داستان كوتاه discussion
شعرهاي نوستالوژيك
date
newest »
newest »
مانند دست استهر خانواده
هر کس یک انگشت
در خانواده
بابا در این دست
انگشت شست است
او که نخستین
انگشت دست است
انگشت دیگر
یعنی نشانه
او مادر ماست
خانم خانه
انگشت دیگر
یعنی برادر
این جا نشسته
پهلوی مادر
پس این یکی کیست؟
انگشت دیگر
آری درست است
او هست خواهر
من هستم آخر
انگشت کوچک
انگشت ها را
دیدیم تک تک
ما پنج انگشت
هستیم با هم
با هم شریکیم
در شادی و غم
گرچه جداییم
ما پنج انگشت
چون جمع گردیم
هستیم یک مشت
چه تاپیک خوبی..منم که عشق نوستالژیبه دست خود درختی مینشانم
به پایش جوی آبی میكشانم
كمی تخم چمن بر روی خاكش
برای یادگاری میفشانم
درختم كمكم آرد برگ و باری
بسازد بر سر خود شاخساری
چمن روید در آن جا سبز و خرم
شود زیر درختم سبزهزاری
به تابستان كه گرما رو نماید
درختم چتر خود را میگشاید
خنك میسازد آن جا را زسایه
دل هر رهگذر را میرباید
آقا حميد واقعا داستتون درد نكنه واسه ايجاد اين تاپيك!و همچنين ممنون از ساير دوستان
خيلي برام جالب و دلچسب بود! مخصوصا خوشا به حالت اي روستايي كه فكر كنم واسه اول دبستان بود!
:)
هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت بزد نغمهی امید
به جوش آمد است خون درون رگ گیاه
بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه
به خویشان،
به دوستان،
به یاران آشنا،
به مردان تیزخشم که پیکار می کنند
به آنان که با قلم تباهی ی درد را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد.
ترانهسرا: عبدالله بهزادی
سازنده سرود :کرامت الله دانشیان
پرستو به بازگشت بزد نغمهی امید
به جوش آمد است خون درون رگ گیاه
بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه
به خویشان،
به دوستان،
به یاران آشنا،
به مردان تیزخشم که پیکار می کنند
به آنان که با قلم تباهی ی درد را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد.
ترانهسرا: عبدالله بهزادی
سازنده سرود :کرامت الله دانشیان
میهن خویش را كنیم آباد سر زد از پشت ابرها خورشید
باغ و بستان دوباره زیبا شد
فصل سرما و برف و باد گذشت
موقع گردش و تماشا شد
در چمن بر درخت گل بلبل
وه چه شیرین ترانهای دارد
هست خشنود و شادمان زیرا
وطنی، آشیانهای دارد
كودكان این زمین و آب و هوا
این درختان كه پرگل و زیباست
باغ و بستان و كوه و دشت همه
خانه ما و آشیانهی ماست
دست به دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را كنیم آباد
یار و غمخوار همدگر باشیم
تا بمانیم خرم و آزاد
عباس یمینی شریف
چهارم دبستان
ممنون از همه ی دوستان، واقعاً دلم پر کشید به اون دوران
شعرهایی ساده، احساساتی پاک و کودکانه
واییییی
چه صفحه ای
همه رو با خوشحالی و لبخند خوندم
مرسی دوستان
چه صفحه ای
همه رو با خوشحالی و لبخند خوندم
مرسی دوستان
[image error]
البته زمان ما يه کتاب گنده که کج هم بود و وسط صفحه قرار داشت....بعد روي خط هاي آبي اون کتاب ِ اين شعر نوشته شده بود...يادش بخير
عالي بود تاپيکتون آلبالو خان ... خيلي عالي
وای مرسی چقدر به مغزم فشار اوردم خوشا به حالت ای روستایی رو یادم بیاد همه چی زمان کودکی ما هیجان انگیز بود چرا الان برای بچه های امروزی این طوری نیست
باز باران،با ترانه،با گهر های فراوان ،می خورد بر بام خانه:::::یادم آرد روز باران،گردش یک روز دیرین؛خوب و شیرین توی جنگل های گیلان:::::کودکی ده ساله بودم ،شاد و خرم ،نرم و نازک،چست و چابک:::::با دو پای کودکانه ،می دویدم همچو آهو،می پریدم از لب جو،دور میگشتم ز خانه.می کشانیدم به پایین،شاخه های بید مشکی ،دست من می گشت رنگین،از تمشک سرخ و مشکی:::::می شندیم از پرنده،داستانهای نهانی،از لب باد وزنده،رازهای زندگانی .جنگل از باد گریزان ،چرخ ها می زد چو دریا،دانه ها ی [ گرد:] باران ،پهن میگشتند هر جا:::::برق چون شمشیر بران ،پاره میکرد ابر ها را،تندر دیوانه غران ، مشت میزد ابر ها را:::::بس دلارا بود جنگل،به چه زیبا بود جنگل! می شنیدم اندر این گوهر فشانی ،رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛“بشنو از من، کودک من ،پیش چشم مرد فردا،زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -هست زیبا، هست زیبا ،هست زیبا
چرا ندیده بودم این تاپیکووووووااااااااای ،آقا حمید خیلی چسبید
از همه دوستای خوبم ممنونم
خیلی زیاد لذت بردم
زیبا بود جدا شد یکی چشمه از کوهسار رو که یادتون هست؟
نمی دونم چرا هنوزم عبارت ابرام کرد
این اندازه برای من دلپذیره
منم می خوام بدونم
آقا حمید یاد می دین؟
بخوام دفتر مشقمو هم بذارم اینجا چیکار کنم؟
آقا حمید یاد می دین؟
بخوام دفتر مشقمو هم بذارم اینجا چیکار کنم؟
سر شوقم اورد ولی اولین شعری که من یاد گرفتم این بودجوجه جوجه طلایی نوکش زردو حنایی...
ولی بقیش و بلد نیستم
Elham wrote: "سر شوقم اورد ولی اولین شعری که من یاد گرفتم این بود
جوجه جوجه طلایی نوکش زردو حنایی...
ولی بقیش و بلد نیستم"
جوجه جوجه طلايي
نوکت زرد و حنايي
تخم خود را شکستي
چگونه بيرون جستي؟
گفتا:
جايم تنگ بود
ديوارش از سنگ بود
نه پنجره نه در داشت
نه کس ز ِ من خبر داشت
به خود دادم يک تکان
مثل رستم ِ پهلوان
تخم خود را شکستم....
اينگونه بيرون جستم
قطارقطار راه بروتادم ایستگاه برو
برادرم زن می خواد
پولشو از من می خواد
پولشو من ندارم
سربه سرش می ذارم
کلاه سرش می ذارم
عالی بود این تاپیک...همه ش عالی بود ولی نمی دونم چرا اون دفتر 100 برگ و مداد پاک کن ها از همه دلم رو بیشتر گرفت...
نه... مداد شمعی ها هم... پاک کن ها ... اصلن همه چیز... مرسی
انگار بوی همه ی اینا رو دارم حس می کنم...
مرسی
یادش بخیر...
دختره اینجا نشسته
گریه میکنه
زاری میکنه
پرتقال من
افتخار من...بلند شو
یکی از مارو انتخاب کن...!ا
.....
گرگم به هوا هوا نشینه...هرکس نشینه گرگ زمینه!!!!ا
....
یادش بخیر تو حیاط مدرسه...چترامونو همه چسبونده بودیم به هم...من یه چتر زرد خال خالی داشتم که روش عکسای کارتونی و آهو و اینا بود:
ده بیست سه پونزده
هزار و شصت و شونزده
هرکی میگه شونزده نیست
هیفده...هیجده...نونزده...بیست
.
.
.
خونه عمه...اون دوران خوش بچگی....تو پله پشت بوم....پشت بومی که تو بالکنش پر بود از لواششک های جا نیفتاده ی آلبالو و آلو و سیب و چشم میذاشتم....ء
ده
بیست
سی
چل...پنجاه ، شصت
هفتا ،هشتاد ، نود ، صد
آش
ماش
بیرون باش
مواظب خودت باش
بیسکویت بخور ساکت باش..زیر درخت آلبالو
قا
یم
باش
......بیــــــــــــــــام؟
ظهرای گرم تابستون...تو حیاط خونه اجدادیمون...کنار حوض:
دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد داری؟
نوچ نوچ نوچ
بی سوادی؟
نوچ نوچ نوچ
پس تو خر من هستی =))
دِ فرار
!!!!!!!!!!!!!!!!!
:)
چه با مزه ...ما می گفتیم:
دستمال من زیر درخت آلبالو گمشده.
خبرداری؟
نوچ نوچ!
بی خبری؟
نوچ نوچ!
پس ب رو گم شو !
و فرار !!!!!
چه قدر جالب ...
یادش بخیر....
کبوتر ناز من تنها نشسته دلم براش میسوزه بالش شکسته
به من نگاه میکنه غمگین و خسته
مامان جون مهربون بالشو بسته
کبوتر ناز نازی خوب میشی فردا
دوباره پر می کشی تو آسمونها
دیشب نه پریشب اشکنه داشتیم رفتم بخورم قاشق نداشتیم
رفتم بخرم ماشین زیرم کرد
یه مرد خیکی دست تو جیبم کرد
یه زاری برداش
هیچی نگفتم
دو زاری ورداشت
هیچی نگفتم
زدم تو گوشش
گوشش خون اومد
شبش دیدم مرد
آشغالی اومد برد
البته من نمی دونم چه طور با یک گوش خون اومدن و یک سیلی ناقابل می توان یک مرد را تازه یک مرد خیکی را کشت ....
دامبول دامبولی : دامبولیرفتم خونه شاه دامبولی
دیدم زن شاه دامبولی
آفتابه به دست دامبولی
زدسرمو شکست دامبولی
ارباب خوابیده دامبولی
دختر نمی ده دامبولی
دخترش کجه دامبولی
اهله کرجه دامبولی
دامن می پوشه چین داره چین دار
قر می ده تا دمه ایستگاه
کالسکه کالسکه تندتر تندرش کن
تندتر تند ترش کن
تا همین چند وقت پیش فکر می کردم نوستالژیی که گرفتارش با بازگشت به دوران کودکی درمان می شه و چشمام رو رو هم می زاشتم و هی سال به سال به عقب تر برمی گشتم تا اینکه تازه کیها وقتی چشام رو رو هم می زارم دنیا تاریک می شه وخودم رو تو یه رگ و مویرگهای تنگ و تاریک که بزور سعی می کنم خودم رو به جایی بچسبونم می بینم . نوستالژی ما درمان پذیره یعنی؟








دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آنکه بی زبانم
پندت دهم فراوان
من یارپند دانم
من دوستی هنرمند
باسود و بی زیانم
از من نباش غافل
من یار مهربانم
.
.
.
.
.
دلم به اون روزها واقعا پر زد
مرسی