داستان كوتاه discussion

30 views
داستان كوتاه > « در انتظار نوزدهم»

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by پری (last edited May 11, 2014 10:58PM) (new)

پری | 100 comments بیست سوم به سرعت آمد و از رویمان رد شد. یک سال از سکونت ام در این اصطبلِ مدرن گذشت. برگشتیم روی پله ی اول. اوضاع کمی تغییر کرده. با عوامل محیطی خونسرد تر برخورد می کنم.درواقع اصلا برخورد نمیکنم. تیک های عصبی ام جا به جا شده اند. تغیییر شکل داده اند. تیک گردنم زده به کشاله ی ران. امروز وقت دکتر دارم، دکترم هم جا به جا شده. بلکه این یکی بتواند کمکم کند. دکتر هایم را پا به پای تیک های تغییر می دهم. با رفتار های نا متناسب وعکس العمل های غیر متعارف، کشان کشان خودم را میرسانم به دکتر بعدی. همانی که الان در اتاق انتظار منتظر دیدنش نشسته ام. کنار پسر جوانی که اختلالات شخصیتی از سر رویش می بارد. هیکل اش نصف بیشتر صندلی دونفره را گرفته. پاهایش را بیشتر از عرض شانه باز کرده منتظر است نوبت اش برسد. هیکل دارد هیبت ندارد. همین الان که از من پرسید شماره نوبت من چند است متوجه این موضوع شدم. این که هیبت ندارد را. حرف که میزند بی ربط مهربان است. مثل گنجشکِ خیس نگاهت می کند. محدودیت های ذهنی و دوگانگی هایی که آزارش می دهند از مردمک چشمانش انگار می پاشد بیرون. اخیرا نقل مکان کردم به پرت ترین نقطه ی این مرتع. پرت پرت . فقط یک فروشگاه در 30 متری محل سکونت ام است. ساعت 9:40 دقیقه ی شب راه میوفتم سمت آنجا نانِ شیرینِ داغ بخرم. میدانم راس ساعت ده می بنند. عمدا بیست دقیقه مانده راه می افتم. تمام راه میترسم نرسم. قدم هایم را تند تر میکنم. لذت میبرم از این کار. هیجان میسازم مابین این ساعت های بی تفاوت. ثانیه هایی که کاری به کار من یکی ندارند.عقربه های بی پدر و مادر. شیرینی که خریدم مسیرم را عوض میکنم، از سمت ساحل برمی گردم. می نشینم لبه ی سکوی روبه روی دریا. گَل و گوشم را با شالِ دور گردنم پنهان میکنم. دوست ندارم ماشین های در حال عبور من را بشناسند. البته اینجا کسی مرا نمی شناسد. حتی آنهایی که مرا می شناسند . اوضاعم روبه راه تر است مثل اینکه. دیگر به عرض ِ خیابان نفرت نمی ورزم. البته هنوز آن روز نرسیده، دوازده ماه مانده. فعلا در مطب دکتر نشسته ام روبه روی دختری که دارد روی تابلوهای نقاشی مطب افسردگی مضاعف بالا می آورد. زیر چشمانش اندازه ی یک پنجاه ریالی گود افتاده. پاهایش مثل نان باگت می ماند. بی سر وصدا همان بغل دارد برای خودش قبر می کند برود در آن بخوابد. من هنوز لا به لای همان دیوار های خردلیِ کریه روزهای دردناک را به شب میرسانم. روی تشک خوابی که آنقدر در آن دراز کشیده ام جای بدنم رویش گود افتاده. ساعت 8 صبح است. بیدار میشوم قرص ام را میخورم. همان که قول داده است سروتونین ترشح کند. تا ساعت 10 دوام می آورم. غش میکنم روی تشک تا ظهر. بلند میشوم، اشتها ندارم. میل هیچ چیز را ندارم. میروم دم پنجره، تف می کنم روی عکسِ شهر در آب. حوصله ی حمام رفتن ندارم، از خانه هم بیرون نمیروم. فقط یکشنبه ها می روم بازارِعتیقه جات در مرکز شهر. پولیوِرِ کرم رنگِ یقه اسکی را پوشیده ام که سه برابر خودم است. آستین هایش تا زانوهایم ادامه دارد. کله ام گم شده لا به لای یقه ام، چانه و لب هایم را پوشانده . همانطورکه دوست دارم. احساس امنیت میکنم.
چقدر بازار شلوغ است. بوی ماریجوانا از دکه ی هیپی ها می آید. سلول های تنفسی ام به شدت بو را بالا می کشند و در ازایش دی اکسید کربن پس نمیدهند. نیستی پس می دهند. عدم پس می اندازند. می زنم سمت کتاب ها و مجله های قدیمی. -ببخشید کتاب اشعار سابینا رو دارید؟ -نه اما بُرخِس رو پیشنهاد می کنم.- ممنون.
ببخشید قیمت این فلوت های دست ساز چقدر است؟
- وای اجازه بده نگاهت کنم..دخترم تو آدم بخصوصی هستی. چهره ی مستوری داری که معنای نا معلومی را پنهان کرده. من پنج شنبه ها میروم به پرنده ها غذا می دهم.- من هم همینطور.- این هفته با هم میرویم.من از طریق یک مرشد چینی به اشراق رسیده ام. یک بار افتادم در آب همه وسائل ام خیس شد غیر از عکس او. ببین این عکس را می گویم. میبینی ..پیرمرد همینطور در حال حرف زند است که من دور میشوم. حواسش نیست. مهم نیست روبه روی اش ایستاده باشم و شنونده ی حرف اندازی اش باشم یا نه. آنچه که اهمیت دارد این است که من آنجا بودم و سر صحبت بین ما باز شد و مابین لحظه های کدرِ در حال گذر در این مرتع، مکالمه ای شکل گرفت. پیرمرد گوله گوله علف می کشد تعارف هم میزند. برای همین است که من فقط برای آمدن به این بازار از چهار دیواری خردلی ام خارج می شوم. اینجا مردم جوابم را می دهند حتی اگر حرفی نپرسیده باشم. اینجا بدون اینکه مرا ببینند برایم دست تکان میدهم. مکالمه شکل میگرد در حالی که هیچ کلامی رد و بدل نشده. شاید هم شده. من حواس باخته تر از اینم که متوجه ی حضور کلمات شوم.
ظهر ها لب به غذا نمیزنم. این قرص های پی در پی مرا سیر نگه می دارد. فقط سر ساعت ناهار بیدار میشوم که به بشقاب برنخورد. بعد اش به سرعت غرق میشوم در تشک. با خواب یکی می شوم. تقریبا تمامی ساعات روز را خوابم.
روزی 3 عدد قرص روان می خورم. سر و کارم فقط با خودم است. من از مرحله ی پنداشت و برداشتِ محیطِ اطرافم گذشته ام. در اثر مصرف این قرص ها ، حس می کنم هیچ پیام عصبی به مغزم منتقل نمیشود چه برسد به این که بخواهم روی آن فکر بکنم. تقریبا نمیبینم نمیشونم ونمیخواهم. آرزو نمیکنم صحبت نمیکنم و توجه نمیکنم و خودم را با بد آیینی تمام از یاد برده ام. روزی پنج دقیقه هم با خود صحبت نمیکنم. ساختمان های قدیمی ،طاق های نم دار و عاری از هرگونه ذوق و نشانی از معماری، خیابان های گزنده ی مرتع، دیوار های خردلی شیب دار اتاقم که کم مانده روی چیزی که از جسم بی تحرکم باقی مانده خراب شوند، ساکنین غیر قابل درک این چَراگاه، طوفان های آزار دهنده و رعد و برق های نفرت آوری که جای ناشناخته ای از روحم را می ترسانند، تمامی این محرک های حسی متنفاوت، به چیزی منجر نمیشوند جز ادراک واحدی به نام یأس.
پیرزن خوشپوشی کنار گلدانی که ساقه هایش شبیه چوب بامبو می مانند ایستاده دارد می گوید که فقط آمده است تا قرص هایش را تمدید کند. یقینا در این مطب ، تمامی افرادی که آمده اند برای ویزیت روانپزشک، درد روحی مخصوص به خود را حمل کرده اند تا اینجا. راستی چرا کسی تیک نمیزند؟ چرا کسی بی وقفه عضلات کتف اش را منقبض نمیکند؟ چرا کسی
گَل و گوشش را نمیپوشاند؟ خانم دکتر از شما بیشتر از دکتر سابق ام خوشم می آید. شاید به خاطر فرمِ مدرنِ عینک طبی ات است. نه ازدواج نکرده ام. نه مشکل مادی هم ندارم. بله پدرم سخت گیر است. نه نه بد اخلاق نیست. گفتم بد اخلاق نیست خیلی هم مهربان و دلسوز اسست. بله مادرم هم همینطور.سختگیر؟خیلی. خیلی سخت گیر اند. هیچ وقت راضی نمیشوند. نه من گریه نمیکنم. اشک هایم فرار کرده اند از دستم. چرا نمیفهمی همه چیز را نمیتوانم بگویم؟ چرا بعد از این همه تجربه ، ته مانده ی غرورِ به فنا رفته ی مریض ات را تشخیص نمیدهی؟ چرا نمیفهمی من حتی از خودِ تو هم بَدَم می آید؟ من از هرچه به این مرتعِ نفرت انگیزِ دور افتاده مربوط باشد بدم می آید. چون من اینجا از خودم بدم می آید. می فهمی؟چرا من همین الان که دارم مطب را ترک میکنم هنوز تیک میزنم؟ چرا بعد از هرجلسه فقط تا یک ساعت حالم خوب است؟ من تمام روز را خوابیده ام. همین الان هم دراز کشیده ام بین عالم دوست داشتنی مابینِ خواب و بیداری. ده کیلو وزن اضافه کرده ام، ناقابل. پتو را میکشم تا بالای لب و چانه ام، پلک هایم را میکشم روی چشمانم و از خودم می پرسم مرزِ بین تنهایی و غربت چیست؟ من بین غربت و خلوت گیر کرده ام. تمام آنچه بیست و سه سال از خودم ساخته بودم چکه چکه از نوک دستانم میریزد روی سطحِ بی تفاوتِ این شهر دور افتاده تا آن را با بی شرمی بمکد و بالا بکشد . کاش در انتهای یکی از این به خواب رفتن های مکرر، بیداری با سماجت انتظارم را نکشد..


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments راوی از کلمات اصطبل، مرتع و چراگاه استفاده میکنه
اینکه چرا من که نفهمیدم اما مطمئنم که نویسنده قصد خاصی رو دنبال کرده.

سی متر رو میشه توی کمتر از یک دقیقه رفت پس چطور راوی این مسیر رو با عجله و هیجان بیست دقیقه ای طی میکنه تازا این 30 متر مگه چقدر زیاده که
وقتی برمیگرده تازه از راه ساحل بر میگرده.
.
در کل نوشته نوشته عمیق و تفسیر پذیری بود.
دیالوگها به صورت حرفه ای لابلای متن گنجانده شده اند.
آشفتگی ذهن و زندگی و اثرات قرص ها خوب بیان شده اند اما کمی عجله توی نوشته دیده میشه.
.
چقدر بازار شلوغ است
من اینطور فضا سازی رو قبول ندارم
بخصوص اینکه راوی فضاسازی میکنه . اصلا راوی نباید کار به این کارا داشته باشه . مگه راوی داره ماجرایی رو برای مخاطبش تعریف میکنه؟
.
بوی ماریجوانا از دکه ی هیپی ها می آید
من اینطور فضا سازی رو قبول دارم.
.
ممنون بابت اشتراک داستان


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments البته من در مورد رموز نوزدهم و بیست و سوم چیزی نفهمیدم.
اگه به اندازه کافی کلید برای کشف منظور نویسنده از این اعداد نباشه. این میتونه یه ایراد برای نوشته یاشه.


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments چقدر داستانتونو دوس داشتم
چقدر خوب بود
البته با ایرادای آقای محمد هم موافقم
اما برای منی که زیاد بلد نیستم اثر واقعا قشنگی بود

چقدر دیر به دیر می نویسید
!


message 5: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments زیبا بود مرسی... فقط چند جمله ی اولش برای شروع من و گیج کرد... که تا آخرش رمزگشایی نشد... مرسی...


message 6: by پری (last edited May 24, 2014 11:33PM) (new)

پری | 100 comments مرسی محمد قبلا هم گقتم بهترین نقدای گروه مال شماست خیلی کمک میکنه
رموز نوزدهم و بیست و سوم ،این یه داستان 4 قسمت است به نوبت معنی تاریخ ها مشخص می شه
راجب اون سی متر اتفاقا اینو گذاشته بودم آخر سر درست کنم ببینم اون مسیر چند متره که اصلا یادم رفت که مچمو گرفتی :) مرسی از یادآوری


message 7: by پری (new)

پری | 100 comments poroshat مرسی که خوندی
مرسی بنفشه جان که وقت گذاشتی


message 8: by Mitra (new)

Mitra | 2 comments حس كردم
وارد اتمسفر داستان شدم
براتون ارزوى موفقيت ميكنم
م.


message 9: by پری (new)

پری | 100 comments سپاسگزارم میترا جان


back to top