دو نقد بر این مجموعهداستان که در صفحه ی مربوط به کتاب در سایت ناشر منتشر شده: http://www.hands.media/books/?book=wh... مهدی بابایی «از جاده که میگذشتیم» آخرین اثر مهدی مرعشی، مجموعهای از سیزده داستان کوتاه است که نشر اچانداس مدیا درسال ۱۳۹۴ آن را منتشر کرده است. داستانهای کتاب عمدتاً به اپیزودهایی از زندگی «مهاجر» در «مهاجرت» میپردازند و از اینرو این مجموعه را میتوان بیتردید در حوزهی ادبیات مهاجرت جای داد. داستانها یا دغدغهها و تأملات روزمرهی مهاجری تنها را به تصویر میکشند، یا به مشکلات زن و شوهری جویای کار، میپردازند یا مادری که با کنجکاویهای فرزندش دست به گریبان است. از همان داستان اول، «جایی نرفته شاعر»، نشانههای متعددی از جامعهی میزبان، کانادا و بهویژه شهر مونترال، پیداست. نام فروشگاهها، خیابانها، محلهها و مراکز دولتی و تجاری، احتمالاً برای خوانندهی فارسیزبانی که مهاجرت را تجربه نکرده هم تازگی دارد و هم ناآشناست. «فقط بذار بخوابم» داستان خانوادهی سهنفرهای است که در آن مرد و زن هر دو به دنبال یافتن شغلی هستند اما در این بین تنها زن موفق به یافتن کاری شده تا زندگیشان بچرخد. در لابهلای مکالمهی زن و مرد، داستان، هر چند مرد میگوید: «سابقه، سابقهست. فرقی نمیکنه مال کدوم کشور باشه» اما بهنوعی به مشکلات یافتن شغل در کشور جدید اشاره میکند و اینکه اتفاقاً و درواقع «سابقه، سابقه نیست. فرق میکند.» در این داستان همچنین نشانههایی از سازگاری مهاجر با فرهنگ جامعهی جدید هم هست. از دیگر تمهای داستانهای مجموعه، شنیدن «خبر بد» است آن هم زمانی که فرد در کشور خودش نیست و اینکه چگونه آن خبر بر زندگی مهاجر تأثیر میگذارد. تمهای دو داستان «فرصتی نیست» و «سکوت کانادایی» هم خودکشی ست و مشکلاتی که گریبانگیر شخصیتهای داستانها شده و هم خبرهای بدی که از آن سوی و از سرزمین مادری میرسد. جدایی زن و شوهر، پس از مهاجرت و بازگشت یکی از انها به کشورشان هم بنمایهی داستان «فرودگاه» را میسازد. «از جاده که میگذشتیم» تنها داستان کتاب است که فضای آن در ایران اتفاق میافتد که البته قرار است به مهاجرت شخصیت داستان ختم شود. شاید انتخاب عنوان کتاب از روی اسم این داستان هم همین باشد. «مهاجرت» جادهای است که شخص «مهاجر» همیشه در حال عبور از آن است. هرچند شاید منطقیتر مینمود اگر این داستان از نظر ترتیب داستانها در زمرهی داستانهای اول مجموعه قرار میگرفت. داستان «فرصتی نیست» را میتوان از لحاظ شکل روایی داستان و خلق تصویرهای ذهنی آمیخته با دنیای واقعی، از جمله بهترین داستان های این مجموعه دانست. پاراگراف اول داستان چنان گیراست که خواننده را با شخصی همراه میکند که تفنگی خریده تا خودش را با آن بکشد. تصویری که نویسنده از تلاقی وقایع روزمره میدهد نیز در خور توجه است. در جایی از همین داستان، همان شخص در یک ساندویچفروشی نشسته و درحالیکه کاهوها و گوجههایی را که خودش به فروشنده گفته در ساندویچاش بگذارد جدا میکند، به تلویزیون داخل مغازه هم نگاه میکند و میبیند که: «آخر سر اسب سیاه شماره ۱۹۷ نتوانست از روی تیر آخر بپرد و از دور خارج شد.» داستان «سنگبارانی بود...» به وضوح نشاندهندهی مهارت نویسنده در تکنیک روایت داستان است. جایی که چهار شخصیت داستان درحالیکه دور میزی نشستهاند، فیالبداهه به نوشتن دنبالهی داستانی میپردازند که شخص تازهوارد گروهشان آغاز کرده. آنها داستان را به نوبت بازگو میکنند و خواننده هم با احوالات هر کدامشان در حین نوشتن آشنا میشود. به طور کلی، از جمله قوتهای داستانهای این مجموعه، شیوایی و روانی نوشتار است. استفاده از جملههای عمدتاً کوتاه و قابل فهم، توصیفهای هر داستان را برای خواننده آسان کرده است. زبان داستانها پیچیدگی خاصی ندارد، هر جا لازم بوده نویسنده اصطلاحی را در قالب جملههای محاورهای چاشنی داستان کرده است. با این وجود، تم اصلی همهی داستانها چالشهای غمانگیزی است که فرد مهاجرچه تنها باشد و چه همراه با خانواده، با آنها روبهروست. توصیف ها بازتابی است از برشهای کوچکی از زندگی در مهاجرت، و شاید در برشی بزرگتر، نگاه نویسنده به مقولهی مهاجرت. آرمین لطفعلیان «از جاده که میگذشتیم» برشهایی از زندگی مهاجران در قالب سیزده داستان کوتاه است. داستانهای این کتاب بر دغدغههای مهاجران دست میکشد؛ چه در داستان «از جاده که میگذشتیم» که قصهی مردی است که در آستانهی ترک کشور برای آخرین خداحافظی پس از سالها به قبر پدربزرگ سر میزند، چه در «فقط بذار بخوابم» که پدر و مادر چنان در دغدغهی جاافتادن در زندگی جدید و یافتن شغل گم شدهاند که همین که فرزندشان آرام خوابیده برایشان کافیست، چه در «فرودگاه» که داستان جدایی زوجها در مهاجرت است و چه... محتوای داستانها اغلب فضایی مضطرب را انعکاس میدهد و به تبع آن ذهن شخصیتهای داستان میان نگرانیها و موضوعهای مختلف در حال پرسهزنیست. استفاده از این تلاطم فکری در انتقال احساس به خواننده نقش مؤثری دارد. علاوه بر آن، استفاده از شگردهای نویسندگی (مانند استفاده از راوی دوم شخص در داستان «جایی نرفته شاعر») خواننده را به جانمایهی داستانها نزدیکتر میکند. بیشتر داستانهای کتاب به واقعیتهای زندگی مهاجران میپردازد، مهاجرانی که انگار هنوز در سرزمین تازه روشنایی ندیدهاند. حتی میتوانی پیش خودت فکر کنی که گوشهای چمدانی بازنشده دارند، حتی اگر مطمئن باشند که دیگر بازنخواهند گشت. زبان در داستانها روان و خوب است و خواننده در دستاندازهای زبانی گیر نمیکند اما نکتهای که در یکی از داستانهای کتاب شاید جای دقت بیشتری داشت مسئلهی زبان روایت است. در داستان «سنگبارانی بود» چهار نفر دور یک میز جمع میشوند و روی یک کاغذ مشغول بازی نوشتن میشوند. هر کس چند جمله روی کاغذ مینویسد و سپس کاغذ را به نفر بعدی میدهد. در کنار تمام نکات مثبت داستان، از ایدهی داستان گرفته تا فضاسازی و شخصیتسازی، هر چهار نفر مانند هم مینویسند؛ موضوعهای مختلفی را روی کاغذ میآورند، اما دقیق که میشوی «زبان» روایت همه یکی است، انگار قلم نویسنده را میبینی که روی کاغذ میدود، و نه چهار نفر مختلف. به عنوان یک مهاجر، خواندن این کتاب برایم تجربهی خوبی بود و در آینده به برخی از داستانهای آن بازخواهمگشت.
http://www.hands.media/books/?book=wh...
مهدی بابایی
«از جاده که میگذشتیم» آخرین اثر مهدی مرعشی، مجموعهای از سیزده داستان کوتاه است که نشر اچانداس مدیا درسال ۱۳۹۴ آن را منتشر کرده است. داستانهای کتاب عمدتاً به اپیزودهایی از زندگی «مهاجر» در «مهاجرت» میپردازند و از اینرو این مجموعه را میتوان بیتردید در حوزهی ادبیات مهاجرت جای داد. داستانها یا دغدغهها و تأملات روزمرهی مهاجری تنها را به تصویر میکشند، یا به مشکلات زن و شوهری جویای کار، میپردازند یا مادری که با کنجکاویهای فرزندش دست به گریبان است.
از همان داستان اول، «جایی نرفته شاعر»، نشانههای متعددی از جامعهی میزبان، کانادا و بهویژه شهر مونترال، پیداست. نام فروشگاهها، خیابانها، محلهها و مراکز دولتی و تجاری، احتمالاً برای خوانندهی فارسیزبانی که مهاجرت را تجربه نکرده هم تازگی دارد و هم ناآشناست. «فقط بذار بخوابم» داستان خانوادهی سهنفرهای است که در آن مرد و زن هر دو به دنبال یافتن شغلی هستند اما در این بین تنها زن موفق به یافتن کاری شده تا زندگیشان بچرخد. در لابهلای مکالمهی زن و مرد، داستان، هر چند مرد میگوید: «سابقه، سابقهست. فرقی نمیکنه مال کدوم کشور باشه» اما بهنوعی به مشکلات یافتن شغل در کشور جدید اشاره میکند و اینکه اتفاقاً و درواقع «سابقه، سابقه نیست. فرق میکند.» در این داستان همچنین نشانههایی از سازگاری مهاجر با فرهنگ جامعهی جدید هم هست.
از دیگر تمهای داستانهای مجموعه، شنیدن «خبر بد» است آن هم زمانی که فرد در کشور خودش نیست و اینکه چگونه آن خبر بر زندگی مهاجر تأثیر میگذارد. تمهای دو داستان «فرصتی نیست» و «سکوت کانادایی» هم خودکشی ست و مشکلاتی که گریبانگیر شخصیتهای داستانها شده و هم خبرهای بدی که از آن سوی و از سرزمین مادری میرسد. جدایی زن و شوهر، پس از مهاجرت و بازگشت یکی از انها به کشورشان هم بنمایهی داستان «فرودگاه» را میسازد.
«از جاده که میگذشتیم» تنها داستان کتاب است که فضای آن در ایران اتفاق میافتد که البته قرار است به مهاجرت شخصیت داستان ختم شود. شاید انتخاب عنوان کتاب از روی اسم این داستان هم همین باشد. «مهاجرت» جادهای است که شخص «مهاجر» همیشه در حال عبور از آن است. هرچند شاید منطقیتر مینمود اگر این داستان از نظر ترتیب داستانها در زمرهی داستانهای اول مجموعه قرار میگرفت. داستان «فرصتی نیست» را میتوان از لحاظ شکل روایی داستان و خلق تصویرهای ذهنی آمیخته با دنیای واقعی، از جمله بهترین داستان های این مجموعه دانست. پاراگراف اول داستان چنان گیراست که خواننده را با شخصی همراه میکند که تفنگی خریده تا خودش را با آن بکشد. تصویری که نویسنده از تلاقی وقایع روزمره میدهد نیز در خور توجه است. در جایی از همین داستان، همان شخص در یک ساندویچفروشی نشسته و درحالیکه کاهوها و گوجههایی را که خودش به فروشنده گفته در ساندویچاش بگذارد جدا میکند، به تلویزیون داخل مغازه هم نگاه میکند و میبیند که: «آخر سر اسب سیاه شماره ۱۹۷ نتوانست از روی تیر آخر بپرد و از دور خارج شد.»
داستان «سنگبارانی بود...» به وضوح نشاندهندهی مهارت نویسنده در تکنیک روایت داستان است. جایی که چهار شخصیت داستان درحالیکه دور میزی نشستهاند، فیالبداهه به نوشتن دنبالهی داستانی میپردازند که شخص تازهوارد گروهشان آغاز کرده. آنها داستان را به نوبت بازگو میکنند و خواننده هم با احوالات هر کدامشان در حین نوشتن آشنا میشود.
به طور کلی، از جمله قوتهای داستانهای این مجموعه، شیوایی و روانی نوشتار است. استفاده از جملههای عمدتاً کوتاه و قابل فهم، توصیفهای هر داستان را برای خواننده آسان کرده است. زبان داستانها پیچیدگی خاصی ندارد، هر جا لازم بوده نویسنده اصطلاحی را در قالب جملههای محاورهای چاشنی داستان کرده است.
با این وجود، تم اصلی همهی داستانها چالشهای غمانگیزی است که فرد مهاجرچه تنها باشد و چه همراه با خانواده، با آنها روبهروست. توصیف ها بازتابی است از برشهای کوچکی از زندگی در مهاجرت، و شاید در برشی بزرگتر، نگاه نویسنده به مقولهی مهاجرت. آرمین لطفعلیان
«از جاده که میگذشتیم» برشهایی از زندگی مهاجران در قالب سیزده داستان کوتاه است. داستانهای این کتاب بر دغدغههای مهاجران دست میکشد؛ چه در داستان «از جاده که میگذشتیم» که قصهی مردی است که در آستانهی ترک کشور برای آخرین خداحافظی پس از سالها به قبر پدربزرگ سر میزند، چه در «فقط بذار بخوابم» که پدر و مادر چنان در دغدغهی جاافتادن در زندگی جدید و یافتن شغل گم شدهاند که همین که فرزندشان آرام خوابیده برایشان کافیست، چه در «فرودگاه» که داستان جدایی زوجها در مهاجرت است و چه...
محتوای داستانها اغلب فضایی مضطرب را انعکاس میدهد و به تبع آن ذهن شخصیتهای داستان میان نگرانیها و موضوعهای مختلف در حال پرسهزنیست. استفاده از این تلاطم فکری در انتقال احساس به خواننده نقش مؤثری دارد. علاوه بر آن، استفاده از شگردهای نویسندگی (مانند استفاده از راوی دوم شخص در داستان «جایی نرفته شاعر») خواننده را به جانمایهی داستانها نزدیکتر میکند.
بیشتر داستانهای کتاب به واقعیتهای زندگی مهاجران میپردازد، مهاجرانی که انگار هنوز در سرزمین تازه روشنایی ندیدهاند. حتی میتوانی پیش خودت فکر کنی که گوشهای چمدانی بازنشده دارند، حتی اگر مطمئن باشند که دیگر بازنخواهند گشت.
زبان در داستانها روان و خوب است و خواننده در دستاندازهای زبانی گیر نمیکند اما نکتهای که در یکی از داستانهای کتاب شاید جای دقت بیشتری داشت مسئلهی زبان روایت است. در داستان «سنگبارانی بود» چهار نفر دور یک میز جمع میشوند و روی یک کاغذ مشغول بازی نوشتن میشوند. هر کس چند جمله روی کاغذ مینویسد و سپس کاغذ را به نفر بعدی میدهد. در کنار تمام نکات مثبت داستان، از ایدهی داستان گرفته تا فضاسازی و شخصیتسازی، هر چهار نفر مانند هم مینویسند؛ موضوعهای مختلفی را روی کاغذ میآورند، اما دقیق که میشوی «زبان» روایت همه یکی است، انگار قلم نویسنده را میبینی که روی کاغذ میدود، و نه چهار نفر مختلف. به عنوان یک مهاجر، خواندن این کتاب برایم تجربهی خوبی بود و در آینده به برخی از داستانهای آن بازخواهمگشت.