داستان كوتاه discussion

87 views

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments .

چارچوب در را گرفته بود و نمی گذاشت رد شوم. میشد پسش زد. حتی آنقدر توان نداشت که بتواند نگهم دارد. میشد مچ یکی از دستهاش را گرفت و آنقدر فشرد که از درد به خودش بپیچد و کنار برود. میشد موهای سرش را کشید. با یک دست.

کیفم را کنار جاکفشی زمین گذاشتم. لبه ی جاکفشی نشستم و سیگاری در آوردم. کفش هام برق واکسی داشت که دیروز زده بود. گفتم:"کبریت بیار." مردد با لبهای نیمه باز و موهای آشفته نگاهم کرد: "اگه برم برات کبریت بیارم میری!" بلند شدم رفتم کنارش ایستادم بیست سانت کوتاهتر بود. میشد از بالا درست توی چشمهاش خیره شد. گفتم میخوای ببینی که همین الانم میتونم برم؟ سرش را به آرامی تکان داد. گفتم: "کبریت!"بازوهاش از چارچوب در جدا شد و دوید سمت آشپزخانه.
میشد راحت رفت. میشد بی دردسر در را باز کرد و رفت.

کیفم را هم میتوانستم همانجا بگذارم. چیزی داخلش نبود. همین کیف چرم را هم او خریده بود. حتی همین کفش ها را.

از روی کف پارکت به دو آمد. پایش لیز خورد داشت می افتاد بازوش را گرفتم. گونه هاش سرخ شد. انگار که کار عاشقانه ای کرده باشم چهره اش آرامش پیدا کرد. بدنش نرم شد. لبهاش به لبخند باز شدند.

میشد نرفت. میشد ماند.

بازوش را رها کردم و لبه ی جاکفشی نشستم. سیگار را روی لبهام گذاشتم. انگار ناگهان به خودش بیاید کبریت را دستپاچه باز کرد و یکی کشید. با احتیاط آورد جلو. بوی توتون سوخته.

نشست پایین پام: "چرا؟"

- نمیدونی؟

- دلیل رفتنتو میدونم اما دلیل موندنتو نه!

- نشستم که سیگار بکشم. بعد میرم.

انگشتهای دست راستش را کف دست چپش می چلاند. لبهاش رنگ پریده و بی حس بود.

- یه چایی دم کنم؟

- نه نمیخورم.

- قهوه؟

مجبور بود سرش را بالا نگهدارد. نگاهش کردم. توی چشمهاش نیاز به حرارت یک مایع گرم موج میزد. دود سیگار را سمت پذیرایی فوت کردم.

- پنج ماهه که می گی مادرت برات پول میفرسته اما نفرستاده! پنج ماهه که اون مازراتیو نگهداشتن واسم. برای هر ماه تاخیر باید پول بیشتری بدیم اما درک نمی کنی. حتی برات مهم هم نیست.

سرش را پایین انداخت. زانوهاش را بغل کرد. انگشت پاهاش ظریف بود. گوشه های شصت پاش سفید بود. شصت پایی که دیشب توی ظرف ماست فرو کرده و توی دهنش مکیده بود.

- پس الان دیگه باید بهت بگم؟
- چیو؟
- مادر من خیلی وقته که مرده و قانونا من وارثش محسوب نمیشم.
- از کی اینو میدونی؟
- شش ماهه.
- و گذاشتی اون مازراتیو درخواست بدیم؟
- پیش خودم گفتم فوقش خونه رو میفروشم!
- خب؟
- بفروشم؟
- چاره ی دیگه ای داری مگه؟
- بعد کجا رو داریم که بیای سراغم؟
- در هرحال باید به فکر یه منبع درآمد دیگه باشی. شاید بهتره ازدواج کنی.
- با کی؟
- تو همچین زشتم نیستی! دوتا کلاس زبان بری شوهرتو پیدا می کنی.
- تو چی؟
- من؟ میخوای شوهرت باشم؟
لبهاش لرزید. راه گریز نداشت. اگر می گفت که میخواهد می دانست که من نمی خواهم اگر می گفت نمی خواهد دروغ گفته بود.
مجازات دروغ خیلی گران تمام میشد.

اشاره کردم که نزدیک بیاید و سرش را روی زانوی چپم بگذارد. موهاش بین انگشتهام می لغزید. خاکستر سیگارم را روی کف پارکت تکاندم. چشمهاش بسته بود. تاب مژه هاش را با انگشت اشاره ام لمس کردم. ابروهاش دو هلالی کوچک بود.

- قهوه!

لبهاش به لبخندی سریع باز شد. زانوهاش از زمین بلند شد. سرش هنوز زیر دستهام روی زانوی چپم بود. کمرش خم بود. انگشتهام رد لبخند را توی صورتش کاوید. رهاش کردم.

- با شکر.

دوید.


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments هیچ کس هیچ کامنتی نمیذاره؟!
چرا؟


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments خوب بود. دوست داشتم. احتیاج داشت که بلندتر باشه. همه ی داستان توی دیالوگ ها گفته شده بود که بنظرم ضعف این داستان بود. سوژه ی جالب و به روزی بود. به جای مازراتی می شد مثلا یه ماشین دیگه با قیمت کمتری باشه. مرسی که به اشتراک گذاشتی :)


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments چرا دیالوگ ها نقطه ضعف بود؟
داستان کوری اکثر بخشهاش دیالوگ واره


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments دیالوگ ها نقطه ضعف نیست. اینکه داستان فقط توی دیالوگ ها روایت شده، بنظرم ضعف نویسنده در پرداخت داستان رو می رسونه.


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments و مقایسه ی رمان کوری با این داستان هم درست نیست


message 7: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قسمت دیالوگش منظورم بود. ولی خب اگر ضعیف بوده که دیگه بحثی نیس.


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments داستان ضعیف نبود. طبق سلیقه و نظر شخصی من، یه نقطه ضعف داشت. خیلی نکات قوی و جذاب دیگه ای هم داره این داستان که می دونم خودتون می دونید :)


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments :)))))
خیلی بده که خودم بگم ولی بنظر خودم خیلی خوبه


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام. اول داستان خیلی پخته بود. تک گویی ها عالی بودن. کشمکش های درونی و عمیق راوی خوب نشون داده شد.
منم موافقم که مازاراتی وصله ناجور این داستانه.
دیالوگ ها خوب بود. ولی پرداختن به موضوع کلیشه ای توی دیالوگ ها سطح داستان رو نسبت به مابقی داستان تا حدود زیادی افت داده.


message 11: by Fereshteh (new)

Fereshteh دوسش داشتم ولی بنظرم خیلی مبهمه و خیلی صریح خواسته از درک خواننده استفاده کنه که خب این خوب نیست اوایل داستان رو بیشتر دوست داشتم اما بنظرم باید ادامه داشته باشه و خیلی چیزها از ابهام در بیاد اون روشنایی و چارچوب اولیه داستان مشخص باید باشه


message 12: by  Kambiz (new)

 Kambiz | 2 comments سلام،

ساختار داستان وحرکات روی متن بسیارعالی. (حرکت از سر به سمت انگشت شست پا - تناسب میان نوع نگاه مرد نسبت به زن و به کیف دستی اش)
جزئیات فراوان والبته شدیدا زنانه.
دید سطحی، به خصوص درارتباط با شخصیتها ("لبهای نیمه باز"، "موهای آشفته"، "بدن نرم"، "انگشتان ظریف" پس قلبش چی؟). به نظرم این نوع دید ریشه درنگاه نسبتا اروتیک شخصیت مرد نسبت به شخصیت زن داستان داره و اوجش اونجاییست که میگه "توی چشمهاش نیاز به حرارت یک مایع گرم موج میزد ". در واقع پسر تقریبا هیچ خبری از قلب دختر نداره. و روزی که به دردش نخوره حتما رهاش میکنه. مثل کیفش که چیز مهمی توش نداره..

در مجموع ساختار خوب اما موضوع کلیشه ای و کمی سطحی بود.


back to top