داستان كوتاه discussion

73 views
نوشته هاي ديگران > بد بياري

Comments Showing 1-18 of 18 (18 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments فکر کنم دکتر مریض چهارمی ست
وقتی پیش استادش بر می گرده
و می گه حالم خیلی وخیم تره
استاد که بگه چرا؟
می گه آقا یه یخچال ...یه یخچال، امروز از صبح تا به الان مخ مارا میخچه زده
.
.
.
.
.



message 2: by Ramin_lion (new)

Ramin_lion | 5 comments درود بر یار گرامی
نوشته بسیار جالبی انتخاب کردید ؛ از خواندنش بسیار لذت بردم ؛ سپاسگزارم

همواره شاد و سرافراز باشید
بدرود


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments جالب بود حمید عزیز
لذت بردم
دستت درد نکنه


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
رئیس خیلی جالب بود.
مثل اتفاق ها توی فیلم سینمایی پالپ فیکشن برادر تارانتینو!
برادر تارانتینو رو یادتون هست که، یکی از دیالوگ های حاج رضا بود توی فیلم مارمولک.


message 5: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 93 comments بدبیاری جالبی بود. شاید هم بدشانسی بود.
ممنون


طيبه تيموري | 659 comments بازم موضوع پيشداوري، اونم وقتي عصباني هستي و رنجور
به هرحال بعد از خواندن داستان بخاطر اثر قالب طنز بجاي همدردي با افراد بدبيار داستان، كلي انرژي و شادي گرفتم
جالب بود



message 7: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments چند ثانیه ای به صورت کاملا واقعی خندیدم حمید جان از این که مرا خنداندی سپاسگزارم


message 8: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments همسره چی شد؟
رفت تو یخچال پزشکی قانونی؟


message 9: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments جالب بود
اما به قول صالح چه بلایی سر همسر اومد ؟


message 10: by Rose (new)

Rose | 449 comments با اینکه قبلا خونده بودمش اما بازم برام جالب بود ممنون


message 11: by Farnaz (new)

Farnaz (farnazm) | 93 comments همسرشونم با خیال راحت از سکوت صبح استفاده کرده و احتمالا تا لنگ ظهر در خواب تشریف داشستند!!!
ظهر که از خواب پا می شود احساس گرسنگی بهش فشار میاره ، بعد با تعجب میبینه که یخچالی وجود نداره و در حالی که خمیازه می کشه از خود می پرسه:
اینجا چه خبره؟؟؟
:)


message 12: by Afshin (last edited Sep 02, 2009 02:57AM) (new)

Afshin | 11 comments چه صبح پر هیجانی داشته این آقای دکتر!!!!


message 13: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments Saleh wrote: "رفت تو یخچال پزشکی قانونی؟"

نکته ظریفی بود

ولی فکر نکنم
احتمالاً همون داستان فرناز خانم اتفاق افتاده باشه
;)


message 14: by Ramin_lion (new)

Ramin_lion | 5 comments همسر به همراه شوهرش پهلوی دکتر رفته تا پس از مداوا بروند و یک یخچال جدید بخرند زیرا همسر سوگند خورده ان مردی که با عجله میرفته همسایه بوده و هیچ ارتباطی با او نداشته و تنها یک سوء تفاهم کوچک بدلیل خستگی از کار سخت شبانه برای او بوجود آمده و او حق نداشته یخچال خانه را خراب کند




message 15: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments متن فوق العاده بود والبته من با پایانی که رامین خان بیان کردند موافق ترم!!


message 16: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments شاید هم بشود خیال کرد که
مرد را به جرم اقدام به قتل به هفت سال زندان و 75 ضربه شلاق تعزیری محکوم کردند. آن بخت برگشته ای که در یخچال سقوط آزاد را بدون چتر نجات تجریبه کرده بود، اگر کلاهش هم آن طرف ها می افتاد نمی آمد که بردارد.
و خانم تصمیم گرفت از مرد همسایه پرستاری کند و در عوض مشترکا از یخچالش استفاده کند


message 17: by Athareh (new)

Athareh (athareh_22khyahoocom) | 34 comments :)


message 18: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


کلي خنديدم

خدا دلت رو شاد کنه پسر...دلشادمون کردي

تصور کن تو يه يه يخچال رفتي که امنيت داشته باشي...بعد شوت ميشي پايين و سقوط آزاد :))



back to top