داستان كوتاه discussion

32 views
داستان كوتاه > ابتزال متعالی

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments می نوشتم که یکدفعه سبز شدی، توی کاغذ، جلوی چشم هام. درست نمی دانم از کجا یکدفعه خراب شدی آن وسط، میان زار و زندگیم اما خوب اتفاقی است که افتاده و آدم به امید زنده است. حالا البته اگر آرام و خسته و بدون هیچ جذابیتی یکجا می نشستی، مشکل همان توی دو خط اول حل می شد اما این وول زدن های مکرر مگر می گذراند. من هم که ذاتا کنجکاوم. می دانم که اصلا چه کاری است و این سر که درد نمی کرد را برای چه دستمال بستم اما خوب درمان این پیچیدگی های درونی انگار باید به عهده ی روانپزشکی کسی واگذار شود. خلاصه نگاهت کردم. ریز شدم توی قیافه و ادا اطفارت. می خواستم بفهمم چه می خواهی از جانم. اصلا شاید باید کدشکنی شوی. باید اعمال و رفتارت مورد بررسی شدید قرار گیرد و معلوم شود برای چه سر و کله ات این طرف ها پیدا شده. ولی خوب من آدم آنقدر باهوشی نیستم و تو هم خیلی معمولی میان صفحات کاغذهایِ حالا نیمه سیاه و سفید زندگی می کنی. صبح ها بی دلیل خیلی زود بیدار می شوی، کش و قوسی به خودت می دهی، دوش میگیری و چایی بدست می نشینی روی صندلی و به ناکجا آبادی حوالی ساعت دیواری قهوه ای و تابلوی نقاشی خواهرت زل می زنی و قلپ قلپ چایی می خوری و باز بیشتر زل می زنی. ساعت 9 بلند می شوی و سریع لباس های بیرونت را می پوشی و میروی مهد. بچه ها دوستت دارند. شاید چون خنده ات خیلی دندان دارد، شاید چون وقتی می خندی واقعا خوشحالی و یا به خاطر اینکه دل دعوا کردنشان را نداری. جانشان برایت در می رود وقتی اسمت را با جونِ سرجهازی اسم معلم های مهد صدا می زنند. راستی اسمت چی هست. میترا؟ نه شبیهت نیست. میانسال است و زیادی شیک و رسمی. محبوبه؟ خیلی سنتی است و واقعیتش اسم قشنگی هم نیست. مهتاب؟ شاید خودش باشد. هم شر و شور دارد و هم مهربان است. خیلی رسمی نیست اما پتیاره هم نیست. مهتاب جون بهت می گویند بچه ها. بلند بلند، با داد و بیداد. مانتویت را می کشند و چُقولیِ این و آن را می کنند. دختر و پسر هم ندارد. راضی ای. خوشحالی. سر کارت هیچ وقت چایی بدست زل نمی زنی به جایی. ساعت چهار-پنج که می زنی بیرون مثل صبح نیستی. یک لبخند سرد و یخی روی صورتت هست که قبلا نبود. به خاطر خستگی است؟ بعید می دانم. از آن لبخند ها است که مردم می زنند تا چیزی را قایم کنند. هرکسی برای مخفی کردن روشی دارد. بعضی ها زیاد آرایش می کنند، بعضی ها موهایشان را بلند می کنند و بعضی ها پشت سر دخترهای قشنگِ توی خیابان بوق می زنند. چی را قایم می کنی؟ اینکه سرکارت خوشحال تری و ترجیح میدهی هیچ وقت به خانه و تاریکی و تنهاییش بر نگردی؟ چرا باید این را مخفی کنی؟ واقعا همین است؟ یعنی انقدر نگران قضاوت دیگرانی؟ همانطور لبخند به لب می روی سمت خانه. گاهی می روی خرید لباس، خوراکی یا کتاب. هیجان چندانی نداری برای این کارها برخلاف بقیه خانم های هم سن و سالت. چرا؟ چطور شده که فقط فکر لباس های قشنگ و تصور پوشیدنشان و تحسین دیگران خوشحالت نمی کند؟ چه اتفاقی برایت افتاده که فکر و خیال پختن غذا از ترکیبات خوشبوی ادویه ها و مرغ و گوشت و برنج و باقی مخلفات کمی حالت را سرجایش نمی آورد؟ چرا فکر درگیر شدن با شخصیتها و ماجراهای دنیای بهترِ کتاب ها کمی خون به گونه هایت نمی دواند؟ گاهی موبایل ارزان و قدیمیت زنگی هم می خورد. فامیلند همه آشناهایت. فامیل های نزدیک بیشتر. حال و احوالی می کنند و سریع هم قال قضیه را می کنند. خودت را زندانی روزمرگی کرده ای انگار. تکرار و تکرار و تکرار. اصلا مثل این است که فقط هستی که باشی. واقعا اینطوری است؟ توی آن سرت چه خبر است؟ همه چیز همان شکلی است که می شود از بیرون دید؟ فقط همین؟ آرزویی نداری؟ سرخوردگی ای؟ پشیمانی ای؟ منتظر چیزی نیستی؟ مهمتر از همه چرا خسته نیستی!؟چرا به سیم آخر نمی زنی؟ درگیری لجوجانه ات با هر مفهومی که کمی به زندگیت سراشیبی یا سربالایی بدهد را درک نمی کنم. خط وسط را گرفته ای و بی هیچ تردیدی، بدون حتی سر برگرداندنی فقط می روی و می روی. دوره ای در زنگیت بوده که امید داشته باشی. موقعی بوده که فکر آینده هیجان زده ات می کرده و خستگیت را در میبرده. حالا اما همیشه خسته ای. آینده خودش می آید. تو فقط موقع اتفاق افتادنش وجود داری.
همه کارهایت عادی است. به خانه می روی. تلویزیون میبینی و مرتب به ساعت قهوه ای نگاه می کنی. درست راس ساعت 9 و نیم به بالکن می روی. شالی روی سرت می اندازی، پانچویی می پوشی و سیگاری دود می کنی. به پنجره ها نگاه می کنی، گاهی هم به ماه. ته سیگار را در سطل داخل خانه می اندازی و برای شام معمولا تن ماهی یا نودلیت می خوری. ساعت ده و نیم هم می خوابی. لباس هایت را که یک شلوار راحتی مشکی یا قهوه ای در فصل های سرد و شلوار کوتاه چسبان در گرما است را در می آوری و با تی شرتی راحتی زیر پتویی می روی که وجودش منوط به سردی یا گرمی هوا نیست. لاغری. شاید بیش از اندازه. با این وجود بدنت زیبایی شناسی دارد. پوست سفیدت کمی به خاکستری می زند. از خجالت سریع زیر پتو می روی. انگار نگرانی کسی سر برسد. خودت احمقانه بودن کارت را می فهمی اما نمی توانی جلوی خودت را بگیری و از هیچ شرمنده نشوی. پتو با روکش سفید و خنکش را تا زیر گلو بالا می کشی و به سقف زل می زنی. فکر میکنی. آدمی مثل تو، یک نرمال واقعی، بدون رویا، بی شوق، به چه چیزی فکر می کند جز گذشته. بچگی، پدر و مادر، تختخواب دو طبقه، حیاط و توپ بازی و سر زانو های زخمی. چشم هایت جذابند. کلیت صورتت چیز خاصی ندارد. دماغی کشیده ولی متناسب، بدون گونه آنچنانی، لب ها نازک. چشم هایت ولی عمیق اند. حالا که از بالا نگاهت می کنم، طوری که انگار خم شده ام روی صورتِ نصیب نبرده از لحافت، می ترسم بیوفتم درونشان و دیگر بیرون نیایم. نمی شود ازشان چشم برداشت، صداقت، بی هویتی و خلا محضشان هیپنوتیزمم می کند. مثل گردابی می چرخند و مسحورم می کنند. افتادم.
بلند می شوم، ساعت ها راه می روم، با دوستانم حرف می زنم، غذا می خورم، فیلم میبینیم ولی هنوز تو هستی. تصویرت در آسیاب های ذهنم گیر کرده؛ چشم های غمگینت که به سقف، به من زل زده اند. غم تو فقط می تواند از این باشد که موقعیتت را می فهمی. می دانی که چیزی نیستی و چیزی نخواهی شد. می دانی که خوشحال، عاشق یا پر از شور نخواهی بود. نیستی. گاهی فکر میکنی که در برهه هایی از زندگیت شادی واقعی را لمس کرده ای. وقتی پسر همسایه هلت داده بود و زمینت زده بود و تو هم گریه کنان خودت را در آغوش مادربزرگ که همه مردهای عالم را مقصر زاری کردنت می دانست دفن کرده بودی. احساس امنیت کردی. به خودت افتخار کردی که جایی هست که می شود رفت و پناه گرفت. حس کردی که کاری نیست که نتوانی بکنی. شاید همان موقع ها بود که چیزی در تو شکست، گم شد، و اشتیاق تجربه برای همیشه رهایت کرد. فرصت هایی داشتی. روزهایی بوده که تلالو خورشید در یک روز سرد سر ذوقت آورده. مواقعی بوده که از دیدن پسربچه کوچکی که شلوار گشادش را مرتب بالا می کشیده و لخ لخ کنان به راهش ادامه می داده کیف کرده ای. دورانی بوده که از هیجان دیدن پسر دلخواهت در یک بعد از ظهر پاییزی ساعت ها لرزیده ای. اما همه این ها گذشتند و چیزی برایت نگذاشتند. فرصت هایت را هدر دادی یا دادند و خودت ماندی و تسلیم محض شدن به یکنواختی ملال آور زندگی.
حالا هم هستی و انگار همینطور تا ابد میمانی جایی در سرم. خلاصی نخواهم داشت انگار از دستت. بیماریت گسترده و گسترده تر شده و همه سطوح زندگیم را اشغال کرده. تو تبدیل به نیازی شده ای که نداشتنت، نرسیدنم، دیوانه ام می کند، پرهایم را میریزد و حسرتش خالی ام می کند. مرور ملال زندگی تو برای من تبدیل به چرخه ای دائمی شده. من هم به واسطه تو گرفتار روزمرگی ای کشنده شده ام و خلاصی ندارم. اوایل میل به تو تبدیل به نیاز به عذاب دادن خودم شده بود. منحصر شده بودم به نشستن و تماشا کردنت که مثل هر روز، انگار بدون حضور زمان همان کارهای دیروز را می کنی. منی که تو را خلق کرده بودم توانایی هیچ تغییری را در تو نمی دیدم، نمی توانستم انگار، نمی خواستم.ضعیف بودم و هستم در برابرت. اصرار تو در نابودی خودت من را تبدیل به موجودی پوچ، درگیر مسائل مسخره ای مثل پیشرفت و موفقیت، می کند. دریافت این مفهوم که عادی بودن زندگی تو از سر انتخاب و معمولی بودن زندگی من از جبر است مثل چکشی کوچک و کوچک ترم می کند. عظمتت من را تحقیر می کند و من نمی خواهم این حس ناهنجار را از خودم دور کنم. عذابش نشئه ام می کند. من دیوانه دختری شده بودم که با گذر زمان سر ناسازگاری گذاشته. خواستم شاید به نحوی خودم را که همین حالایش هم داشتم در دنیای تو غرق میشدم درگیر زندگیت کنم. خودم را وارد ماجرای تو کنم و «داستان تو» را «قصه ما» کنم اما حتی فکر حضور در کنارت، در آغوش کشیدنت، بوسیدنت، آنچنان برای من غیر ممکن و بعید بود که موجودیتِ فیزیکی در حضور خدا. تو زن دست نیافتنی ای هستی که من انگار می توانم فقط از سوراخی در دیوار تماشایش کنم، وزن حضورت ، حتی اگر خودم هم به تکه ای از تخیلم تبدیل شوم، من را له خواهد کرد.
فکری تسخیرم کرد. ایده ای ترسناک که شاید اصلا از همان اول هم آن را جایی در ذهنم مخفی کرده بودم و جرات روبرو شدن با آن را نداشتم. با گذاشتن آخرین نقطه این داستان تو میمیری. قصه تو همین حالا هم مدت ها است تمام شده. تو آنقدر در برابر هر تفاوتی مقاومی که فقط ترس من از ندیدنت تا همین جا هم زنده نگهت داشته. ایده کشتنت، قربانی کردنت شاید در پایان همین خط، همین صفحه، انگار می تواند فراری باشد برای منی که در تله بیماری تو گیر افتاده ام. با گذاشتن آخرین نقطه، تو شاید موقع خواب در آنی بی پایان بمانی، ابدی شوی، بمیری. و من با قربانی کردنت تا ابد شجاعت یک خودشیفته واقعی را پیدا کنم. شاید


message 2: by [deleted user] (new)

با محسن موافقم که بسیار از خواندن داستانتان لذت بردم

پاینده باشید


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments ایده ی خوبی بود. بعضی توصیف ها خیلی زیبا بودند. فضای ذهنی نویسنده زیبا بود. انتهای داستان یا نوشته با توجه به خود داستان، غیر منطقی بود و یا شاید هم نبود که باز هم من دوستش نداشتم. بعضی جمله ها زیادی بود مثل: "به تابلوی نقاشی خواهرت زل می زنی" و چند مورد دیگر. نوشته حالت داستانی و نمایش نداشت. همه چیز را مستقیم به خواننده گفته اید و لذتی برای کشف خواننده باقی نگذاشته اید.


message 4: by Zeinab (new)

Zeinab Ghadimi | 6 comments هنگام خواندن خیلی خوب بود ولی بعد از تمام شدنش، چیزی نداشت که به فکر فرو ببرد آدم را. فکر می کنم بتوان گفت که ابتدا و اواسط داستان خوب بود اما آخر داستان شوک لازم را نداشت.


message 5: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments یک چیزی درباره پایانش بگم؛ جمله آخر داستان که فقط شامل کلمه "شاید" میشه نقطه نداره. چون گودریدز فارسی ساپورت نمیکنه نقطه ها درست قرار نمیگیرن


message 6: by Somaye (new)

Somaye | 7 comments عنوان داستان چه ربطی به مطالب درون داستان
دارد


message 7: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments Somaye wrote: "عنوان داستان چه ربطی به مطالب درون داستان
دارد"


اگه ربطش رو نفهمیدین حتما من مقصرم


message 8: by [deleted user] (new)

تبریک می گم به خاطر داستان ساختارمند ی که نوشتید.نظرگاه و اندیشه ی داستانی متفاوت و قابل تاملی داشت که از ذهن خلاق و هنرمند نویسنده خبر میده.
پیشنهاد می کنم با گذشت کمی زمان به داستانتون نگاه دوباره ایی بندازین.احتمالا اون موقع-بدون کمترین خودشیفتگی- خودتون متوجه میشین که چطور میشه منسجم ترش کرد.


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments میخواستم بابت نداشتن نقطه ی بعد از شاید تشکر کنم
نباید توضیح می دادی حتی اگر گودریدز مشکل می داشت
:)
چهاربار به داستانت نگاه کرده بودم و از خواندنش منصرف شده بودم
تنها چیزی که منو راغب به خوندنش کرد کامنتهای دوستان بود
چرا که پاراگراف هات بسیار بسیار بلنده

اما بعدش لذت قشنگی بردم از خوندنش
چنین دختری رو توی زندگیم می شناسم
خوب توصیف شده بود


message 10: by Roshana (new)

Roshana | 53 comments علی الظاهر خیلی طولانی بود و همین باعث میشد خوندنشو به تاخیر بندازم ولی از خط 6 به بعد که توصیفا شروع شد خیلی زود خوندمش،توصیفا خیلی مو به مو بود شخصیتو کاملا تو ذهنم ساختم به نظر من همین برای لذت بردن از داستان کافی بود ،فلذا خیلی به شروع و پایان و انسجام اهمیت نمیدم،نوشته گیرایی بود ممنونم


message 11: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments Roshana wrote: "علی الظاهر خیلی طولانی بود و همین باعث میشد خوندنشو به تاخیر بندازم ولی از خط 6 به بعد که توصیفا شروع شد خیلی زود خوندمش،توصیفا خیلی مو به مو بود شخصیتو کاملا تو ذهنم ساختم به نظر من همین برای لذت ..."
به شدت حرفت وو قبول دارم و درست میگی نباید میگفتم ولی فک کنم پایان بندی بحث شده بود که گفتم چون یه چن نفر دربارش حرف زدن ولی الان پشیمونم. مرسی


message 12: by Roshana (new)

Roshana | 53 comments اشکالی نداره ، شاید اوناهم اینطوری توجیه بشن،**


message 13: by پری (new)

پری | 100 comments سلام آفرین به این می گن متن جذاب
اگر شما پسر نبودی من فکر می کردم شخصیت خودت رو توصیف
کردی ،چون بیش از حد طرف رو و خصوصیاتش رو میشناختی
جند خط اول خوب نبود بعد یکدفعه جذاب شد اولش رو کمی تغییر بده
جمله ی اضافه هم داشت که اگر یه ویرایش بشه و جملات تکرار نشن بهتره
راستی یه جا گفتی چرا اصلا خسته نیستی؟ بعدش گفتی اما حالا همش خسته ای


back to top