بهترین کتابی که خواندم discussion
کتابخوانی گروهی ، معرفی کتاب و سایت دانلود کتاب، اخبار دنیای کتاب
date
newest »
newest »
" قلب جوانم با صدای بلند شروع به تپیدن کرد و ریه های صورتی رنگم مثل بال پروانه ای باز شد و درخت ها به تصویر سبز و تار تبدیل گشت. آن را جلوی خود دیدم. دیدم که میخواهم چه باشم"نمیدونم هدف شما از خواندن کتاب هایی که میخونید چیه؟ و یا مطالبی که اینجا میزارید برای نقد کتاب هست یا حسی که با خواندن کتاب به شما دست داده و یا چیزی که ازش یاد گرفتید.
با این وجود من میدونم چرا "کفش باز" رو خوندم. من انتخابش نکردم، اون منو انتخاب کرد. جدی میگم. الان ۲۶ سالمه و دانشجوی پزشکی هستم. البته سال آخر. ۲ سال پیش یعنی در ۲۴ سالگی ام برام اتفاق عجیبی افتاد. دقیقا اون روز رو به ساعت و ثانیه با کوچکترین جزئیات محیط و حالات روحی خودم به خاطر دارم.
من از ابتدای ورود به دانشکده ی پزشکی و به خصوص از زمان ورود به فیزیوپات یعنی سال ۳ دانشگاه، من تحت تاثیر شیوه ی قضاوت بالینی اساتید قرار داشتم. اینکه چگونه بر اساس علائم بیمار و تست های آزمایشگاهی سعی میکنند تمام یافته ها را ترجیحا با ساده ترین دلیل توجیه بکنند. در واقع هر کدام از علائم بالینی، شکایت های بیمار و یافته های پاراکلینیکی مثل قطعات پازل بودند که باید به طور همگن و معنی دار مجموعا یک شکل که همون بیماری میشه رو تشکیل بدن.
عین یک معما و حل این معما برای من عین بازی جذاب بود. در واقع هر مریض یک مرحله بود که باید حلش میکردم. در عصری که ما زندگی میکنیم تمام وسایل هوشمند شدند و دست هرکسی از بچه ی ۷ ساله تا پیر زن ۷۰ ساله گوشی هست. اکثر دوستان و همسالان من حداقل یک باز در گوشیشون دارن یا یک مدت بازی میکردند. مثل clash of clans و یا clash of royals و... .ولی من تا حالا تو عمرم دو بازی انجام دادم، شطرنج از بچگی و دومی رو هم که بالا گفتم. حل معماهای پزشکی و تشخیص های افتراقی بازی مورد علاقه ی من هستند. و به خاطر همین همه تو دانشگاه میدانند که تخصص مورد علاقه ی من داخلی هست.
ولی در اون روز خاص اتفاقی که برای من افتاد در عرض چند ثانیه این علاقه و تعهد من رو تغییر داد( هر چند الان هم هیچکس جز خودم نمی دونه علاقه ی واقعیم چی شده).
اون حالت درونی در صبح اون روز زیبا ی تابستانی رو که تجربه کردم به خوبی به خاطر دارم. همانطور که گفتم یک صبح زیبای خنک تابستان بود. شب گذشته تا ساعت ۳ صبح داشتم آناتومی دستگاه عصبی مرکزی( همون مغز و نخاع) رو میخوندم. و در طول شب تمام مدت با خودم کلنجار میرفتم که ذهنم بر روی مطالبی که می خونم متمرکز باشه. آخه ناسلامتی افراد باهوش تمرکز فوق العاده ای دارن و من هم باید جزو اونها باشم ولی علارغم تلاشهام، ذهنم پرواز میکرد تا توجیهی برای منشا قدرت اختیار در مغز پیدا کنه. اگر مغز رو مثل یک سیستم در نظر بگیرید که از کودکی اطلاعات ورودی وارد میشوند و زبان فرد، اخلاقیات و هویت فرد و و روش های پاسخ دهی به شرایط مختلف رو بهش یاد میدن. بتدریج که فرد بزرگتر میشه بعضی از این عناصر رو فراموش میکنه ولی برعکس بعضی ها پررنگ میشن. و در آینده بر اساس تجربیات گذشته و داده هایی که در زمان دریافت میکنه برای شرایط مختلف تصمیم میگیره.
اینکه چگونه این خاطرات ضبط میشن و چگونه سلول ها ارتباط برقرار میکنند. چرا بعضی ها فراموش و بعضی ها پررنگ تر میشن و کدام قسمت وظیفه ی این حذف و اضافه ها رو به عهده داره، ذهنم رو سخت مشغول کرده بود. آیا ما نتیجه ی یکسری مطالعات شیمیایی هستیم و گذشت هست که برای آینده تصمیم میگیره؟
هنوز هم جواب این سوال رو نمیدونم، اون موقع هم ندونستم و با این حالت دلمشغولی خوابیدم. یک خواب آشفته.
صبح زود ۱۰ دقیقه دیرتر از ساعتی که باید بیدار میشدم یعنی ۶:۱۰ بیدار شدم. باید سریع میرفتم بیمارستان تا برای مریض ها نوت بزارم. استادم آقای دکتر"سوادی اسکویی" به این مسله خیلی حساس بود. سریع یک لیوان شیر سرد خوردم و راه افتادم.
در مسیر پنجره های ماشین رو پایین دادم، صدای رادیو رو کم کردم و با سرعت ملایم راه افتادم. سعی کردم جاهایی که باد عمود بر ماشین میوزد سرعت ماشین را کمتر کنم تا مدت زمان بیشتری باد از داخل ماشین رد بشه و من کمی حالم بهتر بشه.
در همین حال هنوز فکر دیشب و مطالبی که خوانده بودم و یکسری تفکرات منطقی و بعضا غیر منطقی با سرعت از ذهنم می گذشت. هیچ کنترلی بر روی آن ها نداشتم. انگار مثل قایقی بودم بر پهنای اقیانوس که امواج مرا به این طرف و آنطرف سوق می دادند.
و من هم اختیاری نداشتم، تسلیم شده بودم و قصد کنترل آن را نداشتم. در واقع خسته شده بودم و میخواستم سریع به بیمارستان برسم که نوت هایم را بزارم.
در همین حال بودم که تپش قلب پیدا کردم، تنفس هایم سریع تر شد. خیلی زیاد. سرم و گوش هایم گرم شد. هر آنچه ادراک از محیط داشتم به یکباره قطع شد. انگار در یک کپسول شیشه ای هستم و تمام حس های محیطی من از کار افتاده اند. تنها چیزی را که می دیدم و میدانستم ، ضربان قلبم که وحشیانه می تپید و تنفس های سریع بود و تصویری از آینده که روبرویم بود. از تصویر، واقعی تر بود.
چیزی را دیدم که آینده ی تمام انسان ها و بشر را تغییر داده. تمام جنبه های زندگی انسان مشابه آن چیزی نیست که الان داریم. از صندلی گرفته تا ماشین تا تفکرات و موضوعات مورد بحث تا اهدافی که انسان ها دارند تا ادبیات و البته تا مفهوم زنده ماندن و زندگی.
من دیدم در آن دوران ارزش فداکاری و زندگی خود را فدا کردن مثل الان نبود. من دیدم که کسی حاضر نیست زندگی خود را فدای جنگ کند. من دیدم تنها چیزی که انسان های عاقل میخواهند، زنده ماندن است. حتی اگر هر چهار اندام خود را و بچه ی خود را از دست بدهند" زنده ماندن" است.
من دیدم و دیدم
و باز دیدم
و چرایی آن ها را هم دیدم.
"چیزی که آینده را تغییر خواهد داد"
تصویر نبودند. انگار خاطره بودند مثل احساس با تمام پوست و خونم، شنوایی و بیناییم احساس میکردم. انگار قبلا تجربه کردهبودم.
سرمست و محو تماشای آن بودم و در زمان عقب و جلو میرفتم که ناگهان شوکی به بدنم وارد شد. تصویری دیدم از ماشین کج شده و درخت جلوی آن که تکان میخورد. تصویر گویا از گذشته آمده بود از زمان حال.
چند ثانیه طول کشید تا...
اما مهم نبود.
دوباره برگشتم و زمان را عقب و جلو میکردم، تاثییراتش را بر یک یک زندگی مردم می دیدم. از همان شروع که مخالفین زیاد بودند و تاثیراتی که عین حلقه های زنجیر یکی پشت دیگری ایجاد میشد. و چون گیاهی هم ترسناک و هم زیبا رشد میکرد، کسی جلو دار آن نبود.
اجتناب ناپذیر بود.
وقتی پی بردم که اجتناب ناپذیر است، به آرامی تصاویر محو میشدند. سرعت ذهنم کمتر شد. و درخت رو برویم که دیگر تکان نمی خورد تصویر واضحتری به خود گرفته بود. تصادفی که کرده بودم به آرامی از گوشه ی ذهنم پررنگتر و بزرگتر شد. این سوال ذهنم رو پر کرد که چگونه کاری کنم که کسی نفهمد. حالا ماشین تصادف کرده و نوت های باقی مانده جای تصاویر قبلی را میگرفتند. گیج بودم که الان چه کنم؟
یک ساعت گذشته بود و من در بیمارستان بودم. تپش قلب و اون حالت گرگرفتگی با من بودند. این دفعه آن را دوست داشتم . نمیخواستم مانعش بشم. میخواستم چون همسری زیبا همواره در آغوش بگیرمش. این بار من بدنبال تصاویر بودم و هی به خاطر میآوردم. فکر میکردم و درون ذهنم گسترش میدادم.
آن روز از نقاط عطف زندگی من بود. رشته ی مورد علاقم، هدفم و جهانبینی من به یکباره تغییر کرد. ابتدا با تردید شروع شد و سپس تمام وجودم رو گرفت و به هدف تبدیل شد. بعد به حقیقتی اجتناب ناپذیر و بعد به یقین. در ابتدا میخواستم اون مال من باشه، حالا من مال او هستم. من نفعی نخواهم برد و در این راه زندگیم رو میدهم. ناچار و از روی علاقه...
این ماجرا گذشت . تا اینکه در تهران بودیم. رفته بودیم سینما کوروش. من و برادرم و پسر داییم.
هنوز سانس فیلم شروع نشده بود و حوصله ی ما سر رفته بود. از کنار یک کتاب فروشی در طبقه ی دوم یا سوم رد شدیم. ویترین مغازه من رو جذب کرد. بهشون گفتم بریم تو و یه نگاه بیندازیم. در همون اثنا که داشتم به کتاب های بازاریابی و روانشناسی اروین یالوم نگاه میکردم، یک کتاب نارنجی به چشمم خورد. کتاب "کفش باز از فیل نایت". من در تمام عمرم به جز شطرنج (اگر ورزش حساب بشه، که من و مربی شطرنج معتقدیم هست) در بقیه ی ورزش ها به خصوص فوتبال افتضاح بودم. حتی در کودکی هم چند باری که در پلی استیشن بازی کردم افتضاح بودم. ( البته فک نکنید یک فرد چاق خپل هستم. نه، اتفاقا قدی بلند و کشیده و شاخص وزنی ۲۱ دارم.) به همین دلیل کتابی که در مورد کفش ورزشی باشه، هیچ وقت حتی در تاریک ترین نقاط ذهنم هم جایی براش نداشتم. اگه از من میپرسیدید احتمال حمله ی فضایی ها به زمین بیشتر یا اینکه یه روزی همچین کتابی با همچین رنگی رو بخونم، کدوم بیشتره می گفتم حمله ی فضایی ها.
به خاطر همین، کتاب رو بدون اینکه بازش کنم اینور اونور کردم و گذاشتمش زمین.
پسر داییم که من رو دید گفت کتاب خوبیه، یه نگاه بنداز. با اصرار.
من هم فقط با بیحوصلگی باز کردمش. از صفحات اول کتاب بود. اولین جمله ای که ازش خواندم حس مشابهی بود که نویسنده ی کتاب فیل نایت مثل حس دو سال پیش من تجربه کرده بود. هر دومون در ۲۴ سالگی. اون در سال ۱۹۶۲ و من در سال ۲۰۱۷. مجددا تپش قلب گرفتم و سرم سبک شد. جمله ی سحر آمیز اینطوری به تحریر درآمده بود.
" قلب جوانم با صدای بلند شروع به تپیدن کرد و ریه های صورتی رنگم مثل بال پروانه ای باز شد و درخت ها به تصویر سبز و تار تبدیل گشت. آن را جلوی خود دیدم. دیدم که میخواهم چه باشم".
رشاد حسن نژاد
برگ های کتاب به منزله بال هایی هستند که روح ما را به عالم نور و روشنایی پرواز می دهند. ولتر کتاب به منزله ی دنیایی است که خواننده درگیر داستان و حوادث آن میشود. و تجربه ای را منتقل میکند که در عالم واقع یا امکان تجربه کردن آن نیست و یا برای تجربه ی آن یک عمر زمان لازم خواهد بود. کتاب خواندن به شما چند عمر میبخشد. به تعدادی که شما کتاب میخوانید، به همان تعداد عمر کرده اید.
با عنایت به این موضوع، هدف گروه کتابخوانی ققنوس بخشیدن عمر به هریک از اعضایش است. در گروه کتابخوانی ققنوس ما با فراهم کردن محیطی جذاب و قانون مند، سعی در ایجاد فضایی باب میل جهت صحبت در خصوص کتاب ها ی مختلف در زمینه های مختلف داریم، تا بدین طریق اعضا را با درگیر کردن در اشتراک لذتی که از کتابخوانی برده اند و همچنین با شریک کردن آن ها در تجربه ی دیگران، فضای کتابخوانی را رونق ببخشیم.
دقت کنید که کتاب خواندن در بیشتر خواندن نیست بلکه در بهتر خواندن است. هر بعضی اوقات لازم است کتابی را بیش از یکبار بخوانید و بعضی اوقات لازم است کتابی را در نیمه ی راه رها کنید. و یا اصلا کتابی را شروع نکنید. چرا که به هر حال کتاب هم بازار فروش خود را دارد و در این بین عده ای هستند که صرفا با کپی آثار دیگران و تولید آثار سطحی شما را از خواندن کتاب های ارزشمند دیگری باز میدارد و یا حتی ممکن است به فرهنگ کتابخوانی لطمه بزند.
گروه کتابخوانی ققنوس علاوه بر ایجاد کردن فضایی مناسب برای صحبت در خصوص کتاب ها، در خصوص معرفی کتاب، اخبار کتاب، دانلود کتاب فعالیت میکند.
خواننده ی گرامی چون این گروه به تاز گی تاسیس شده است، لطفا عضو گروه شوید و این گروه را به سایر دوستانتان در گودریدز و سایر گروه ها اطلاع رسانی کنید. تا هر چه سریعتر این گروه فعالیت جدی خود را شروع کند.
باتشکر
به نام خدا" یک روز صبح وقتی گرگوز زامزا از خوابی آشفته به خود آمد، دید که تبدیل به حشره ای بزرگ شده است" از کتاب مسخ
در این مقاله سعی در توضیح اجمالی در زندگینامه ی فرانتس کافکا، آثار وی و روانشناسی پشت این آثار داریم. لطفا اگر نکته ای و مطلبی خواستید اضافه کنید، در زیر پست کنید
فرانتس کافکا در سال ۱۸۸۳ در اتریش به دنیا آمد، وی تا سال ۱۹۲۴ یعنی در ۴۰ سالگی اش، زیاد شناخته شده نبود و تا آن زمان آثار کمی از جمله مشهورترین اثر وی یعنی مسخ و همچنین آثار دیگری چون محاکمه، قصر و آمریکا را منتشر کرد. با این حال شهرت و تاثییر گذاری مربوط به بعد از مرگ او میشود. او که همواره به علت دوران کودکیش اش در شرم و خشم و خجالت درونی زندگی میکرد از آثار خود راضی نبود و آن ها را چاپ نکرده بود. به طوریکه در وصیت نامه اش به دوستش ماکس برود، وصیت کرده بود که آثارش را بسوزاند. با این حال ادبیات غرب و تاثییری که آن آثار گذاشتند، مرهون سرپیچی از آن وصیت نامه هستند
کافکا در کودکی مورد سوءاستفاده ی روانی پدرش قرار داشت. پدری مستبد که حرف حرف اوبود. و حتی کافکا که بعد ها بزرگ شده بود، همچنام ترس و شرمی از پدرش داشت که در آن زمان هم قادر به غلبه برآن نبود. در جواب نامه ای از پدر که از کافکا پرسیده بود" چرا به نظر میاید از وی میترسد؟" ، چنین پاسخ داد " پدر بسیار عزیزم، به تازگی پرسیدی چرا به نظر میآید از تو میترسم. هیچوقت نمیدانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که بهراستی ترس بهخصوصی در من برمیانگیزی و شاید باز به دلیل اینکه این ترس شامل جزئیات بیشماری است که نمیتوان همه آنها را منسجم و بهطور شفاهی بیان کرد. اگر اکنون میکوشم با نامه پاسخت را بدهم، بازهم پاسخی ناکامل خواهد بود، زیرا حتی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطه من و تو را مخدوش میکند و اهمیت موضوع از حافظه و درک من پا فراتر میگذارد. چیزی که لازم داشتم کمی تشویق، کمی دوستی بود ولی لایقش نبودم. بیاحساسی کامل شما را هرگز درک نکردم که چطور با حرفها و قضاوت خود شرم و رنج نصیبم میکردید انگار که هیچ درکی از قدرتتان نداشتید".ت
همچنین او به یاد میارد که وقتی پسر کوچکی بود در تختخواب یک لیوان آب خواسته بود. پدر زودرنجاش از تختخواب بیرونش کشید و او را در بالکن انداخت و گذاشته بود تا صبح در آنجا با لباس خواب یخ بزند. کافکا نوشت بعد از آن مطیع شدم ولی بدجور از داخل لطمه خوردم. تا سالها بعد از این کابوس در رنج بودم که پدرم – این مرد غول آسا، قدرت مطلق – میآید و بیدلیل مرا شبانه از رختخواب بیرون میکشد و در بالکان میاندازد. یعنی که برایش هیچچیز نیستم
جهان کافکا خوشایند نیست و از بسیاری جهات کابوس است. ولی جایی است که بسیاری از ما در لحظات تاریک زندگی آنجا هستیم. در جهان تعریف شده فرانتس کافکا ما در برابر قدرت ناتوان هستیم. در برابر قضات – پولدارها – کارخانهدارها – سیاستمداران – بالاتر از همه پدران – وقتی حس میکنیم سرنوشت از دست ما خارج است – وقتی از جامعه زور میشنویم و تحقیر و تمسخر مییبینیم و مخصوصا از خانواده خودمان، ناتوان هستیم.
ما در مدار کافکا هستیم. وقتی از تن خود شرمنده هستیم، وقتی از تمالایت جنسی خود شرمنده هستیم و بهترین رفتار در حق خود را مرگ یا له شدن بیرحمانه میدانیم. انگار که سوسکی مزاحم و تهوعآور هستیم
آثار مشهور وی شامل
مسخ
محاکمه
آمریکا
قصر
هنرمند گرسنگی
قضاوت
تفکر
نامه های به فلیس
این روزها، هر زمان داستانی لحن سوررئال یا دلهرهآور به خود میگیرد که پیچیدگی لاینحل یک سیستم ناشناخته را در بر دارد، به آن داستان میگویند داستان «کافکایی»
📙📙📙📙📙📙📙📙📙📙📙📙📙ضمن عرض سلام و وقت بخیر
کتاب هایی که تاکنون برای این ماه توسط شما پیشنهاد شده، شامل موارد زیر است
1. خاطرات خانه ی اموات( داستایوسکی)ت
۲.ناطور دشت(سلینجر)ت
۳.مرشد و مارگاریتا(میخاییل بولگاکوف)ت
۴.تذکره اولیا
۵.پرتره(واسلیویچ گوگول)ت
۶.ابله(داستایوسکی)ت
۷.تونل(ارنستو ساباتو)ت
۸.اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر(سارتر)ت
۹.چین، مرد کوچک با گام های بزرگ(دیوید گودس)ت
۱۰.گلوله برفی(وارن بافت)ت
۱۱.شدم آنکه هستم(اروین یالوم)ت
۱۲. در انتظار بربرها(جان ماکسول کوتزی)ت
۱۳.کوری( ژوزه ساراماگو)ت
۱۴.سمفونی مردگان (عباس معروفی)ت
۱۵. سی یل(فلوراریتا شرابیر)ت
⚫️🔴⚫️🔴
لطفا بقیه ی دوستان اگر کتابی مد نظر دارند که نخوانده و تمایل دارند شروع کنند، یا کلا کتابی رو دوست دارن توصیه کنند، در گروه بگزارند تا وارد نظر سنجی بشه.🌹
امروز یکشنبه ۱۸ شهریور تا ساعت شب۱۲ فرصت پیشنهاد دارید، فردا نظر سنجی شروع میشه.
لینک گروه تلگرامی گروه تلگرامی ما
گروه کتابخوانی ققنوس
دانلود مقاله و خلاصه کتاب پرسش مهر ۹۸https://dabiranfile.ir/downloads/mpsa...
http://filesatan.ir/downloads/%D9%85%...
http://jaberfile.ir/downloads/%D9%85%...
http://iranfile.rayta.ir/%D9%85%D9%82...
با سلام. اگر به ایجاد نظم در خونه و زندگیتون علاقه مند هستید و دنبال کتابی می گردید که توی این راه بهتون کمک کنه، کتاب من یک کفشدوزک هستم، تو چطور؟ کتابی عالی در این زمینه است و رویکردی نو رو مطرح میکنه. من این کتاب رو به تازگی ترجمه کردم. در این کتاب کاساندرا آرسن کارشناس حرفه¬ای نظم با تشبیه سبک نظم¬دهی افراد به حشرات انباردار (کفش دوزک، زنبور، پروانه و جیرجیرک) به ما کمک میکنه تا روش خاص خودمون و افراد خانواده¬مون برای نظم دهی رو شناسایی کنیم و بتونیم نظمی رو ایجاد کنیم که همه افراد خانواده بتونن از اون استفاده کنن و دوام بیاره. اگر دوست دارید بخشی از کتاب رو به رایگان و به عنوان هدیه مترجم دریافت کنید به لینک زیر مراجعه کنید. http://s7.picofile.com/file/837827076...
به کتابچیها بپیوندیدhttps://Telegram.me/ketab_chia
https://instagram.com/ketab_chia
ما اینجا کتاب میخونیم
جمع میشیم و در موردشون گفتگو میکنیم
گروهی در فیس بوک تشکیل شده که بهمون كتاب معرفي ميكنن، و به اشتراك گذاشتن خلاصه كتابها و صحبت درباره كتاب .گفتکوهای با مترجم کتابها خواهیم داشت
اگه علاقمنديد پيشنهاد ميكنم عضو بشيد. https://www.facebook.com/groups/20861...
گروهی در فیس بوک تشکیل شده که بهمون كتاب معرفي ميكنن، و به اشتراك گذاشتن خلاصه كتابها و صحبت درباره كتاب .گفتکوهای با مترجم کتابها خواهیم داشت
اگه علاقمنديد پيشنهاد ميكنم عضو بشيد. https://www.facebook.com/groups/20861...


این گروه برای معرفی بهترین کتاب ها، بحث و نظر در خصوص کتابهایی که تعیین میکنیم هست. متاسفانه اکثر لینک ها ی گروه های دیگه کار نمیکنند. کتاب ها در هر زمینه ای بر اساس تصمیم گیری جمع انتخاب میشن ودر روز های معینی به بحث در مورد اونها میپردازیم
یادتون نره لذت خواندن و فراگرفتن در تقسیم کردن احساسات و تجربیاتتون با دیگران هست.
لطفا برای اینکه بتونیم یک جمع خوبی رو ایجاد کنیم، این گروه رو بین دوستانتون به اشتراک بزارید و یادتون نره موضوع و کتاب پیشنهاد بدید.
لینک گروه کتابخوانی ققنوس در سایت گودریدز
گروه کتابخوانی ققنوس