داستان كوتاه discussion

213 views
گفتگو و بحث > کمی حرف با خدا

Comments Showing 1-50 of 50 (50 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited Jul 27, 2009 02:05AM) (new)

اصلا دلم نمی خواد منو ببری توی بهشت. من اصلا دوست ندارم منو بذاری یه جایی و بگی برای همیشه - اونم چه همیشه ای... تا ابد!!!- فقط یه جا بمون. من نمی خوام. می شه اگه من آدم خوبی بودم منو ول کنی توی همه دنیایی که ساختی. هر جا که دلم خواست برم و سرک بکشم و از کارهات سر در بیارم؟


message 2: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
چرا نشه
منتها شما اول برادریت رو ثابت کن
بعدا ادعای ارث و میراث کن


message 3: by Faeze (last edited Jul 27, 2009 11:19AM) (new)

Faeze | 487 comments این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد، همان جاست بهشت

از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که در این آینه بی پرده هویداست بهشت


ببخشید آزاده جان
این ابیات شاید به اونچه نوشتی مربوط نباشه
ولی چون در وصف بهشت بود اینجا نوشتمش
من که دوستش دارم، امیدوارم دوستان هم بخونن



message 4: by [deleted user] (last edited Jul 27, 2009 10:54PM) (new)

Baran wrote: "این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد، همان جاست بهشت

از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست ک..."


خیلی قشنگ بود
ممنون باران خانم




message 5: by [deleted user] (last edited Jul 28, 2009 12:13PM) (new)

Behzad wrote: "چرا نشه
منتها شما اول برادریت رو ثابت کن
بعدا ادعای ارث و میراث کن"


از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت


من ديگه فهميدم بهشت كجاست. دوست دارم توش باشم هميشه
مرسي باران عزيزم
:)


message 6: by [deleted user] (last edited Jul 28, 2009 12:30PM) (new)

خدايا چي مي شد اگه من الان مي تونستم با دوستام باشم به سمت قله سبلان؟ خدا جونم اگه بدوني من چقدر دلم ميخواد برم سبلان؟
اصلا ميدوني؟
آره ميدونم كه ميدوني.
خوب تو كه ميدوني چرا اين اتفاقات رو درست كردي؟
اون از چند سال پيش كه نذاشتي برم علم كوه...
اينم از حالا!
آخه من خيلي سبلان رو دوست دارم.
اصلا ميدوني خيلي چقدره؟
آره ميدونم كه ميدوني. هم اينا رو ميدوني و هم همه چيو.
ولي نميدونم من چرا اينقدر نميدونم دارم توي زندگيم؟ از اون بدتر اينقدر خواسته ي دل...


message 7: by Faeze (last edited Jul 28, 2009 01:48PM) (new)

Faeze | 487 comments Azade wrote: "من ديگه فهميدم بهشت كجاست. دوست دارم توش باشم هميشه
مرسي باران عزيزم
:) "

خواهش میکنم عزیزم
خوشحالم شعر رو پسندیدی
منم این بهشت رو خیلی دوست دارم

Mehrdad wrote: "خیلی قشنگ بود
ممنون باران خانم"

ممنون که خوندین
:)


message 8: by [deleted user] (new)

خدايا بگذار امشب خوابي در من باشد سنگين تر از آرزوهايم
شايد دوستي امشب در خواب من خانه كند
شايد...

خدايا تو را قسم به اين شايد،
بگذار بماند خلوتم با دوست
وصل ما را با بيداري صبحگاه در هم نريز

خدايا
امشب مستي را از تو خواهم خريد
به قيمت تمام ستاره ها
اگر امشب خاموش شوند
و اگر ماه در بركه آب تني كند
تا خورشيد به شوقشان به اين سو نيايد
و دريچه ي شب را نبندد...

خدايا به دوست من بگو
شايد
اگر امشب بيايد
اميد فردايي با خود بيارد
شايد...

و اگر نيامد...
خدايا،
دوست را به تو سپردم






message 9: by [deleted user] (new)

خدايا توي قمار زندگي هر چي تاس ريختم تك در اومد. جريان چيه؟


message 10: by [deleted user] (new)

خدايا يادته يه رازي باهم داشتيم. فقط بين من بود و تو...
امشب به يكي گفتمش. به يه دوست. خوب بود. فكر كردم رازمون تقسيم بشه كوچيكتر ميشه سهم هر كدوممون. ولي سهم من حالا انگار خيلي بزرگ شده.
ديگه نزديكه صبحه. ولي من چون مي خوام بخوابم بهت ميگم
شبت بخير خداجون...
ميدونم كه هيچ وقت از اين جمله ام خوشت نيومده ولي من دوست دارم زمانهايي رو كه دارم باهات تقسيم كنم.
پس بازم ميگم شبت بخير خدا جون


message 11: by [deleted user] (new)

خدا جونم امروز كه ديرم شده بود...! بعدشم كه اون تاكسي درب و داغون و گرم اومد و از زور گرماي آفتاب سوار شدم...با اون راننده ي خيلي پيرش كه مي ترسيد تند بره... همه اش توي دلم بهش بد و بيراه گفتم كه اين، هم خودش كهنه شده، هم ماشينش. معلوم نيست اين آخر عمري اومده مسافر كشي كه مردم رو بكشتن بده يا خودش رو؟ و الي غير...
ولي خدا جونم وقتي كه اون راننده ي پير با اين كه مسيرش نبود، بهم گفت: دختر جان هوا خيلي گرمه بشين توي ماشين من ميرم خيابون رو دور مي زنم كه دقيقا كنار مترو پياده بشي و توي اين گرما راه نري و بعد فقط همونقدري ازم كرايه گرفت كه نرخ راه عادي بود...
خدا جون بازم يه روز ديگه تو با يه بنده ي كهنه مهربونت، منو حسابي شرمسار كردي.
خداجونم معذرت ميخوام.
منو ببخش كه بعضي وقتها هيچكس جز خودم رو نمي بينم.
اشكهام رو بپذير و دوست داشتنم رو باور كن
همون كه هميشه خطا ميكنه و هميشه تو مي بخشيش...


message 12: by [deleted user] (new)

خدایا تو وجود داری؟
یا شایعه هستش؟
مثل خیلی چیزای دیگه



message 13: by سحر (new)

سحر | 381 comments خداجونم
بیشتر هوامو داشته باش
دلم بدجوری تنگه
نمی دونم چرا چند وقتی گریه نکردم
اینم نعمتی ٍ قدرشو نمی دونستم
فقط چند قطره اشک میخوام
فقط چند قطره بلکه کمی اروم بشم
حالا می فهمم هرچیزی دادی بی حکمت نیست
بازم قدرتو نمی دونستم

فدای همه مهربونیات
دوست دارم



message 14: by [deleted user] (last edited Aug 05, 2009 11:23AM) (new)

حالم خوب نيست. خوب چيكار كنم؟ هميشه كه آدمهات نبايد خوب باشند! نمي دونم چم شده؟
امشب هم ترشم هم شيرين
هم غم دارم هم شادي
دلم شور مي زنه بدجور
نگاهم دو دو ميزنه هر طرف
ابروهام رفته در هم ولي لبهام كش اومده توي صورتم
ميگم خداجونم اين بي تابي و تپش تند قلب و اشك و لبخند...
اين شوق و اين ضعف...
همه رو مي بيني؟!
من به اين تضاد نگاه ميكنم و مي خندم
تو هم نگاه كن و بخند...
پر از اميدم در تنهايي





message 15: by Azadeh (new)

Azadeh | 15 comments آزاده عزیز خیلی قشنگ بود


message 16: by [deleted user] (new)

امروز از سمت گوشهام - از كامپيوتر - از موبايل - از تلويزيون و ...
از هر جايي كه نگاهم بهش مي افتاد تبريك مي شنيدم.
خدايا من كه نفهميدم چرا اين آدمها بعضي روزها رو تبريك مي گن و بعضي ها رو تسيلت و بعضي وقتها فقط رد ميشن از كنار روزهات - بي تفاوت!
واسه من كه همه ي روزهات مباركه
گاهي سخت گاهي نرم
ولي مباركه


message 17: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments دفترچه قسط هایم را ورق می زنم
تمامی ندارد
تا آخر عمربدهکاررحمتت هستم
خدا جونم


message 18: by [deleted user] (last edited Aug 09, 2009 03:23AM) (new)

دلم ميخواد باهات حرف بزنم
از نزديك نزديك

.
.
.
پس من كي ميام نزديك نزديك؟
.........

اينجا چيزي براي دل بستن نداره
من ديگه نميخوام چيزي بدونم

فقط منتظرم

تو هم كه استادي در به انتظار گذاشتن
.
.
.
نظرت چيه سفري كه دارم رو با هواپيما برم؟

من حاضرم تنها قرباني يه توپولف ديگه باشم

اينطوري خيلي هاي ديگه در امان خواهند بود

فقط يه خلباني انتخاب كن كه بتونه كنترلش كنه

نميخوام وقتي كه دارم ميام كلي جمعيت هم كنارم باشند و فكر كنم كه تو حواست به من نيست

يادت نره
منتظرم




message 19: by سحر (new)

سحر | 381 comments فقط دلم می خواست بهت بگم به خاطر همه حسای خوبی که بهم میدی ازت ممنونم
خیلــــــی


دوســــــــت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه!!


message 20: by [deleted user] (new)

خسته نشدي از من؟
از صبح تا شب
از شب تا صبح
زل مي زني و نگاهم ميكني
هر جا ميرم
ميايي
هر چي ميگم
گوش ميدي

.
.
.

خسته شدم
از بس زل زدم
به نبودنت

ميرم بخوابم در زلال شب



message 21: by rosa (new)

rosa | 2 comments Moloud wrote: "خدایا من دختر بازیگوش و حواس پرتی هستم
میشه تو حواست رو جمع کنی که یه وقت من دستات رو رها نکنم
من از گم شدن میترسم
خدا جون مواظبم باش
... "


خیلی با مزه بود :)


message 22: by [deleted user] (new)



خدايا
ميشه يه كاري كني آينده مون با گفتن يك هيچ نشود كدر




message 23: by elham (new)

elham (laaalaaammm) | 90 comments یادم اخرین باری که نماز خوندم بهت گفتم دیگه نمیام پیشت تا وقتی که دلم واست تنگ بشه الان هشت سال از اون شب میگذره و من هنوز دلم واست تنگ نشده


message 24: by سحر (new)

سحر | 381 comments از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم


message 25: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments ،خدايا
به من کمک کن تا "کمي" مانند تو باشم؛
،زندگی را دوست داشته باشم
،زندگی باشم
.عاشق باشم

به من کمک کن تا "کمي" مانند تو دوست بدارم؛
،بی قید و شرط
،بی چشمداشت
بی اجبار و
!بی قضاوت


message 26: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments خدايا.تو ما را براي خودت خلق کرده اي, ودل ما تا زماني که در تو آرام نگيرد آرامش نخواهد يافت


message 27: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments خدایا
مدتیست بر وجودت شک برده ام ... منی که همیشه می گفتم خدا جای حق نشسته الان اصلا نمی دونم خدا کجاس که به خواد جای حق بشینه یا نه!!
خدا جونم این روزا چیزایی می شنوم و می بینم که تمام روزم سیاهه ..
خدا جونم خواسته های تمام اینا یه چیز بود ...

آ ز ا د ی

سخته؟! زیاده؟! سنگینه؟! خدا نباش برو بذار یکی دیگه خدا باشه

ببخش دارم کفر می گم ولی دلم بدجور گرفته...


message 28: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
خدایا گربه ای فرست
تا این همه کلاف را
کلافه کند



message 29: by [deleted user] (new)

و پرستويي تا مرا در كوچ خلوتم همراهي باشد


طیبه تیموری | 659 comments اگه يه جا آرومت گرفته بود كه نمي بردمت بهشت، اصلا همين شيطنت و كنجكاويت ترو لايق بهشت كرده


message 31: by [deleted user] (new)

از خداييت گرفته تا جزئي ترين مخلوقاتت، همه رو به اشتراك گذاشتي اينجا كه چي؟

يه چيزه خاص بهم بده. كه فقط براي من خلق كرده باشي/ مي توني؟

دلم؟

دلم رو خاص خلق كردي؟

چه ادعاي بزرگي؟؟؟؟؟

اين دل كه همه جور جك و جونوري توش پيدا ميشه




message 32: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments
دوست داشتم خدایی می بود.
می بود اما دیدنی تر بود. نه در جریان آب و نه در بلندای کوه. بلکه بود تا به صرف قهوه ای، فضای دنج کافه گودویی مهمانش می کردی. دست هایش را می فشردی. در آغوشش می کشیدی.
آشکارا کفر می گویم؟



message 33: by [deleted user] (new)

هنوزم آسمان احوال من ابريست


message 34: by [deleted user] (new)

هنوزم درد در احوال من جاريست


message 35: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments من زیاد دلم می خواهد از بزرگی خدا حرف بزنم...چیزهای زیادی ناگهان قدرتش را به رخم می کشند...اما درست پیش از آنکه بخواهم حرفی بزنم یا نهایتا بعد از چند جمله اولیه احساس می کنم حرف هایم شکلی شعارگونه یافته اند...برای پیش نیامدن این حس راهی سراغ دارید؟!



message 36: by mohammad (last edited Sep 19, 2009 06:33PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مناجات




میکشانمش با خود
به سختی و با سر سختی
تا مرگ
دستش را به سردی و ترس و لرزش فشرده ام در دست
می گوید رهایم کن
می گویم تا مرگ
می گویم چندیست که می لنگی خدا!؟
میگوید رهایم کن


message 37: by [deleted user] (new)

Asee wrote: "من زیاد دلم می خواهد از بزرگی خدا حرف بزنم...چیزهای زیادی ناگهان قدرتش را به رخم می کشند...اما درست پیش از آنکه بخواهم حرفی بزنم یا نهایتا بعد از چند جمله اولیه احساس می کنم حرف هایم شکلی شعارگونه ..."



از بزرگي خدا حرفي نزنيد. از شناختي كه ازش داريد به هر زباني كه بيانش در درونتون ساده تر و ملموس تره حرف بزنيد

چون شباني كه خدايش را خلاف ذهن موسي مناجات ميكرد
:)


message 38: by Essi (new)

Essi Michael (essimichael) | 64 comments خداي ناشناختني

هر بار که چيزي درباره خدا به ذهنم ميرسد ؛ او با آنچه مي اندشيم متفاوت است !...هيچ کس همه ي جوانب او را نمي شناسد.


message 39: by Behzad, دیوونه (last edited Sep 26, 2009 04:07PM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
بعد روي همو بوسيديم و بهش گفتم
من دوست دارم
از همه چيزاييم كه بهم دادي ممنونم
ولي اگه دوباره خواستي منو بفرستي زمين
يه مشورتي هم با خودم بكن كه كار به فحش و فحش كاري نكشه
يه نگاه چپ چپي كرد كه يني تو آدم بشو نيستي


message 40: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments آآآآآآآآآآآاخ انقدر خدا خدا کردی یاد خدا افتادم! چرا، نمیدونم


message 41: by Matin (new)

Matin ahmadi | 37 comments به دوستان پیشنهاد میدم کتاب رازشکرگذاری رومطالعه کنن


message 42: by [deleted user] (last edited Sep 28, 2009 12:30AM) (new)

خدايا تو بگو گوسفندهاي آرزوهايم را چه كنم؟

فقط نگاهشان كنم و بشمارم؟

به چرا رهايشان سازم؟

يا در پاي تو قرباني كنم؟




message 43: by hasti (new)

hasti | 284 comments Matin wrote: "به دوستان پیشنهاد میدم کتاب رازشکرگذاری رومطالعه کنن"

متین جان ممکن است کمی در مورد کتابی که گفتی توضیح بدهی و اینکه چرا توصیه اش می کنی؟

البته شاید بهتر است در قسمت (اخبار دنیای کتاب و کتابخوانها) بگذاری تا قانون تاپیک ها هم رعایت شود


message 44: by Saeedeh (new)

Saeedeh mosavi | 70 comments Azade wrote: "خدايا تو بگو گوسفندهاي آرزوهايم را چه كنم؟

فقط نگاهشان كنم و بشمارم؟

به چرا رهايشان سازم؟

يا در پاي تو قرباني كنم؟

"


اگه بشماري كم ميشه...دوست داري كم بشه؟ اگه قرباني كني ديگه هيچ آرزويي نداري..ميخواي بي آرزو بموني؟؟؟....اگه هم چرا كنند همش پرواتر ميشن و برآورده كردنش سخت تر ميشه..راه حل هاي ديگه بده
.
.
:)


message 45: by Mahyar (new)

Mahyar Mohammadi | 680 comments هیچ شو و هیچ شو و هیچ شو و هیچ شو

تا از این دولت هیچی برسی تا همه چیز


message 46: by [deleted user] (new)

Saeedeh wrote: "Azade wrote: "خدايا تو بگو گوسفندهاي آرزوهايم را چه كنم؟

فقط نگاهشان كنم و بشمارم؟

به چرا رهايشان سازم؟

يا در پاي تو قرباني كنم؟

"

اگه بشماري كم ميشه...دوست داري كم بشه؟ اگه قرباني كني ديگه هي..."



اگه گوسفندهاي خوب و سر به راهي باشند كه نگهشون ميدارم و هر روز با هم ميريم دشت و دمن و شب بر ميگرديم سمت خونه. توي راه من ستاره ها رو مي شمارم و با هر شهابي كه مي بينم يكي شون رو مي بخشم به يه دوست.

اگه سر به راه نباشند هم يه سگ گله ميگيرم براشون و ولشون مي كنم به چرا. اينقدر بچرند كه يه روزي بتركند.

گوسفندها بايد بدونند چوپانشون، مسته دشته. مسته آسمون. مسته مست


message 47: by Saeedeh (new)

Saeedeh mosavi | 70 comments نقطه اوج اينه كه با ديدن هر شهاب يكي از آرزوهاتو ميدي به يه دوست...اين يعني يه قلب بزرگ


message 48: by [deleted user] (new)

ببين خدا امشب اومدم باهات اتمام حجت كنم.
من درد دارم.
اصلا تو ميدوني درد چه جوريه؟

آره ... ميدوني... گفتي كه همه چيزو ميدوني!

منم ميدونم وقتي كه بچه ها رو توي بيمارستان مي بينم، وقتي هنوز نشكفته مي برنشون به سردخونه ها... منم مي دونم كه اونها درد داشتند و حالا دارند ميان پيش تو ولي من نمي دونم اونها چه دردي داشتند؟!

تو ميدوني من درد دارم ولي نميدوني چه دردي دارم! نميدوني كه تماشام ميكني! نميدوني...

ولي من ديگه بچه نيستم كه بيام پيش تو
فقط قلبم كوچيكه، عين قلب بچه ها

ولي من نميام پيشت
تو هم همينجا پيشم بمون

من خسته ام... مريضم... نميتونم راه به اين طولاني رو طي كنم؟ يه وقتي بين راه مي ميرمااااا!

ببين خدا، يادته هي گفتي خوب باش؟ حالا ميخوام خوب بشم... بذار خوب شم... خواهش ميكنم... يكي تو اين دنيا هست كه دوست دارم ببينمش...
بذار خوب بشم، باشه؟
ميشه من امشب بهت دروغ بگم و تو باور كني؟

ميشه؟

پس ميگم

ببين خدا، من ديگه درد ندارم. امروز خوب شدم

پس دست از سرم بر دار... آخه دست هات خيلي گرمه... سرم مي سوزه...

اونوقت دوباره دكتر ميگه نبايد زياد حرف بزنم... نبايد زياد بنويسم... نبايد زياد راه برم... نبايد زياد كتاب بخونم... از همه مهمتر نبايد گريه كنم

ولي دكتر نميدونه وقتي من اين كارها رو انجام ندم دلم تنگ ميشه... همه اش گريه ميكنم
گريه ميكنم
گريه...

اونوقت دكتر ميگه: دلت ميخواد بميري؟

من ميگم: من كه خوبم. فقط دلم تنگه. پس چرا بميرم؟

اونوقت دوست ميگه: هميشه آدمهاي خوب زودتر مي ميرند.

من به دوست نگاه ميكنم

دوست به تو

اونوقت تو به من

و من شايد ديگه هيچوقت دوست رو نبينم




message 49: by hasti (new)

hasti | 284 comments Azade wrote: "ببين خدا امشب اومدم باهات اتمام حجت كنم.
من درد دارم.
اصلا تو ميدوني درد چه جوريه؟

آره ... ميدوني... گفتي كه همه چيزو ميدوني!

منم ميدونم وقتي كه بچه ها رو توي بيمارستان مي بينم، وقتي هنوز نشكفته ..."




آزاده جان
چه دل تنگی داری
دل من هم تنگ شد
خدا نکند اتفاقی برایت بیفتد دوست گلم
این ها که نوشتی
ترجمه ی حرف دل ِ یک بنده خدای دیگر بود؟!
باید همین طور باشد دوست من
باید همین طور باشد خدا جان
نباید غیر از این باشد
نباید..



message 50: by [deleted user] (last edited Oct 01, 2009 03:59PM) (new)

ميدوني خدا جون يه وقتهايي مجبورم بدجوري خودم رو تنبيه كنم

براي همين هم امشب از هر جايي كه دوست ردي گذاشته ميرم تا ديگه يادش نمونه من اذيتش كردم


خدانگهدار همهء جاهاي خوب


back to top