داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
ما هشت نفر بوديم
date
newest »
newest »
من با زینب موافقم
نمی شه نظر داد
و این به معنی بد یا خوب نیست
فقط واقعا نمیشه نظر داد
نمی شه نظر داد
و این به معنی بد یا خوب نیست
فقط واقعا نمیشه نظر داد
به نظر من خوب بود . ولي شايد دليل اينكه نميشه باهاش ارتباط زيادي برقرار كرد اين باشه كه راوي داستان ايرانيه ولي مثل اينه كه ماجرا مربوط به جايي خارج از ايرانه . مثلا معمولا يه خانواده ي كشاورز ايراني كه بنظر روستايي ميان در چندين سال پيش از ميز ناهار خوري براي غذا خوردن استفاده نميكردن و بيشتر سفره روي زمين پهن ميكردن
با فرانک موافقم میشد داستان رو به خوانواده ایرانی نزدیک کرد
و نوع حرف زدن ها طریقه ی ارتباط برقرار کردن شخصیت ها با هم و حتی نوع غرور پدر خانواده رو ایرانی کرد بدون اینکه اصل داستان رو دستکاری کنی
داستان خیلی قشنگی بود
من رو گرفت
یه جور داستان تمثیلی بود که برداشت من این بود که در پوششی از کنایه حرفای سیاسی پری رو تو خودش داشت
به جز شخصیت پدر ( که عالی ساخته شده بود) تو شخصیت سازی موفق نبودی و پدر بزرگ و مادر بزرگ رو فقط برای خالی نبودن داستان آورده شده
و به جز سایه هایی چیزی ازشون نمیدونیم در واقع میشد که نباشن
هیچ جا داخل داستان نرفتی
یعنی ما صدای پایی از داستان نمیشنویم
جیر جیر دری رو نمیشنویم
نور چراغی رو نمیبینیم
باد نمی وزه بارون نمییاد
هوا گرم یا سرد نمیشه
در واقع از نمایی دور داستان رو معرفی کردی
مثل قسمتی بی اهمیت از یک رمان
من موضوع داستان رو پسندیدم
و شخصیت پدر تو ذهنم میمونه
من سه بار داستان رو خوندم اما خوب نفهمیدمش چرا اول قبول داشتن 8 نفرن اما بعد تصمیم گرفتن هومن 4 نفر باشن و بعد دوباره برای کمک گرفتن همون هشت نفر شدن؟؟؟اما خوب چیزی که جالب بود این بود که چه جوری 8 نفر بودن.... و از باوری که داشتن هم خوشم اومد قسمت اول داستان هم خوب بود و ارتباط خوبی رو برقرار میکرد
به هرحال ممنون
mohammad wrote: "با فرانک موافقم میشد داستان رو به خوانواده ایرانی نزدیک کرد
و نوع حرف زدن ها طریقه ی ارتباط برقرار کردن شخصیت ها با هم و حتی نوع غرور پدر خانواده رو ایرانی کرد بدون اینکه اصل داستان رو دستکاری کن..."
ابدا اوضاع اقتصادی خوب بود و به صرفه بود که 8 نفر باشند و وقتی اوضاع خراب شد برای حفظ غرور واقعیت 4 نفر بودن را قبول کردند تا مخارج کمتری داشته باشند و لی برای گرفتن اعانه باز هم همان 8 نفر بودن را ترجیح دادن
دلیل فضای داستان به نمایش گذاشتن خانواده های سوسیالیستی بود . شبیه فضای داستان " مادر " از گورگی
جالب بود.به نظر من در واقع به خاطر مال و منالشون خودشون رو بزرگ تر از دیگران میدونستند و این بزرگ و برتر بودن رو در تعداد اعضای بیشتر خانواده میدیدن.اما با وجود قحطی دیگه غرور و مادیات معنایی نداشت و حفظ جان مهم بود که 8 نفر حتی به 1 نفر تقلیل پیدا کرد.بعد از اون دوباره به دلیل طمع کردن و حریص شدن به مال دنیا تعدادشون رو 8 نفر اعلام کردند تا بتونن بیشتر اعانه بگرن.در واقع احساس برتری پوشالی بعضی انسان ها رو به رخ میکشه که در اصل با توجه به مقتضیات زمان کاملا شکننده و تغییر پذیره.
خط خطی جان من داستانهاتو دوست دارم.چون محدود به مکان زمان یا شخص خاصی نیست.نوع نگاهت کاملا متفاوت از دیگرانه و فقط خودت میتونی اینطوری بنویسی.حتی اگه اسمت هم بالای این داستان نبود میفهمیدم مال خودته.
به همین دلیل با نظر بعضی دوستان موافق نیستم که باید یه خانواده ی کشاورز ایرانی رو ترسیم میکردی.
موفق باشی دوست عزیز
خیلی حرف زدم.با عرض معذرت



:
"
ما خانواده ی بزرگی هستیم . تاکنون در این حوالی خانواده ای به بزرگی و عظمت ما دیده نشده است
."
این جمله هیچ ارتباطی به غذایی که میخوردیم ٬ نداشت ٬ ولی حد اقل یک فایده میشد برای آن در نظرگرفت و آن فایده این بود که به اندازه ی هشت نفر غذا پختنه میشد و همه می توانستیم به اندازه کافی از آن بخوریم
.
پدر دوتا از انگشتانش را در هنگام درو کردن گندمها ازدست داده بود . به همین دلیل هرگز با عددی غیر از هشت سر و کار نداشت . اما شجاعت و غروری که در چشمان پدر دیده میشد باعث میشد که هیچ کس سوالات عجیب و غریب نکند
:
مثلا کسی نپرسد که چرا فقط چهار جفت کفش پشت در وجود دارد و یا اینکه چرا چهار تا صندلی کنار میز غذا خوری قرار داده شده است ؟ در اصل وقتی برای این سوالات نبود . چون پدر ساعتها بعد از خوردن غذا ٬ با حرفهایش همه را مشغول میکرد . او میگفت
:
"
ما هشت نفرهستیم و هیچ نیازی به شمردن دوباره نیست
. "
بعد به هشت انگشت با قیمانده اش اشاره میکرد وبا افتخار میگفت
:
"
یک مرد بزرگ ٬ همیشه در مبارزه ی زندگی ٬ قسمتی از
وجودش را فدا میکند
."
چون زمین ما از بقیه ی همسایه ها بزرگتر بود و محصول زیادی میداد ٬ بعد از آن حرفها همیشه به این موضوع اشاره میکرد و میگفت
:
"
همسایه ها را ببینید ! ببینید چگونه با فقر زندگی میکنند و اعضای خانوادشان برای یک لقمه نان ٬ با هم در افتاده اند
. "
اینطور بود که سالها که کنار هم زندگی میکردیم و از اینکه از خانواده های متحد و مرفهی هستیم لذت میبردیم
.
اما امسال کمی اوضاع فرق کرده بود . حمله ی ملخها مزارع گندم را از بین برد ه بود و چیز زیادی برای درو کردن باقی نمانده بود . پدر هرگز از این موضوع ناراحت نبود و میگفت
:
"
اینکه موضوع مهمی نیست . ما تاکنون به اندازه هشت نفر غذا میخوردیم . اگر یک سال به اندازه ی چهار نفر غذا بخوریم ٬ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . تازه میشویم مثل بقیه ی خانواده های کوچک و حقیر همسایه
."
اما اوضاع خرابتر از این حرفها بود و حتی اگر پدر چهار انگشت دیگرش را هم قطع میکرد ٬ امکان نداشت بتوانیم فصل زمستان را زنده بمانیم .بعد از این اتفاق بود که مامورین دولتی به روستا آمدند و برگه های اعانه را بین خانواده ها ی روستایی پخش کردند تا آنها ٬ لیست اعضای خانواده ی خود مشخص کنند . مامورین میگفتند که دولت قصد دارد مایحتاج اولیه ی خانواده هایی که بر اثر از بین رفتن محصول دچار فقر شده اند را تامین نماید
.
ولی پدر هرگز زیر بار نرفت که فرم را پر کند و تحویل دهد . او میگفت
:
"در شان ما نیست که از اعانه ی دولتی استفاده کنیم
مزرعه ی ما بزرگتر از این حرفهاست که با چند تا ملخ از پای در بیاییم
. "
اواسط زمستان شده بود . امسال به دستور پدر صرفه جویی میکردیم . تا دو ماه پیش به جای هشت نفر٬ فقط غذای چهار نفر را می پختیم . اما از دوماه پیش به این طرف ٬ طبق برنامه ریزی ٬ باید به اندازه دو نفر غذا میپختیم و میخوردیم . اما از اوسط زمستان به بعد فقط به اندازه ی یک نفر میشد غذا پخت
.
ولی پدر میگفت
:
" نگران نباشید . بزودی زمستان تمام میشود . "
دو هفته به این منوال گذشت .اما پدر بزرگ از صبح تا شب در رختخواب دراز میکشبد و حتی برای خوردن غذا هم از جایش بلند نمیشد و مادر بزرگ حتی قوت پختن غذای یک نفر را هم نداشت . پدر با اینکه رنگ صورتش کاملا پریده بنظر میرسید و استخوانهای گونه اش کاملا بیرون زده بود ٬ ولی طبق برنامه روزانه از خانواده بزرگ و مرفه صحبت میکرد ولی او هم هر روز قسمتهای بیشتری از داستانش را خذف میکرد تا کمتر صحبت کند
.
اما این چند روز آخر دیگر پدر حرفی نمیزد . فقط گاهی نگاه نفرت انگیزی به فرم اعانه که دیگر جایش روی میز غذا خوری بود٬ می انداخت و میگفت
:
"نمیدانم چرا در لیست اعضا ٬ جای هشت نفر را گذاشته اند ؟
مگر دراین منطقه خانواده ی هشت نفری هم پیدا میشود ؟"
و پدر بزرگ در جواب میگفت
:
" نه . به این دلیل است که فقط تا هشت نفر به هر خانواده کمک خواهند کرد .
"
و او در جواب میگفت
:
" عجب ! "
یکی از همین روزها بعد از آن بحث بود که به من گفت
:
این فرم را پر کن تا ما اولین خانواده باشیم که هشت ردیف را پر کرده ایم . بعد گفت بنویس
:
یک – خودم
دو - تو
سه – پدر بزرگت
چهار – مادر بزرگت
پنج – مادرم
شش – پدرم
هفت – نوه ی مادر بزرگت
هشت – نوه پدر بزرگت