سردخانه سردخانه discussion


1 view
ننه سکینه شعری از علی کاکاوند

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Ali (new) - added it

Ali Kakavand وقتی باد شمالی بر علف ها می‌­وزید وُ

بویشان دماغ مرا پر کرده ­بود

مرا به کشتارگاه بردند ننه سکینه



وقتی تمام دشت سبز و تازه بود وُ

تپه­‌ها و قله­‌ها یک‌­دست آبی بودند

وقتی پستان­‌هایم پر از شیر می‌­شدند

برای تو و کودکم

وقتی سرخوشانه از کنار مَشک دوغ و کره‌­ی تو می­­‌گذشتم

مرا به کشتارگاه می‌­بردند ننه سکینه



وقتی میان گرد و خاک و دود

آدم‌­هایی که تو نبودی

بر وانتی آبی سوارم کردند

وقتی هُلم دادند به داخل شبکه­‌های سرد و سرخ فلزی

وقتی کارد کشیدند بر گلویم

و خون من پاشید بر آیه‌­هایِ

آویزان

از دیوار

خون من پاشید بر عکس‌­هایِ

آویزان

از دیوار

خون من پاشید بر پایه‌­ی خونین ستون‌­ها

آن وقت فهمیدم

مرا به کشتارگاه آورده­‌اند ننه سکینه

( مجله برگ هنر ، اردیبهشت 97 علی کاکاوند)


back to top