شهر ناپدیدان کتابی جذاب برای کودکان است. توصیه می کنم به جای کتاب های بی محتوا حتماً این کتاب را برای فرزندان خود تهیه کنید. تنها جایی که می توان شعار داد ادبیات کودک است. ادبیات کودک بستری فراهم می کند تا انسان ها در قالب خوب و بد قرار بگیرند. این کتاب در پی نهادینه کردن یک آرمان شهر برای کودکان است. عباس یمینی شریف را همه با شعرهای دوران مدرسه مثل «من یار مهربانم» می شناسند ولی آثار داستانی شریف هم به همان شیرینی و جذابیت آثار شعریشان برای کودکان است. در این باره مستندی تحت عنوان »نغمه سرای کودکان» به کارگردانی جناب هومن ظریف ساخته شده است که همه شما را به دیدن آن دعوت می کنم.
بندی از کتاب: ناگهان برق شدیدی، انگار که هزاران هزار نورافکن سراسر آسمان را پوشانده باشد، چنان درخشیدن گرفت که همه بی اختیار از شدت تابش نور چشم ها را بستند و با دست روی صورت خود را پوشاندند، صدای فریاد و صدای قارقار و بال کوبیدن کلاغ ها، صدای شکستن و ترک خوردن سنگ ها، صدای گریه و خنده در میان میدان بلند بود. برق آسمان هم چنان می درخشید و همه مجبور بودند هنوز چشم هایشان را ببندند. صدای کرکننده رعد برخاست و تمام فریادها و نعره ها و گریه و خنده ها را در خود پوشاند. کسی چیزی نمی دید و دیگر چیزی جز غرش وحشتناک آسمان نمی شنوید، همه از ترس و وحشت چشم ها را بسته و گوش را با دست گرفته،، سر به پایین خم کرده بودند و جرأت چشم باز کردن و دست از روی گوش برداشتن نداشتند. لحظاتی این چنین گذشت. پدری که چشم را بسته و گوشش را گرفته بود، حس کرد که کسی بازوهای او را گرفته و تکان می دهد، دست از گوش برداشت صدای غرش آسمان تخفیف یافته بود و کسی فریادی زد: «پدر جان! پدرجان!» مرد با تعجب چشم گشود و در مقابل خود جوانی را دید که با شادی فریاد می زند و او را در آغوش می گیرد. او را شناخت. او پسرش بود که تا همین چندلحظه پیش مجسمه ای بی حرکت بود. به اطراف نظر انداخت مردم یک یک چشم می گشودند و در میدان نیمه تاریک شهر، در زیر نور چراغ ها فرزندان خود را می یافتند. گریه شادی و فریاد تعجب از همه جا به پا بود. هر کس به دنبال فرزند خود می گشت و بچه ها که حالا دیگر جوانانی شده بودند، در میان جمعیت به دنبال پدران و مادران خود....
بندی از کتاب:
ناگهان برق شدیدی، انگار که هزاران هزار نورافکن سراسر آسمان را پوشانده باشد، چنان درخشیدن گرفت که همه بی اختیار از شدت تابش نور چشم ها را بستند و با دست روی صورت خود را پوشاندند، صدای فریاد و صدای قارقار و بال کوبیدن کلاغ ها، صدای شکستن و ترک خوردن سنگ ها، صدای گریه و خنده در میان میدان بلند بود. برق آسمان هم چنان می درخشید و همه مجبور بودند هنوز چشم هایشان را ببندند. صدای کرکننده رعد برخاست و تمام فریادها و نعره ها و گریه و خنده ها را در خود پوشاند. کسی چیزی نمی دید و دیگر چیزی جز غرش وحشتناک آسمان نمی شنوید، همه از ترس و وحشت چشم ها را بسته و گوش را با دست گرفته،، سر به پایین خم کرده بودند و جرأت چشم باز کردن و دست از روی گوش برداشتن نداشتند. لحظاتی این چنین گذشت. پدری که چشم را بسته و گوشش را گرفته بود، حس کرد که کسی بازوهای او را گرفته و تکان می دهد، دست از گوش برداشت صدای غرش آسمان تخفیف یافته بود و کسی فریادی زد: «پدر جان! پدرجان!» مرد با تعجب چشم گشود و در مقابل خود جوانی را دید که با شادی فریاد می زند و او را در آغوش می گیرد. او را شناخت. او پسرش بود که تا همین چندلحظه پیش مجسمه ای بی حرکت بود. به اطراف نظر انداخت مردم یک یک چشم می گشودند و در میدان نیمه تاریک شهر، در زیر نور چراغ ها فرزندان خود را می یافتند. گریه شادی و فریاد تعجب از همه جا به پا بود. هر کس به دنبال فرزند خود می گشت و بچه ها که حالا دیگر جوانانی شده بودند، در میان جمعیت به دنبال پدران و مادران خود....