بار اول کتاب را حدود سی سال پیش خواندم، اواخر دههی شصت. یادم نیست از کجا خریدم، یا آمد، کهنه بود و چیزی که توجهم را جلب کرد، یونیفرم انتشارات زمان بود، که حتماً قبلاً چیزی خوانده بودم و میدانستم که خوب است. بعد از تمام کردن دو سه روزهی کتاب، گفتم امکان ندارد نویسندهاش آدم معروفی نباشد، پس با زمینهی توهم توطئه که پیشفرض عمومی ماست و این که همه به ما دروغ میگویند، یا حداقل راستش را نمیگویند، نتیجه گرفتم که نام «قاسم هاشمینژاد» جعلی است (روحش شاد و نامش جاوید باد) اینترنت هم نبود که بپرسم، و کسی هم. بعدها چند بار با فاصله 5-10 سال کتاب را خواندم، و هر بار کشف جدیدی کردم. این که ما کتاب خوب کم داریم (یا خوب است کتاب کم داشته باشیم!) این خاصیت را دارد که ممکن است یک کتاب را در طول عمر چند بار بخوانیم. کتاب همان است، ولی نگاه خواننده عوض میشود و با زاویهی دید جدید، گوشههای تاریک و دیده نشدهی کتاب را میبیند. گوشههایی که شاید تا ابد، در تاریکی بزایند، و با نور آگاهی زمانهای پس از خود، روشن شوند. و این خاصیت آثار بزرگِ بزرگان است، زندهگی و زایندگی. اخیراً که برای چهار یا پنجمین بارش خواندم، مصمم شدم که نویسنده را (که دیگر میدانستم نامی مجعول نیست) بیابم، و دیگر آثارش را، و نزدیکتر شوم، شاید حالش را دریابم، که با اولین جستجو خبر درگذشتش آمد، 15 فروردین 95. بیش از یکسال از آن سی سال که او بود و من بودم، گذشته بود، و من ندیده بودمش، چه زمان درازی برای کوتاهی. با دریغ و افسوس سراغ سایر نتایج جستجو رفتم. معرفی کتاب، و نظرات خوانندگان، که جز معدودی (2-3 نفر) بقیه داستان را به سرگرمی خوانده (مثل بار اول من) و دغدغهها و نالههای دردناک آن را ندیده و نشنیده بودند. در عین ناامیدی یادداشتهایی کوتاه از بزرگان و اساتید یافتم: محمدعلی سپانلو، پرویز جاهد، محمد قاسمی. و چشمم به نور چشمهی امید روشن شد: عکسی از او، در قابی منقش به نشان مسابقهی داستان تهران، که شمارهای را به نام و یاد او مزین کردهاند، پارسال، و چه خوب. که به اعتقاد من کسی بهتر از او و پیشتر از او تهران را وصف نکرده، و «داستان تهران» را، یا من ندیدهام: آن جا که تضاد و تقابل سنت و مدرنیته را در تغییر منابع معیشت از کشاورزی به خدمات صنعتی (نه تولید صنعتی! که ما هیچگاه صنعتی نشدیم از اصول، فقط واردکننده و مصرفکننده بودهایم، به ادا)، و در تبدیل اسباب حمل از گاری و درشکه به اتومبیل، و حذف آن به خاکسترنشینی (داستان آقا کرامت)، و در ترجیح ذائقهی فرنگی و سلیقهی وارداتی بر آداب و فرهنگ دیرپای بومی در خوراک و پوشاک (سفرهی پذیرایی از حسین، و کت جیر جلال) به ظرافت و زیبایی و سادگی آورده است ... و آن جا که مهاجرت جمعی روستائیان به شهر را موشکافانه حلاجی کرده که چطور باعث بیریشهگی و سرگردانی و بیاعتقادی و بیاخلاقی میگردد، و از طرفی اجبار و اکراه این مهاجران را بخاطر محرومیت مطلق از امکانات اولیهی رفاهی (مریضی حسین در کودکی) و در نگاه حسرتبار همیشگی به پشتسر و آرزوی بازگشت (فلاشبکهای ذهن جلال) نشان داده است ... و آن جا که صحنه به صحنه از صاحب قبلی گاراژ و میاندار زورخانه و نگهبان انبار و جوان معرکهگیر، روی قربانیان مواد مخدر انگشت میگذارد و نشان میدهد که مصیبت در یک انگشتی ما لانه کرده و نمیبینیم، و نمیدانیم ... و آن جا که نظام دولتی و حکومتی را (فرق داشتهاند، و دارند!) پیگیر در ظاهر و ناکارآمد در واقع نشان میدهد و دست آخر دست جلال امین است که دستهای آلوده را دستگیر میکند و در دست قانون میگذارد، یعنی چارهی کار را میدهد، به اشاره ... و هوشیار بودن ... و مسلح شدن ... و شلیک نکردن ... و با قواعد بازی و اصول دشمن آشنا شدن و با همان قواعد و اصول از پایشان در آوردن ... توسط مردم ... مردی از میان مردم ... و ... و آن جا که آسمان را در طول داستان بهانه میکند تا رفتار مردم را و نگرانیشان را و بیتفاوتیشان را و شرمشان را و اندوهشان را و خشمشان را و باریدنشان را، بگوید (که فقط یکی از صاحبنظران این کدگذاری را کشف کرده و جایی اشاره کرده بود!) که این داستان، داستان تهران است قبل از انقلاب، که حتماً قبل از انقلاب نوشته شده که سال 58 به چاپ رسیده، و مو بر تنم راست میشود وقتی تطابق لحظه به لحظهی رویدادهای داستان را، و توصیف شاعرانه و تمثیلی آسمان و دگرگونیهای جوی را با وقایع قبل و منتهی به انقلاب کشف میکنم. و جلال امین، نمایندهی مردمی با عظمت و باشکوه، نجیب و درستکار، که نامش اگر استعارهای است، به آن جلال باز میگردد که بزرگ بود، و از اهالی طالقان بود، و پرچمدار اعلان و افشای غربزدگی و پیامدهای ناگوارش بود، و نزدیکتر بود از جلالالدین رومی (که عزیزی به دلالت نام داستان و شعر شروعش به آن سو رفته بود)، در تاریکی گام بر میدارد، به مدد روشنایی آگاهی اندک و هوشیاری بسیار، صحنهی فجیع جنایت را میبیند، و دست دشمن و دوست را میشناسد، و باز به مدد گذشتهی روشن و پاک، که پاکی دست و سرشت را نگهبان و نگهدار بوده، تصمیم میگیرد، حرکت میکند، و پیروز میشود، و در آخر، بنز و جنس و پیکان و برادر از دست داده، حاصل را به حاکم میسپارد و پیاده به خانه باز میگردد، کاری که مردم ما کردند، سی و چند سال پیش. کاش اگر عمری بود و بار دیگر «فیل در تاریکی» را خواندم، این فیل از تاریکی در آمده باشد و پرچم روشنایی جلالها و هاشمینژادها در شهر افراشته باشد، به امید آن روز.
بعدها چند بار با فاصله 5-10 سال کتاب را خواندم، و هر بار کشف جدیدی کردم. این که ما کتاب خوب کم داریم (یا خوب است کتاب کم داشته باشیم!) این خاصیت را دارد که ممکن است یک کتاب را در طول عمر چند بار بخوانیم. کتاب همان است، ولی نگاه خواننده عوض میشود و با زاویهی دید جدید، گوشههای تاریک و دیده نشدهی کتاب را میبیند. گوشههایی که شاید تا ابد، در تاریکی بزایند، و با نور آگاهی زمانهای پس از خود، روشن شوند. و این خاصیت آثار بزرگِ بزرگان است، زندهگی و زایندگی.
اخیراً که برای چهار یا پنجمین بارش خواندم، مصمم شدم که نویسنده را (که دیگر میدانستم نامی مجعول نیست) بیابم، و دیگر آثارش را، و نزدیکتر شوم، شاید حالش را دریابم، که با اولین جستجو خبر درگذشتش آمد، 15 فروردین 95. بیش از یکسال از آن سی سال که او بود و من بودم، گذشته بود، و من ندیده بودمش، چه زمان درازی برای کوتاهی.
با دریغ و افسوس سراغ سایر نتایج جستجو رفتم. معرفی کتاب، و نظرات خوانندگان، که جز معدودی (2-3 نفر) بقیه داستان را به سرگرمی خوانده (مثل بار اول من) و دغدغهها و نالههای دردناک آن را ندیده و نشنیده بودند.
در عین ناامیدی یادداشتهایی کوتاه از بزرگان و اساتید یافتم: محمدعلی سپانلو، پرویز جاهد، محمد قاسمی. و چشمم به نور چشمهی امید روشن شد: عکسی از او، در قابی منقش به نشان مسابقهی داستان تهران، که شمارهای را به نام و یاد او مزین کردهاند، پارسال، و چه خوب. که به اعتقاد من کسی بهتر از او و پیشتر از او تهران را وصف نکرده، و «داستان تهران» را، یا من ندیدهام:
آن جا که تضاد و تقابل سنت و مدرنیته را در تغییر منابع معیشت از کشاورزی به خدمات صنعتی (نه تولید صنعتی! که ما هیچگاه صنعتی نشدیم از اصول، فقط واردکننده و مصرفکننده بودهایم، به ادا)، و در تبدیل اسباب حمل از گاری و درشکه به اتومبیل، و حذف آن به خاکسترنشینی (داستان آقا کرامت)، و در ترجیح ذائقهی فرنگی و سلیقهی وارداتی بر آداب و فرهنگ دیرپای بومی در خوراک و پوشاک (سفرهی پذیرایی از حسین، و کت جیر جلال) به ظرافت و زیبایی و سادگی آورده است ...
و آن جا که مهاجرت جمعی روستائیان به شهر را موشکافانه حلاجی کرده که چطور باعث بیریشهگی و سرگردانی و بیاعتقادی و بیاخلاقی میگردد، و از طرفی اجبار و اکراه این مهاجران را بخاطر محرومیت مطلق از امکانات اولیهی رفاهی (مریضی حسین در کودکی) و در نگاه حسرتبار همیشگی به پشتسر و آرزوی بازگشت (فلاشبکهای ذهن جلال) نشان داده است ...
و آن جا که صحنه به صحنه از صاحب قبلی گاراژ و میاندار زورخانه و نگهبان انبار و جوان معرکهگیر، روی قربانیان مواد مخدر انگشت میگذارد و نشان میدهد که مصیبت در یک انگشتی ما لانه کرده و نمیبینیم، و نمیدانیم ...
و آن جا که نظام دولتی و حکومتی را (فرق داشتهاند، و دارند!) پیگیر در ظاهر و ناکارآمد در واقع نشان میدهد و دست آخر دست جلال امین است که دستهای آلوده را دستگیر میکند و در دست قانون میگذارد، یعنی چارهی کار را میدهد، به اشاره ... و هوشیار بودن ... و مسلح شدن ... و شلیک نکردن ... و با قواعد بازی و اصول دشمن آشنا شدن و با همان قواعد و اصول از پایشان در آوردن ... توسط مردم ... مردی از میان مردم ...
و ...
و آن جا که آسمان را در طول داستان بهانه میکند تا رفتار مردم را و نگرانیشان را و بیتفاوتیشان را و شرمشان را و اندوهشان را و خشمشان را و باریدنشان را، بگوید (که فقط یکی از صاحبنظران این کدگذاری را کشف کرده و جایی اشاره کرده بود!) که این داستان، داستان تهران است قبل از انقلاب، که حتماً قبل از انقلاب نوشته شده که سال 58 به چاپ رسیده، و مو بر تنم راست میشود وقتی تطابق لحظه به لحظهی رویدادهای داستان را، و توصیف شاعرانه و تمثیلی آسمان و دگرگونیهای جوی را با وقایع قبل و منتهی به انقلاب کشف میکنم.
و جلال امین، نمایندهی مردمی با عظمت و باشکوه، نجیب و درستکار، که نامش اگر استعارهای است، به آن جلال باز میگردد که بزرگ بود، و از اهالی طالقان بود، و پرچمدار اعلان و افشای غربزدگی و پیامدهای ناگوارش بود، و نزدیکتر بود از جلالالدین رومی (که عزیزی به دلالت نام داستان و شعر شروعش به آن سو رفته بود)، در تاریکی گام بر میدارد، به مدد روشنایی آگاهی اندک و هوشیاری بسیار، صحنهی فجیع جنایت را میبیند، و دست دشمن و دوست را میشناسد، و باز به مدد گذشتهی روشن و پاک، که پاکی دست و سرشت را نگهبان و نگهدار بوده، تصمیم میگیرد، حرکت میکند، و پیروز میشود، و در آخر، بنز و جنس و پیکان و برادر از دست داده، حاصل را به حاکم میسپارد و پیاده به خانه باز میگردد، کاری که مردم ما کردند، سی و چند سال پیش.
کاش اگر عمری بود و بار دیگر «فیل در تاریکی» را خواندم، این فیل از تاریکی در آمده باشد و پرچم روشنایی جلالها و هاشمینژادها در شهر افراشته باشد، به امید آن روز.