داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
یک بعد از ظهر دیگر
date
newest »
newest »
حسدمیکنم نویسنده کم مینویسه یاذکم میخونه یا هر دو . در نهایت احترام خواهش میکنم کمی بیشتر به زیبایی ظاهری کار فکر بشه، چون به دریافت معنا و مفهوم داستان خیلی کمک میکنه :-)
به نظر منم خیلی خیلی خوب بوداینکه پیش داوری می شه درباره ی نوشته
تا قبل از پایان
اینکه همه اون مرد رو قربانی می دونن
اما آخر کار این پیش داوری بر میگرده
به نظرم جالب بود
اما روی آخرش بیشتر کار کن
پدر و مادر خوب حرف می زنن اما دیالوگ آخر مریم خیلی سریع نوشته شده
ینی نمی شه که این درد کهنه رو که تا به حال گفته نشده توی یه جمله و به این سرعت بیان کرد
من این نوشته رو دوست داشتم
من نمی توانم این داستان را نقد کنم چون نمی دانم چه چیزی در آن است که من را اینقدر مجزوب خود کرد. هر جمله را که می خواندم به خواندن باقی داستان مشتاقتر می شدم.اول می خواستم بگویم که این جمله زیادی مصنوعی است:
از موفقیت های تو خوشحال می شیم
ولی بعد به ذهنم آمد که شاید می خواستید که تصنعی بودن رفتار مادر را نشان بدهید.
سلام تمام نوشته و دیالوگ هارو دوست داشتم خوب توصیف شده بود تا رسید به جمله ی آخر مریم. فاجعه بود واقعا
با نظر بنفشه موافقم در مورد درد کهنه این راوی با این شخصیتی که ازش ساخته شده هیچ وقت این جمله رو نمیگهپدرم مثل همیشه با رویی باز و آغوشی گرم از او استقبال کرد. مادرم هم حقیقتن او را دوست داشت
و درواقع اینها هیچ ارتباطی به داستان نداشتن.
به نظر من اگه راوی رو دانای کل انتخاب خیلی راحت تر بودید.
.
درکل داستانک خوبی بود و خوشم اومد.






گفتم: خب نداره که. همین.
رفت روی کاناپه نشست و ادامه ی کتابش را شروع به خواندن کرد و زیر لب گفت: پس آفرین.
- من 5 ساله که دارم تلاش می کنم برای این کتاب.
- منم که گفتم آفرین.
کیفم را انداختم کنار دیوار و جوراب ها را در آوردم و یک جفت شسته و تمیز دیگر از توی کمد در آوردم و پوشیدم. او هم حاضر شده بود تا برویم. دیگر چیزی نگفتیم تا خانه ی پدری. پدرم مثل همیشه با رویی باز و آغوشی گرم از او استقبال کرد. مادرم هم حقیقتن او را دوست داشت. نشستیم و گپ زدیم تا وقتی که مریم رو به مادرم گفت:
- راستی کتاب پسرتون هم بالاخره قراره چاپ بشه دیگه.
مادرم نگاهش را سمت من برگرداند و دوباره رو به او کرد و گفت:
- کدوم کتاب؟ ما اصلن خبر نداریم از کار این بچه مریم جان.
مریم خطاب به من گفت: چرا نگفتی پس؟
بلافاصله جواب دادم که: که چی بشه؟
مادرم جواب داد: پسرم ما پدر مادر توییم. از موفقیت های تو خوشحال می شیم.
- هه... می شه شما این حرف رو نزنید؟
- چرا پسرم؟ مگه ما کاری کردیم؟
- ول کن مامان. شروع نکن.
مادرم اخم هایش توی هم رفت و نگاهی به پدرم انداخت و خطاب به او گفت:
- این بچه چرا با ما اینجوری می کنه؟
همه ساکت شدند. پدرم دست مادرم را گرفت. مادرم جری تر شد:
- چی کم گذاشتیم آخه ما واسه تو؟ هان؟
- اه.... بسه دیگه نمی خوام حرف بزنم.
مریم خیلی آهسته گفت: آروم باش عزیزم.
مادرم گفت: نه مریم جان بذار حرفش رو بزنه. بذار ببینیم چی می خواد بگه.
گفتم: می گم من نمی خوام حرف بزنم. می گی بذار ببینیم چی می خواد بگه؟
- نگو. یه کتاب چاپ کردن که این همه قر و اطوار نداره. این همه کتاب چاپ می شه هر سال.
از جایم بلند شدم. مریم دستم را گرفت و من در همان آن دستش را پس زدم و گفتم:
- تو هم مثل اینایی. پاشو بریم
مریم بلند شد و ایستاد. یک دستش را مشت کرده بود. دست دیگر را پدر آرام گرفته بود. گفت:
- عوضی یاد اون روز بیوفت که شعر های مرا با مسخره پیش دوست هات خوندی و همه خندیدن به من.
بعد هم رو به پدر کرد و با گریه گفت:
- اون دفتر شعر خصوصی بود. شعرهام سیاه بود که بود. پسرتون باید همچین کاری می کرد؟
پدر رویش را سمت مادر گرداند و من از خانه زدم بیرون.