داستان كوتاه discussion

52 views
داستان كوتاه > من، سیب

Comments Showing 1-19 of 19 (19 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments بالاخره تصمیم خود را گرفتم، چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم. دندانهای تیز جلویی خود را روی پوست چروکیده و پیر سیب گذاشتم. یک لحظه مکث کردم، مردد بودم. دوباره خودم را جمع و جور کردم و بعد دندانهایم را توی گوشت فرسوده سیب فرو کردم. گوشت سیب آبدار نبود و آنچنان که انتظارش را می کشیدم لذت نداد. ولی به هر حال، راهی بود که آغاز کرده بودم. با زبانم لقمه را گوشه دهانم گرداندم و به سمت دندانهای آسیابم هدایت کردم. آنها کار خود را خوب بلدند، فقط فشار می آوردند و له می کنند. چیزی از مزه و طعم و بوی غذا نمی فهمند. با فشار سوم یا چهارم بود که سیب کامل لهیده شده و شیره اش بیرون آمده بود. یواش یواش داشتم مزه سیب را می چشدیم. قرار بود یک چیزی توی مایه های شیرین باشد، ولی یک حالت تلخ زننده ای داشت مثل ... نمی دانم مثل چی، آشنا نبود. مزه حال به هم زن سیب، دست به دست بوی تعفنی که چند لحظه ای می شد که دماغم را پر کرده بود، می داد و باعث می شد حالت تهوع بهم دست بدهد. شک کردم، چشمانم را باز کردم و دیدم آنچه را می بلعیدم: چند تا کرم فربه و گوشتالو خود را به میهمانی سیب دزدی دعوت کرده بودند. از عمق کرم خوردگی و از فضای سراسر تیره درون سیب معلوم بود که دیری است که کرمها در این جا خانه کرده اند. نمی شد ملمتشان کرد، آنها همان کاری را کرده بودند که من داشتم می کردم.

در یک حالت عادی باید سیب را اخ می کردم بیرون و بعد با آب پاکی، دهانم را از ناپاکی وجود کرمها پاک می کردم. ولی نمی دانم چی شد که به جویدن ادامه دادم. حتی لولیدن یکی از کرمها را از روی زبانم حس می کردم. دیگر داشت حالم از خودم به هم می خورد. نمی دانستم چرا این کار را می کنم. ولی راهی بود که شروع کرده بودم و نیروی زورمندی مرا برای ادامه آن هول می داد. بازگشتی برای خودم نمی دیدم. با خودم گفتم این همان سیبی است که روزها آرزوی آن را داشتی؛ البته همان سیب هم نبود.


سیب آرزوهای من بزرگ و آبدار بود با یک پوست زرد مایل به سبزی که می شد رقص نور خورشید را روی پوست شفافش تماشا کرد. وزش نسیم که سیب را قلقلک می داد، آویزان از شاخه درخت شروع می کرد به تاب خوردن. انگاری می خواست با این ریسه رفتن خودش را تو دل من جا کند. همیشه آرزوم بود به جای ناز کردن روی درخت باغ بغل مدرسه، توی دهان من و زیر دندان من می آرمید. چه روزها که می نشستم و تماشایش می کردم؛ ولی می دانستم بالتر از آن حدی است که دستم به آن برسد. البته شاید می شد از دیوار مشترک بین باغ و مدرسه بال رفت و از درخت کندش. ولی خطرناک بود. از آن گذشته بچه ها به من چه می گفتند. همینم مونده بود که انگ دزدی از باغ مردم بخوره تو پیشانیم. نمی شد، هیچ راهی نبود.


ولی الان یک فرصت استثنایی است. نمی دانم چه جوری خودم را به بالی درخت رسانده ام. اگر بچه ها ببینند چی؟ یک لحظه ترس برم می دارد. آرام سرم را بر می گردانم و زیرچشمی نگاهی به حیاط مدرسه می اندازم. شگفتا! حیاط مدرسه که هیچگاه از غوغا و هیاهوی بچه ها خالی نبوده است، اکنون مانند شهر وبا زده، خاموش و بی روح است. تنها منم و سیب و کار انجام شده. ترجیح می دهم کرمهایی را که دارند توی دهانم وول می خورند را به حساب نیاورم. چشمانم را می بندم که نفهمم چی کار می کنم و بعد سیب لهیده را همراه با بروبچ همراه قورت می دهم. چقدر انزجار دهنده است این لحظه. ولی نمی توانی انجامش ندهی. انرژی تمام خواهش هایی که در این مدت در زندان ذهن محبوس کرده بودی به یکباره آزاد می شود و آنگاه یادت می رود سیب را برای چه می خواستی، فقط کورکورانه می خواهی که قورتش دهی. از کجا شروع کرده بودیم و به کجا رسیدیم؟!


توی این چند وقتی که رفته بودم تو کار سیب، یک آب خوش از گلویم پایین نرفته است. هر جا می روم و هر کاری که می کنم، سیب خوش آب و رنگ درخت پیر و قدیمی باغ کنار مدرسه مان خودش را سر زده مهمان ذهن من می کند. گاهی اوقات فکر می کنم که اگر اصل ندیده بودمش تا این حد ذهنم را به خودش مشغول نمی کرد. ولی مگر می شود این سیب شوخ و شنگ را ندید؟ وقتی خودش آویزان از شاخه های درخت هر روز خدا به حیاط مدرسه ما سرک می کشد. شاید اگر چند بار اول بی توجهی می کردم ... نمی دانم. چی جوری شروع شد. فقط می دانم که رویای آن، خواب را از چشمان من ربوده است. مشکل فقط خود سیب نیست، مشکل دنیایی است که سیب با خود می آورد. دنیای غریبی نیست، بخشی از دنیای خود من است. تمام اشتباهات، تمام زشتی ها، تمامی لحظاتی از عمرت که ترجیح می دهی خفشون کنی و لشه شون را به ته مرداب بفرستی، دوباره روی آب شناور می شوند و فریاد می زنند که وجود دارند. انگار می خواهند وجودشان را در چشمانت فرو کنند تا هیچ وقت فراموش نکنی چه موجود پستی هستی. این جور مواقع از خودم بیزار می شوم؛ دلم می خواهد این بار خودم را به ته مرداب بفرستم. این سیب یک ربطی به این مرداب دارد که هر وقت در خیال آن فرو می روم مثل آن است که دارم در این مرداب غواصی می کنم، و چیزی نمی یابم جز زشتیهای وجودم را.


الان که دیگر، کار از کار گذشته است و من چندی است که سیب را قورت داده ام. هضم شدن سیب را در معده ام به خوبی حس می کردم. ذرات سیب خودشان را از طریق روده کوچک به گوشت و خون من رسانده و در آن جاودانه شده اند. الان هم موقع دفع تفاله سیب است؛ لذت دفع؛ یکی از سه لذت پایه بر اساس نظریه فروید. به اینجا که می رسد دیگر حالم از خودم به هم می خورد. دلم می خواهد زار زار گریه کنم، از اینکه به چنین موجودی تبدیل شده ام که از دفع کردن سیب لذت می برم. یادم نیست داستان من و سیب از کجا شروع شده بود ولی به اینجای قصه که می رسد، از خودم، از سیب، از تمام دنیا بدم می آید. نزدیکی بسیاری میان خود و صادق هدایت در هفته قبل از خودکشی اش احساس می کنم. دلم می خواهد خودم را نابود کنم و بمیرم.

.

.

.

چشمانم را باز می کنم. عرق کرده ام و سردرد شدیدی دارم. اعصابم به شدت خراب است. مانند این است که از ته جهنم بازگشته باشم. اوه، نه، دوباره من خواب سیب را دیده ام. دیگر خسته شدم. خواب و خوراک را از من ربوده است، لعنت به این زندگی! نمی دانم کی از دستش خلص می شوم. بی حوصله و کسل از جا پا می شوم، رخت خواب را همان جور به هم ریخته رها می کنم و می روم برای صبحانه؛ صبحانه که چه عرض کنم، روی حساب ساعت باید بگویم ناهار. در یخچال را که باز می کنم، خشکم می زند. یک سیب سرخ و آبدار روی قفسه دوم، جلوی بسته نان بود. شاید مادرم آن را گذاشته بود برای من. آخر، دیشب شنیدم که می گفت خوردن یک سیب ناشتا برای راه انداختن شکم و رفع یبوست خیلی خوب است؛ برای دفع کردن؛ لذت دوم از سگانه فروید. مثل اینکه توی این دنیا همه از سیب فقط همینش را می فهمند. باد سرد یخچال می خورد توی صورتم و مرا به حال خود می آورد. جرات می کنم و دستم را دراز می کنم. سیب بی حرکت ایستاده و به من زل زده است. سیب را برمی دارم. آنقدر غرق تماشای زیبایی سیب تر و تازه هستم که یادم می رود درب یخچال را ببندم. زیبایی غریب آشنایی دارد. رنگ سرخ یکدستش حس آرامش را به قلب آدم هدیه می دهد. البته گوشه بالیش یک کمی زردی دارد ولی این حتی زیباترش هم می کند، گویی که به من چشمک می زند. مبهوت عشوه های سیبم که بوی طرواتش می پیچد توی دماغم. سیب را می گیرم جلوی بینیم و یک نفس عمیق می کشم. انگار که می خواهم سیب را هورت بکشم توی وجودم. دلم نمی آید با دندانهایم تارهای چنین نقش زیبایی را پاره کنم. نه، یک چنین سیبی را نمی توان خورد. باید به گونه های آن بوسه زد. باید تا قیامت آن را فقط بویید. احساس سبکی می کنم. مثل اینکه تمام غل و زنجیرهای خواهش های وجودم پاره شده و در من تنها یک شوق پرواز باقی مانده است. باز هم سیب را می بویم ...

http://your-novel.persianblog.ir


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قشنگ بود
اینکه در نهایت رفته بود بالای درخت همسایه و سیب رو دزدیده بود
البته که
فعل هات خرابند
:)
از پاراگراف چهارم تا آخر متن غلط املایی که داری هیچ جملاتت هم ناقصند
ولی
متن داستانت را دوست داشتم
البته یک پاراگراف به آخر را حذف کن که افتضاح است
به نظر من کل داستان مضمونش را به خواننده می داد لازم به توضیح بیشتر نبود

بعد یک سوال برای من مطرح شد
اینکه این آدم کسی نیست که به عمرش سیب ندیده باشد و سیب نخورده باشد
اگر سیب آویزان روی شاخه های درخت همسایه چنان تاثیری روی این آدم گذاشته باشد که خواب و خوراک را از او گرفته باشد چطور یک سیب تازه ی توی یخچال به این سرعت می تواند جایگزینش شود؟
دلم می خواست بفهمم با همان تک سیبی که دلش می خواسته و نه هیچ سیب جایگزین هم شکل و هم بوی دیگری
چطور برخورد می کند
؟


message 3: by Yashar (last edited Feb 02, 2014 11:21AM) (new)

Yashar (yshoraka) | 10 comments سلام،

اول اين كه ابتداي داستانتان از نظر من يكي از بهترين داستانهايي بود كه در اينجا خواندم ... در انتها هم چرخش و اندك تعليق خوبي داشت. اگرچه خواب كليشه اي است ولي نحوه استفاده شما از آن خوب بود و از بار كليشه اي بود نش بسيار كاسته بود ...

همان طور كه خانم بنفشه فرموده اند نوشته شما دو ايراد عمده دارد ...

١- نوشته ي خوب خود را با آن آغاز زيبا، متأسفانه در ميانه با پرداختن بيش از حد، البته از نظر من، به ذهنيات راوي و ارجاعات روانشاسانه به نوعي انشاء كلاس درسي تبديل كرده ايد.
٢ - متن تان اشتباهات املايي متعدد داشت و در حالي كه روايات راوي عمدتا لحني كتابي و نه عاميانه داشت، گه گاهي از واژگان عاميانه در ميانه متن استفاده مي كرديد.

به نظر من اگر متن را چندين بار بازخواني و بازنويسي كنيد، زوائد را بپيراييد و اشتباهات املائي و نگارشي را اصلاح كنيد؛ داستاني موجزتر ليك بسيار زيبا خواهيد داشت.

از پاراگراف بندي خوب نوشته تان كه در نوشته هاي اين گروه، اگر نگويم ناياب، كمياب است؛ بسيار مشعوف شدم.

به اميد خواندن نوشته هاي آتي شما ...


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments البته اسم من بنفشه بود ها!
:)


message 5: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments ممنون از نقدتون
بسیار مفید بود.

banafshe wrote: "البته یک پاراگراف به آخر را حذف کن که افتضاح است"

اونکه پاراگراف اصلی بود ;)
نگرانم که اگر سیاهی پاراگراف یکی به آخر نباشد بارقه های امید در پاراگراف آخر جلوه نکند.

banafshe wrote: "چطور یک سیب تازه ی توی یخچال به این سرعت می تواند جایگزینش شود؟"

سیبها همیشه استند این نگاه ما به اونهاست که بهش معناهای متفاوت می دهد. پاراگراف آخر مانند یک معجزه نجات بخش بود. همزمانی معنی دار کابوس سیب و دیدن سیب تک و تنها درست پس از کابوس تلنگری به فرد میدهد که می توان به گونه دیگر هم به سیب نگریست.


message 6: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments سیاهی عمیق از گاز زدن سیب کرم خورده از ابتدای داستان در ذهن خواننده نقش گرفته
اون انزجار پاراگراف یکی به آخر القا میکنه که "خواننده جان زار بزن".که البته اگه بخوای به مخاطبت دستور بدی خیلی دیکتاتوری! :)
توضیح دومت هم قانعم نکرد.
تو سیب روی شاخه رو متمایز کردی!سیب رو و نه نگاهت رو!
سیب روی شاخه هم در دید من تنهاست.چون تو حرفی از سیب هاید یگری روی شاخه های دیگر نزدی!


message 7: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments Yashar wrote: "متأسفانه در ميانه با پرداختن بيش از حد، البته از نظر من، به ذهنيات راوي و ارجاعات روانشاسانه به نوعي انشاء كلاس درسي تبديل كرده ايد"

با سپاس از نکته های دقیق شما
من داستان را چند سال پیش نبشتم و اکنون که دوباره آن را می خواندم (پس از صدها بار) به نظرم آمد که همان پیام را با متنی کوتاهتر هم می توان رسانید.

اگر لطف خود را تکمیل کنید و بنویسید که چه جملاتی از نظر شما زاید بودند به من کمک بزرگی خواهد بود


message 8: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments banafshe wrote: "اون انزجار پاراگراف یکی به آخر القا میکنه که "خواننده جان زار بزن".که البته اگه بخوای به مخاطبت دستور بدی خیلی دیکتاتور..."

الان متوجه منظورتون شدم ولی هنوز اعتقاد دارم برای لحظه قبل از بیداری از کابوس یک اتفاق غیرقابل تحمل لازم است که رخ دهد اتفاقی که اگرچه همساز رویا است شدت بیشتر آن نسبت به بخشهای پیشین رویا فرد را از خواب می پراند. شاید اگر این پاراگراف را خلاصه تر کنم و با پاراگراف قبلی ترکیب کند اینقدر زاید به نظر نیاید.

banafshe wrote: "تو سیب روی شاخه رو متمایز کردی!سیب رو و نه نگاهت رو!
سیب روی شاخه هم در دید من تنهاست.چون تو حرفی از سیب هاید یگری روی شاخه های دیگر نزدی"


این پایان برای من خیلی طبیعی بود و اینکه برای شما ناهمگون می نماید برای من بسیار بسیار جالب است. فکر می کنم این تفاوت برداشت از تفاوت نگاههای ما به زندگی ناشی می شود و برای من جالب است که بدانم آیا دیگران هم این پایان را غیرطبیعی می دانند یا نه.

پس از پرسش شما در نگاهم به زندگی اندیشه کردم که چرا این پایان برای من کاملا عادی است. در نگاه من سیبها کم و بیش یک گونه اند یا حداقل می توان گفت که سیبهای بسیاری استند که می تواند احساسات عالی را زنده نگه دارند. اینکه من یک سیب خاص را انتخاب می کنم و آن را مرکز توجهاتم قرار می دهم از من و منش من ناشی می شود نه از ویژگیهای سیب. به عبارت دیگر سیبهای بسیار دیگری هم استند که می توانند مرکز بازتاب احساسات عالی باشند. انتخاب سیب روی درخت برای این نقش پایان خوبی را برای شخص اول داستان به همراه نداشت و پایان داستان با انتخابی دیگر (نه لزوما بهتر) و نگاهی شستشو شده همراه است که نوید آینده بهتری را برای این آغاز دوباره می دهد.

به تظر می آید که در نگاه شما به زندگی سیب نقش اول است و جابجایی آن با سیبهای سیاهی لشگر ناهمگون می نماید. این را در مقابل نگاه من قرار بدهید که فردی که خواب می بیند را نقش اول می دانم و جابجایی نقش های دیگر را چندان مهم نمی داتم.


message 9: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments Arman wrote: "سیبهای بسیاری استند که می تواند احساسات عالی را زنده نگه دارند. اینکه من یک سیب خاص را انتخاب می کنم و آن را مرکز توجهاتم قرار می دهم از من و منش من ناشی می شود نه از ویژگیهای سیب. "

مثالهای از ادبیات کهن که این نگاه را بیان می کنند
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت - ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی - هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گفت لیلی را خلیفه کان توی - کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی - گفت خامش چون تو مجنون نیستی

به مجنون گفت روزی عیب جویی - که پید ا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوریست - به هر جزوی زحسن او قصوریست
زحرف عیبجو مجنون برآشفت - در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده مجنون نشینی - به غیر از خوبی لیلی نبینی


message 10: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments به شدت مخالفم !!! تو هیچوقت نمیتوانی هیچ نقشی را جایگزین کنی! اصلا نقش اول و آخر مطرح نیست!کلیت داستان مطرح است.
به تفاوت نگرش من و نویسنده هم ربطی ندارد.پایان داستان را به گونه ای اخلاقی و پندآموز نوشته ای! مثل این داستان:
یکی بود یکی نبود.روزی فرهاد عاشق شیرین شد شیرین خبرش را به خسرو داد خسرو با فرهاد مناظره کردند کم آورد تیشه داد دست فرهاد گفت برو بیستون را از جا دراور .فرهاد دوتا تیشه که زد دید سخت است مادرش گفت دخترخاله ات هنوز مجرد است فرهاد تصمیم گرفت شیرین و دخترخاله جان فرقی ندارند که! بی خیال ببستون و شیرین برویم به وصال برسیم.کلاغه دربست گرفت رسید خونه ش!

آن همه متاخرینی هم که آوردی گواه حرف منند نه تو نویسنده جان!
لیلی را نمیشود جایگزین کرد چون لیلی حتی اگر تا ته ماجرا یک کلمه م دیالوگ نداشته باشد باز دلخواه مجنون است و هویت مجنون به بودن لیلی وابسته!

والسلام


message 11: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments banafshe wrote: "به شدت مخالفم !!! تو هیچوقت نمیتوانی هیچ نقشی را جایگزین کنی! "

:D

برداشتتون از داستان بسیار جالب بود چون که من مطلقا همچین پیامی در ذهنم نبود مخصوصا قسمت مامانش گفت دخترخالت هنوز مجرد است. داستان که دوباره نگاه می کردم می بینم که حق باشماست و می توان از داستان چنین برداشتی کرد. شاید اینبار که داستان را بازنویسی کنم قسمت مامانش را کاملا حذف کنم که چنین سوء تفاهمی پیش نیاید.

در زندگی واقعی فرهادها نمی دانند که عشق چیست و در شیرین به دنبال چه بایستی بگردند. درک فرهاد به عشق به تدریج رشد می کند تا درنهایت به بلوغ خویش برسد. من سعی کردم در داستان رشد فکری فرهاد را در این گذار نشان بدهم. فرهاد سیب اول را هنگامی انتخاب کرده بود که نگاهی ناپخته به عشق داشت. هنگامی این نگاه متعالی می گردد معیارها عوض می شوند و طبیعتا شیرین دیگری را جستجو می کند که بتواند بازتاب معیارهای جدید را در آن ببیند.

قبول دارم که زندگی واقعی تلخ است و مانند داستانهای عاشقانه ایده آل نیست. ولی فکر می کنم به اندازه کافی قدما در مورد داستان های ایده آل گرای غیرواقعی نبیشته اند و نوبت نوبت به بازتاب واقعیت تلخ در داستان ها است.

banafshe wrote: "لیلی را نمیشود جایگزین کرد چون لیلی حتی اگر تا ته ماجرا یک کلمه م دیالوگ نداشته باشد باز دلخواه مجنون است و هویت مجنون به بودن لیلی وابسته!
"


درست که هویت مجنون به لیلی وابسته است ولی لیلی خیالی که مجنون در ذهن خویش می پرواند نه شخص خود لیلی. در داستانهای عاشقانه قدیمی ذهنیت مجنون از لیلی محکم و راسخ است و برای همین انسانی که نماینده ذهنیت ایده آل مجنون است تا آخر عمر آن تغییر نمی کند. ولی در زندگی روزمره ذهنیت مجنون پیوسته در حال تکامل است.


message 12: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments banafshe wrote: "به شدت مخالفم !!! تو هیچوقت نمیتوانی هیچ نقشی را جایگزین کنی! "

اگر فرصت کردید پیشنهاد می کنم حتما فیلم زیر را ببینید
www.youtube.com/watch?v=jIzw88K2Uac
http://en.wikipedia.org/wiki/Decalogu...

اگر فیلم را دیدید خوشحال می شوم نظرتان را در میان بگذارید.


message 13: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments هوم
....
ویکی پدیا را خواندم
در مورد واقعیت تلخ
...
و چقدر تلخ
و
...
تفاوت زن و مرد
در همه چیز
...
چه به هم ریخته و کلافه ام الان
...
هیچ نظری ندارم


message 14: by mohammad (last edited Feb 05, 2014 09:55PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments توصیفات شما از لحظه جویدن سیب گندیده و فوکوس روی جزئیات واقعا دست مریزاد داره.
در یک حالت عادی باید سیب را اخ می کردم بیرون و بعد با آب پاکی، دهانم را از ناپاکی وجود کرمها پاک می کردم.ولی نمی دانم چی شد که به جویدن ادامه دادم
این جمله رو نباید راوی به زبون بیاره.
اصلا راوی توی اون حالت نباید به این مسئله فکر کنه
.
یه کمی که چه عرض کنم خیلی خیلی رفتار و افکار راوی متناقض بود
کسی که تو کار سیب بره به یه پسر 10 ساله میخوره و توصیفات از مدرسه و بالا رفتن از درخت و بچه ها و مادر هم موید اینه
اما توصیفات در خصوص سیب آرمانی و نیز توصیفات در خصوص بلع و هضم و دفع و به کار بردن اصطلاحاتی مثل جاودانگی، انزجار دهنده، تعفن،و ....
همچنین تحلیل های روانشناسانه در خصوص دفع و نیز بهره جویی از نظریه های فروید و همذات پنداری با هدایت اصلا و ابدا کار این پسر قصه ما نیست
اینا همش افکار نویسندس که به ذهن راوی تزریق شده
میشد راوی رو دانای کل انتخاب کرد.
.
عمرا اگه شخصیت راوی بتونه همچین جملاتی رو بسازه
مشکل فقط خود سیب نیست، مشکل دنیایی است که سیب با خود می آورد. دنیای غریبی نیست، بخشی از دنیای خود من است. تمام اشتباهات، تمام زشتی ها، تمامی لحظاتی از عمرت که ترجیح می دهی خفشون کنی و لشه شون را به ته مرداب بفرستی، دوباره روی آب شناور می شوند و فریاد می زنند که وجود دارند.


وقتی راوی رو انتخاب میکنیم یه رسالت به عهده ما می افته و او اینه که از نگاه راوی دنیا رو ببینیم نه اینکه راوی از نگاه ما دنیارو ببینه.
هنر تطابق بین افکار خودمون و نگاهی کاملا متفاوته و عادیه.

.
من هم نتونستم با این موضوع که راوی به چه سادگی تونست جایگزنی برای دلبرش پیدا کنه کنار بیام.
و اینکه سیب که انقدر دست یافتنی بود که حتی برای رفع یبوست اونو میخورن نمیتونه این قدر بحرانی ذهن راوی سیر از سیب رو مشغول به خودش کنه.

.
آنقدر غرق تماشای زیبایی سیب تر و تازه هستم که یادم می رود درب یخچال را ببندم.
راوی که داره زمان حال رو توصیف میکنه و اونقدر محو زیبایی سیبه به طوری که یادش میره در یخچال رو ببنده چطوریه که میفهمه در یخچال باز مونده؟!!!!!؟

اینجا هم نویسنده هست که به جای راوی توصیف میکنه.
.

تا حدودی تونستم با درونمایه مرتبط بشم
فکر کنم این حسن داستانه که با وجود اینکه نویسنده اشاره مستقیمی به اون نکرده اما داستان داره مطلبی رو باز گو میکنه
مطلبی که بدون شک دغدغه نویسندس.
.
موفق باشید


message 15: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments mohammad wrote: "من هم نتونستم با این موضوع که راوی به چه سادگی تونست جایگزنی برای دلبرش پیدا کنه کنار بیام"

بسیار بسیار ممنون از نقد خوبتون

در مورد جایگزینی فکر می کنم که اشتباه من در مرحله اول این بود که روی جایگزینی تاکید کردم. واقعیت این است که رخدادی که مرا به نوشتن داستان تشویق کرد لحظه ای بود که در اثر دیدن تصویر زیبایی دگرگون شدم. در آن لحظه اصلا برای من مهم نبود که تصویر تصویر چه کسی است. نکته مهم آن بود که تصویر احساس عالی به خواب رفته ای را در من بیدار کرد و باعث شد که من به جهان دیگرگونه بنگرم. برای همین هم در داستان خود سیب برای من مهم نبود و اینکه من چگونه به سیب نگاه می کنم مهم بود.

فکر می کنم قلم من توانایی بیان این احساس را نداشت و باعث سوء تفاهم شد. بایستی روی پایان داستان کار کنم تا این تم بهتر منعکس شود.


message 16: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments از خوندنش واقعا لذت بردم.مخصوصا سه پاراگراف اول خیلی زیبا حس رو منتقل می کرد.حرفهای زدنی و دوستان بهتر و کاملتر از من گفتند .فقط میتونم بگم منتظر کارای بعدیتون هستم !


message 17: by Emad (new)

Emad | 9 comments حس تهوع آور ابتدايي به خوبي منتقل شد ولي به نظر من از نقاط ضعف ان است شايد اين نوع نوشته در فيلم نامه نويسي و براي انتقال حس به بازيگر مفيد باشه ولي براي يك داستان مبتذل است


message 18: by پری (last edited Feb 17, 2014 12:46PM) (new)

پری | 100 comments قسمت اول داستان واقعا خوب بود در مورد توصیف خوردن و این مسائل
به طور کلی هم خوب بود
اما من فکر کردم شاید منظور از سیب یه چیز دیگه است مثل یه آدم،یه خاطره، یه مرحله از زندگی، یا هوس، خلاصه یه چیزی به سیب توصیف شده
اما ظاهرا اینطور نبود
نمیدونم. اما کلا تناقض داشت که دوستان گفتند کجاهاش
مرسی که گذاشتیش داستانتو


message 19: by Yekdoost (new)

Yekdoost | 42 comments با دوستان هم عقیده ام
ولی در کل نگاه زیبایی بود
یاد تنهایی پرهیاهو اثر هرابال افتادم
ای کاش نظریات فرید و حس همزاد پنداری با صادق هدایت قبل از خودکشی رو از داستان حذف کنید
با سپاس


back to top