داستان كوتاه discussion

65 views
داستان كوتاه > بخش اول - خداداد خان و طایفه اش / اشکان انصاری

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments چیزی شبیه مقدمه
اول این که
مدت ها بود دستم به داستان نویسی نمی رفت و این اتفاق میمون و خجسته ای برایم بود که بالاخره یک چیزی نوشتم.
دوم این که
سه پاراگراف اول داستان را که می خوانید فکر نکنید که یک تحقیق اقلیمی و تاریخی را می خواهم جای داستان قالب کنم. این سه پاراگراف را صرفا برای این نوشتم که قصدم را از نوشتن این داستان بیان کنم و در ضمن فضایی را که داستان در بستر آن اتفاق می افتد نشان دهم.
سوم این که
هر چند چنین اتفاقاتی در روستاها همیشه در جریان بوده است، اما این داستان به جز موقعیت جغرافیایی آن، کلا و جزئا زاییده ذهن خود من است و تمامی اسامی کسان و ارتباط آنها خیالی است و اگر کسی، جایی شباهتی پیدا کرد، بنده بی تقصیرم و بگویم دول خارجی و اجانب به بنده قد یک پاپاسی هم پول نداده اند که مطلبی علیه ملت شریف ایران بنویسم. اصلا اگر کسی توهینی به خود از آن استنبتط کرد من همین جا می گویم که با خودم بودم و نه با ایشان.
چهارم این که
مدتی بود که به حق و تحت تاثیر شرایط مملکت، گرد غم همه نوشته ها را گرفته بود. با خودم فکر کردم شاید نوشتن متنی طنزآلود، فضایی دیگرگونه به گروه ببخشد. شاید هم بگویید عجب بی خیالی است و عقلش قد ارزن هم نمی رسد و دنیا را آب ببرد این جناب را خواب می برد.
پنجم این که
بزرگواری کنید و ببخشید که هر یک خطی که می نویسم، کلی برایش مقدمه و حاشیه و پس نویس و پیش نویس و ماخره می آورم.
و در آخر این که
جایی از جناب بهروزی خواندم که به دلیل پیش نیامدن دلخوری نقد نمی کنند. من اینجا از ایشان و سایر دوستان خواهش می کنم هرچه بیشتر و تندتر این نوشته را نقد کنند چون بدون نقد دوستان، پیشرفتی هم در کار نخواهد بود.

اشکان انصاری
امرداد ماه 1388


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments عازم تبریز بودیم از مسیر عجب شیر. پیش از رسیدن به آبادی های زنجیره ای که از هشترود شروع می شود (اگر اشتباه نکرده باشم) دهی هست به اسم کلب علی کندی. (کلب به معنای سگ به زبان عربی است و کندی منسوب به کند است) اسم عجیبی دارد ولی بیش از آن که اسم آن برایم جالب باشد، تعداد خانوار آن ده برایم جالب بود، دو خانوار! و از آن به بعد همیشه برایم سوال بود که در مجموعه های انسانی کوچک و نسبتا بسته، جریان زندگی چگونه خواهد بود.
پاسخش زیاد منتظرم نگذاشت و در دهی کمی بزرگتر ولی مشابه، پاسخ خودش به سراغم آمد. دهی هست در مسیر تهران – سمنان، نرسیده به گرمسار و در قسمت شمالی جاده به اسم بنه کوه؛ مثل اقلیم اکثر آبادی های البرز جنوبی، در استپ های نیمه خشک و در بستر چشمه ها.
در میان مزارع دیمکاری یک تپه نه چندان مرتفع قرار دارد که کلا برای مردم آن منطقه هیچ فرقی با سایر تپه ها ندارد، ولی آن تپه بی اهمیت در واقع یک برجک دیدبانی بسیار کهن می نماید از دوران اشکانیان. برروی یکی از دیواره های هنوز پابرجای این برجک دیدبانی، نقش محوی از یکی از بزرگان محلی در لباس دوران اشکانیان می بینیم به همراه اعدادی باستانی به زبان سانسکریت.
آب این روستای باستانی را دو چشمه، یکی شیرین و دیگری لب شور، در بالا دست تامین می کنند که مهمترین عنصر موجود در روستا و ضامن بقای مردم است و داستان هم بالاخره از همین جا شروع می شود.
آن موقعی که من به آن ده رفتم، این روستا مجموعا هفت خانوار داشت و بس! نه پاسگاهی، نه مدرسه ای، نه درمانگاهی و نه هیچ چیز دیگری جز یک مینی بوس بنز عهد شاه وزوزک که هربار شیب 3 درجه جاده را می خواست بالا بیاید، جان مسافرانش را هم با خودش بالا می آورد و پس سه، چهار مرتبه جوش آوردن با جان کندن می رسید به ده.
بالا دست آن، دهی فراموش شده تر از بنه کوه است. آنقدر ازیادها رفته که حتی روی نقشه هم دیده نمی شود. محلی ها به آن تاوکل (به سکون واو و فتح کاف) می گفتند. (احتمالا تاو همان تاب یا تابه و یا تو است و باید از زبان فارسی میانه باشد به معنای گرم و سوزان و کل همان کتل به معنای تپه پست)
خلاصه هرچه که بود، آن بود که بنه کوهی ها می گفتند که تاوکلی ها وحشی و بی فرهنگ هستند و ما به آنها معامله نمی کنیم و دختر نمی دهیم هیچ، نمی خواهیم جنازه مرده روی دوششان بگذاریم. بنه کوهی ها بیشتر از این که از خلق و خوی تاوکلی ها دلگیر باشند که بی شباهت با خودشان نیستند، ناراحتیشان از این بود که آن ها بالا دست بودند و مسلط بر هر دو شاهرگ زندگی در بنه کوه؛ چشمه ها!
جمعیت تاوکلی ها 2 خانوار کمتر از بنه کوهی ها بود و همین عامل اکثرا جنگ را به نفع بنه کوهی ها مغلوبه می کرد. مخصوصا این که سالار کوچکترین پسر شاهقلی خان، بزرگ و کدخدای نودساله بنه کوه، عروسی گرمساری آورده بود و شده بود خواری در چشم تاوکلی ها.
خداداد خان کدخدای تاوکلی ها هم که می خواست کم نیاورد، یک ضرب پسر برادرش را برای درس خواندن فرستاده بود سمنان به شرط آن که درسش تمام شد، دست یک دختر سمنانی را بگیرد و با خودش بیاورد تاوکل تا آنها در بوق کنند که عروس خداداد خان از مرکز استان است.
از آنجا که بیچاره تک و تنها با یک عمه پیر در سمنان سر می کرد، نمی دانست باید چه خاکی توی سرش کند و دختر سمنانی چطوری جور کند؛ آن هم جایی که توی مدرسه و بین پسرها جواب سلامش را هم نمی دادند، چه برسد به دخترها. تازه می رفت چه می گفت!؟ می گفت می خواهم دخترتان را بگیرم، ببرمش ده ناکجا آبادی که اسمش روی نقشه هم پیدا نمی شود!؟
حشمت بخت برگشته دو سالی از اتمام درسش می گذشت و هر روز پیغام می آمد که ای تخم مول داری چه غلطی می کنی و چرا زن نمی گیری و برنمی گردی. حشمت هم به هر دری می زد و دنبال هر دختری می رفت جوابی جز فحش و ناسزا نسیبش نمی شد که تویِ بچه دهاتی را چه به این غلط های زیادی. خلاصه هیچ دختر چپ و لوچ و افلیج و بله و شیرین عقلی در شهر نمانده بود که حشمت به خواستگاری نرفته باشد و فحش نشنیده باشد.
خبر به خداداد خان رسید که ای آقا چه نشسته ای که نقشه ات نقش بر آب شده و این حشمت بی دست و پا، عرضه ندارد یک دختر گیر بیاورد. این خبر، خواب را از چشم خداداد خان گرفته بود و هرروز می رفت پیش ملا حسن تا جادوی بنه کوهی ها را باطل کند. ملا حسن هم هرچه بلد بود ریخت روی دایره بلکه قفل این طلسم را بشکند ولی گشایشی در کار نبود.
خداداد خان دلش از همه خون شده بود و اوقات تلخش، تلخ تر از همیشه. همه اش دم پرچین شکسته باغ انارش می نشست و به زمین و زمان فحش می داد. تا این که تصمیم گرفت یک صفیر عاقل بفرستد بلکه گره کار به دست او باز شود. ولی هرچه فکر کرد دید یک نفر عاقل در آن قوم عجوج و مجوج پیدا نمی کند که بتواند دو کلمه حرف بزند؛ بجز خواهر یاغی اش.



message 3: by Ashkan (last edited Aug 26, 2009 08:51AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments اشرف، همان عمه حشمت الله، به گفته اهالی سال ها پیش در زمان جوانی اش یاغی شده بود و زیر بار شوهر کردن نرفته و شبانه فرار کرده بود و رفته بود گرمسار پیش عموی بزرگش. او هم چون می دانست که اگر خبر به ده برسد که اشرف کجاست می آیند و دودمان اشرف و خودش را به باد می دهند، او را فرستاده بود سمنان پیش یکی از دوستانش که هم از دسترس خانواده دور باشد و هم مدرسه برود.
بالاخره پای اشرف به سمنان رسید و کمی از آب و گل درآمد و هوای شهر به سرش خورد. این هوا باعث شد تا استخوانی بترکاند و کلی خواستگار ریز و درشت دم در خانه صف ببندند. او هم قید درس و مدرسه را زد و شد زن درشت ترینشان که دو سال بعد، از دست زنش دغ کرد و مرد و مال و منالش را گذاشت توی دامن اشرف؛ یا بهتر بگویم اشرف همه را بالا کشید و شد خانم و بعدش هم حاج خانم.
پدر اشرف هم گفته بود که این دختره فاحشه یاغی شده و رفته به شهر و معلوم نیست چه غلطی می کند و غلط کرده که رفته و دیگر دختر من نیست و قلم پایش را خرد می کنم اگر برگردد. هر کسی هم که با او حرف بزند لعنت خدا و من را برای خودش خریده است. وقتی خبر به اشرف رسید که جریان از چه قرار است، اشرف با دمش گردو شکست که خدا چه لطفی به او کرده.
برگردیم به اول داستان. وقتی خبر آوردن عروس شهری بنه کوهی ها، به تاوکل رسید، خون خداداد خان به جوش آمد و به فکر فرستادن حشمت الله، بی دست و پاترین بچه ده، به سمنان افتاد. دید چاره ای ندارد جز آن که با خواهر بدنامش تماس بگیرد.
هی این کلاه و آن کلاه کرد دید راه دیگری در پیش پایش نیست؛ ولی لعن و عذاب الهی را چه می کرد!؟ این بود که دست به دامان ملا حسن شد. ملا حسن هم راهی جلوی پای خداداد خان گذاشت. یک شب جمعه برای ابوی مرحوم خداداد خان، ده را خیرات دادند تا روحش شاد شود. صبح سحر هم خداداد خان با مشایعت ملاحسن رفتند سر قبر حاج صمد!
آنجا بود که خداداد خان خودش را انداخت روی قبر پدرش و لابه و زاری کنان داستان را گفت و بعد هم گفت که چاره ای ندارد جز این که با اشرف حرف بزند، چون آبروی تاوکل در میان است. خلاصه با حال زار و نزار برگشتند ده. همان شب حاج صمد با صورتی نورانی رفت به خواب ملاحسن که ای ملاحسن وصیت من این طوری نبود. چون آبروی چندین و چند ساله تاوکل در میان است، هر کاری می خواهید بکنید، بکنید! که اگر نکنید خداداد را پیش خودم نمی برم هیچ، جایش در قعر جهنم است.
سر صبح، خروس خوان، فغان ملاحسن پشت بند صدای نکره خروس های تازه بالغ خواب را از چشم اهالی گرفت که آی تاوکلی ها حاج صمد دیشب به خواب من آمد و چه و چه! خلاصه آن شب هم همه اهالی خیرات مرحوم ابوی خداداد خان را خوردند و به روحش فاتحه فرستادند و خداداد خان هم فردای آن روز راهی سمنان شد تا بعد از چهل و چند سال خواهر بزرگترش را پیدا کند و دیداری از او تازه کند. بماند که با چه مکافاتی او را پیدا کرد و چقدر عجز و التماس کرد تا خواهرش راضی شد.
و حالا داستان داشت دوباره تکرار می شد. فردای آن روز خداداد خان بی خبر از همه رفت به تلفن خانه در گرمسار تا با خواهرش مذاکره کند. هیچ کس نفهمید که آن دو چه به هم گفتند و شنیدند ولی دو چیز معلوم شد. اول آن که بعد از صد سال که کسی بازشدن گره ابروی خدادخان را ندیده بود، همه دیدند که آن اشرف یاغی ملعون، آن قدرها هم ملعون و یاغی نیست و کاری کرده که دم ظهر خدادخان دارد بشکن و بالا می اندازد و لبهای کلفت و ترکیده اش از یک بناگوش تا دیگری باز است. دوم این که باید برای آبرویشان در کیسه را حسابی شل کنند. ولی کی اهمیت می داد، همه اش برای آبروی تاوکل بود.
از سمنان تا ده درجزین با ماشین بیش از ده دقیقه راه نیست. این ده کوچک تحت تاثیر شهر سمنان بافت قدیمی خودش را از دست داده و با آن همه تیرآهن و آجر بهمنی و معماری بی حساب، از دور شده است مثل زورآباد؛ زشت و بی قواره.
تنها جایی بود که اشرف می دانست به این پسره بی دست و پا، زن می دهند. چند روزی تحقیق کرد و دختری را برای حشمت پیدا کرد که بی دست و پا تر از خودش بود. با کلی چانه زدن و حرف خیره و نه نیاد که شگون ندارد و این ها بالاخره خانواده دختر راضی شدند تا پنج میلیون تومان شیربها بگیرند و دخترشان را بدهند.
تاوکلی ها برای تامین پول شیربها بسیج شدند و از هفتاد راس دامی که داشتند، پنجاه راسش را فروختند تا پولش بالاخره جور شد. خبر مثل بمب در بنه کوه صدا کرد. شاهقلی خان از این خبر چند روز مریض شد و افتاد گوشه خانه. بدتر از همه آن بود که شایع شده بود که عروس تاوکلی ها نسبتی با فرماندار دارد و می خواهند اعمال نفوذ کنند و تاوکل بشود بخش.
پس از سالها تاوکلی برد بزرگی به دست آورده بودند و بدجوری پوزه بنه کوهی ها را به خاک مالیده بودند. دیگر صدا از ندای بنه کوهی ها در نمی آمد. خوشحالی تاوکلی ها تا آنجا طول کشید که فهمیدند هزینه این برد بزرگ خیلی بیشتر از آن چیزی بود که فکر می کردند.



message 4: by hasti (new)

hasti | 284 comments اشکان جان بقیه بخش دوم هم دارد؟ شاید هم بوده من ندیدم!.

راستی چیزی شبیه داستان دنباله دار است؟



message 5: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments هستی عزیز
ممنون از توجهت
بله بخش دوم هم دارد. دلیلی که من خواستم این داستان را در دو بخش بنویسم این بود که نمی خواستم تنبلی بر کارم سایه بیاندازد و صد سال طول بکشد تا این داستان را به اتمام برسانم و فکر کنم در بخش دوم داستان تمام خواهد شد


message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments اشکان فکر کنم این قصه بعدا نسخه ی جدید صمد آقا میشه


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان قشنگي بود
درمورد چند پاراگراف اول به نظرمن باي طور ديگه اي گفته ميشد
به شيوه اي داستاني اين طور مقدمه گويي ها توي داستان كوتاه زياد ديده ميشه و معمولا بعدش يه داستان فلسفي كه ارتباط عجيبي با مقدمه داره ميياد

ياد داستان هاي جمال زاده افتادم
فضاي داستان با موضوع طنز گونه هما هنگ بود

به نظرمن داستانهاي طنز آميز بايد عمق بيشتري نسبت به داستان هاي ديگه داشته باشن و صرف سرگرم كردن نوشته نشده باشن

شخصيت ها زياد بودند و شخصيت پسر شناسانده نشد
كه البته براي اين داستان لازم نبود

از خواندن متن هاي طنز آميز لذت ميبرم
ممنون


message 8: by hasti (new)

hasti | 284 comments انگارمن همیشه باید بعد از محمد نظر بدم چون هرجا میرم اول اون نظر گذاشته و بلافاصله بعدش من!
البته باعث افتخار منه که اول نظر اهل فن رو بخونم تا بعد بتونم نظر عمیقتر و بهتری بدم.چنانچه اکثر جاها نوشتم: (منم با نظر محمد موافقم.)

...

اشکان جان پس ما منتظر ادامه ی داستانت هستیم.از قسمت اولش
که حسابی لذت بردم.فقط به قول محمد! مقدمه ات کمی از حوصله ی خواننده داستان کوتاه خارجه و بهتر بود توصیف مکان داستانت را در دل خود داستان وبه صورت خلاصه تر می آوردی تا مثل یه مبحث علمی - جغرافیایی به نظر نیاد
با تشکر



message 9: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Farzan wrote: "اشکان فکر کنم این قصه بعدا نسخه ی جدید صمد آقا میشه"

فرزان جان ممنون از نظرت. آقا نسخه جدید صمد آقا به کارگردانی استاد ذوالفقاری ساخته شده این نیست
;-)


message 10: by Ashkan (last edited Aug 25, 2009 01:56PM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments mohammad wrote: "داستان قشنگي بود
درمورد چند پاراگراف اول به نظرمن باي طور ديگه اي گفته ميشد
به شيوه اي داستاني اين طور مقدمه گويي ها توي داستان كوتاه زياد ديده ميشه و معمولا بعدش يه داستان فلسفي كه ارتباط عجيبي ب..."


محمد عزیز
خیلی ممنونم که این داستان را خواندی و خیلی برایم غرورآفرین بود که این داستان را با نوشته های جمالزاده مقایسه کردی. هرچند که منظورت هم این داستان نباشد، من به خودم گرفتم
:D
در مورد سه پاراگراف ابتدایی با تو موافقم و به همین دلیل هم در مقدمه به آن اشاره کرده بودم
فقط یک سوال. نوشته بودی که داستان های کوتاه باید عمق بیشتری داشته باشند، من درست متوجه نشدم
منظورت این بود که این داستان از عمق مناسبی برخوردار نیست یا این که به طور کلی باید چنین باشد
باز هم از نقد دلسوزانه ات سپاسگزارم


message 11: by Ashkan (last edited Aug 25, 2009 08:00AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments hasti wrote: "انگارمن همیشه باید بعد از محمد نظر بدم چون هرجا میرم اول اون نظر گذاشته و بلافاصله بعدش من!
البته باعث افتخار منه که اول نظر اهل فن رو بخونم تا بعد بتونم نظر عمیقتر و بهتری بدم.چنانچه اکثر جاها نوش..."


هستی عزیز
همانطور که در مقدمه هم به آن اشاره کردم، خودم هم تا اندازه ای موافقم که شاید شروع خوبی برای یک داستان کوتاه نباشد. حقیقتش این سه پاراگراف را از بخشی از خاطراتم بازگو کردم و تقریبا کلمه به کلمه و به همین دلیل هم شکلی داستانی ندارد
واقعیتش بازخوانی خاطراتم جرقه این داستان را زد و فکر کردم آنچه که برایم الهام بخش بوده را با بقیه دوستان به اشتراک بگذارم
خیلی خوشحالم که این داستان مورد توجهت قرار گرفته است. به زودی بخش دومش را هم به پایان می رسانم. امیدوارم دچار افت کیفیت و ریتم نشود
باز هم از نقد دلسوزانه ات سپاسگزارم


message 12: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments اشکان تو این حرف را جلوی ذوالفقاری هم میزنی
;-)


message 13: by M.H.R (new)

M.H.R (MHRr) | 313 comments اشكان عزيز داستانت رو خوندم
خيلي توي نقد داستان قوي نيستم و بيشتر ترجيح ميدم بخونم تا نقد كنم!
اما يه ايراد خيلي كوچيك بگيرم اونم در بخش دوم داستانت (پست دوم) و در خط يازدهمش فكر كنم يه «را» اضافه هستش!
:D


message 14: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments عزیز MHR
کاملا حق با تو بود. اصلاحش کردم و خیلی ممنون
متاسفانه زمانی که ویرایش را از روی نسخه چاپی انجام نمی دهم اشتباهاتم بیشتر می شود
باز هم اگر از این خرابکاری ها پیدا کردی خوشحال می شوم بگویی تا اصلاحش کنم
باز هم ممنون


message 15: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
خيلي خوشحال شدم كه بلاخره يك داستان از شما خواندم اشكان جان
در مورد سه پاراگراف اول كه دوستان همه نظر صحيح رو دادن و شما هم جواب دادي
ولي به نظر من وقتي يك جاي داستان مشكل داره از نظر نويسنده
بايد اونو برطرف كنه نه اينكه عنوانش كنه يا بهش اعتراف كنه
يا بدتر از همه بخواد توجيهش كنه
داستان ريتم ثابتي نداشت
و اگه بخوام رك بگم بيشتر شبيه شنيدن يه قصه بود
كه يكي با آب و تاب تعريف كنه تا داستان كوتاه
و يه جاهايي كاملا نويسنده آدم رو سوق مي ده به سمت قصه
مثل :

برگردیم به اول داستان

نويسنده يا بهتر بگم گوينده
چون من داستان رو بيشتر شنيدم تا اينكه تصور كنم
يه جاهايي يادش مي افته كه نياز به فضا سازي هست
و اين كارو به خوبي انجام ميده
مثل ميني باس يا صبحي كه
ملا حسن از خواب مي پرد
در ضمن همونطور كه محمد عزيز عنوان كردن
شخصيت پسر كاملا گنگ بود
و علت بي دست و پاييش رو متوجه نشدم
اينكه جواني از دهي كه زير پونس (پونز) نقشه قرار دارد توان ارتباط برقرار كردن با يك دختر شهري را ندارد بي دست و پاييش محسوب مي شود ؟
در كل داستان ذهنيت خوبي داره كه به نظرم اگر به عنوان يك رمان نوشته بشه
نويسنده جاي كار خيلي بيشتري داره
به هر حال همونطور كه خودت گفتي در اين شرايط كذايي خواندن يك داستان طنز لطف ديگري داشت
ممنون
ديوونه


message 16: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments بهزاد عزیز
بسیار ممنونم که وقت گذاشتی و دلسوزانه آن را نقد کردی. امیدوارم در کارهای بعدی بتوانم نکات ضعف را برطرف کنم. در مورد رمان هم حق داری. شاید اگر در قالب یک داستان بلند روی آن کار کنم بهتر باشد. چون اتفاقات داستان خیلی زیاد بود و من نمی توانستم همه جا فضاسازی لازم را انجام دهم و اگر این کار را می کردم دیگر داستان کوتاه نمی شد. البته بگویم این روستا همانطور که نوشتم در زیر پونز نیست و دقیقا در فلات مرکزی است ولی از نظر فرهنگی دور افتاده. نکته ای که در مورد بی دست و پایی پسرک مد نظرم بود را انگار به درستی مطرح نکرده بودم.
نظرم این بود که اصلا مهم نیست که به چه دلیلی این پسر بی دست و پاست. این را می خواستم عنوان کنم که انتخاب خدادادخان کلا و از پایه و اساس اشتباه بوده و بدترین انتخاب ممکن را انجام داده است
باز هم ممنون که وقت گذاشتی


back to top