داستان كوتاه discussion

249 views
داستان كوتاه > سپیده/ محمد ایرانی

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mohammad (last edited Aug 29, 2009 04:30AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments پیمان دانشجوی سال سوم مهندسی عمران با عجله دستاشو میشست و با آب و تاب قضیه ای رو تعریف میکرد.
" کاش بودی علی، روده بر میشدی، بزار برات بگم، خیلی حال داد ... لا ی لا لای لای لای..."
و همینطور صداش از توی دستشویی میومد. علی، همکلاسیش که روی توشک دراز کشیده بود خمیازه ای کشید و جزوه هاشو روی هم گذاشت و روی بالش کناریش نشست. خونه همونطور بود که با گفتن خونه ی دانشجویی به ذهن هر کسی میاد . دو تا پتو و دوشک وسط حال پهن بود کف حال پر بود از کتاب و چرک نویس و یه کامپیوتر اون گوشه به اسکرین سیور رفته بود و عکسای سکسی رو یکی بعد از دیگری میاورد . اگه برای آب خوردن پاتو به آشپزخونه میذاشتی ظرفای نشسته که روی هم انباشته شدن اولین چیزیه که نظرتو جلب میکرد با دیدن اون ظرفا دیگه کثیفی کف و انبوه کاغذ های نیمه سوخته کنار گاز زیاد به چشم نمییومدن.
پیمان همونطور که آهنگی رو با صدای لای لا لای لای زمزمه میکرد ازدستشویی بیرون اومد .دستشو با حوله خشک کرد . علی پرسید: " بازچیکار کردین؟"
" وایسا الان واست تعریف میکنم"
با قدم های تند کنار میز کامپیوتر اومد و بر عکس روی صندلی نشست . و ادامه داد:
" داشتم تو سایت کار میکردم بگو کی اومد پیشم؟"
"کی"
"سپیده"
"سپیده؟ کدوم سپیده؟"
"بابا همون زشته . معماریه" و با دست به قندونی که کنارعلی بود اشاره کرد "به خدا از اون قندونه زشت تره.
همون که تعریف کردیم برات با کامی تو اتوبوس سر کارش گذاشتیم خداییش فک میکرد من عاشقش شدم. آخه ندیدی که امروز چطور بود. "
علی خندید و گفت: "ها... ای نامردا ... یادم اومد... خیلی باحال بود."
" آره اون دفعه که خیلی حال داد. کامی که سرشو پشت صندلی قایم کرده بودو میخندید."
" خوب تعریف کن این دفعه چی شد.؟"

"هیچی باز من همچین نقش یه عاشق کمرو رو بازی کردم که خودم حظ کردم. سایت پر از صندلی خالی بود یه راست اومد ور دل من نشست. منم نامردی نکردم عین عاشقای مفلوک بیچاره هی زیر چشمی نیگاش میکردم. خیلی تابلو بود که حواسش هست . اونقد خنده دار شده بود که نگو با اون قیافه عجق وجقش واسه ما آرایش هم کرده بود تو نمیری نزدیک بود عق بزنم یه رژی مالونده بود به اون لبای زشتش که حالت به هم میخورد دماغ گندشو بگو با دوتا جوش چرکی بزرگ گنده تر شده بود. به خدا نمیدونم کی میخواد اینو بگیره."

پیمان بلند شد که بره آشپزخونه آب بخوره وقتی توی آشپزخونه بود با خودش بلن بلن میخندید. علی که لبخندی روی لبش بود به این فکر میکرد که پیمان با اون قیافه معصوم و جذابش و اون دماغ قلمی و لبخند گیراش اگه بخواد میتونه هردختری رو عاشق خودش کنه و در دل کمی به خوشتیپیش حسادت میکرد.

پیمان با خنده برگشت و ادامه داد: " امروز به حرف کامی رسیدم که میگه هیچکی مثل من نمیتونه نقش عاشقارو بازی کنه . باهاش شروع به حرف زدن کردم. گفتم ببخشید خانوم . همچی با ناز نیگام کرد انگاری زتا جونزه یه ربعی طول کشید که صورتش به سمت من بچرخه . لبخندش ده برابر زشت ترش کرده بود نزدیک بود خندم بگیره. لبخند زدم یه کم استرس تو صدام انداختم گفتم خانوم ببخشید شما چه رشته ای میخونید؟ گل از گلش شکفته شد آقا تا حالا ندیده بودم یکی اینقد خوشحال باشه تا صداش از ته چاه در بیاد و بناله "معماری" یه صد باری صفحه دسکتاپ رو رفرش کرد. پسر باید میدیدی حالشو باورت نمیشه همون موقع گوشیش زنگ خورد، دستش همچین میلرزید، گوشیش رو در آورد و سریع ریجکت کرد. به چه بد بختی خندمو کنترل کردم . میخواست بازم سوال بپرسم . منم هیچی نگفتم تا اینکه خودش به حرف اومد، رشتمو پرسید، شهرمو پرسید، اسممو پرسید، مگه سوال کم مییاورد کم مونده بود اسم بابام رو هم بپرسه یه ساعت هی ور ور حرف میزد منم انگار که خجالت میکشم سوالاشو یه کلمه ای جواب میدادم. واقعا نمیدونم اگه کامی بهم زنگ نزده بود چطوری از دستش نجات پیدا میکردم. شانس آوردم روش نشد شمارمو بگیره . وقتی خدا حافظی میکرد با چشاش داد میزد که شمارتو بده. خیلی راحت میشه این چیزا رو فهمید. وقتی برای کامی تعریف کردم یه نیم ساعتی باهم میخندیدیم"
علی گفت " شما دوتا شیطونم درس میدید. " و بلند شد موس کامپیوتر راگرفت و یه آهنگ گذاشت. پرسید: حالا فردا اگه دیدینش میخواید چیکار کنید؟"
پیمان همونطور که صورتش از موفقیتی که امروز عصر به دست آورده بود کیفور بود گفت:
"حالا یه خوابایی براش دیدیم . پسر تا یه هفته سوژه خندمون جوره. لا لا لا لا لا لای لای "
و همانگ با آهنگي كه از كامپيوتر پخش ميشد روي ميز ضرب گرفت
"غذات رو گازه میخوای بزار با کامی بخور"
علی اینو گفت و جزوه هاشو پهن کرد و دراز کشید که بخونتشون.




message 2: by hasti (new)

hasti | 284 comments محمد خان اگه قضیه رو پسر دختری کنیم خیلی این داستان از طرف خانم ها جای دفاع داره!
گرچه چشم بعضیاشون رو هم به واقیعت باز میکنه.
اگرچه کمی بیرحمانه بود ولی من لذت بردم.
فضا سازی ها به نظرم خوب بود.
کندو کاو در شخصیت علی رو به عهده ی خواننده گذاشتین؟
اگر همینطوره که برداشت من از شخصیت علی پسری درسخوان و پایه ی دوستاش (به قول معروف) ولی سرش تو کار خودش و نسبت به پیمان و کامی کمتر شیطون و کمتر بدذات هست

نظرات کارشناسی رو به عهده ی بقیه دوستان میذارم
با تشکر



message 3: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments دو بار داستان رو خوندم . خیلی از داستانها انتهای ظاهری ندارن یخنی به نظر می یاد هنوز لازمه ادامه داشته باشه . اما درست که نگاه می کنی با راهنمایی های نویسنده تو متن داستان انتهاش گفته شده . داستان شما انتهایی نداره اما هیچ کمکی یا جمله کلیدی یا حرفی تمام کننده رو هم نیاوردید تا من خواننده راضی از داستان باشم . خوب توصیف کردید . لای لای... چیز قشنگی نشده می تونستید انتخاب بهتری داشته باشید .
خونه همونطور بود که با گفتن خونه ... لازم نبود این جمله رو بگید . چون به اندازه لازم خواننده رو روشن کردید . می شد شخصیت علی رو بیشتر کار کنید . حسادت علی و طرز بیانش خیلی خوب و به جا بود .
ممنون. والسلام



message 4: by ArEzO.... (last edited Aug 29, 2009 08:27PM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments محمد عزیز
داستانت را خواندم
یک داستان کوتاه با فضاسازی متوسط
که فضاسازی خانه خوب
اما سالن سایت ضعیف بود
می شد که کسی سلامی بدهد
سوالی بپرسد
و سپیده چنان محو بوده باشد که
نه سلامی بشنودنه علیکی
دیالوگ ها خوب بود
مخصوصا از طرف علی
که بسوی دادن پیام های اخلاقی برنخواسته بود
اتمام داستان خوب بود
خواننده که منتظره پایان رو بدونه
در انتظار خودش می مونه
چون هزار تا اتفاق ممکنه بیفته
مثلا من اینطوری برای خودم پایانش دادم:
پیمان براستی عاشق سپیده بشه
چون بی وفایی دیگر دخترا که قشنگترن اونو سرجاش می نشونه
یا سپیده با انتخاب کسی بهتر از پیمان نشون میده
کسی که رودست خورده
پیمان بوده

به جز اشکالات نگارشی
که داشت
به نظرم همه چی خیلی خوب بود
مرسی .


message 5: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments محمد عزیز
من از یکی از استادان ادبیات چیزی شنیدم که سعی می کنم همیشه به آن پایبند باشم و شدیدا به آن اعتقاد دارم که تو به زیبایی از آن استفاده کرده ای و آن استفاده از فضاهایی هستند که شخصا آن را تجربه کرده ایم و ریز کاری هایش را می شناسیم و این اثر با این دلیل شایان توجه است
نکته دیگری که در این داستان دیدم روندی همیشگی است که همواره در جامعه دانشجوی در جریان است و این دست مایه کارهای زیادی می تواند باشد
نکته ای در این داستان نپسندیدم نقل قول ها بود که بیشتر یادآور دیالوگهای نا مطبوع سریالهای تلویزیونی می نمود تا آن چه بین بچه ها اتفاق می افتد
ولی در کل نوشته خوبی بود. خسته نباشی


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد جان من کاری به موضوع ندارم خودتم می دونی که موضوع در حیطه تخیلات نویسنده است و اصولا ناقد نباید کاری به موضوع داشته باشه.
اما من می خوام درباره رویداد و اتفاق ازت بپرسم.
اصولا در این داستان چه رویدادی اتفاق افتاده و نتیجه آن رویداد چه اتفاقی بوده است؟
در ضمن شخصیت پردازی به نظر تو همان توصیف صورت و وجنات طرفهای قصه است؟
من که جور دیگری فکر می کنم و همین مرز بین چیزهایی است که اصولا روایت هستند اما داستان نیستند.
روایت می تواند خاطره باشد، می توان قصه به معنای قصه سرگرم کننده و قصه های آخر شب مخصوص کودکان باشد اما داستان کوتاه به معنای شورت استوری نباشد.
او کی؟


message 7: by mohammad (last edited Aug 30, 2009 06:22AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments به هستی
ممنون که داستان رو خوندید و بابت نظرتون تشکر میکنم
قضیه دختر یا پسر نیست
که البته اگر هم نوشته قصد دفاع از یه جنسو داشته باشه بدون شک او جنس دختره
شخصیت علی رو خوب شناختید
بازم ممنون

سارا جان ممنون که داستان رو خوندید و دوباره ممنون که دوباره خوندید
در مورد اینکه داستان انتها نداره موافق نیستم داستان وظیفه خودش رو در مورد موضوع انجام میده
اگه توقع از داستان مثل توقع از یه فیلم باشه یعنی قضیه ای شروع بشه و پس از پیش آمد هایی تموم بشه حرفتون درسته در این صورت باید معلوم میشد که بعد چی میشه و آخرش چی به سر احساسات سپیده میاد
ولی داستان کوتاه فرق داره
موضوع این داستان اینه پیمان داره سپیده رو سر کار میذاره
و اصلا کار داستان نیست که پاپی بشه که ماجرای این سر کار گذاشتن به کجا ختم میشه شاید کار فیلم و رمان باشه ولی کار داستان کوتاه نیست
اگه بازم قانع نشدید میتونم چند تا داستان رفرنس بدم که مثل داستان من پایان ندارن و جمله تمام کننده ای هم ندارن

در مورد لای لای ممنون که گفتید باید حذفشون کنم
در مورد توصیف خونه هم حق باشماست

آرزوی عزیز
ممنون
در مورد فضاسازی سایت باید بیشتر روش کار کنم
و پیش نهادی که دادی عالی بود
فکر کنم آخر داستان من مشکل داره و در داستانم اونطوری که خواستم نشده
اصلا منظور من برانگیختن کنجکاوی خواننده نیست در مورد سرانجام قضیه ی پیش اومده
منظور من بیشتر خورد شدن تو شخصیت ها و به خصوص شخصیت سپیده بود که عنوان داستان تاکیدی به این هدف بود

اشکان جان
ممنون به خاطر توجهی که به داستان داشتی
در مورد نقل قول ها دستتو میبوسم که نکته ای گفتی که بعد از خوندن نکته خودم بهش پی بردم
دیالوگهای نا مطبوع سریالهای تلویزیونی
این جملت باعث شد که به این داستان نفرت پیدا کنم
اون چیزی که باعث این نفرت میشه اینه که وقتی دیالوگ هارو میخونم متوجه میشم که خیلی خوب این رو متوجه شدی

در کل مرسی


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
منم حتما قاقم دیگه!


message 9: by mohammad (last edited Aug 30, 2009 11:39AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments شرمنده مهدي جان
حتما اون موقع كه من داشتم تايپميكردم اين كامنتو گذاشتي

اتفاقي كه افتاده اينه
احساسات سپيده به بازي گرفته شده و نميدونم چه دليلي داره كه اين اتفاق نتيجه اي داشته باشه

ببين نميخوام داستان خودمو با داستان هاي بزرگي مقايسه كنم
ولي اينطوري داستاني رو كه اتفاق محور نيستن يه نوع داستانن كه پيروان خودشو داره منم يكي از پيروواشم
خيلي از داستان هاي چخوف همينطورن
چند روز ژيش داستان ده سرخپوست رو از ارنست همينگوي گذاشتم تو قسمت نوشته هايديگران اگه وقت كردي اونو بخون

همين سوال در مورد اون داستان هم پيش مياد اگه پيرو داستان هاي اتفاق محور باشي

اتفاقا من خيلي به شخصيت پردازي اهميت ميدم
نميدونم چرا اين سوالو از من پرسيدي
توي همين داستان هم من 4 تا شخصيت ساختم كه بسته به نوع ارطباتشون به موضوع داستان شناسانده شدن
البته قبول دارم كه تو اين كار ضعف دارم
ولي به هيچ وجه شخصيت ژردازي رو توصيف صورت و وجنات شخصيت نميدونم

در مورد سوال آخرتم
اوكي




طيبه تيموري | 659 comments سلام
منم خوندم. و بايد اعتراف كنم كلي چيز ياد گرفتم
همين


message 11: by Ehsase_abi_2 (new)

Ehsase_abi_2 | 8 comments داستان را خواندم . فضا سازی خوب بود. اما حادثه ای در داستان نبود.پایان داستان هم خوب نبود
یعنی نه در داستان اتفاقی افتاده بود نه ارجاع بیرونی داشت.


message 12: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments نوشته ی خوبی بود
جدا از خود ِ داستان ، از خوندن نقد های بچه ها و پاسخ های کامل شما می شه خلی چیز ها یاد گرفت


message 13: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
فضا سازي ضعيفي داره
بهتر بگم فضا سازي اضافه و بي ربطي داره
وقتي قرار نيست اتفاقي در آشپزخانه بيوفته
من خواننده چرا بايد تا كاغذ هاي سوخته كنار گاز را مجسم كنم ؟
از نظر من اين جمله اضافست
خونه همونطور بود که با گفتن خونه ی دانشجویی به ذهن هر کسی میاد
يا با اومدن اين جمله توصيفات ديگه از بهم ريختگي بيجاست
يعني نويسنده بايد يكي از اين دو رو انتخاب كنه
در مورد ديالوگ هاي افراد خوب كار كردي و دقيقا از ديد همونها نوشتي
اما يه جاهايي لحن گوينده رو نمي پسندم
چون به نظرم حتي نويسنده هم نمي دونه گوينده عاميانه حرف مي زنه يا نه
مثل اينجا
پیمان بلند شد که بره آشپزخونه آب بخوره وقتی توی آشپزخونه بود با خودش بلن بلن میخندید. علی که لبخندی روی لبش بود به این فکر میکرد که پیمان با اون قیافه معصوم و جذابش و اون دماغ قلمی و لبخند گیراش اگه بخواد میتونه هردختری رو عاشق خودش کنه و در دل کمی به خوشتیپیش حسادت میکرد.

بلن بلن اگه استفاده ميشه فكر بايد به فك تبديل بشه
و همينطور تا انتهاي جمله بايد تماما اين لحن در ذهن نويسنده باشه كه به نظرم نبوده
در مورد رجكت كردن موبايل قسمت به نظرم خيلي قشنگ اومد
و يكي از بهترين نقطه قوت هاي اين داستان بود

همونطور كه مهدي گفت
منم تو داستان كوتاه دنبال چيزي ميگردم كه آرومم كنه
يه چيزي كه به فكر وادارم كنه
در كل به نظرم داستان كوتاه بايد يا يه مبهمي رو روشن كنه
يا يه روشني رو مبهم كنه
داستان كوتاهي كه يكي از اين دو اتفاق توش بيوفته
داستان قوي خواهد بود
ديوونه


message 14: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments من این داستان و شاید یکم دیر خوندم ولی برای من خیلی دوست داشتنی بود چون شخصیت پیمان من و یاد یکی از بچه های دانمون می نداخت اونم عادت داشت همیشه ادای عاشقارو در بیاره به اندازه موهای سرشم عاشق شده بود.

موفق باشی


message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments تشكر ميكنم از همه دوستاني كه داستان رو خوندن
وتشكر ويژه دارم از كسايي كه نظرشون رو گفتن

ديوونه ي عزيز
نقد خوبي داشتي استفاده لازم رو بردم ممنون
در مورد توصيف خونه و آشپزخونه تا حدودي درست ميگي
من هدفم بيشتر شناساندن شخصيت ساكناي خونه بوده ولي مثل اينكه زياده روي كردم و همون به همريختگي هال كافي بود

لحن احتمالا به علت عجله اي كه نو تايپ كردن كردم اينجوري شده وگرنه چركنويس داستان رو نگاه كردم اونجا فكر رو فك نوشتم و كلا عاميانه گفتم


خوب اين داستان مطمئنا داستاني نيست كه هركي خوندش به فكر فرو بره ولي ميتونم ادعا كنم هستند كسايي كه با خوندن اين داستان به فكر فرو ميرن
اين بسته به طرز تفكر خوانندس كه چقد با تفكر نويسنده همراستاس

با اين نكته كلي كه گفتي موافق نيستم
در كل به نظرم داستان كوتاه بايد يا يه مبهمي رو روشن كنه
يا يه روشني رو مبهم كنه
داستان كوتاهي كه يكي از اين دو اتفاق توش بيوفته
داستان قوي خواهد بود

بازم ممنون





back to top