داستان كوتاه discussion

35 views
داستان كوتاه > سایه ها

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Iman (new)

Iman Kashizadeh | 5 comments سایه ها
توی بالکن ایستاده ام و سیگار میکشم . میبینمش که از ماشین پیاده می شود . سیگارم را خاموش می کنم و خودم را کنار میکشم . سرش را از پنجره تو می برد و خندان بیرون می آید . ماشین دور می شود . بسرعت میپرم توی اتاق خواب و بی سر و صدا و کورمال کورمال روی تخت دراز میکشم . پتو را تا روی سرم بالا میکشم . صدای چرخیدن کلید را می شنوم . خیلی آرام و آهسته در را باز میکند . صدای سایده شدن رانهایش روی شلوار جین را حس میکنم . وارد اتاق میشود . فقط چراغ خواب را روشن میکند . زیر پتو نفسم تنگ میشود . تنم سرد است . پلکهایم را محکم به هم فشار میدهم . آهسته روی لبه تخت مینشیند و لباسهایش را بیرون می آورد . هرکدام را به طرفی پرت میکند . روی تخت دزار میکشد . درست کنار من . حالا فقط لباس زیر به تن دارد . صدای نفس هایش را میشنوم . پتو را کنار میزنم . به صورتش نگاه میکنم . لبخندی گوشه لبش است . لبهایش باریک و دهانش کوچک است . پوست سفیدش در نور چراغ خواب می درخشد . چشمهای بارک و کوچکش برق میزند . مثل بچه ای می ماند که تازه از شهر بازی برگشته باشد . خسته و خوشحال . به طرف من میچرخد . می ترسم . به صورتم نگاه میکند . نگاهش خالی است . چراغ اتاق کناری روشن میشود . دلم می لرزد . پتو را از روی من میکشد و روی بدن نیمه لختش می اندازد . برنا است . دستش را روی دیوار میکشد و چراغ را روشن میکند . چراغ که روشن میشود حالت صورتش عوض میشود . حالا فقط خستگی در چهره اش دیده میشود . میگوید : سلام عزیز مامان چرا نخوابیدی ؟ برنا کنار دیوار ایستاده و تکان نمیخورد . زبانش را توی لپش فرو میکند تا جلوی گریه اش را بگیرد . ولی آخرش تاب نمی آورد و به گریه می افتد . آرام و بی صدا . میگوید : کجا بودی ؟ سایه میگوید : شام خوردی ؟ برنا هیچ نمیگوید . صورت گرد و ابروهای پرپشت برنا در هم میرود . قطرهای درشت اشک از گوشه چشمش روی گونه هایش لیز میخورد . با زبانش هرکدام را که بتواند شکار میکند .
سایه میگوید : برو عزیزم برو توی اتاقت بخواب من دیگه اینجا هستم . برنا دستش را از دیوار برمیدارد و به سمتش میاید . سایه هول میشود . برنا می ایستد . میگوید میخوام امشب پیش تو بخوابم . سایه میگوید برو روی تختت بخواب منم الان میام پیشت . برنا از اتاق بیرون میرود . سایه پتو را کنار میزند و از سر جایش بلند میشود . یکی از کشوهای لباسی را باز میکند . روی میز خم شده . پاهایش بلند و کشیده است . سینه های درشتش حالا آویزان شده . دستهای باریک و بلندش را داخل کشو میبرد و لباس سفیدی را بیرون میاورد . در راه لباس را می پوشد و از اتاق خارج می شود . دستم را روی بالشتش میکشم جای سرش در بالش فور رفته . گرم است . غلت میزنم و سرم را جای سرش میگذارم. بو میکشم . بوی تنش را میدهد . گرمای تنش را دارد . دلم میگیرد . نگاهم به عکس روی دیوار می افتد . من و سایه . آقا شما، یه دستتو بزار روی شونه خانوم اون یکی دستتو بزار روی شکمش . آفرین. خانوم شما دوتا دستاتو بزار روی شکمت . بالا . یکم بالاتر. آفرین . مامانو بابا، بخندن . یکی دیگه . به دوربین نگاه نکنید به دست من نگاه کنید . چه بابای بداخلاقی، بابا بخنده، نی نی دنیا بیاد عکسو ببینه ناراحت میشه ها . مامان یه چیزی بگو بابا بخنده . اهان خوبه پلک نزنین . نگاها به دست من یک دو سه ... خانم شما لبتون داره خون میاد بیا اینجا ببینم . اخ اخ اخ یه کمی هم ورم داره . سایه میگوید : چیزی نیست همین الان خورد به درِ ماشین . به پشت دستم نگاه میکنم . اشکالی نداره توی عکس برات درستش میکنم . هفته آینده بیاین برای انتخاب عکسهاتون . میگویم : اینم از عکس دیگه چه بهانه ای داری ؟ همین فرادا میریم میندازیمش . سایه میگوید : من نمیام . دوباره با پشت دست میزنم توی صورتش . اینبار دماغش خون می آید . کثافت حرومزاده مگه نگفتی بریم عکس بگیرم بعد هرچی تو بگی ؟ میگوید : ولی من میخوامش . میگویم : من نمیخوامش . ساکت میشود. به صورتم نگاه میکند لکه های خون روی لباس سفیدش دارد خشک میشود و هر کدام شکلی به خود میگرد . میگویم : دیروز صبح کجا رفته بودی ؟ میگوید : رفتم خرید کنم . گلویش را با یک دست میگیرم و فشار میدهم . رنگش کبود میشود . میگویم : کثافت تو که گفتی رفته بودم بانک . سرش را دو سه بار به دیوار میکوبم . میگویم : آرش کیه، هان . کیه ؟ دستم را از روی گلویش برمیدارم روی زمین مینشیند و نفس نفس میزند . نگاهم میکند . لبخند میزند . میگوید : آرش یه آدمی بود که یه روزی من عاشق بود، میفهمی ؟ میگویم : این که توی شکمتهِ مال کیه ؟ باز میخندد . میگوید: مال اونه ؟ موهایش را دور دستم میپیچم و روی زمین میکشانمش . صدایش در نمی آید . فکرش را نمی کردم که جرات داشته باشد واقعیت را بگوید . با تمام وجود دوست دارم از آرش متنفر باشم . ولی نیستم . دوستش دارم . از خودم بدم میاید . چرا من باید بچه آرش را بزرگ کنم ؟ چرا سایه از اینکه بگوید بچه مال آرش است هراسی ندارد ؟
چراغ اتاق برنا خاموش میشود . از سرجایش بلند میشوم . سایه از اتاق بیرون میاید . از کنارش رد میشوم و میروم توی دستشویی. توی آینه به صورت خودم نگاه میکنم . چشمهای ریزم انگار ریزتر شده . رنگ پوستم از زردی به سفیدی میزند . پای چشمهایم گود افتاده و سیاه شده . از توی آینه میبینم کسی پشت سرم ایستاده . چهره اش را میشناسم . صورتم را به آینه نزدیکتر میکنم . دلم میخواهد برگردم و صورتش را ببینم . جراتش را ندارم . تنم سرد است . حالا چهره اش نمایانتر میشود . انگار در خواب دیده بودمش .
بلند بگو : لا اله الا الله محمد است رسول الله ، علی ولی الله . به حق شرف لا اله الا الله ...
آرش زیر تابوتم را گرفته بود و چند قدم همراهم آمد . بعد برگشت کنار برنا و سایه . برنا گریه میکرد . آرش خم شد و بغلش کرد. سایه آرام بود . دستمالی به دست داشت و دماغ قرمزش را میگرفت .
دوباره به آینه نگاه میکنم . حالا دیگر تصویر خودم را هم نمیتوانم ببینم . سرم گیج میرود . میخواهم سایه را صدا کنم . صدایم بیرون نمی آید . دستم را به دیوار میگیرم و از دستشویی بیرون می آیم . تنم سرد است . اتاق روشن است و سایه روی تخت نیست . به خواب میروم .
چشمانم را باز میکنم صدای تلوزیون از سالن میاید . از تخت بلند میشوم و به طرف صدا میروم . ساعت عدد نامفهومی را نشان میدهد . روی مبل کنار برنا مینشینم . سایه به چشمهایم زل میزند . به برنا میگوید: برو بخواب عزیزم . برنا میگوید: تو هم بیا پیشم . سایه میگوید: امشب نه مامان جون برو بخواب . برنا میرود . سایه صدای تلوزیون را کم میکند . به سایه نگاه میکنم . به تلوزیون نگاه نمیکند . چشمانش برق میزند . شوق عجیبی در صورتش احساس میکنم . بلند میشود . چراغ را خاموش میکند . درِ سالن را نیمه باز میگذارد . دوباره روی مبل کنارم مینشیند . دستم را روی موهایش میکشم . سرش را عقب میکشد . انگار چندشش میشود . از سرجایم بلند میشوم . میروم توی اتاق برنا . خواب است . بالای سرش می ایستم . نفس نفس میزند . تمام تنش خیش عرق شده . میبوسمش . رویش را برمیگرداند . از اتاق برنا بیرون میایم . روی تخت دراز میکشم . سایه تلوزیون را خاموش میکند . جلوی اتاق برنا می ایستد . نگاهش میکند . درِ اتاق را میبندد و کنارم روی تخت دراز میکشد . صدای بسته شدن درِ سالن را میشنوم . میترسم . تنم سرد است . صدای خش خش پایی نزدیک میشود . سایه از جا بلند میشود . من هنوز گوشه تخت دارز کشیدم . سایه با مردی که چهره اش را نمی بینم وارد اتاق میشود . اتاق هر لحظه تنگتر و تنگتر میشود . احساس میکنم سقف اتاق هر لحظه پایین و پایینتر می آید . خودم را تا جایی که امکان دارد کنار میکشم . حالا به پهلو روی لبه تخت دراز کشیده ام . مرد یک تکه سیاهپوش است . کنار سایه روی تخت دراز میکشد . سایه را بغل میزند . سایه در سیاهی مرد فرو میرود . حالا فقط حجم سیاهی کنارم در حال غلت خوردن است . صدای نفس هایشان را می شنوم . صداها مثل پتک به سرم میکوبد . حالا دیگر نه سایه را میبینم ونه مرد سیاهپوش . فقط صدای نفس هایی که به شماره افتاده را میشنوم . احساس میکردم که جاکش بدبختی هستم که مرد سیاهپوش بدون اعتنا به حضور من با سایه روی این تخت ... از سرجایم بلند شدم هوا روشن است . باز همان خواب . از تابوت بیرونم می آورند . قبر تاریک و سرد است . از شدت ترس تمام تنم یخ کرده . آرش میپرد توی قبر و چند نفر دیگر آن بالا گوشه پارچه تنم را میگیرند و بدستش میدهند . سرم را به سمتی میچرخاند . چیزی درِ گوشم زمزمه میکند . از قبر بیرون میاید . یکدست سیاه پوشیده . خودم را میبینم که بالای سر قبر ایستاده ام . درِ قبر را با دو سنگ بزرگ می پوشانن . همه جا تاریک میشود . سایه و برنا کنار آرش ایستاده اند . حالا چهره آرش را بهتر میبینم . برنا ساکت و آرام فقط اشک میریزد . آرش روبه روی برنا زانو میزند . برنا میگوید: بابام کی برمیگرده ؟ آرش زبانش را توی لپش فرو میکند تا جلوی گریه اش را بگیرد و میگوید : گریه نکن عزیزم . ابروهای پرپشت آرش در هم میرود . چهره اش دوباره محو میشود .
از خواب میپرم . سایه کنارم است . شکمش از همیشه بزرگتر است . نگاهم میکند و لبخند میزند . میگوید : بیداری ؟ جوابش را نمی دهم . دستم را میگیرد و روی شکمش میگذارد . بچه تکان میخورد . احساسش میکنم . بچه ی آرش . دستم را هراسان میکشم. سایه میخندد . میگوید : ترسیدی ؟ صورتش کبود است و لبهایش ورم دارد . لباس سفیدش با لکه هایی که حالا به سیاهی میزند کنار تخت افتاده است . میگوید : امروز وقت دکتر داری بلندشو بریم . گوشه لبم را میبوسد . تنم داغ میشود . دستم را دور گردنش حلقه میکنم . درهم میپیچیم . نفس هایمان به شماره می افتد . لباسم را میپوشم . از خانه بیرون میرویم . در خیابان دستم را میگیرد. دستش باریک وگرم است . دلم میخواهد دستش را ببوسم . انگشتان باریکش را محکم در دستم نگه داشته ام . کنار ساختمان چند طبقه ای می ایستد . میگوید : برو بالا من همینجا منتظر میمانم .
دکتر دستش را روی شانه میگذارد و میخواهد چشمهایم را ببندم میگوید : چه خبرا ؟ میگویم شما میدونید بچه ی توی شکم سایه مال کیه ؟ میگوید : بله مال آرش ! او هم هراسی از بیان این حقیقت ندارد . میگویم : من چرا باید نگهش دارم ؟
میگوید : چون آرش خودِ تو هستی ! چرا نباید نگهش داری ؟
میگویم : شما تا حالا صدبار این رو گفتین . ولی باور کنید من آرش نیستم .
میگوید : پس کی هستی ؟
ساکت میشوم . واقعا من کی هستم ؟
میگوید : آرش رو میشناسی ؟ میدونی چه شکلیه ؟ چند سالشه ؟
پلکهایم را محکم به هم فشارمی دهم و سعی میکنم خوابم را بیاد بیارم . وقتی بالای سرم ایستاده بود . وقتی با لباس سیاه روی تخت کنار سایه خوابیده بود .
میگویم : آره میشناسمش . تمام اجزای صورتش در خاطرم هست . جوابم را نمیدهد. چشمهایم را بازمیکنم . آرش روبه رویم نشسته.
میگوید : خوب میتونی بگی چشکلیه ؟ دلم میریزد . عرق سرد روی تنم می نشیند . دستم میلرزد . نفس هایم به شماره می افتد . آرش بلند میشود . یک لیوان آب به دستم میدهد و چندتا قرص کف دستم میریزد . میگوید : یه حمله سادس خیلی زود تموم میشه. قرص ها را توی حلقم میریزم و لیوان آب را تا آخر سر میکشم .میگویم : سایه، سایه اون پایین منتظرمه . باید بریم بیمارستان بچه رو به دنیا بیاریم.
میگوید : آرش، بچه شما هفت ساله که به دنیا اومده ! سایه دیگه حامله نیست .
سرم گیج میرود . تمام اجسام اتاق کِش می آیند . پاندول ساعت دیواری از اینطرف اتاق به آنطرف اتاق میرود . آرش از اتاق بیرون میرود و درِ را پشت سرش میبندد . از سر جایم بلند میشوم . از پنجره پایین را نگاه میکنم . آرش دست سایه را میگیرد و میرود . کف اتاق دراز میکشم و به سقف خیره میشوم . درِ اتاق باز میشود . برنا و سایه هستند . با دیدن من جیغ میکشند . سایه جلوی چشمهای برنا را میگیرد . من از سرِ جایم تکان نمیخورم . سایه برنا را از اتاق بیرون میبرد . دستم را روی صورتم میکشم . مایع گرمی از دماغ و گوشه لبم لیز میخورد . دوباره روی زمین دراز میکشم .


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments دست مریزاد
عالی.
برای نقد باز میگردم


message 3: by Iman (new)

Iman Kashizadeh | 5 comments سلامت باشید
اگر فرصت کردید اسمر را هم مطالعه بفرمایید


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments بله . اون رو هم خوندم اما از این بیشتر خوشم اومد


back to top