داستان كوتاه discussion

69 views
داستان كوتاه > اَسمَر

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Iman (new)

Iman Kashizadeh | 5 comments • از بچگی عادت داشتم که به جایی خیره شوم و با خطوطی که برای هیچکس معنایی نداشت شکل هایی بسازم درهم، که بیشتر خواسته ام بود تا شکل . مثل همین الان که روی سنگ توالت نشسته ام و دارم به کاشی های رو به رو خیره میشوم، خطوط مبهم روی کاشی ها دارند یک شکل را در ذهنم میسازند. درست مثل تصاویر سه بعدی که بعد از چند لحظه خیره شدن در آن، تصویری از درون خطوط مبهم به صورت برجسته از وسط صفحه بیرون میزند . تصویر مجموعه ای از همان خطوط است به همان گنگی فقط خطوط اصلی طرح از زمینه جدا میشود و با کوچکترین حرکت چشم از روی تصویر کاملا محو میشود و برای دیدن مجدد باید دوباره خیره بشوی و تمرکز کنی .
چیریک !
اه . صدای قطره آب تمرکزم را به هم زد . سیفون خراب است و نشتی دارد . دوباره خیره میشوم . تصویر زنی را میبینم که پستانش را در دهان پسری فرو کرده . پسرک از زن کوتاه تر است ولی شیرخواره هم نیست از مقایسه خطوط طولی و ارتفاع بدنشان میتوانم تشخص دهم .
مثل وقتی که من که شیرخواره نبودم و چهارده سال داشتم . هر روز وقتی توی آن گرمای تابستان به بچه اش شیر میداد خودش هم کنارش می خوابید و آن یکی توده بزرگ و چاق را هم بیرون می انداخت . من هر بهانه ای که بود صد بار از این مسیر میرفتم و می آمدم تا آرام بگیرد دیو درونم، که نمی گرفت .
چیریک !
سیفون اینجا نشتی دارد مثل کولر ما که همیشه نشتی داشت . وقتی مجبور بودم صلات ظهر مرداد بروم روی پشت بام و شلنگ را بکشم توی مخزن کولر که نشتی داشت و باد داغ میزد، مثل تن من که هرم باد داغ میزد به وجودم، اول از نگاهی سیر به تن عریانش مست میشدم و بعد آن بالا روی قیر داغ شلنگ را ول میدام تا رها شود و خنک کند آن لامذهب تنم را بعد تن پدرم را که بیگانه نبود با این گاه و بیگاه روی بام رفتنهایم . پدرم میگفت: بیا پایین، "کور میشوی بدبخت" . مادرم میگفت : اینقدر این بچه را نچرزان همه آتش ها از گور این پتیاره بلند میشود میشنیدم از کنال کولر . پدرم میگفت : به این بنده خدا چه ربطی دارد! این ولدالزنا شاشش کف کرده .
چیریک !
وقتی مجبور باشید برای به دست آوردن چیزی که به اندازه زنده ماندن می ارزد به هر کاری دست بزنید شرافت مندانه ترین راه ممکنش تنفروشی است انهم به روش مدرنش . اینکه مردیت را، خرج یائسه خرپولی کنی که با آن پوز بده و تو را به آرزویت برساند بهترین راه است . البته هر کاری معایب خودش را هم دارد . وقتی با دختری جوان و زیبا با موهای به سیاهی شب زیر باران در حال قدم زدن هستید، نگاه دیگران مخصوصا زنها و دختران جوان رهگذر حسادت معشوق زیبای شما را برنمی انگیزد که هیچ، لذت هم میبرد . درعوض وقتی با سلیته ای پنجاه و اندی ساله وارد مغازه ای می شوید تا صد من لته کهنه را به اسم مارک به ده برابر قیمت برایتان بخرد تا جیگول کند شوهر خوانده اش را . نگاه های دختر فروشنده را تاب نمی آورد و هی سقلمه میزند که خودت را جمع کن . وای از آن روزی که فروشنده بخت برگشته برای بازارگرمی به طرفت برگردد و بگوید چه مادر خوش سلیقه ای دارید! آنوقت است که دیگر میان همان پستان های پلاسیده که هرشب مجبور به گذاشتن سر میانشان بودی هم خبری نیست و این یعنی تا یک هفته باید درِ کونِ خانم موس موس کنید . تا نرنجد از این فاصله سنیِ مادر و فرزندی . معشوق زیبا و جوان را میتوان با بوسه ای عاشقانه رام کرد ولی این عجوزه به کاجایش بوس بزنی که صدبار گاییده نشده باشد؟

چیریک !
پیر میشدم در حسرت نُک انگشتانم که به تنش ساییده شود . هر بار که تنها میشدیم می آمد سراغم تا او هم رها کند آهوی در بندش را . درهوسی که در شانزده سالگی کشته بودش مردی چهل و پنج ساله می سوخت و پستان در دهان کودکِ شیر خوارش میگذاشت . از لای کتاب هایم خودکاری را برداشت و پشت به من میان پستان هایش گذاشت . گفت: اگر راست میگویی پیدایش کن . با نک انگشتِ سوزانم به سر خودکار که میان آن دو خط، راست ایستاده بود اشاره کردم . چشمانش برق میزد . دیو درونم خود را به دیوار تن میکوبید تا رهایش کنم و ببلعد یکجا آهوی دربند را . گفت : پسرِ باهوش حالا اگر میخواهیش بیا بردار! مست بودم از بوی عرق تنش در هوای گرم مرداد . کمان ابروهایش را بالا انداخت گفت : بیا، بیا بردارش . دیو درون تن می کوبید . مادر اما امان نداد و وارد شد .خودکار را بیرون کشید و به زمین انداخت . آهوی دربند رمید . من ماندم و مرداد و قیر داغ و نتشتی و خودکاری که یک دم از بویدنش سیر نمیشدم . خودکار اه خودکار . خودکاری که به جای من تن ساییده بود بر تن معشوق و تکیه ای از من شده بود و مانند آن عضو هر درم می فشردمش میان انگشتانم .
چیریک !
چکه آب، باران میبارید من در حسرت معشوقی زیبا و جوان فرو میبردم انگشتانم را میان انگشتان رنجورش تا بدانم و بدانم و بدانم که این لکاته نه مادر است و معشوق نه آن آهوی مستی که مجبور بودیم در یکی از اتاق های خانه ی شان تابستانی را سرکنیم تا پدر بتواند بسازد، با خشت خشت وجودش سرپناهمان، اتاقکی را . و چه اجباری از این بهتر برای پسری که تازه بالغ شده است . چه اقبالی، هنوز میسوزد نوک انگشتانم از خاطره آن خودکار . تابستانی که بوی خون میداد عرق تن و قیر داغ و لجن جوی . تابستانی که آهوی دربند میسوخت از ضربه های تسمه کولری که همیشه خراب بود از دست دیوی چهل و پنج ساله . دیو درون شوهرش شهوت داشت، شهوت زدن تا رها کند خود را از فرط خستگی بعد از انزال شهوتی که از دستهایش میچکید بر بدن آهوی در بند . دستم را فشار میدهد یک دم تا نروم به هپروت و بمان با او تا جان بگیرد تن رنجورش از هیبت یک مرد . تا بداندن عابران که چه غلامی دارد این یائسه پیرسگ . تا بیرون نیایم از این لذت شهوانیش و به گه نکشم تمام پول هایی را که به پایم ریخته . تا بدانم در بیست و هفت سالگی نیازم به زنده ماندن ارجع است به معشوقی زیبا و جوان . تا بدانم در پنجاه و هفت سالگی نیاز به مردیم، برای زنی شوهر مرده بدون فرزند با یک دنیا ملک و املاک ارجع است بر مادیات .
چیریک !
تابستانی که باید بعد از سه ماه تمام میشد تا سه سال هم تمام نشد و ماندیم در آن اتاقک تنگ کنارِ، صید و صیاد . در هفده سالگی وقتی میدیم دیو درون صیاد هر روز پیرتر میشود ولی شهوتش بیشتر، تصمیم گرفتم تا رها کنم صید را . پوتینی واکس خورده لکد می کوبد به میان درِ آهنی که از بالا سر ندارد و از پایین ته تا زودتر رها کنم این گُهِ اعماق تنم را . از پشت در فریاد میزند که قیچی کن آن بالا بیرون می آید از وجودت . گُه ی که در هفده سالگیت خوردی را باید همین جا بگذاری و بروی . هفده سالگی سن خوبیست برای خریت برای بریدن طناب آهوی دربند از دست دیوی که شهوت داشت . برای ذبح کردن، فرو کردن چاقوی جهاز مادر در گلوی دیو برای بیرون کشیدن خون شور از رگهای گردن، برای سیر نشدن از لذت رهایی، برای وارد کردن سی و دو ضربه دیگر . هفده سالگی سن خوبیست برای به تارج بردن سوراخ سنبه های تنت دربندِ دیوهایی که دیگر هیچ برای از دست دادن ندارند . هفده سالگی سنِ خوبیست تا بدانی معشوق بودن چه دردی دارد شب های اول . تا بدانی دوازده بار در یک شب تنها به تن ساییدن چه میکند با معشوق . تا بدانی حالا امان نامه ات نه در دست دخترکی صیغه ای شوهره با طفلی صغیر، بلکه در تنوریست دائمی با اجاقی خاموش و خل وضع . دیو انگار نه آمده بود و نه رفته بود . هیچ، انگار از روز اول زاده نشده بود . نه پدر و مادری و نه خواهر برادی هیچ . خودش بود و خودش . هفده سالگی سن خوبیست برای هشت سال به انتظار ماندن لحظه موعود . تا رها شوی از دست عشاق که یک شب رهایت نمی کردن و شب های موعودشان سر برشانه هایت های های گریه میکردند که حلالم کن . که میکردم .
چیریک !
بیست و پنج سالگی اما سنی ست که باید تصمیمات بزرگی گرفت . تا نمیرد مادر از غم دوری فرزند. تا بگیری امان نامه ات را از دستِ لکاته ای که با دیو از پدر یکی بودند و از تنور دوتا . تا ببینی در نگاه اول همان اشتیاقی را در چشم دارد که دیوهای دربند در شب های اول داشتند . تا بدانی امان میبری اما مشروط، که تو هم انگشت بزنی پای بیست و دو امضا را با لباسی شیک و سرانگشتانی سوزان . بیست و هفت سالگی سن خوبی است برای تکرارِ هفده سالگی تا بیرون بکشی دیوی دیگر و رها کنی صیدی را که در بند مانده . تا نسوزی از تحقرهای و تهدیدهای گاه و بیگاه . تا بیرون بکشی از وجودش آن ماده سیال غلیظ را . تا با لگی دیگر باز کند این سرباز از ترس خودکشیت در دمادم لحظه موعود در گرگ و میش مردادِ ماه . سرباز نمی داند که با کوچکترین حرکت چشم از روی کاشی که خطوط مبهمی دارد و تو تصویر زنی را می کِشد که پستان در دهان پسرکی میگذارد همه چیز محو میشود و برای دیدن دوباره آن باید بیست و هفت سال را از سر کنی .


message 2: by Mostafa (new)

Mostafa Behnamfar (oxygentlman) | 4 comments تمام آرمان های هفده سالگی ام به تاراج رفته بود تو نیز خودش را هم بردی


message 3: by Iman (new)

Iman Kashizadeh | 5 comments چند غلط املایی دارد این متن . با عرض پوزش


message 4: by Hami (new)

Hami | 1 comments داستان خوبی بود.ممنون. یک ویرایش جزیی میخواست ودیگر هیچ


message 5: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments هیچی به هیچیش معلوم نبود چرا؟!
جریان سیال ذهن بود؟


message 6: by Iman (new)

Iman Kashizadeh | 5 comments !


back to top