داستان كوتاه discussion

62 views

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments مرد عینک آفتابی اش را گذاشته بالای سرش. دستبند چرمی مشکی ای روی دست چپ اش دارد. با دست راست دستی به ته ریش اش می کشد و زن نگاه اش به حلقه ی مشکی می افتد. مرد لبخندی بر لبانش است. نگاهی به زن می کند و می پرسد: چیزه دیگه ای میل نداری؟ و تازه متوجه می شود که زن چقدر به خودش رسیده است. مانتو و کفش و لاک ناخن اش را هم آبی فیروزه ای کرده است. زن می گوید: نه خیلی هم ممنون. و نگاهش به چهره ی مردانه و خط های رو صورت و موهای کمی جو گندمی او می رود. غذا را سفارش می دهند. زن می گوید: الان چند وقته که ما هم رو می شناسیم؟ مرد کمی فکر می کند و می پرسد: از دی ماه پارسال؟ زن می گوید: نخیر، از مهرماه! مرد می گوید: آهان. زن ادامه می دهد: دوباره می خوای سفید شی و بری؟ مرد بی آنکه بپرسد منظورش از سفید شدن چیست می گوید: فعلن که قصد ندارم سفید شم و هستم. زن می گوید: واقعا؟ مرد از خوشحالی و حیرت زن متعجب می شود. می پرسد: یعنی چجوری باشم؟ زن می گوید: با هم باشیم. مرد چند لحظه ای دهانش باز و چشمانش خیره می ماند. سرش را می اندازد پایین و دوباره بلند می کند و می گوید: من این رابطه رو خیلی دوست دارم، همیشه هستیم واسه هم، بدون انتظار، بدون توقع، خیلی ارزشمنده واسم این رابطه. زن چیزی نمی گوید. مرد ادامه می دهد: یادته من مریض بودم و تو سوپ آوردی و همش ازم پرستاری کردی؟ و یا یادته تو چقدر بخاطر دوستت روی شونه هایم گریه کردی؟ زن وسط حرف می پرد و می گوید: حالا از اینجا به بعد چی؟ مرد کمی فکر می کند: تو که بهتر از هرکس می دونی که من رابطه ای نداشتم توی این مدت و اگر هم بوده تک و توک جنسی بوده. زن می گوید: من مشکلی ندارم اما بدون احساس نمی تونم. زن دوباره و بدون مکث می پرسد: حالا از اینجا به بعد چی؟ مرد می گوید: هستم. زن می گوید: پس بودنت رو ثابت کن. مرد لبخند می زند و می گوید: باشه. غذا را می آورند. هر دو به هم لبخند می زنند و مشغول خوردن می شوند. در سکوت به خوردن ادامه می دهند. مرد که انگاری باید حرفی بزند می گوید: غذاش خیلی خوبه اینجا. زن می گوید: آره من با دوست هام زیاد میام اینجا. بعد از تمام شدن غذا نگاه هایشان به هم می افتد. فقط لبخند می زنند و همینطور به هم خیره می شوند. طوری همدیگر را نگاه می کنند که انگار حرف های مهمی دارند اما مرد بلند می شود و می رود حساب کند. در راه برگشت، نگاه زن ماشین هایی را که سرنشینانش زوج هستند دنبال می کند و بدون این که مرد متوجه شود قطره اشکی از چشم اش فرو می افتد. مرد زن را می رساند و به خانه اش برمی گردد. خانه اش به هم ریخته و سرد است. موبایل اش را در می آورد و به زن پیام می دهد که: من باید یه چیزی رو بگم. زن بلافاصله پیام می دهد که: قبل از اینکه تو بگی من می خوام بگم. و دوباره یک پیام دیگر می دهد: هر کسی لیاقت با من بودن رو نداره و خدانگهدار. زن گوشی را خاموش می کند، صورت خیس اش را پاک می کند و به این فکر می کند که چقدر مرد عوضی است. مرد گوشی را روی کاناپه می اندازد، نفسی عمیق می کشد و به این فکر می کند که امشب خودارضایی کند.


message 2: by [deleted user] (new)

روایت شما مانند همیشه مرا در شرایط موجود قرار داده و احساس واقعی رویداد را برای من زنده میکند. این طرز گفتار بخصوص برای من جذابیت خاصی دارد چرا که با وجود دور بودن از محیط و ناآگاهی از روابط امروزی مرا به درون واقعه کشانده و با زبانی ساده ولی شیوا ماجرا را برای من بازگو میکند.
گرچه که رویدادهای داستانهای شما با آنچه که من میدانم از آن محیط بسیار متفاوت و در حد ناباوری میباشد اما خوشحالم که با خواندنتان حس زندگی در آن محیط را دوباره پیدا کرده و احساس غریبی ام از بین میرود. اگر اینگونه باشد که شما نگاشته اید چه ظرافتی دارد ترجمه هر حرکت دست و صورت در احساسی مشترک و ناگفته.

سپاس از نگارش و خوب باشید


message 3: by Negin (new)

Negin | 21 comments واقعا اینجوریه؟به همین راحتی؟!!


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments خیلی ممنونم از نظر شما خانم رویا. وجود خواننده ای مثل شما بسیار دلگرم کننده است. و همینطور ممنونم از اینکه خیلی با دقت داستان را خوانده اید. دیگر اینکه فکر نمی کنم این نوع روابط در ایران چیزه ناباورانه ای باشد... باز هم سپاسگزارم


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments ممنونم خانم نگین... من اما فکر نمی کنم بهمین راحتی باشد :-)


message 6: by Negin (new)

Negin | 21 comments به نظر نمیاد واسه شخصیت داستان خیلی هم انتخاب سخت بوده باشه! میشه تقاضای یک داستان دیگه از همین شخصیتو ازتون بکنم؟


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments این شخصیت خیلی عجیب غریبه... :-D فکر نکنم بتونم داستان دیگه ای بنویسم ازش ولی چشم، سعی ام رو می کنم


message 8: by Siamak (new)

Siamak | 3 comments این یکی از بهترین داستان کوتاه هایی بود که توی این چند وقت خوندم.
مهمترین ویژگیش این بود کا از دل روابط امروزی بیرون اومده بود ولی بر خلاف بسیاری از داستان های مشابه به ورطه روشنفکرنمایی و شعارزدگی نیفتاد.


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments سفید شدن ینی چی؟
واکنش مرد برای من قابل فهم تر بود تا زن

مرد قصه را بیشتر دوست داشتم تا زن قصه را


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments معنی سفید شدن رو باید از توی خود داستان و کاراکتر زن درآورد. مرسی از نظرت بنفشه خانم.


back to top