داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
آن زن
date
newest »
newest »
هيجان خوب به تصوير كشيده شده بود هرچند كه ميشد از جملات بهتري هم واسه ابراز ترس استفاده كرد.درواقع وحشت دختر جا براي حرف زياد داشت!!! اما در كل پايان منصفانه اي داشت...حداقل براي وحشي گري هاي مرد...
در جواب mobina ممنون از نظرتون استفاده کردم :-)
درسته فکر کنم روی توصیف وحشت اون میشه بیشتر کار کرد منتها می خواستم روند داستان سریعتر پیش بره گاهی از توصیفات اضافی می کاهیم تا روند سریع تر پیش بره و هیجان بیشتر بشه
روند سريع داستان حائز اهميته! به شرطي كه مخاطب سكانس به سكانس رو هضم كنه و با حس داستان همراه شه...اما دركل...داستان ملموسي بود...ممنون بابت نوشتنش :)هيجان هم...فوران ميكرد !!!!



این داستان دارای صحنه هایی هست که ممکن است برای همه مناسب نباشد و مخصوص گروه سنی بالای 18 سال بوده و دارای
محتوایی جنسی و ترسناک می باشد
آن زن
نمی دانم از کجا شروع شد نمیدانم از کی زندگیم تغییر کرد. فقط آخرین لحظه ی بودن با او را یادم است آن شب که ناگهان با حالتی آشفته وارد اتاقم شد چرا غ های خانه خاموش بود اما من از صدای خش خش چادرش و بوی عطرش وجود او را احساس کردم داشتم از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم سراسیمه به سمتم اومد و من را محکم بغل کرد و گفت : یک روز بر می گردم دخترم و تو را می برم...
من که گیج شده بودم توی بغل مادرم گریه ام گرفت موهای قهوه ای ام کنار زد و سراسر صورتم را غرق بوس کرد و رفت.
لحظه ای بعد مادرم نبود.
فردای آن روز زندگی روی جدیدی از خودش را به من نشان داد پدرم دیوانه وار خانه را می گشت و فریاد می زد: مریم...مریم کجایی دسم بهت برسه تیکه پارت می کنم حالا دیگه غیبت می زنه آره
عوضی مگه من دیشب چیکارت کردم اه کشیدی...
من یکی خوابوندم تو گوشت چون صدات درومد ضعیفه ، خودت...
بعد نگاهی به قیافه ی وحشت زده ی من که به او زل زده بودم انداخت و بقیه حرفش را خورد .
با عصبانیت گوشی تلفن را برداشته و به تمام خاله ها ، دایی ها و تمام دوستان مادرم زنگ زد اما هیچکس از او خبر نداشت.
من در اتاقم روی تختم نشسته بودم و آرام آرام گریه می کردم. از پدرم بدم نمی آمد از او متنفر بودم هیچوقت با من بدرفتاری نکرده بود و هیچوقت من را نزده بود. رفتار او با من طور دیگری بود من همیشه برای او وجود نداشتم تا موقعی که مادرم بود مادرم بی تفاوتی او را هم با محبت بی دریغش جبران می کرد. اما او در مقابل من یک ربات بود می دانستم مادرم را اذیت می کند اما مادرم بخاطر من دم بر نمی آورد اما مادرم رفته بود...چرا...
ناگهان پدرم وارد اتاقم شد من سریع اشکهایم را پاک کردم و به او نگاه کردم موهای بورش بهم ریخته بود هیکل چهار شانه اش از عصبانیت می لرزید چشمان سبزش را به من دوخت و کنارم روی تخت نشست اما نزدیکم نشد من هم به او نزدیک نشدم .از او دور شدم و با تنفر به او چشم دوختم اکنون ناراحتی ام جایش را به تنفر داد و بعد با نگاه کردن به چهره ی برنزه و درهم پدرم تنفرم تبدیل به ترس شد ناگهان از او ترسیدم دستی به بازوهای عضلانی خود کشید و انگار که دلیلی برای گریستن وجود نداشت و هیچ اتفاقی نیفتاده است با خشونت به من گفت : برای چی گریه می کنی ؟!
جوابش را ندادم من هیچ وقت با او حرف نمی زدم مخصوصا الان که ترس از او وجودم را فراگرفته بود. می خواست چکار کند؟ نکند می خواهد من را بزند. نکند می خواهد همان بالاهای که شب ها سر مادرم می آورد سر من آورد. از ترس می لرزیدم در جای خودم یخ کرده بودم و تکان نمی خوردم ای کاش می توانستم فرار کنم ای کاش می توانستم مانند مادرم فرار کنم. ای کاش مادرم ، من را هم با خودش برده بود اما می توانستم حس کنم چون او نمی دانست چه چیزی بیرون این درهای خانه انتظارش را می کشد من را با خود نبرده بود مادرم بدبخت بود چیزی برای خودش نداشت و آدم ساده و مهربانی بود. اما پدرم پولدار و خسیس بود توی این ویلای بزرگ در بالای شهر تهران فقط من و پدر مادرم زندگی می کردیم مادرم همیشه با پدرم دعوا می کرد که پول حرام به خانه می آورد. هیچ وقت برای خرج هایش از پدرم پول نمی گرفت نمی دانم پولش را از کجا می آورد اما می دانم همیشه چیزی نداشت و پدرم مسخره اش می کرد مادرم بسیار زیبا بود با آن موهای مشکی و چهره ی سفیدش مایه ی آرامش من در این خانه بود. او همیشه در خانه می ماند و همه خرید های خانه را باغبان پیری میکرد که صبح ها می آمد به باغ برسد.حالا معلوم نبود مادرم کجا رفته است او هیج جا و هیچ کس را نداشت و با تمام خانواده اش که به زور باعث ازدواجش با این مرد شده بودند قطع ارتباط کرده بود .
صدای کلفت و خشن پدرم مرا به خود آورد : هااااان چته برای اون احمق گریه می کنی ؟
وقتی دید جوابش نمی دهم ادامه داد : نگران نباش کوچولو از فردا خودم برات یک پرستار ژیگول می گیرم که هم تو پرستار داشته باشی هم من تنها نباشم و از مامانت بهتر و خوشکل تر باشه
سپس پوزخندی زد . قامت بلندش را راست کرد دستی به موهایم کشید و رفت. از تنفر تمام موهای تنم سیخ شد از طرفی خیالم راحت شد پدرم هنوز مثل گذشته کاری به کارم ندارد. معنی حرفش را دقیقا نمی فهمیدم اما می دانستم که می خواهد کس دیگری را جای مادرم بیاورد ی. با شادی کودکانه ای به یاد حرف دیشب مادرم افتادم مادرم گفته بود دوباره برمی گردد و مرا می برد هیچکس جای او را نمی گیرد دوباره بغض گلویم را گرفت و به گریه کردن ادامه دادم یعنی پدرم با مادرم شب ها چکار می کرد که او آنطور نصف شب ول کرده و رفته بود .
روز بعد بازهم بدتر از روز قبل شد وحشت من از آن روز بیشتر شد از آن لحظه ای که یک زن قد بلند که پاشنه هایش صدا می کرد دست در دست پدرم وارد خانه شد با لبخندی که سراسر صورتش را گرفته بود. او اصلا شبیه مادرم نبود با آن مژه های سیاه و بلندش و موهای قرمزش بیشتر برای من وحشتناک بود تا زیبا پدرم با لبخند به من که در مبلی کز کرده بودم و آنها را نگاه می کردم گفت : بیا اینم مادر بعدیت ، خوبه؟ببین چقدر خوشکله...جوون...
زن خنده استهزا آمیزی سر داد و بعد که نگاهش را از چهره ی پدرم برگرفت چشمش به من افتاد و ناگهان گفت : واییییی چه دختر ناز و خوشکلی دخترِ توِ حمید ؟
پدرم با قاطعیت گفت : آره پس چی ، مامانش دیشب بهم خیانت کرد و رفت و اینو ول کرد اینجا...
- وای مثل خودت خوشکله به تو رفته... خاک تو سر مامانش کنن... تو چی کم داشتی مگه؟
سپس زن با ناز و کرشمه با آن صدای تق تق پاشنه هایش به سمتم آمد و خم شد تا قیافه ی عبوس مرا بوس کند.
من با تنفر فریاد زدم : به مامان من فحش نده
بعد با صدای بلند شروع به گریه کردن کردم دیگر نتوانستم حرفی بزنم و چیزی یه ذهنم نمی رسید وگرنه می خواستم بدترین فحش ها را نثارش کنم سپس با گریه به طرف اتاقم دویدم.
-آ خی عزیز دلم گناه داره حمید
- از کجا فهمیدی گنا داره ؟تو رو اوردم برای همین دیگه ، که جای مادر اونو اینجا پر کنی و بفهمی با مرد بودن چقدر خوبه آخه خودت گفتی تا الان فقط با زن ها بودی
سپس پدرم خنده ی بلندی سر داد
- ای کثافت ببینیم و تعریف کنیم
- حالا بیا اینجا ببینم ناناز
بعد از آن فقط صدای خنده های آنها می آمد.
با ناراحتی به مادرم فکر می کردم هیچ وقت ندیده بودم اینطوری بخندد صدای خنده های آن زن داشت دیوانه ام می کرد بالش را روی سرم گذاشتم و سعی کردم بخوابم .
بازهم تاریکی همه جا را فراگرفته بود نصفه شب بود صدای همان آه هایی که از ته دل کشیده می شد در همه جا طنین می انداخت . با ترس و لرز از خواب پریدم انگار تمام دیوار های خانه آه می کشیدند و صداهای خنده ی جنون آمیز پدرم در فضا می پیچید. نمی توانستم خودم را کنترل کنم به شدت می لرزیدم.
-آی حمید یواش یواش آی کثافت آه
-خفه شو عوضی
بعد صداهایی گوشخراش جیغ زن از درد همه جا را فرا گرفت پدرم داشت او را با کمربند می زد
پدرم با خشم فریاد زد : انقد کونتو تکون نده وگرنه سیاهت می کنم با کمربند
من دچار حمله جنون آمیزی شده بودم . از ترس می لرزیدم و آب از دهنم بیرون می آمد اما ازجایم نمی توانستم تکان بخورم با وحشت فکر کردم پدرم روانی بود. شیطان بود.
صدا ها تمام نمی شد. سرانجام صداهای جیغ زن با فریاد آه پدرم خاموش شد.
با ترس و لرز به این فکر می کردم نکند او را کشته باشد و الان می آمد من را بکشد. نمی توانستم تکان بخورم خودم را از تختم پایین انداختم می لرزیدم بدنم را به سمت کمد دیواری بزرگی کشاندم درش را به زحمت باز کردم و در آن قایم شدم.
صدای خنده جنون آمیز پدرم باز هم شروع شد : وای عجب لذتی داشت یعنی گاییدمت هااااا
هیچ صدایی از زن نمی آمد نمی دانستم کلمه آخری که پدرم به کار برده بود یعنی چی تند تند نفس می کشیدم داشتم در آن کمد خفه می شدم .
صدای فریاد بعدی پدرم لرزشم را بیشتر کرد : بازم می خوام ضعیفه جووون بازم می خوام من معتاد سکسم عوضی...
ناگهان سرم گیج رفت او الان سراغ من می آمد تمام بدنم بی حس شد. ناگهان یادم آمد می توانم به 110 زنگ بزنم این کار را معلم بستان به من یاد داده بود اما در این لحظه چیزی به ذهنم نمی رسید نمی دانستم تلفن خانه کجاست. می ترسیدم در کمد را باز کنم .پدرم در اتاق کناری بود اما اگر زنگ نمی زدم دیر یا زود او سراغ من می آمد با وحشت یاد کلمه ای که او به کار برده بود افتادم ((گایییدمت )) و من را در این کمد پیدا می کرد و همان کار را با من می کرد و هیچکس نمی فهمید من هم باید فرار می کردم اما او همیشه در ویلا را قفل می کرد مادرم کلید داشت ولی من کلید نداشتم.
صدای فریاد پدرم دوباره آمد : پاشو لعنتی
با دستهای لرزانم در کمد را باز کردم ناگهان به طرز معجزه آسایی گوشی بی سیم را روی میز تحریرم دیدم این تنها راهم بود با عجله و دسپاچگی از کمد بیرون آمدم اما تا خواستم بیرون بیایم پایم به لبه ی پایین کمد گیر کرد و محکم زمین خوردم درد شدیدی تمام پایم را فراگرفت. خواستم از درد صدایی درآورم اما از وحشت صدا در گلویم خشک شد دهانم را باز کرده بودم و بی صدا ناله می کشیدم بعد بر اثر ضربه ای که به سرم خورده بود چشمانم کم کم سیاهی رفت و بیهوش شدم...
نمی دانم چه مدت بیهوش بودم اما ناگهان چشمانم را باز کردم چند لحظه گیج بودم اما یکدفعه دوباره صدای فریاد های پدرم در گوشم طنین انداخت : دوباره میخوام...دوباره...
خواستم بلند شوم اما درد پایم نمی گذاشت خودم را به سمت میز کشاندم دستم را به زحمت به میز رساندم چیزی نمانده بود الان دیگر به 110 زنگ می زدم آنها سریع می آمدند و پدر قاتلم را دستگیر می کردند بلاخره دستم به بی سیم تلفن رسید و آن را با خوشحالی محکم گرفتم .با دستان لرزان شماره 110 را گرفتم دیگر چیزی نمانده بود اندکی صبر کردم اما با وحشت متوجه شدم شماره نمی گیرد وقتی شماره را می گیرم بوق هشداری می زند و خاموش می شود. بی سیم تلفن شارژ نداشت تمام تنم می لرزید الان او می آمد جای شارژ بی سیم را دیدم که روی میز بود و سیمش قطع شده بود خم شدم و زیر میز رفتم تا سیمش را وصل کنم . اما ناگهان صدای در اتاق مرا در جای خودم میخکوب کرد پدرم آمده بود دیگر فرصتی نداشتم به یاد فریاد ها و جیغ ها ی زن افتادم او آمده بود تا من را مانند آن زن کند کارم تمام بود از وحشت بی خود شده بودم ناگهان صدایی آرام که می لرزید گفت : چیکار می کنی کوچولو چرا خم شدی...
صدای آن زن بود کمی آرامش یافتم پس او زنده بود شاید او خود را نجات داده و بلایی سر پدرم آورده بود و الان آمده بود مرا نجات دهد خدا را شکر کردم ای خدا شکرت کمی آرامش پیدا کردم
زن با مهربانی مرا از پشت در بغل گرفت و نوازشم کرد : خیلی پدر عوضی داری...
من آرام در بغلش اشک می ریختم نجات پیدا کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم سپس من را بغل کرده و برداشت و گفت بیا تو تختت بخوابیم آرومت کنم نفسم قربونت برم
می خواستم بگم بیا فرار کنیم اما نمی توانستم روی تختم خوابیدیم او هم من را در بغل گرفته بود و مرا ناز می کرد . با آرامش گفت بذار لباسات رو در بیارم خیلی عرق کردی نفسم او خودش لخت بود من مخالفتی نکردم اما این وسط خجالت می کشیدم اما مخالفتی نکردم او با دست های یخ کرده اش لباس هایم را با عجله در آورد خواست شورتم را هم درآورد من دستم را با مخالفت روی دستش گذاشتم.
اما او با لحن مهربانی گفت: نه عزیزم خنک میشی الان باید کاملا لخت شی دستم را کنار زد و شورتم را درآورد و مرا محکم در بغل گرفت کمکم احساس بدی می کردم نمی توانستم کاری بکنم او مرا محکم گرفته بود سر در نمی آوردم نمی دانستم باید چکار کنم و چیزی نمی فهمیدم دستهای یخ کرده اش را محکم و حریصانه به همه جای بدن داغم می کشید و خود را به می مالاند نمی فهمیدم چیکار می کند می خواستم خودم را از دست او نجات دهم اما قدرتی نداشتم .
-بیا عسلم بیا عجب بدن خوشکلی داری تو نفس از همون لحظه ی اول که دیدمت عاشقت شدم
بابات خوابیده اونم چه خوابی مثل خرس بیا پیش خودم نترس جوون نفسم.
زن محکم مرا به خودش چسبانده بود دستهایش را کم کم پایین آورد و میان پاهایم را مالش داد از وحشت می لرزیدم سرما تمام وجودم را گرفت .
-بیا نفسم . بابات می خواست با من بازی کنه حالا من بهش نشون میدم با لزبین بودن یعنی چی ، می خوام بازت کنم نفس می خوام پارت کنم می خوام اولین نفری باشم که پارت کرده...
دیوانه شدم هرکاری می کردم تا خودم را نجات دهم اما او مرا محکم گرفته بود خواستم فریاد بکشم اما محکم با دست دیگرش دهانم را گرفت با تمام قدرت فریاد می زدم تا پدرم را بیدار کنم اما صدایم خفه شده بود ناگهان او دستانش را بی رحمانه در آنجای من فرو کرد فریاد ی از درد کشیدم اما به گوش هیچکس جز آن زن نرسید درد تمام مجودم را فرا گرفت از درد بالا آوردم
-جوووونن عزیزم...وایییی چیکار می کنی کثیفم کردی
او مرا روی تخت انداخت و خودش بلند شد بعد من از درد بیهوش شدم و هیچ چیز نفهمیدم...
فردا صدای خنده ی زن که از دور می امد مرا از خواب پراند لکه های خون و کثافت تمام تختم را گرفته بود بلاخره صبح شده بود و آفتاب تمام آن کثافت را روشن کرده بود.
صدای آنها از راهرو شنیده می شد
پدرم : ولی خیلی جیگری ، نری دیگه پیدا نشه ها
زن با عجله گفت :باشه عشقم خیلی بهم خوش گذشت.
سپس صدای خداحافظی و خنده ی آنها آمد و در خانه بسته شد من هیچ چیز نمی فهمیدم سرم گیج می خورد و صدا ها به طرز مبهمی به گوشم می رسید دیگر هیچ ترسی نداشتم می دانستم که در حال مرگم درد را احساس نمی کردم و فقط به مادرم فکر می کردم
چند لحظه بعد صدای فریاد های دیوانه وار پدرم به گوش رسید
این زن دیوونه چرا روی آینه حمام نوشته
HIV+
هاااا
لحظه ای بعد چشمانم را از ضعف و درد بستم و دیگر چشمانم باز نشد...