Dandelion - قاصدک discussion

17 views
شماوداستانتان > مانده ام با خودم

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

دم غروبه .



دلم گرفته.



ذات غروب همینه..دلگیره.



مادر داره رختارو از رو طناب ور میداره.



تو حیاط.نشسته ام لب حوض.



مث همیشه زل زده ام به ماهی ها.



رفته ام حسابی تو فکر.



جون کندن برا یه لقمه نون .یه مشت اسکناس.زیر تیغ آفتاب جنوب.



عطش.



تا دلت بخواد سراب.



تراوش عرق ازمغزو استخوون.



شدت گرما کم مونده که آدما روباهم دس به یخه کنه.



می شی عین برج زهر مار.به اندازه کافی پوست می اندازی عین مار.



اونوخ لاابالی محله وسط ظهرکه سنگ از گرما آب میشه



زیر سایه درختی کناردیوارمیشینه با نیکوتین وچند تاگاز



سمی حال میکنه.دنیا براش عین بیابون برهوته.



انگار هیچ کسو نمی بینه.



الا خودش ودنیای خودش...





::چته؟





انگار صدای مادر منو از یه خواب سنگین بیدار می کنه .





//بامنی؟





::دختره هوش حواس برات نذاشته ها. کروکورت کرده حسابی....



بهت گفتم اینا وصله تنمون نیستن..گوشتوگل گرفتی...



.جون کندی مثل سگ توگرما رفتی ریختی تو حلقش..



خوب که چزوندت .بهت گفت برو به سلامت ؟..



ناراحتی ؟...بایدم باشی .چی فکر کردی ؟ من بدتراز توام ..



از غصه سرمو نمیتونم رو بالش بذارم...



رمبیدی تو گل مث خر.رفتی زیر بار قرض ..



کسی نیس درت بیاره.خودتو توآینه دیدی؟..



نفرینش کنم دم غروبی..





حرفای مادرکلافه م میکنه عین گرما...غصه ام میگیره..



دلم میخواد برم داخل حوض.



کز کنم گوشه حوض کنار ماهیها..



زیر آب بمونم تا حرفای مادرتموم بشه....



(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 687 comments يه واقعيت البته واسه بعضيا
زيبا قلم زدي دوست من



back to top