داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
کرشمه
date
newest »
newest »
خوب بود. اینکه توی رفاقت یا دوستی نمیشه در جایگاه پدر یا مادر بود بلکه باید هم بازی بود. برداشت من این بود. اگر کمی با جزییات بیشتر بود فکر می کنم بهتر می شد. ممنون.
قشنگ بودمی شد که یک داستان کوتاه خوب باشد اما داستان کوتاه نبود
یک نوشته ی کوتاه بود.
برای اینکه داستان کوتاه باشد من باید بدانم که این دو نفر چند سالشان است
سونیک چه کسی است
وقتی قرار نیست با هم دوست شوند چه اصراری به مسابقه؟
سن و سال با قد مشخص نمی شود و این را بچه های هفت هشت ساله هم می دانند مگر اینکه شخصیت ها کوچکتر باشند که به نحوه ی رفتارشان نمی آید.
Mohsen Sad wrote: "از این که نوشته ای و می نویسی بسیار ممنونم فقط نکته ای که به نظرم مهم میاد اینه که حجم کم نوشته ی تو گویای داستانک هست نه داستان کوتاه و یکی از ویژگی های مهم داستانک پایان غافلگیر کننده است. نه این..."ممنون میم صاد جان برای پیغامت
درست میگی معمولا داستانک یا مینیمال ها پایان غافلگیر کننده ای دارن...حالا اینم یه جورشه دیگه :دی
banafshe wrote: "قشنگ بودمی شد که یک داستان کوتاه خوب باشد اما داستان کوتاه نبود
یک نوشته ی کوتاه بود.
برای اینکه داستان کوتاه باشد من باید بدانم که این دو نفر چند سالشان است
سونیک چه کسی است
وقتی قرار نیست با هم..."
ممنون بنفشه جان که خوندی
همونطور که میم صاد عزیز فرمودند داستان کوتاه نیست، چون تاپیک مناسبی براش پیدا نکردم اینجا گذاشتم
راستی سونیک یه شخصیت بازی رایانه ایه، از بازیهای معروف سگا، شبیه جوجه تیغیه، احتمالا دیدیش، ژست لایکش معروفه:دی
به نظرم خیلی خوب بود و آنقدر ساده بود که نیازی به پایان غافلگیر کننده نداشته باشد.و البته مخالفِ نظرِ دوستان، فکر می کنم در این نوشته یِ شما جزئیات خیلی هم اهمیتی ندارد. به عبارتی هر چه کوتاه تر، بهتر!
Zeinab wrote: "به نظرم خیلی خوب بود و آنقدر ساده بود که نیازی به پایان غافلگیر کننده نداشته باشد.و البته مخالفِ نظرِ دوستان، فکر می کنم در این نوشته یِ شما جزئیات خیلی هم اهمیتی ندارد. به عبارتی هر چه کوتاه تر، ..."
زینب جان ممنون از نظر دلنشینت:دی
شما دقیقا زدی توو خال



درست وقتی که او در نقطه ی اوج به سمت جلوست، من در بالاترین نقطه به سمت عقب هستم. برای اینکه من را ببیند .باید صورتش را به پشتش بچرخاند
انگشت شستش را بالا می آورد و لایک را نشان می دهد و چشم چپش را می بندد.
- من همیشه این جوری به مامان و بابا نیگاه می کنم. مثل سونیک
منتظر جوابی نمی ماند و در حرکات رفت و برگشت فقط نگاهم می کند.
- ما نمیشه با هم دوست شیم. من قدم چن سال از تو کوچیک تره!
حالا دیگر هماهنگ تاب می خوریم و به راحتی هروقت بخواهد سرش را به سمت چپ می چرخاند و من را می بیند. می خندد.
- تو هم خوب تاب می خوریا... میای مسابقه؟!