داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
همه ی دعاها که نباید به آسمان بروند
date
newest »
newest »
قشنگ بودداشت دادم در می آمد از این همه حواشی
داشتم فکر می کردم یک نقد کشیده نکشیده حواله ات کنم
اما آخرش را خوب تمام کردی
گرچه مو به تنم سیخ شد اما
آخرش تمام صعود و سقوط قصه را با هم داشت
نمی دانم کار اولت است یا چندمین کار ت
اما منتظر داستان های دیگرت هستم
:)
به نظرم حال و هوای داستان خیلی یه دست نبود. بچهی زمان جنگ قبل از مدرسه رفتن کتابای توی کیفش رو «چک» نمیکنه و جوراباش هم عکس «سوباسا» نداره. بچههای کمی هم پیدا میشن که «ماشین کنترلی» داشته باشن. اونقدر کم که میشه اصلاً توی یه داستان کوتاه بهش اشاره نکرد. خونههای آدما هم اکثراً با علاءالدین گرم میشه نه با بخاری. به نظرم بین روایت دنیای دردناک اون دوران با دنیای پر هیاهو و پر شیطنت خیلی تضاد هست. و این ریتم هیاهو و شیطنت و ترس و درد خیلی تند تند عوض میشه. من بار اولمه که دارم درباره یه داستان کوتاه نظر میدم، ولی فکر کنم توی یه داستان کوتاه نباید اینقدر ریتم اتفاقات پشت سر هم عوض شه. نقطه عطفهایی که باعث تغییر حس و حال میشن باید کمتر باشه تا خواننده بتونه بیشتر توی یه مود بمونه. اینا همه احساسهای منه و پشتش سواد تخصصی نیست.
راستش من داستانو درباره ی زمان جنگ خودمون ننوشتم.درباره ی بمباران ی جنگ تو ی زمان نامعلوم نوشتم.ممکن جنگی ک اصن هنوز اتفاق نیفتاده باشه.درباره ی ریتم هم شاید حق با تو باشه ک داره تند تند عوض میشه ولی من میخواستم این یهویی بودن اتفاقو نشون بدم.ک ی بچه مدرسه ای فارغ از همه چی تو دنیای بازیگوشانه ی خودشِ و یهو ی اتفافی ک انتظارشو نداره میفته.
خب باز هم این یه دست نبودنه توی چشم میاد. کنار هم قرار گرفتن ننه و حوض و پیژامه نازک با سوباسا و ماشین کنترلی زیاد برای ذهن خواننده تعریف شده نیست.اینکه بچه تو دنیای خودش یهو مجبور به رویارویی با یه دنیای دیگه (دنیای آدم بزرگا میشه) مشهوده.
بعد به نظرم اون جمله آخر هم اضافیه. روایت خودش داره فضا رو توصیف میکنه غیرمستقیم. اون یه جمله آخر از ظرافت کار کم میکنه به نظرم. (مخصوصاً که ممکنه بعدش بخوایم بگیم اهوع اهوع! :دی)
اولا ک چرا جو میدی اصن حوضی در کار نیست:))دوما فقط آدمای قدیم آدم بودن پیژامه نازک بپوشن؟بچه های الان توله سگن؟ اون ماشین کنترلی ام چون خیلی چیز خارق العاده ای بودِ فکر وحیدو مشغول کرده دیگه.وگرنه اگه خودشم داشت یا ی چیز عادی بود ک مهم نبود.دیگه خیلی سعی کردم اهوع اهوع ننویسم مجبور شدم :))اصن هرچی عباس آقا بگه(الان عباس یک آفتابه ای بگیره هیکلمو):))
همینایی که مریم گفت ( البته نه به این شوری که گفت. ترحم انگیز ترش :)) :| ) بعلاوه اینکه فقط یه کم داستان شلوغ بود، خیلی جزییاتش زیاد بود. مثلا میشد کل این سطرها با همون چند نفر اولیه و تو همون خونه بگذرهبعنوان یه کسی که امیدی بهش نیست خیلی خوب بود
موفق باشی کاکرو
سلام خیلی خوب بود اما به لحاظی خاص
ازین لحاظ که نقطه ی گنگ و کوری در داستانک به چشم نمی خورد
ضرباهنگ تند و یک دستی داشت
اساسا با داستانهای پیچیده و معنا گرا زیاد موافق نیستم
بعضی ها داستان رو با شعر تلفیق می کنند یا کلا شعر گونه در لفافه الفظ داستان می نویسند که معتقدم داستان باید صریح و روشن واقعه رو بیان کنه
پیچیده گی و معنا گرایی مختص شعر هست
این نقطه قوت داستان شما بود که بسیار روان بدور از هرگونه پیچیدگی روایت شد
و صد البته به قول اساتید محترم خالی از اشکال نبود که لطف کردن و اشاره فرمودند
با سپاس
@ghiozila :))آره خیلی ب جزیات پرداختم چون داستان کوتاه بود و این جزیات بخشی از داستان بود.از لحاظ تکنیکی واقعا نمیدونم چقد باید به جزیات اهمیت دهنده باشم.ضمناً ببین چقد خلاقیتم پیشرفت کرده قبلا یادت نیس تو اسم فامیل هی اسمای تکراری مینوشتم ک ببرم؟:))
نه جدی خوب بود، همینکه مینویسی خوبه. من خودم انقد اعتماد به نفس ندارم که چیزی بنویسم و منتشرش کنم تا بقیه نظر بدنمن خودم نود درصد کتابایی که میخونم داستان کوتاهن (البته نویسنده های خارجی) ضعف داستانت شاید همین شلوغ بودنه. یا توضیح جزییات داخل داستان (مثلا بجای اینکه بگی ننه، و بعد معرفیش کنی بهتره بگی مادربزرگ وحید) یا مثلا وقتی شخصیت داستان سر به هوا و شیطونه میتونه تو محیط مدرسه خودی نشون بده از شخصیتش
درضمن بنظرم جالب اومد منم بعدا یه چیزی بنویسم، شاید
نه یادم نیستمن تازه به این تارنمای فاخر اومدم
و متاسفانه آثار قبلی شمارو نخوندم
دوستان نکات خوب و راهگشایی رو متذکر می شن ولی اجازه ندیدن عطشتون برای نوشتن، با تکیه بر اصول و آداب نوشتن کمرنگ بشه
من اگر جای شما بودم فقط می نوشتم و با بازخوانی مجدد ویرایش می کردم
گاهی توجه بیش از حد به قواعد، توحش و بکارت قلم رو رام و ازاله می کنه و باعث میشه استعداد های زلال و نو بوی نا و تردید بگیره
پس زیاد جدی نگیر و قلمت رو آزار نده
دوست خوبم نوشته خوبی بود اتفاقا من با بخش اول ارتباط بیشتری برقرار کردم جزئیاتی که نوشته بودی خیلی به تصویر سازی ذهنی آدم کمک میکرد از این نظر که با چه طور شخصیتی طرف هستیم داشتم درگیر میشدم منتظر بودم باز هم با همون جزئیاتی که تو چند بند اول داشتی داستان رو پیش ببری که یکباره حرف از صدای انفجار و ...اومد اصلا فکر نمیکردم قصه تو یک همچین زمانی باشه چون فضاسازیهای قبلیت اصلا زمان جنگ رو القا نمیکرد،و پایان هم درسته که خیلی خیلی غافلگیر کننده بود ولی خیلی ناگهانی و با زبان متفاوت از کل اثر نوشته شده بود در کل دوست داشتنی بودممنونم زهرا جان


-آره نرو مدرسه درس نخون تا بشی مثِ کریم خُله.میدانست وحید روی کریم خُله حساس است.
وحید گفت:اَه،چه ربطی داره.من هیچ وقت مثِ اون نمیشم و با اخم رفت توی حیاط که دستو صورتش را بشوید.هوا سرد بود و پیژامه اش نازک.اولین آبی که به صورتش زد تنش را به لرزه انداخت و خوابش را پراند.خوب چشم ها و دهانش را شست.ننه همیشه میگفت آدم وقتی خواب است شیطان توی چشم و دهانش جیش میکند.ننه مادر پدرش بود که با آنها زندگی میکرد و همیشه درباره ی همه چیز داستان میساختو وحید نمیدانست کدام حرفش واقعی است و کدام داستان و خیال و این جیش شیطان را گذاشته بود پای حرفهای واقعی اش.در حالی که میلرزید بدو بدو وارد اتاق شدو چسبید به بخاری.مادر صدایش کرد که وحید بیا صبونتو بخور.
مامان و ننه نشسته بودند سر سفره و مامان داشت سنگهای نان سنگک را از نان جدا میکرد و غر میزد که:صدبار به این اکبر آقا گفتم نونو میدی دست شاگرد بیاره بگو قبلش این سنگارو جداش کنه.ننه در حالی که چای شیرینش را هم میزد گفت:خب حالا عالیه جون.چیزی نشده که،بیچاره پسرم دم صبی سرش شلوغه.وقت نداره یادش میره.ایشالا خدا سایشو از سر ما کم نکنه.وحید داشت سعی میکرد یک کف دست نان سنگک را با پنیر به زور توی دهانش بچپاند که ننه دادش درآمد که:چته بچه. خفه میشیا. و مادر هم یک چشم غره ی جانانه به او رفت که ینی دو دیقه آروم بگیر بچه.وحید سرسری لیوان چاییش را هورت کشید و از جایش بلند شد.پیژامه اش را در آورد و شلوار و روپوش مدرسه اش را پوشید. یک نگاه به پیژامه اش کردو همونجوری ک درش آورده بود روی زمین رهایش کرد.بدون اینکه کتابهای توی کیفش را چک کند آن را روی دوشش گذاشتو داد زد ک مامان جورابم کجاست؟
مادر از همانجا داد زد که توی کشوی دوم سمت چپ.در کشو را باز کرد جورابش را برداشتو پوشیدو رفت کنار رختخواب خواهر کوچکش لیلا نشستو بوسیدش.لیلا انگار توی خواب لبخند زد و وحید لپش را کشید.صدای گریه ی لیلا بلند شد.مادر داد زد که وحید ذلیل مرده بچه رو چرا بیدار کردی.وحید در حالی ک زیر زیرکی میخندید داد زد خدافس و از در رفت بیرون.کفشش را که میپوشید صدای مادر را میشنید که لیلا را بغل کرده و برایش لالایی میخواند.
از خانه زد بیرون و سه تا خانه جلوتر ایستادو بدون اینکه زنگ بزند داد زد:امیــر.و صدایی جواب داد آمدم.امیر دوست صمیمی اش بودو پایه ی همه ی شیطنتهایش.برعکس خودش ریزنقش بودو موهای پرپشت مشکی داشت.و وحید گاهی که لجش میگرفت ژیگول صدایش میکردو امیر هم او را ب ترتیب کچل یا خِپل صدا میکرد.توی راه باهم درباره ی ماشین کنترلی جدیدِ پسرخاله ی امیر حرف میزدند تا به مدرسه رسیدند.همینکه رسیدند زنگ صف را زدند.همه ی بچه ها دویدندو توی صفشان ایستادند.یک نفر آمد قرآن خواندو بعد مدیر درباره ی شرایط حساس صحبت کردو اینکه باید قوی باشیم و وحید تمام مدت داشت به ماشین کنترلی پسرخاله ی امیر فکر میکرد و تا وقتی که رفتند توی کلاس و معلم آمد یادش نبود که مشقهایش را ننوشته.معلم هم همان حرفهای مدیر را تکرار کردو چیزهایی گفت که وحید متوجهشان نشد یعنی بهشان گوش نمیداد که متوجه شود.فقط توی دلش خدا خدا میکرد که معلم یادش برود مشقش را ببیند.هنوز جای سیلی پریروزش که سر درس بلد نبودن خورده بود میسوخت.معلم گفت:مشقاتونو بذارید رو میز.
دفترش را گذاشت روی میزو زیر چشمی امیر را نگاه کرد که مشقش را نوشته بودو توی دلش به خودش فحش داد ک حقت همان کریم خُله ای است ک مامان بهت میگه.معلم میز به میز نزدیک تر میشدو ضربان قلب وحید تندتر.بالای میزش که رسید و خواست دفترش را نگاه کند ناگهان صدای انفجار بزرگی به گوش رسید.بچه ها شروع کردند به دادو فریاد.معلم همه را دعوت به آرامش کرد. اما بچه ها فریاد میزدندو جیغ و داد میکردند.وحید توی دلش خوشحال شد از اینکه معلم حواسش پرت شده و به تبعیت از جمع شروع کرد به دادو بیداد.معلم که دید خواهش هایش کار به جایی نمیبرد محکم با خط کش کوبید روی میزو بچه ها سرجایشان میخکوب شدند.همان لحظه مدیر آمد توی کلاس و گفت :دستور رسیده که همه برن خونه هاشون.زودی برید خونه با ننه باباهاتون برید پناهگاه.یالا،نبینم تو راه بازیگوشی کنیدا.وحید جلدی دفترش را انداخت توی کیفشو سرخوش دوید به سمت در.حتی برای امیر هم صبر نکرد.میترسید یک لحظه بیشتر بماندو معلم یادش بیاید که مشقش را ندیده.همینطور که به سمت خانه میدوید با خودش فکر میکرد که پناهگاه باید جای جالبی باشدو برای خودش خیالبافی میکرد.سر کوچه شان ک رسید جا خورد.ستون غلیظی از دود را دید که به آسمان میرفت.درست مثل فیلمها.سرعتش را بیشتر کرد.توی کوچه پر بود از آدم.هلشان میدادو کنارشان میزد.از دور پدرش را دید.پس چرا نرفته نونوایی؟ نگاهش را برد کمی آنطرفتر از جایی که پدرش ایستاده بود برد به انتهای آن ستون غلیظِ دود.به جای خانه شان تلی از خاک و خاکستر بود.داد زد که:لیلا مامان ننه.اشک توی چشمهاش جمع شده بود و داشت میدوید سمت خانه شان سمت خاکسترها.ک پدرش بغلش کرد.منتظر بود پدرش بخنددو بگوید مامان اینا همینجان اما هیچی نگفت. مشت زد توی سینه ی پدرش داد زد ک ولم کن ،پدر محکم تر بغلش کرد.سرش را چسباند ب قلبش.انگار در جهان هیچ صدایی شنیده نمیشد....