داستان كوتاه discussion

84 views

Comments Showing 1-22 of 22 (22 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by banafshe (last edited Feb 07, 2014 01:44AM) (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments برای هر کسی در تمام زندگی اش حداقل یک بار اتفاق می افتد که خدا را در حال غرق شدن می یابد.به هر طرف که چنگ می زند غوطه می خورد و زیر پایش خالی خالی است.تا بی نهایت عمیق.

در چنین وقت هایی تنها کسی که به ذهن آدم می رسد برای نجات، خداست.اما چرا؟

خوب که مطمئن می شود دستت به هیچ جایی بند نیست دستت را می گیرد و می رساند به نزدیکترین تخته پاره ی سرگردان روی موج.حالا چرا نمی رساند به ساحل؟

دستت که به یک تخته پاره ی سرگردان روی موج بند می شود ته دلت کمی امید جمع می شود که نجات پیدا خواهی کرد.پیش خودت می گویی عجب شانسی آوردم!بعد که ذوق زدگی ات تمام می شود نگاهی به دور و برت می اندازی که تا چشم کار می کند دریاست و تو آویزان تخته پاره ای اسیر امواج.

باز همه ی فشارها وادارت می کند دلت از شانس ات! برگردد سمت خدا . به تخته پاره ات تکیه می دهی و زجه می زنی که آخر خدایا چه کنم؟این که نشد؟

و تازه دور و برت کم کم کوسه ها شروع به جمع شدن می کنند.همه در انتظار که چه وقت می شود از تخته پاره ات دست بکشی . خدا روی یک کوسه نشسته و تماشایت می کند. چشم هات که غرق اشک شد و شانه هات به هق هق عجز لرزید به فکر می افتی با دست های بی رمقت پارو بزنی و آنوقت به کدام سمت؟

دوبار دست و پا می زنی و یک ساعت استراحت می کنی و باز دوتا دست و پای نیمه جان دیگر و باز از نو

به نفس نفس مرگ که می افتی یک کشتی کوچک از آن دورها لک و لک کنان ته حباب های اشک هات نمایان می شود .نا نداری جیغی بزنی دستی تکان بدهی پارویی بزنی

همه ی نیرویت را جمع می کنی اما حتی خودت هم صدای خودت را نمی شنوی و کشتی کوچک دارد از تو دور می شود. کشتی کوچک امیدت!

سرت را می کوبی به تخته پاره ات ؛ چشم هات غرق اشک حقارت می شود. تخته پاره ات هم جز نگهداشتن ات روی موج هیچ کاری ازش بر نمی آید و کشتی کوچک امیدت دارد دور می شود. ته دلت باز خدا را صدا می زنی . خدا اشک هات را می چیند و می ریزد توی چشم کوسه ها. کوسه ها دسته دسته به دورت هجوم می آورند. تخته پاره ات دارد از هم در می رود یک پات آویزان از همه چیز مانده و عجیب وامانده

کشتی کوچک حجم وسیعی کوسه می بیند و نزدیک می آید . درست وقتی داری می گویی آخر خدایا چرااااا؟؟؟


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments کاش می فهمیدم که چه کسی بلافاصله شمارنده را به 2 تغییر می دهد
و کاش می فهمیدم که چرا تا این حد بی صداست
و باز هم کاش می فهمیدم عین بیست و سه چهار نفری که این متن ها را می خوانند و آخ نمی گویند درست به چه انگیزه ای این کار را انجام می دهند؟
کاش می فهمیدم


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments البته نوشته زیبایی بود
اما داستان کوتاه نیست.
. راستی کوسه های گرسنه چرا باید منتظر غرق شدن باشن. نمیتونن حمله کنن؟!!!؟


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments خب شاید هنوز اونقدرها گرسنه نیستن
:)
قبول دارم
ضعف بدی بود:)


message 5: by Yashar (new)

Yashar (yshoraka) | 10 comments اين هم يعني داستان كوتاه هست؟

راستي كسي كه نظري نمي نويسه شايد نظري نداره.


message 6: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments نه عوض میکنم جاشو میبرم توی نوشته ی کوتاه.متاسفانه فعلا با گوشی وصلم.

تعداد نفرات بدون نظر برای تمام داستان ها ثابته!
و مگه میشه هیچ نظری نداشت و این همه رو خوند؟!


message 7: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments قشنگ بود ولی کم و بیش سناریوی فیلم اخیری بود که رابرت ردفورد نقش یک قایقران را بازی می کرد.
http://www.imdb.com/title/tt2017038

همه ما لحظات تاریکی را در زندگی تجربه می کنیم ولی زندگی پر از امید و زیبایی و به قول شاعر شقایق هم است. من شخصا ترجیح می دهم که وقتی در مورد تاریکیها بنویسم که از آنها گذشته ام و از موضع روشنایی به آنها نگاه می کنم. داستانی که در آن جز تاریکی چیزی نیست به هیچ خواننده ای سود نمی رساند نه خواننده ای که در لحظه گذار از آن است و نه خواننده ای که اخیرا از آن گذشته است.

اگر فرصت کردید داستان زیر را بخوانید. از نظر تکنیکی ضعیف است ولی گمان می کنم اگر بتوانید با آن ارتباط برقرار کنید سودمند خواهد بود.
http://your-novel.persianblog.ir/post/5/


message 8: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments خب نخست اینکه اون فیلم و متن بنده تنها شباهتشون اتفاق افتادن توی دریا بود
وگرنه باقی قضایا شباهتی نداشت

و دوم هم اینکه همه ی ما لحظات تاریک و روشنی در زندگی تجربه می کنیم
اما بیانشون چرا فکر میکنید سودمند نیست؟

برای من چه سودی داره که بدونم جلال چه دردی می کشیده از اینکه بچه دار نمی شده و داستان سنگی بر گوریشو بخونم؟


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments بعضی جملات لازمه اش عاقل بودن شنونده ست! البته با عرض پوزش!
لزومن من نباید بگویم ملوان های روی کشتی تخته پاره ای را روی آب دیدند.

و اشک ریختنش توی چشم کوسه با وجود حتی یک اقیانوس آب باز هم ممکن است ضمن اینکه در داستان گفته ام خداست که اینکار را میکند.
تا حالا هرچه برای دیگران نوشته ای را خوانده ام
چرا تا این حد عصبانی؟ چرا بدون دیدن هیچ نقطه ی مثبتی؟!


message 10: by Yekdoost (last edited Mar 03, 2014 08:21AM) (new)

Yekdoost | 42 comments واقعا؟!!!
اینطور بنظر میاد؟
اتفاقا اصلن اینطور نیست
کامنت من بیشتر جنبه نقد طنز گونه داشت
بعدشم من خیلی با دقت نوشته های دوستان رو می خونم و استفاده می کنم
یک مطلب نوشته بودین به اسم ترس
لطفا کامنت من رو بخونید
خیلی برام تاثیر گذار بود و معانی خوبی برام داشت
امید وارم نظرتون عوض بشه
با سپاس


message 11: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments اوهوم عوض شد
:)


message 12: by Ahmad (new)

Ahmad Huseinzadeh | 11 comments banafshe wrote: "برای هر کسی در تمام زندگی اش حداقل یک بار اتفاق می افتد که خدا را در حال غرق شدن می یابد.به هر طرف که چنگ می زند غوطه می خورد و زیر پایش خالی خالی است.تا بی نهایت عمیق.

در چنین وقت هایی تنها کسی ک..."


برای هر کسی در تمام زندگی اش حداقل یک بار اتفاق می افتد که خدا را در حال غرق شدن می یابد.به هر طرف که چنگ می زند

در خط اول کلمه خود درسته؟؟؟ یا همون خدا درسته؟؟؟ عمدیه یا سهویه؟؟؟


message 13: by Kayvan (new)

Kayvan Shojaie (kayvanshojaie) | 12 comments زیبا بود
با محمد موافقم شاید اگه به جای کوسه و دریا از کرکس و سحرا استفاده می شد بهتر می شد
البته نظر بنده هست
ولی مطلب تاثیر گذار بود


message 14: by ~farzaneh~ (new)

~farzaneh~ | 10 comments قشنگ بود


message 15: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments احمد همون خداست


message 16: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments کیوان و فرزانه مرسی که خوندید
مهم نیست کوسه و دریا یا کرکس و صحرا میتونه کفتار و جنگل هم باشه.


message 17: by Ahmad (new)

Ahmad Huseinzadeh | 11 comments ممنون سنگین شد مطلب


message 18: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مخالفم
کوسه رو نباید در ردیف کفتار و کرکس قرار داد


message 19: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments چرا؟


message 20: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments چون کوسه لاشخور نیست و شکار میکنه اما کفتار و کفتر لاشخور هستند


message 21: by Forozan (new)

Forozan | 4 comments سلام به نظر من که نمیشه گفت خدا در حال غرق شدن چون اگه اونم بخواد غرق بشه طبیعی که باید فکر نجات خودش باشه وچطور میتونه و بشینه تو رو نگاه کنه ..بله برای همیشه روزهایی هست که به نظر من
ما با اینکه شنا بلد هستیم ولی بخاطر نداشتن اعتماد به نفس و یا حتی ایمان و یا حتی قبول واقعیتهای زندگی در حال غرق شدن میشیم ولی باز اگه خدا رو اون بالا قبول نکنیم حتما مشکلات احاطه میکنه ما رو . در واقع خدا اون موقع همون انرژی مثبت و یا همون امیدواری و یا همون راه روشنی که میتونیم ببینیم .......من به تمام حرفهام ایمان دارم شاید باور نکنید ولی روزهای خیلی سختی داشتم که حتی با خدا قهر کردم ولی باز اون کمکم کرد فروزان


message 22: by Soroush (last edited Oct 11, 2014 10:28PM) (new)

Soroush S (SoroushS) | 3 comments mohammad wrote: "چون کوسه لاشخور نیست و شکار میکنه اما کفتار و کفتر لاشخور هستند"

هرچند سهوی بودن اشتباه کاملا مشخصه ،ولی لاشخور بودن کفتر ! چند دقیقه ای ست خنده ای مضحک بر صورتم نشانده

بنفشه@، یه مقدار با جمله بندی هات مشکل دارم و جاهایی توصیف هاتو دوست نداشتم، مثل " ته حباب های اشک" یا " اشک حقارت" وقتی ناامیدی حس غالبه ، یا " حجم وسیع کوسه" . به نظر می رسه بیش از حد تلاش می کنی برای انتخاب کلمات. بذار کلمات خودشون رو توی جمله پیدا کنن به زور جاشون نده !!
ولی ماهیت داستان وار نوشته ات رو دوست داشتم. ایده اش رو دوست داشتم،و امیدوارانه مشتاق خوندن نوشته های جدیدتم

پی نوشت: کرکس و کفتار هم بعضا شکار می کنند، چه بسا کوسه هم گاهی لاشخوری کند. کلا از لاشه گذشتن در طبیعت درنده خویان نیست !!!


back to top