داستان كوتاه discussion

45 views
داستان كوتاه > یک بعد از ظهر دیگر

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments وقتی مریم هیچ واکنشی از قبول انتشارات برای چاپ کتابم نشان نداد و تنها گفت: خب؟ یاد روزی افتادم که توی شغلم ارتقا گرفته بودم و او دوباره فقط گفته بود: خب؟ و بعد هم یاد روزی که بالاخره در کارشناسی ارشد قبول شده بودم و او تنها گفت: من دو سال پیش قبول شدم.
گفتم: خب نداره که. همین.
رفت روی کاناپه نشست و ادامه ی کتابش را شروع به خواندن کرد و زیر لب گفت: پس آفرین.
- من 5 ساله که دارم تلاش می کنم برای این کتاب.
- منم که گفتم آفرین.
کیفم را انداختم کنار دیوار و جوراب ها را در آوردم و یک جفت شسته و تمیز دیگر از توی کمد در آوردم و پوشیدم. او هم حاضر شده بود تا برویم. دیگر چیزی نگفتیم تا خانه ی پدری. پدرم مثل همیشه با رویی باز و آغوشی گرم از او استقبال کرد. مادرم هم حقیقتن او را دوست داشت. نشستیم و گپ زدیم تا وقتی که مریم رو به مادرم گفت:
- راستی کتاب پسرتون هم بالاخره قراره چاپ بشه دیگه.
مادرم نگاهش را سمت من برگرداند و دوباره رو به او کرد و گفت:
- کدوم کتاب؟ ما اصلن خبر نداریم از کار این بچه مریم جان.
مریم خطاب به من گفت: چرا نگفتی پس؟
بلافاصله جواب دادم که: که چی بشه؟
مادرم جواب داد: پسرم ما پدر مادر توییم. از موفقیت های تو خوشحال می شیم.
- هه... می شه شما این حرف رو نزنید؟
- چرا پسرم؟ مگه ما کاری کردیم؟
- ول کن مامان. شروع نکن.
مادرم اخم هایش توی هم رفت و نگاهی به پدرم انداخت و خطاب به او گفت:
- این بچه چرا با ما اینجوری می کنه؟
همه ساکت شدند. پدرم دست مادرم را گرفت. مادرم جری تر شد:
- چی کم گذاشتیم آخه ما واسه تو؟ هان؟
- اه.... بسه دیگه نمی خوام حرف بزنم.
مریم خیلی آهسته گفت: آروم باش عزیزم.
مادرم گفت: نه مریم جان بذار حرفش رو بزنه. بذار ببینیم چی می خواد بگه.
گفتم: می گم من نمی خوام حرف بزنم. می گی بذار ببینیم چی می خواد بگه؟
- نگو. یه کتاب چاپ کردن که این همه قر و اطوار نداره. این همه کتاب چاپ می شه هر سال.
از جایم بلند شدم. مریم دستم را گرفت و من در همان آن دستش را پس زدم و گفتم:
- تو هم مثل اینایی. پاشو بریم
مریم بلند شد و ایستاد. یک دستش را مشت کرده بود. دست دیگر را پدر آرام گرفته بود. گفت:
- عوضی یاد اون روز بیوفت که شعر های مرا با مسخره پیش دوست هات خوندی و همه خندیدن به من.
بعد هم رو به پدر کرد و با گریه گفت:
- اون دفتر شعر خصوصی بود. شعرهام سیاه بود که بود. پسرتون باید همچین کاری می کرد؟
پدر رویش را سمت مادر گرداند و من از خانه زدم بیرون.


message 2: by Somaye (new)

Somaye | 7 comments عالی بود


message 3: by Ali (new)

Ali | 15 comments حسدمیکنم نویسنده کم مینویسه یاذکم میخونه یا هر دو . در نهایت احترام خواهش میکنم کمی بیشتر به زیبایی ظاهری کار فکر بشه، چون به دریافت معنا و مفهوم داستان خیلی کمک میکنه :-)


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments به نظر منم خیلی خیلی خوب بود
اینکه پیش داوری می شه درباره ی نوشته
تا قبل از پایان
اینکه همه اون مرد رو قربانی می دونن
اما آخر کار این پیش داوری بر میگرده
به نظرم جالب بود

اما روی آخرش بیشتر کار کن
پدر و مادر خوب حرف می زنن اما دیالوگ آخر مریم خیلی سریع نوشته شده
ینی نمی شه که این درد کهنه رو که تا به حال گفته نشده توی یه جمله و به این سرعت بیان کرد

من این نوشته رو دوست داشتم


message 5: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments من نمی توانم این داستان را نقد کنم چون نمی دانم چه چیزی در آن است که من را اینقدر مجزوب خود کرد. هر جمله را که می خواندم به خواندن باقی داستان مشتاقتر می شدم.

اول می خواستم بگویم که این جمله زیادی مصنوعی است:
از موفقیت های تو خوشحال می شیم
ولی بعد به ذهنم آمد که شاید می خواستید که تصنعی بودن رفتار مادر را نشان بدهید.


message 6: by Narges (new)

Narges Esf (nargesesf) | 1 comments ...داستانی تلخ، گزنده و پر از واقعیت های روزمرگی


message 7: by poroshat (new)

poroshat pour | 20 comments خب؟


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments خیلی ممنون و سپاسگذارم از همه ی نظرات.


message 9: by پری (new)

پری | 100 comments سلام تمام نوشته و دیالوگ هارو دوست داشتم خوب توصیف شده بود تا رسید به جمله ی آخر مریم. فاجعه بود واقعا


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments ممنونم. فاجعه به این معنی که اون جمله به داستان نمی خوره؟


message 11: by پری (new)

پری | 100 comments اتظار داشتم جالب تر باشه اون جمله نه نمیخوره به بقیه اش آخه دقیقا تا اون جمله خیلی خوب پیش می رفت


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments با نظر بنفشه موافقم در مورد درد کهنه این راوی با این شخصیتی که ازش ساخته شده هیچ وقت این جمله رو نمیگه
پدرم مثل همیشه با رویی باز و آغوشی گرم از او استقبال کرد. مادرم هم حقیقتن او را دوست داشت
و درواقع اینها هیچ ارتباطی به داستان نداشتن.

به نظر من اگه راوی رو دانای کل انتخاب خیلی راحت تر بودید.
.
درکل داستانک خوبی بود و خوشم اومد.


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments مرسی محمد جان. با دانای کل موافقم اما اون جمله های اضافی که گفتی، باعثه ایجاد امنیت می شه برای مریم و باهات مخالفم. منتظر نظر شما بودم.... باز هم ممنون.


back to top