Dandelion - قاصدک discussion

34 views
شماوداستانتان > تكه سنگ

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 687 comments تكه سنگي كه جزو يك كوه بلند و بزرگ بود ، از تنهايي وبي كسي رنج مي برد. پس از مدتي نسبتا طولاني تكه سنگ ، چشمش به سنگي ديگر افتاد كه شبيه به خودش بود ، با اين تفاوت كه كمي از او كوچكتر بود و پايين كوه رو به رو افتاده بود. تكه سنگ ساعتها به او خيره ماند...سنگ رو به رو كه متوجه نگاه هاي تكه سنگ شد ، از خجالت سرخ شد. بله...تكه سنگ قصه ي ما عاشق شده بود...عاشق همان سنگ پايِ كوهِ روبه رويي... ولي...نمي توانست به او برسد ، چون محكم به كوه چسبيده بود و عضوي از كوه بود و جداشدنش از كوه ، غيرممكن بود ، پس به فكر فرو رفت...وقتي ديد كه نمي تواند به معشوقش برسد ، غمگين شد... روزها وشبها از پي هم ميگذشتند و تكه سنگ ، هر روز غمگين تر از روز پيش مي شد... آن قدر گريه ميكرد...اشك ميريخت...ضجه مي زد كه همه فهميده بودند كه آن تكه سنگ عاشق شده... علاوه بر سنگها و كوه ها ، حتي آسمان ، خورشيد ، ابرها ، باد ، طوفان ، تگرگ ، سيل و برف و باران هم عشق و راز دل او را فهميده بودند... در يكي از روز هاي سرد زمستان ، آسمان تيره شد ، خورشيد پنهان گشت ، ابرها با هم برخورد كردند ، باد شروع به وزيدن كرد، برف و باران شروع به باريدن كردند ، طوفان و تگرگ و سيل هم با كمك به بقيه كولاكي به راه انداختند كه همه را متعجب ساخته بود... همه به جنبش آمده بودند...گويا آن همه جنبش و تكاپو و باران و...به هدفي ختم ميشد... بله...بالاخره آنها به هدفشان رسيدند... قسمتي از كوه كه تكه سنگ قصه ي ما به آن چسبيده بود ، خراب شد...تكه تكه شد... تكه سنگِ عاشق هم از كوه جداشد و به پايينِ كوه رو به رويي پرتاب شد... تكه سنگِ عاشقِ قصه ي ما به عشقش رسيد... ( عـــشــــق واقـــــعـــــي ايــــــنـــــــه ... !!! ) نكته : عشق ، آدم وغير آدم...سنگ...گياه و حيوون نمي شناسه... عشق ، عشقه ديگه.... !

منبع:اينترنت


message 2: by [deleted user] (new)

افرین ساینا عالی بود


message 3: by Sepideh (new)

Sepideh Farahani خیلی زیبا بود ساینا جان


(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 687 comments ممنونم سپيده جون
آره عزيزم عاشقي فقط مال ما آدما نيست


message 5: by Saeid (new)

Saeid pahlavan | 32 comments عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم


message 6: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 250 comments زمین و آسمان دیگر برای عشق ارزشی قائل نیستند. آسمان می بارد تا زشتی های زمین را بشوید؛ و عاشق، تنها کسیست که زشتی باران را نمی بیند


message 7: by [deleted user] (new)

رویای قشنگی بود.


message 8: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 131 comments تازه از اینجا به بعد داستان شروع می شه
وقتی تکه سنگ به عشقش می رسه
می فهمه که عشقش
یا اونو دوس نداره
یا عاشق یه سنگ مرمر یا الماسی چیزیه
یا
اصلا متعلق به کس دیگه ایه
به هرحال اون خر بوده و بس.

همیشه ته عشق نرسیدن
اینو نمی تونی عوض کنی


back to top