داستان كوتاه discussion

54 views
داستان كوتاه > سنگ قبر

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments

پرفسور
:
"سلام جناب سردبیر ! دوست عزیز ! امروز شخصا مراجعه کردم تا بدانم موضوع چاپ کتاب من به کجا رسیده است. الان مدتهاست که علاقه مندان کتابهای من ٬ به روشهای مختلف تماس میگیرند و میخواهند بدانند که این کتاب ٬ چه وقت از چاپ بیرون می آید . خودتان بهتر میدانید که این روزها ٬ کتابهایی در این سطح چقدر نایاب هستند . "

سردبیر
:
"سلام آقای دکتر ! . قبل از هر چیز باید از اینکه مراحل ممیزی و گرفتن مجوز برای انتشار این کتاب ٬ قدری طولانی شده است ٬ از شما عذر خواهی کنم . خودتان که به اوضاع واقف هستید . ولی یک موضوع خاصی هست که باید به عرض شما برسانم . از آنجایی که در اصول و اعتقادات جامعه مدنی ٬ بنا به دستور٬ تغییراتی حاصل شده است ٬ از چاپ عکس نویسنده بر روی جلد کتاب معذوریم . میدانم که شما علاقه مند هستید که حتما عکستان مانند کتابهای قبلی ٬ با تصویر درشت روی جلد چاپ شود ٬ ولی متاسفانه شرایط فعلی این اجازه را به ما نمیدهد .میدانم که ما را برای این موضوع خواهید بخشید . چون شما ٬ دستی به قلم دارید ٬ میدانید که چطور هر روز قوانین عوض میشوند و ضررش را ناشر متقبل می شود. شما همین دو ماه پیش را در نظر بگیرید که چاپ کتاب همکارتان را تمام کردیم . ما چشم بسته ٬ مجوز کتاب ایشان را از وزارت خانه گرفتیم و چاپش کردیم ٬ ولی حالا معلوم نیست که ایشان چه کار کرده اند و کجا تشریف دارند که از طرف وزارت خانه ٬ دستورآمده است که هیچ ناشری حق چاپ کتابهای ایشان را ندارد . "

پرفسور
:
" البته این همکارم قدری در نوشتن کتاب بی دقتی کرده بود . ایشان به خوبی ٬ سازماندهی زندگی مورچه ها و دسته بندی وظایف آنها را بررسی کرده بود که بسیار قابل تقدیر بود . ولی در قسمتهایی به زندگی ملکه و وظایف آن اشاره کرده بود که اشتباهاتی داشت و از طرفی ادعا کرده بود که مورچه های دیگر ٬ ملکه ی نابارور را از بین میبرند ٬ که این اشتباه بزرگی بود . اصولا مورچه ها ٬ هیچ وقت این کار را نمیکنند. خود شما قضاوت کنید ؟ مورچه ها از کجا متوجه میشوند که جمعیت آنها رو به کاهش هست که بفهمند ملکه نابارور هست ؟ مگر آنجا سر شماری می شود که چنین اتفاقی هم بیافتد ؟ خوب چه انتظاری دارید !؟ انتظار دارید این همه دروغ چاپ شود و کسی چیزی هم نگوید ؟"

سردبیر
:
"بله حق با شماست ! اشتباهاتی رخ داده بود که بهتر بود در چاپ بعدی اصلاح می شد و ایشان هم در صفحه ی اول کتابشان ٬از اینکه چنین اشتباهی را عمدا و یا سهوا مرتکب شده است ٬ از خواننده ها ی عذر خواهی می کرد. ولی در مورد کتاب شما ٬ مسئله ی مطالب و یا شخص شما نیست . همانطور که میدانید اخیرا دستور العمل جدیدی از وزارت خانه اعمال شده است که برای شاعرهای زنده ٬ اجازه ی چاپ عکس بر روی جلد را گرفته است و با توجه به اشتباهاتی که همکارتان مرتکب شده است ٬ احتمال دارد این قانون را مورد کتابهای جانور شناسی هم اعمال کنند. به همین جهت ٬ هیئت مدیره تصمیم گرفته است که قبل از اینکه این اتفاق بیافتد ٬ در مورد این کتابها هم ٬ این قانون را رعایت کند."

پرفسور
:
" البته در مورد شاعرها ٬براحتی میتوانم درک کنم که چرا این کار را کرده اند . این روزها ٬بعضی از آنها ٬ آنقدر شلخته مینویسند و چیز و شعر به هم می بافند که گاهی خودشان هم نمیدانند که چه گفته اند . برای همین است که امروز٬ به شعرشان به به ! و چه چه ! میگویند ٬ ولی فردا همین شاعر را میگیرند و از کجا آویزان میکنند ٬ بماند . این شاعرهای بیکار ٬ گاهی خواننده ها را هم بد بخت میکنند . همین شعر اخیر آقای... چیز٬ اسمش یادم رفت ٬ که خودتان چاپ کرده بودید که یادتان هست ؟ جناب آقای .... چیز ٬ لعنت به این حافظه!٬ ولش !٬ آن را برای ترانه اش پسندید و پنجاه هزار تومان ٬ کف دست آن شاعر گذاشت و در آلبوم جدیدش یک ترانه از روی آن ساخت . حتما شنیده اید که ایشان را به پنج سال زندان محکوم کرده اند که چرا فلان بیت را فلان طور خوانده است که فلان معنی را می دهد ؟ این یعنی چه ؟ یعنی اینکه شاعر خودش هم نفهمیده که چی گفته است .ولی وقتی شاعر میمیرد ٬ قضیه قدری فرق میکند .اصولا مرده احترام خاص خودش را دارد . بنابراین هر خواننده ای ٬ آنرا هر طورهم که بخواند ٬ کسی برداشت بدی نمیکند . همین بابا طاهر را در نظر بگیرید . خودتان بگویید که اگر زنده بود چه چوبی در آستینش میکردند و یا فروغ را در نظر بگیرید . با این همه حرف که پشت سرش بود ٬ اصلا شوهرش اجازه میداد که پایش را خانه بیرون بگذارد که بتواند یک بیت شعر هم چاپ کند ؟
البته به نظر من یک شاعر دو لا قبا که هزینه چاپ کتابش را ندارد ٬ همین بهتر که اول برود بمیرد تا عکسش را روی کتابش چاپ کنند .میدانید ! اصولا کتاب شاعر ٬ سنگ قبرش محسوب میشود . کتابی که از آن پول در نیاید و اگر در بیاید ٬ فقط کفاف زنده ماندن شاعر را بدهد ٬ با سنگ قبر فرقی ندارد . پس همان بهتر که بمیرد تا بعد از آن مجوز چاپ عکسش را روی جلد کتابش بدهند .
اصلا شما میدانید یک قورباقه در چرخه ی حیاط چقدر موثر است { از آنجایی که جناب پرفسور این حیات را با ان حیاط همیشه اشتباه میگیرند و در ویرایش نهایی کتاب توسط منشی ایشان ٬ تصحیح میشود ٬ نویسنده ی داستان هم دچار اشباه در اینجا و شاید خیلی از قسمتها شده است. } به نظر شما یک شاعر میتواند اینقدر در این چرخه موثر باشد ؟ یک شاعر تنها کاری که میکند این است که بخورد و یک سری جملات بی سر و ته را به هم ببافد و اسمش را بگذارد شعر . "

سردبیر
:
"بله...! البته ... زیاد هم اینطور نیست . ولی ...."

پرفسور
:
"ولی چه ؟! من پول چاپ عکس روغنی روی جلد گالینبورد را از ماهها قبل داده ام ٬ شما حق ندارید چنین تصمیمی بگیرید . شما اسمتان را گذاشته اید انتشاراتی ! ؟ . من به سندیکای حمایت از نویسندگان کتب قورباقه شناسی شکایت می کنم . خودتان میدانید که ما در حال حاضر قوی ترین و با نفوذ ترین سندیکا را در زمینه ی حمایت از نویسندگان کتب قورباقه شناسی داریم . "
"
سردبیر
:
"بله . تا حدودی حق با شماست . ما هم خیلی علاقه مندیم که با نویسنده ها و سندیکاهایی مثل شما که در هزینه ها ٬ مشکلی ندارند و کتابهای مورد دار نمی نویسد ٬کار کنیم . ولی قدری به ما حق بدهید . با اینکه کار شما در مورد قورباقه ها است ٬ ولی باز نمی توانیم کاملا مطمئن شویم . مخصوصا چاپ این عکسی که شما فرستاده اید و در آن قورباقه ی سبزی را با حالت دوستانه در دست گرفته اید ٬ بسیار ریسک بالایی دارد . درست است که در حال حاضر اجازه چاپ عکس شما را داده اند ٬ ولی بعد از اتمام چاپ سه هزار جلد ٬ معلوم نیست که قانون های مربوط به کتابهای جانور شناسی چه نغییری بکنند . "

پرفسور
:
"اوه ! بله ! متوجه شدم ! خب یک وزغ سیاه چطوراست ؟ "

سردبیر
:
" فکر نمیکنم هیئت مدیره موافقت کند . "
پرفسور :
" راستی . من به طور رسمی وصیت کرده ام که این عکس را روی سنگ قبرم حک کنند . به نظرتان این وصیت نامه هم کار را درست نمیکند ؟ "

سردبیر
:
"نه !. فکر نمیکنم تا زمانیکه زنده هستید بتوان کاری کرد . اصولا نباید ریسک کنید . برای آینده ی شما زیاد مناسب نیست . "
پرفسور
:
" بله . فکر کنم حق با شماست . از اینکه قدری عصبانی شدم از شما عذر می خواهم . پس هر طور صلاح میدانید عمل کنید . فعلا خداحافظ . "







message 2: by hasti (new)

hasti | 284 comments خط خطی جان فکر میکنم حسابی به قورباقه ها و دنیای آنها گیر داده ای! اگر ایجاز و خلاصه نویسی را رعایت کنی خیلی بهتر است .
در یکی دیگر از داستانهایت به نام قورباقه ی حشری هم تقریبا همینطور به داستان شاخ و برگ دادی که به نظرم گاهی برای خواننده ی داستان کوتاه خسته کننده میشود.
نکته دیگر خشکی ویکنواختی زیاد گفتگو هاست به طوریکه هیچ انعطاف پذیری یا فرازو نشیبی در داستان وجود ندارد
که باعث میشود این داستان خیلی زود از ذهن خواننده ها پاک شود.
اما با توجه به کارهای قبلیت در این مساله شکی نیست که موضوعات منحصر به فردی را انتخاب میکنی.

نظرات کارشناسی را به عهده ی دوستان اهل فن می گذارم
با تشکر


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments اهل فن کجایید؟


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments سلام

موضوعی که برای نوشتن برگزیده بودی جالب و برای عالم نشر حائز اهمیت است ولی نوع نگارش آن کمی تا قسمتی آفتابی است بهقول هستی جان خشک !! نمیدونم تعبیر درستی هست یا نه!!


message 5: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
فقط گفتگو ؟
بدون فضا سازي ؟
بدون هيچ پيش فعالي براي ذهن خواننده ؟
اينو به عنوان يك داستان اصلا نمي پسندم
چون دقيقا حالت كسي بود كه با غيظ بخواد يه چيزي رو با گوشه كنايه بگه
نه يه داستان كوتاه
ولي ديالوگ ها واقعا قوي و كامل بيان شده
موفق باشي
ديوونه



back to top