تازه‌های کتاب discussion

70 views
تازه‌های نشر > نشر افق

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
تازه‌های نشر افق


message 2: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
«آفریده عشق و مرگ» عنوان رمانی است از گابریله الیوت که به‌تازگی با ترجمه شادی ابراهیمی در نشر افق منتشر شده است. گابریله الیوت متولد سال ١٩٥٥ در سوئیس است و از نویسندگان شناخته‌شده آلمانی‌زبان معاصر به شمار می‌رود. «آفریده عشق و مرگ» در سال ٢٠٠٣ نوشته شده و شامل چهار بخش است که جهت‌های اصلی جغرافیایی، عناوین این بخش‌ها هستند: شرق، شمال، غرب و جنوب. داستان این کتاب، روایت زنی نویسنده است که برای برگزاری جلسه‌‌های کتابخوانی به مناسبت موفقیت رمان تازه‌اش، از ایرلند به آمریکای شمالی سفر می‌کند. سفر او به اکتشافی در گذشته می‌انجامد، سفر به‌سوی عشقی بزرگ. بنا به توضیح کتاب، این رمان «روایت به‌هم‌پیوستن دو انسان است فراسوی هر حد و مرزی». در بخش اول کتاب با عنوان شرق می‌خوانیم: «بیدار که می‌شوم، نوار درخشان رودخانه بر زمین سیاه زیر پایم به چشم می‌آید. مهماندار سینی غذا را جمع می‌کند و میز کوچک جلوی صندلی را بالا می‌زند. پتوی شرکت هواپیمایی تا چانه‌ام می‌رسد. نمی‌دانم چطور توانسته‌ام خودم را در آن بپیچم. در صفحه پیش رویم، زنی خود را به شکل شیر دریایی درآورده است. خواب دیدم هنوز در ایرلند، در خانه بالای دره هستم و چیزی نامرئی دنبالم است. صندلی کناری‌ام خالی است. مهماندار را هم نمی‌بینم. ساعت مچی‌ام دو و سی‌دقیقه را نشان می‌دهد. نباید زیاد خوابیده باشم... خلبان، پیش از فرود، ساعت محلی را اعلام می‌کند. ساعتم را تنظیم می‌کنم. ابرها زمین را می‌پوشانند. سایه هواپیما در حلقه رنگین‌کمان می‌لغزد. خورشید به افق نزدیک است. «دیگر درکت نمی‌کنم»؛ فلیپ شب آخر این را گفته را بود. تاریکی دره پیش رویم را بلعیده بود و تمام مدتی که فلیپ رو به من حرف می‌زد، چهره‌ام را در شیشه پنجره نگاه می‌کردم. تصور این‌که دیگر هرگز تصویرم را در قاب‌های چوبی تاب‌‌برداشته نبینم غرق اندوهم می‌کرد. هواپیما با تکانی بر باند می‌نشیند. پشت سرم چیزی بر زمین می‌افتد. ترمز هواپیما از صندلی بلندم می‌کند و درست زمانی که امیدوارم در هوا معلق بمانم، ناامیدی در وجودم ریشه می‌‌دواند. هواپیما بر باند فرودگاه می‌لغزد...».


message 3: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
«ملاقات با خانم دوبلور» عنوان مجموعه‌داستانی است از بهزاد باباخانی که این روزها توسط نشر افق به چاپ رسیده است. این مجموعه شامل ١٠ داستان کوتاه با این عناوین است: برج‌ها با آپارتمان‌ها فرق ندارند، تو از دکترها متنفری، ملاقات با خانم دوبلور، بومرنگ، لطفا در این مکان آشغال نریزید، میخ فولادی، قصه هندوانه در شبی تابستانی، مثل سیب، خواب آخر و دشت بهشت. عشق، روابط عاطفی، درام‌های خانوادگی و برخی مضامین اجتماعی تم‌های اصلی قصه‌های این مجموعه را تشکیل می‌دهد. یکی از داستان‌های این مجموعه با نام «مثل سیب» این‌طور شروع می‌شود: «آن شب پدر سوخت. روی راحتی چرمی لم داده بود و چرت می‌زد که ناگاه شعله‌های آتش بی‌سروصدا انگار از جایی در اعماق جهنم هجوم آوردند و او را دربرگرفتند. لباسی سرخ و زرد از آتش بر تنش چنگ انداخته بود و مرد بی‌هیچ تقلایی در خواب خوش غوطه‌ور بود. آتش گرم، سوزان و کشنده بود... پسرک زیبا و سفیدرو بود، لاغر و استخوانی، با چشم‌های درشت مشکی که وقتی خیره نگاهت می‌کرد نمی‌توانستی لبخند بزنی. مثل کره‌اسبی رام و مطیع کنار مادر راه می‌رفت و هروقت کسی می‌پرسید «خانم پسرتون چه چشم‌های درشتی داره، به خودتون رفته!»، دست مادر را می‌گرفت و می‌بوسید. دقیق و ناآرام بود و کنجکاویش مرزی نمی‌شناخت. تولد ستاره‌ها، روش ساخت هواپیما، دنیای زیرزمینی حشره‌ها و... سؤال‌های بی‌شماری که آدم‌های اطرافش را به شگفتی وامی‌داشت... مامان چرا آب با روغن مخلوط نمی‌شود؟... چرا آدم‌ها بال ندارند؟ چرا روی کره ماه آب نیست؟ چرا بچه‌ها بزرگ می‌شوند؟ عمر تو بیشتر است یا بابا؟...»


message 4: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
«نگهبان تاریکی» عنوان مجموعه‌داستان تازه‌ای است از مجید قیصری که مدتی است در نشر افق به چاپ رسیده است. این مجموعه شامل ٩ داستان کوتاه است که عناوین آنها عبارتست از: «آب»، «یکی خوابیده زیر درخت کنار»، «آصف خروس نداره!»، «در را باز کن»، «کاتب»، «ساقه پلاتین»، «نگهبان تاریکی»، «کی اولین شوت رو می‌زنه؟» و «آتش». قیصری در داستان‌های این مجموعه نیز، همچون کارهای قبلی‌اش، به جنگ و مسائل مختلف آن پرداخته است. آن‌طور که در توضیح خود کتاب آمده، او در این داستان‌ها به کندوکاو درونی انسان‌های درگیر جنگ پرداخته، «جنگی که انگار جنگ نیست، صلح است.» او در این قصه‌ها کوشیده رفتارها و خلق‌وخوهای فردی آدم‌های قصه را برجسته کند و ضمنا با به‌کارگیری زمینه‌های اسطوره‌ای در لایه‌های درونی داستان‌هایش، نادیده‌هایی از جنگ را به تصویر بکشد. در بخشی از داستان اول این مجموعه با نام «آب» می‌خوانیم: «خودش خواسته بود برود آن طرف، به کسی نگفته بود. اگر گفته بود، شاید جلوش را می‌گرفتیم. برود آن طرف که چه بشود؟ نباید آن تیر شلیک می‌شد که شد. کسی آنجا حق شلیک نداشت؛ همه می‌دانستند. جایی ننوشته بودیم. درست است، جنگ بود، ولی حرف زده بودیم. حرف که نه، قول داده بودیم به هم. دستخط و نوشته و امضا و این‌ها نبود که بشود به کسی نشان داد. با رفتارمان قول داده بودیم. نگفته، هم آنها هم ما، یک منظور داشتیم. آب، چشمه‌ای که با چشم می‌‌دیدیمش، هم ما هم آنها. حجت از این بهتر! تا چشم کار می‌کرد کوه بود و خاک و باد. ما می‌رفتیم آب می‌آوردیم، آنها می‌آمدند آب می‌بردند. مال کسی نبود. تقریبا مرز بود. نمی‌شد گفت در خاک ماست یا در خاک آن‌ها. مهم نبود. گیریم در خاک ما بود، آن‌وقت نمی‌گذاشتیم آن‌ها بیایند طرفش؟ یا در خاک آنها بود، نمی‌گذاشتند ما سیراب شویم؟ یک‌بار تاوان بستن آب را داده بودند، دیگر تکرار نمی‌کردند...».


message 5: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
اول عاشقی
«اول عاشقی» یودیت هرمان تازه‌ترین ترجمه محمود حسینی‌زاد است که این‌روزها در نشر افق منتشر شده است. یودیت هرمان از نویسندگان معاصر ادبیات آلمان است که در سال ١٩٧٠ در برلین متولد شده و در ایران هم جزء نویسندگان نام‌آشنای ادبیات امروز آلمان به‌شمار می‌رود و پیش‌تر دو اثر دیگر او با نام‌های «این سوی رودخانه ادر» و «آلیس» با ترجمه حسینی‌زاد منتشر شده بودند. ماجرای اصلی رمان «اول عاشقی» درباره زنی با نام استلا است که با همسر و فرزندش در حومه شهر زندگی می‌کنند؛ در خانه‌ای دوطبقه با ساختمانی ساده که، جیسون، شوهر استلا قبل از به‌دنیاآمدن فرزندشان آن را خریده است. جیسون و استلا در هواپیما با هم آشنا شده‌اند و بعد از ازدواجشان به این خانه آمده‌اند و جیسون همیشه می‌گوید ما از این خانه به جای دیگری خواهیم رفت. استلا زنی کتابخوان و خانواده‌دوست است و البته مثل دیگر قهرمان‌های داستان‌های یودیت هرمان آدمی منزوی هم هست: «می‌تواند امروز تنها در خانه باشد. ظهرهای شهرک ساکت است.
خانه‌ها متروکه‌اند، مردم تازه بعد از کار برمی‌گردند. استلا تنهایی را دوست دارد. خوب می‌تواند سر خودش را گرم کند، با باغچه، با کتاب‌ها، خانه‌داری، شست‌وشو، تلفن‌های طولانی با کلارا، روزنامه، بطالت...». در طول داستان، استلا با مزاحمت مردی ناشناس مواجه می‌شود و این مسئله زندگی او را به یک کابوس بدل می‌کند و این ماجرا باعث می‌شود تا زن به گذشته‌اش رجوع کند: «مرد غریبه روز بعد دوباره می‌آید، همان ساعت. ظاهرا می‌داند استلا چه‌وقت‌هایی خانه است و چه وقت‌هایی تنهاست. استلا توی آشپزخانه است و توی کابینت زیر سینک دنبال کفش‌های آوا می‌گردد که زنگ خانه زده می‌شود و گرچه استلا به‌هیچ‌وجه به مرد فکر نکرده، گرچه اصلا اصلا تصور نمی‌کرده که مرد آنقدر زود دوباره بیاید، گرچه مرد را واقعا فراموش کرده، بلافاصله به مرد فکر می‌کند. می‌داند کی دارد زنگ می‌زند. می‌داند که نه پستچی است، نه پیک و نه زن همسایه، نه بچه‌ای که تلمبه دوچرخه بخواهد، نه متأسفانه دودکش‌پاک‌کن و نه مأمور شرکت گاز». این مرد روز قبل هم درست وقتی استلا تنها در خانه بوده به آنجا آمده و زنگ خانه را زده و بی‌آنکه خود را معرفی کند گفته: «ما همدیگه‌رو نمی‌شناسیم. شما من‌رو نمی‌شناسید. اما من شما‌رو دیده‌ام و می‌شناسم و مایلم با شما صحبت کنم. وقت دارین». همین آمدن‌ها و رفتن‌های مرد ناشناس، زندگی استلا را به مخاطره می‌اندازد و فکر او را بحرانی می‌کند.
انزوا و تنهایی ‌آدم‌ها و کسالت زندگی روزمره از مضامینی است که در داستان‌های دیگر یودیت هرمان هم وجود داشت و او در رمان «اول عاشقی» نیز از منظری دیگر به این مضامین پرداخته است. هرمان در داستان‌هایش به روایت سرگشتگی نسل امروز جامعه آلمان و عدم ارتباط بین آدم‌ها در جامعه معاصر پرداخته است. در بخشی دیگر از رمان «اول عاشقی» می‌خوانیم: «استلا دستش را می‌گذارد زیرچانه‌اش و با دقت زیاد به عکسی از کارگران معدنی در چین نگاه می‌کند. صورت‌های سیاه، چشم‌های براق. توضیح زیر عکس را می‌خواند، بدون اینکه کلمه‌ای بفهمد. صفحه‌ روزنامه را ورق می‌زند به عقب و باز به جلو...»


message 6: by Mehrdād (new)

Mehrdād (fidbook) | 134 comments Mod
«آن‌ها که به خانه‌ی من آمدند» رمانی است از شمس‌لنگرودی که به‌تازگی از طرف نشر افق منتشر شده است. این رمان، دومین رمان شمس‌لنگرودی بعد از رمان «رژه بر خاک پوک» است. انتشار این رمان در حالی است که اخیرا فیلم «احتمال باران اسیدی» که شمس‌لنگرودی در آن ایفای نقش کرده، در گروه سینمایی «هنر و تجربه» اکران شده است. وضعیت ذهن و زندگی روشنفکران معاصر در تقابل با جامعه‌ای نامتعادل، مسئله‌ای است که شمس‌لنگرودی در رمان «آن‌ها که به خانه‌ی من آمدند» به آن پرداخته است. راوی رمان، شمس‌لنگرودی است و داستان، سه‌روز بعد از چاپ رمان اول او، رژه بر خاک پوک، آغاز می‌شود. راوی در یک روز بارانی می‌خواهد برای قراری در نشر چشمه از خانه بیرون برود و دیرش شده اما نمی‌تواند از خواندن مطلبی که در مجله‌ای چاپ شده دل بکند. مطلب از این قرار است که «دادیار تحقیق شعبه‌ی اول دادسرای رشت بعدازظهر جمعه به پاسگاه انتظامی خمام رفته و محل و منزلی را که صاحب‌خانه‌اش مدعی است جن همسر و فرزندانش را آنجا آزار می‌دهد، از نزدیک مشاهده کرده است. صفر، راننده‌ی چهل‌ساله‌ی شهرداری رشت، شکایت کرده که از هشت‌ماه پیش، خانه‌اش سنگباران می‌شود و موجودات نامرئی زن و بچه‌هایش را کتک می‌زنند...»، حین خواندن این مطلب زنگ خانه راوی زده می‌شود. مرد غریبه‌ای، دسته‌گل‌به‌دست، در آستانه در ایستاده است. او می‌گوید رمان «رژه بر خاک پوک» را خوانده و آمده تا نویسنده رمان را ببیند. دیری نمی‌گذرد که معلوم می‌شود مرد غریبه بابت این رمان از نویسنده‌اش گلایه دارد، چراکه معتقد است این رمان درباره اوست. پس از قدری جروبحث در این باب، مرد به نویسنده توصیه می‌کند که «کتاب دیگری شبیه همین و برعکسش را» بنویسد. به‌تدریج، راوی به هرکجا که می‌رود به او می‌گویند کسانی آمده‌اند و با او کار داشته‌اند و گفته‌اند برمی‌گردند و رمان با این وضعیت اضطراب‌زا پیش می‌رود. آن‌چه در پی می‌آید سطرهایی است از این رمان: «برف مثل وهمی سفید می‌بارد. در سراسر کوچه و خیابان، هیچ‌کس نیست. چراغ همه‌ی خانه‌ها (به‌جز خانه‌ی روشنکی و یکی‌دو خانه‌ی دیگر) خاموش است. برف با صدای پای پرندگان ترس‌خورده روی چتر می‌نشیند و با آهی پردرد خاموش می‌شود. کسی را می‌بینم که زیر درختی در تاریکی ایستاده است. دلم می‌خواهد پیش بروم و نامش را بپرسم. از نگرانی و سرما می‌لرزم. چرا توی برف مانده؟ یعنی ممکن است بقیه همین دوروبرها باشند؟ چشم می‌چرخانم، هیچ‌کس نیست.
چراغ‌های کوچه شکسته‌اند. چاله‌چوله‌ها پیدا نیست. دیوار خانه‌ها و مغازه‌ها را می‌گیرم و پیش می‌روم. اینجا برف کمتر و مطمئن‌تر است. گوشه‌ای به بهانه‌ی پاک‌کردن کفش باید بایستم و اطرافم را ببینم. حرکت کرده. لابد گوشه‌ی دیگری قایم شده و مرا می‌پاید. همین‌جاهاست. نباید نشان بدهم او را دیده‌ام. تا خیابان اصلی راهی نیست. آنجا روشن‌تر و بهتر است.
این‌همه راه آمده حتما می‌خواهد مرا ببیند. شاید خانه‌ام را گم کرده. ها؟ بعید نیست. چطور است بروم و ازش بپرسم. چنددقیقه می‌مانم، اگر پیدایش نشد، همین کار را می‌کنم...».


message 7: by Mahbobe (new)

Mahbobe | 24 comments نشر افق بهش به نام كتابهاي فندق دارد در اين مجموعه از نشر موفق افق داريم:
قصه هاي پيامبران
لاله جعفري
دع جلدي
٢٦٦٠٠تومان
١٣٩٤
اين داستانها در برنامه ي درسي آموزش قرآن دبستان در چهار فريم نقل شده اند.در اين كتابها،بچه ها همان قصه را به روايتي تازه،باكلماتي ساده و نثري روان مي خوانند.تصويرسازي كودكانه هم به قصه رنگ و بويي تازه مي دهد و آن را چون خاطره هاي به يادماندني در ذهن كودك زنده نگه مي دارد.


message 8: by Mahbobe (new)

Mahbobe | 24 comments من كارهاي جديدي كه نشر افق انجام داده رو خيلي ميپسندم ترويج فرهنگ هديه دادن كتاب و تقسيم بندي كتابهاش كه جوايز دريافت كردند يا اثر برگزيده اند و... قابل تقدير ِبرنامه هاي منظم ناشر.


back to top