هرگز فکر نمی کردم یک روزی مدفنم به جای خاک زیر دریا باشد. شاید هم یادم نمی آمد و یک روزی به چنین چیزی فکر کرده بودم. به هر حال به نظر من این طوری بهتر بود.لااقل زیر آب خوراک ماهی ها می شدم؛ نه خوراک سوسک ها و مورچه ها. یادم نیست کی و کجا توی آب فرو رفتم. قبلا یادم بود ولی همین که گوشت تنم و بعد هم مغزم را از دست دادم، درست وقتی جمجمه ام خالی از مغز شد دیگر خیلی چیزها را یادم نیامد. فقط می دانستم آن بالا یک خشکی هست و آفتابی که گرم است و می تابد. من هم از همان جا آمده ام. اما باقی چیزها را یادم نبود؛ مخصوصا این را که چه کسی هستم. نمی دانم شاید زمانی ناخدایی بوده ام کهنه کار که در زمان های خیلی دور کشتی تجاریم گرفتار طوفان شده و در دریا از بین رفته. شاید هم ملوانی بوده ام تازه کار که حتی شنا کردن هم بلد نبوده. شاید کشتی ما یعنی همان کشتی که زیر دریا در کنارم بود، همان کشتی چوبی پوسیده از سوی پادشاه کشورمان هدایای ارزشمندی را به کشور دیگری در مکانی دورتر می برده. یادم نیست؛ فقط می توانم بگویم شاید و احتمال بدهم. حتی می توانم احتمال بدهم خانواده ای داشته ام؛ زن و فرزندی و یا پدر و مادر پیری که چشم به راهم بوده اند. به هر حال من سال های سال است که انتظار می کشم و امروز بالاخره یک نفر با لباس های عجیب غریب پیدایم کرد. البته اولش شک کردم آدمیزاد باشد ولی خب او هم مثل من دو تا دست و دو تا پا داشت و قطعا ماهی نبود. با پیدا شدن او خوشحال شدم که پیدا شده ام و بالاخره از زیر این آب سرد و تاریک بیرون می آیم، خوشحال شدم از این که بالاخره آفتاب به تنم می خورد و گرمایش را حس می کنم و آن رطوبت سالیان دراز از تن و جانم بیرون می رود. وقتی مرد چرخی دورم زد و با دقت توی حفره های خالی چشم هایم نگاه کرد شاد بودم و هنگامی که صدای ضعیفش را شنیدم گفتم: - آهان! این خودش است. همان که منتظرش بودم. او حتی به من دست زد؛ با آن دست های عجیبش. و انگار خطاب به من چیزی گفت که نفهمیدم. فکر کردم حتما دارد می گوید قصد دارد مرا با خودش به یک جای خوب ببرد. از کلماتش سر در نمی آوردم اما امیدوار بودم. او بعد از حرف زدن و لمس من متوجه کشتی شد و به سمت آن چند تخته پاره ی درهم شکسته رفت. بعد هم دیدم از شکافی که توی کشتی بود داخل رفت. چند دقیقه که گذشت ناگهان صدای جیغ و دادش بلند شد؛ طوری که من ترس برم داشت و فکر کردم حتما اتفاقی برایش افتاده. فکر کردم کوسه ای یا هشت پای بزرگی به او حمله کرده. خوشبختانه نه قلبی داشتم که از شدت هیجان در سینه بکوبد و نه ریه ای که نفس در آن حبس کنم. فقط نگران بودم و هر لحظه هم نگران تر می شدم. اما بالاخره آن شخص عجیب و غریب پیدایش شد. انگار داشت با خودش حرف می زد؛ بلند حرف می زد و دست هایش را تند تند تکان می داد. نمی فهمیدم چه می گوید. از حرفهایش سر در نمی آوردم. شاید به زبان دیگری حرف می زد. بعد دوباره برگشت توی کشتیم این بار که برگشت با خودش یک صندوق خیلی سنگین را می کشید. نمی توانستم درک کنم آن صندوق را برای چه می خواهد. فقط آن را آن جا گذاشت و رفت. کجا؟ نمی دانستم. شاید بالا، توی خشکی. اما چند ساعت بعد دیدم همراه عده ای دیگر برگشت و دیدم همراه آن عده صندوق های زیادی را از توی کشتی بیرون آوردند. البته این وسط چند بار هم پای من لگد شد که خوشبختانه نداشتن ماهیچه و گوشت و عصب و این چیزها باعث شد دردم نگیرد، حتی وقتی استخوان پایم شکست. صندوق ها را باز کردند. پر از سکه و جواهر بودند. آن هم چه جواهراتی! ولی آخر چه اهمیتی داشت؟ این ها به چه دردشان می خورد؟ به درد من یکی که اصلا نخورده بود. آن ها را بالا کشیدند و با خودشان بردند. آن وقت من ماندم و کشتی شکسته که آن را هم بالا کشیدند. دیگر کاملا تنها شدم. حالا فقط خودم مانده ام و فکر می کنم چندین سال دیگر باید منتظر بمانم تا کسی مرا دوباره پیدا کند. ولی شاید تا آن موقع استخوانی هم از من باقی نمانده باشد. کسی چه می داند، شاید هم ... ولی از یک چیز مطمئنم. اگر این بار پیدایم کنند گنجی در کنار من نخواهند یافت.
فقط می دانستم آن بالا یک خشکی هست و آفتابی که گرم است و می تابد. من هم از همان جا آمده ام. اما باقی چیزها را یادم نبود؛ مخصوصا این را که چه کسی هستم. نمی دانم شاید زمانی ناخدایی بوده ام کهنه کار که در زمان های خیلی دور کشتی تجاریم گرفتار طوفان شده و در دریا از بین رفته. شاید هم ملوانی بوده ام تازه کار که حتی شنا کردن هم بلد نبوده. شاید کشتی ما یعنی همان کشتی که زیر دریا در کنارم بود، همان کشتی چوبی پوسیده از سوی پادشاه کشورمان هدایای ارزشمندی را به کشور دیگری در مکانی دورتر می برده. یادم نیست؛ فقط می توانم بگویم شاید و احتمال بدهم. حتی می توانم احتمال بدهم خانواده ای داشته ام؛ زن و فرزندی و یا پدر و مادر پیری که چشم به راهم بوده اند. به هر حال من سال های سال است که انتظار می کشم و امروز بالاخره یک نفر با لباس های عجیب غریب پیدایم کرد. البته اولش شک کردم آدمیزاد باشد ولی خب او هم مثل من دو تا دست و دو تا پا داشت و قطعا ماهی نبود. با پیدا شدن او خوشحال شدم که پیدا شده ام و بالاخره از زیر این آب سرد و تاریک بیرون می آیم، خوشحال شدم از این که بالاخره آفتاب به تنم می خورد و گرمایش را حس می کنم و آن رطوبت سالیان دراز از تن و جانم بیرون می رود. وقتی مرد چرخی دورم زد و با دقت توی حفره های خالی چشم هایم نگاه کرد شاد بودم و هنگامی که صدای ضعیفش را شنیدم گفتم:
- آهان! این خودش است. همان که منتظرش بودم.
او حتی به من دست زد؛ با آن دست های عجیبش. و انگار خطاب به من چیزی گفت که نفهمیدم. فکر کردم حتما دارد می گوید قصد دارد مرا با خودش به یک جای خوب ببرد. از کلماتش سر در نمی آوردم اما امیدوار بودم. او بعد از حرف زدن و لمس من متوجه کشتی شد و به سمت آن چند تخته پاره ی درهم شکسته رفت. بعد هم دیدم از شکافی که توی کشتی بود داخل رفت. چند دقیقه که گذشت ناگهان صدای جیغ و دادش بلند شد؛ طوری که من ترس برم داشت و فکر کردم حتما اتفاقی برایش افتاده. فکر کردم کوسه ای یا هشت پای بزرگی به او حمله کرده. خوشبختانه نه قلبی داشتم که از شدت هیجان در سینه بکوبد و نه ریه ای که نفس در آن حبس کنم. فقط نگران بودم و هر لحظه هم نگران تر می شدم. اما بالاخره آن شخص عجیب و غریب پیدایش شد. انگار داشت با خودش حرف می زد؛ بلند حرف می زد و دست هایش را تند تند تکان می داد. نمی فهمیدم چه می گوید. از حرفهایش سر در نمی آوردم. شاید به زبان دیگری حرف می زد.
بعد دوباره برگشت توی کشتیم این بار که برگشت با خودش یک صندوق خیلی سنگین را می کشید. نمی توانستم درک کنم آن صندوق را برای چه می خواهد. فقط آن را آن جا گذاشت و رفت. کجا؟ نمی دانستم. شاید بالا، توی خشکی.
اما چند ساعت بعد دیدم همراه عده ای دیگر برگشت و دیدم همراه آن عده صندوق های زیادی را از توی کشتی بیرون آوردند. البته این وسط چند بار هم پای من لگد شد که خوشبختانه نداشتن ماهیچه و گوشت و عصب و این چیزها باعث شد دردم نگیرد، حتی وقتی استخوان پایم شکست.
صندوق ها را باز کردند. پر از سکه و جواهر بودند. آن هم چه جواهراتی! ولی آخر چه اهمیتی داشت؟ این ها به چه دردشان می خورد؟ به درد من یکی که اصلا نخورده بود. آن ها را بالا کشیدند و با خودشان بردند. آن وقت من ماندم و کشتی شکسته که آن را هم بالا کشیدند.
دیگر کاملا تنها شدم. حالا فقط خودم مانده ام و فکر می کنم چندین سال دیگر باید منتظر بمانم تا کسی مرا دوباره پیدا کند. ولی شاید تا آن موقع استخوانی هم از من باقی نمانده باشد. کسی چه می داند، شاید هم ... ولی از یک چیز مطمئنم. اگر این بار پیدایم کنند گنجی در کنار من نخواهند یافت.