روز است که بیداری! نمی خوابی؟
گفتم نه آمد نزدیکتر و مچ دستم را گرفت دستش داغ داغ بود انگشتهای سرد او هنوز توی دستهام بود. گفت نبضت تند میزند اینطور از پا می افتی!کمی عقبتر رفتم. نوک انگشتهاش از دستم داشت بیرون می شد. نگاهم افتاد روی صورت یخ بسته اش. نگاهم را گرداندم سمت صندلی روبروی تخت. بابام دیگر آنجا نبود. دکتر نزدیک می شد. آرزو کردم کاش کسی این پنجره را می بست آرزو کردم کاش من را با آفتاب تنها می گذاشتند آرزو کردم کاش تنم را به باد ندهم.