داستان كوتاه discussion

62 views
داستان كوتاه > مرباهاي ننه جون

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Behzad, دیوونه (last edited Aug 14, 2009 01:30PM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod



شب نفس زنان به شيشه مي كوبد
و اتاق هذيان زده ،
از پنجره
خاطرات دورش را در كهكشاني دورتر رصد مي كند
با چشمان من
لامپ هاي زرد اتوبان در دوردست
مي جنگند با هجوم مه
و در نزديكي پهن كرده اند خود را بر آسفالت خيس ، نئون هاي قرمز
چشم از شهر مي گيرم
پا مي چرخانم و در شلوغي اتاق دوزانو مي نشينم و خيره مي شوم در او
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
- چته ؟ چرا باز اينجوري زل زدي به من ؟
- هيچي ، دل تنگم ، بي حوصله ام
- خب پاشو يه كاري كن كه دلت وا شه ، اصلا چرا خودتو تو اين خونه حبس كردي ؟
پاشو برو ديدن دوستي ، آشنايي
- آخه من كه غير تو كسي رو ندارم ، كجا برم ها ؟ كجا ؟
- نمي دونم خب برو اِمممم برو پيش مامان بزرگ
- مامان بزرگ ؟! فكر بدي نيست
روحم را از اتاق تب دار مي گيرم و عزم رفتن مي كنم
سرتاسر كوچه را درختان بي برگ اقاقي در آغوش گرفته و مه درختان را
نسيم زورش به برگهاي پريده رنگ نمي رسد و
برگ ها با صدايي آشنا از هر سو دسته دسته بر او مي خندند
تا در پناه ديواره يا سنگي آرام گيرند
غلظت مه آنچنان است كه به زحمت مي توان بيست پا آنسو تر را ديد
سرما را در آغوش مي كشم بي آنكه دگمه هاي كتم را ببندم
و لگد مي زنم بر قوطي خالي فلسفه و قل مي خورد تا بيست پا و بيست پا و بيست پا
در راه گربه اي مي بينم گويا شاعر است
از كناره مي گذرد فقط پا روي برگ ها مي گذارد
و سرودي محلي را با گويشي عجيب زمزمه مي كند
به در خانه مي رسم
خانه اي آراسته از مرمر سپيد و ملبس با پيچكي سبز و انجيري در ميان
پيش از فشردن زنگ در با صداي خفيفي باز شد
و من براي هزارمين بار بر عشق و حس غريزي مادران و مادر بزرگان ايمان آوردم
حياط در انبوه برگ انجير به سختي نفسي تازه مي كند
و قمري از بالاي درخت ناسزايي مي گويد كه نمي فهمم
مادر بزرگ با چشمان به شدت خاكستري و هميشه منتظرش
آمدنم را از پشت شيشه در خوش آمد مي گويد
با نگاهم در سپيدي موهاي مجعدش تاب مي خورم
از پله ها بالا مي روم و در آغوشش مي كشم و او به رسم ديرين پيشاني ام را عشق باران مي كند

حكاكي شيپور گرامافون چشم هايم را نوازش مي دهد كه مادر بزرگ
با سيني حاوي خوش عطر ترين چاي جهان وارد مي شود
و مثل هميشه با آهي از ته دل وصل مي شود به خاطرات دور و دراز زندگي اش
و آرام آرام و شمرده يك به يك را بزبان مي آورد
و من چون كودكي ام سر بر دامن پر گل پيراهنش مي گذارم
و بي توجه به جملات او فقط به بازي لبهايش چشم مي دوزم
مادر بزرگ به خاطرات و من به نگاه آنقدر ادامه مي دهيم تا شب سرد از نيمه هم مي گذرد
هر چه مي گذرد صداي مادر بزرگ محو و محو تر مي شود
و من زير لب زمزمه مي كنم
( مربا هاي ننه جون شيرني ندارن نازي جون
امشب با شاتوت لبات مي خوام مربا بپزم )
ناگهان بي هيچ مقدمه اي با صداي بلند مي گويم :
_مامان بزرگ چرا ديگه مربا هات اون طعم سابق رو نداره ؟
مي دوني از وقتي كه ... از وقتي كه ......
_ وقتي خواستي بري يادم بنداز يه شيشه ديگه بهت بدم
اينو تازه درست كردم
و من با لبخندي بر لب و قهقه اي در نگاه خيره مي شوم به او
ناگهان بانگ آسماني دو خروس همه چيز را به يادم مي آورد
هراسان مي گويم :
_ مَ مَ مَ من بايد برگردم
لبخندش بغض صدايم را مي جود
در آني شيشه ي مربا را در دستم مي فشارد و بوسه اي از محبت بر پيشاني ام مي كارد
بدون وقفه تمام راه برگشت را بي پاي پوش مي دوم
به خود كه مي رسم خورشيد در آئينه روبرويم سرك مي كشد
سردي شيشه مربا را در دست چپم حس ميكنم
و لبخندي مي زنم بر لبخند قاب شده ي مادر بزرگ

ديوونه
تابستان 1388




message 2: by سحر (new)

سحر | 381 comments :)
آغوش مادر بزرگ یا پدر بزرگا گرمترین و پر مهرترین جایی که آدم می تونه بدون انکه حرفی بزنه به آرامش برسه
از دست دادنشون خیلی سخته مخصوصا برای کسی که ارتباط بیشتری باهاشون داشته
فضای داستان تیره و غم الوده
صحنه سازی قبل از رسیدن به خونه مادر بزرگ نشون دهنده غمی هست که تو دله
ولی خونه مادر بزرگ هنوز جذابیت داره و مادر بزرگ هنوزم در انتظاره
با اینکه روحش شاید کمی دورتر از همیشه باشه


یاد پدر بزرگ عزیزم افتادم که چند وقته یادش نکرده بودم
ممنونم دیوونه عزیز داستان خوبی بود



message 3: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments جمله هاش بیش تر به شعرهای سپید می خوره تا داستان
واقعاً شعر سپید ه؟


message 4: by [deleted user] (new)

جالب انگیز بود

جدی می گم !

جالب بود مثل مرباهای شاه توت

که دیگه مزه سابق رو نداره


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


قبول داري خوندن يک متن و مطلب حال و هوا و انگيزه ميخواد؟

من نه حس و حالش رو دارم..نه انگيزش رو ولي ميدونم مثل هميشه عالي نوشتي...حس خوندن و نوشتنم که اومد...حتما براي داستانت کامنت ميدم

:)



message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments بهزاد وقتی عنوان داستانت را دیدم
یادم افتاد که برام تا نصفه هاش خوندی
خیلی قشنگ بود
من دو مادربزرگ و یک پدربزرگ در قاب دارم
گرد و غبار خاطره بر روی آنها نشسته بود
اما حالا با این نوشته
گرد و غبارها پاک شد


message 7: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments می دونی بهزاد
این روزا به ندرت حوصله ی خوندن متن های بلند رو پیدا می کنم؛ وقت دارم اما حوصله نه
اون صف شیر! رو هم که گفتم واسه ی همین بود. یعنی صف نوشته هایی که در انتظار پیدا شدن حوصله ای به سر می برند.

اما


نوشته ی احساس برانگیزی بود
احساس برانگیز" بهترین توصیفیه که می تونم داشته باشم"

بعضی جمله ها رو چندین بار مرور کردم تا حسشون کاملا منتقل بشه
فضای نوشته رو دوست دارم
:
شب / خاموشی / تنهایی / خیابان ِخیس / شمع رو به مرگ و سیر درخاطرات ِگذشته

___________________
جمله ها و ترکیبات عموما قوی و پر مغز بود
:

صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
سرتاسر كوچه را درختان بي برگ اقاقي در آغوش گرفته و مه درختان را
و لگد مي زنم بر قوطي خالي فلسفه و قل مي خورد تا بيست پا و بيست پا و بيست پا
در راه گربه اي مي بينم گويا شاعر است
از كناره مي گذرد فقط پا روي برگ ها مي گذارد
مادر بزرگ با چشمان به شدت خاكستري و هميشه منتظرش
...
__________________

تنها موردی که به نظرم زیاد جالب نیومد مکالمه های داستانه که لحن محاوره ای داره و با لحن اصلی داستان _که ادبی و شاعرانه هست_ بدجوری منافات

البته حتما خودت به این مورد پی بردی و شاید هم عمدا خواستی این تفاوت رو به وجود بیاری اما برای من ناخوشایند بود
.

در هر حال
نوشته ت حس خوبی بهم داد
خوشحالم که داستانت رو خوندم
اگرچه خارج از صف
;)


message 8: by ArEzO.... (last edited Aug 16, 2009 01:15PM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments قبل از هرچیز
بگم که دلم خیلی سوخت
که کسی به جز پدربزرگ و مادربزرگ کسی رو نداشته باشه برای رفتن
برای گفتن
آن هم مزه سابق را ندهد
.
.
.
.
داستان
داستان یک آدم غریبه با همه است
کسی که دل به عشقی دارد که دیگر عشق مزه ندارد
که با مربا به ما نشان می دهد
مادربزرگ شاید می خواست بگوید وای از دست این زمان
آن موقع ها همه مرباهای من طعم عسل داشت!
فضاسازی با آن قوطی خا لی - برگ ریزان-و ساختمان خانه مادر بزرگ خوب ترسیم شده
و کتی که با سوز سرما بسته نیست
یعنی که راوی حتی به سرما هم بی اهمیت است
مثل خیلی چیزای دیگر
من که لذت بردم از خواندش
اما
دلم هم خیلی سوخت
دلم می خواست
یک دست بودم فرو رفت بین پاراگراف های متن
شاید می شد
کاری کرد ...


message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments بهزاد داستانت رو به عنوان یک داستان کوتاه نپسندیدم
راستش با توجه به نوشته های دیگت اینو میگم
شاید اگه تو یه حس و حال دیگه بودم و این نوشته از کس دیگه ای بود خوشم مییومد

توصیفان زیادی خسته کننده و غیر داستانی بودن
بیشتر به شعر میموندن و خیلیاشون کلیشه ای بودن

باید تو داستان دقت کرد که توصیفات شعری نشن که اصلا این رو عمل نکردی
این جمله رو چخوف خطاب به ماکسیم گورکی گفته

در داستان کوتاه دریا نمیخندد نمیگرید و حتی فریاد نمیزند.
دریا میغرد و میدرخشد

برخلاف صالح من معتقدم که گفتگوها باعث قدرت داستان شدن


شخصیت مادر بزرگ یه شخصیت قراردادی و در واقع فرا قرار دادیه
یعنی شخصیت مادر بزرگ همونیه که با شنیدن مادر بزرگ به نظر هر کس میاد و هیچ چیز خاصی نداره

به هر حال اینم تجربه ایه
شاید اگه این داستان رو با یه موسیقی لایت ساعت یک شب از رادیو شنید درحد دیونگی احساساتی شد








message 10: by آمیرزا (last edited Aug 17, 2009 01:53AM) (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments در حدی نیستم که بخوام منتقدانه و فنی نظر بدم

فقط می تونم بگم جالب بود
:-)


message 11: by Behzad, دیوونه (last edited Sep 07, 2009 04:37AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
ممنون از همه دوستاني كه منت گذاشتن داستانو خوندن
قبول دارم كه تا حد زيادي داستان شعر گونه شده و از تشبيهات و توصيفات زياد استفاده كردم

راستش من بيشتر تو اين داستان مي خواستم تجربه به دست بيارم
قلمم رو امتحان كنم
يعني از اول قرار بر اين نبود
و اين داستان ويرايش شد
اين داستان در اصل خاطره اي رو مرور نمي كنه
بلكه تعريف يك پرواز روحه
يعني يك سفر به زمان نيست
دقيقا سفر به مكانه
كه اگر داستان به همون روال عادي پيش مي رفت
اين ايراد شعرگونگي بهش گرفته نمي شد
متاسفانه من جديدا داستان هايي مي نويسم كه در اواسط داستان متوجه مي شم دستم كاملا بستس
چه در مورد داستان دخترك
چه در مورد اين داستان

واسه روشن تر شدن حرفم يه قسمت از
گفتگوهاي ابتدايي مادر بزرگ رو براتون مي ذارم

- خيلي وقته پيشم نميآي
- آره ، نمي شد . يني نمي ذاشتن ،آخه ... مي دوني كه ؟
- آره پسرك ديوونه . اگه دست من بود تبعيدت مي كردم "ازغدار "
- آخه ديدن تناسخ تو گذشته ديگه هيجان نداشت
- و آينده هم ممنوعه

داستان داشت به سمتي مي رفت كه ادامه دادنش رو جايز ندونستم
واسه همين به اين تبديل شد

بازهم ممنونم از همتون
با تشكر
ديوونه


message 12: by [deleted user] (last edited Sep 02, 2009 03:20AM) (new)


توصيفاتش رو خيلي پسنديدم. مكالماتش رو نه.
مخصوصا جايي كه با خودش صحبت ميكنه.
سرد بود محاوره هاش.
حتي با مادربزرگي كه عشق مي كارد هم سرد صحبت شده بود.

فضاسازي داستان اونجايي كه مسير حركت به سمت خونه ي مادربزرگ رو ميگي خيلي جالب بود. كاملا خودم رو اونجا حس كردم.
و همين طور تنهايي توي اتاق

قلمت شيوا بود و ظريف
مرسي




back to top