داستان كوتاه discussion
نوشته هاي ديگران
>
گفتگوي عقل و عشق
date
newest »
newest »
Hamid wrote: "
آتش عشقم به آب عقل هي كم مي شود
شانه هايم از جدال اين دو هي خم مي شود
دارم از هر دو گريزان مي شوم با حال زار
عاشق ديوانه اينسان شبه آدم مي شود
چطور بود صالح ؟"
چقدر دلم واسه ي بداهه گويي هات تنگ شده بود رئيس
نه ببخشيد استاد
آتش عشقم به آب عقل هي كم مي شود
شانه هايم از جدال اين دو هي خم مي شود
دارم از هر دو گريزان مي شوم با حال زار
عاشق ديوانه اينسان شبه آدم مي شود
چطور بود صالح ؟"
چقدر دلم واسه ي بداهه گويي هات تنگ شده بود رئيس
نه ببخشيد استاد
Hamid wrote: "
عقل و عشق را با هم سخني نشايد
چنانكه عشق آتش باشد و عقل آب خنك"
عشق همه چيزه. و هم با عقل سخن ميگه - هم با دل. من هنوزم روي حرفم بابت اون دو تا بالي كه گفتم هستم
عشق پرپروازه اون دوتا باله حميد...
عقل و عشق را با هم سخني نشايد
چنانكه عشق آتش باشد و عقل آب خنك"
عشق همه چيزه. و هم با عقل سخن ميگه - هم با دل. من هنوزم روي حرفم بابت اون دو تا بالي كه گفتم هستم
عشق پرپروازه اون دوتا باله حميد...
Nabi wrote: "آقا یکی ما رو هم تحویل بگیره
رو حساب بداهه گویی هاتون بداهه گفتما
"
نبي جان در اين خصوص مولانا ميگه:
عشق را دزدانه بردي در حرم
عقل را بيگانه كردي عاقبت
آمدي كاتش درين عالم زني
وا نگشتي تا نكردي عاقبت
رو حساب بداهه گویی هاتون بداهه گفتما
"
نبي جان در اين خصوص مولانا ميگه:
عشق را دزدانه بردي در حرم
عقل را بيگانه كردي عاقبت
آمدي كاتش درين عالم زني
وا نگشتي تا نكردي عاقبت
چه تاپیک دلنشینی شده این تاپیکناخودآگاه منو یاد یکی از نوشته های 15-16سالگیم انداخت با وجود بچگانه و ابتدایی بودنش و اما دوست دارم بنویسمش
.
.
گفتم :نرو میخواهم بمانی
گفت:رفتن سخت است اما ماندن از آن سخت تر
گفتم: از چه سخن میگویی
گفت :از هجران در دایره وصال
گفتم :هجر و وصل در کنار هم؟!!ه
گفت:هجر و وصل هیچگاه در کنار هم قرار نمیگیرند که اگر باشند یکی از جنس دیگریست
گفتم :و این بار؟
گفت:وصال رنگ باخته
گفتم :و عشق چه میشود؟
گفت:عشق اعتقاد است و اعتقاد راسخ جاویدان
گفتم :و تو؟
گفت :رهگذری که میگذرد و تنهای ردی از او میماند در کنار ردپاهای دیگر
گفتم :پس زندگی؟
گفت:همچنان جاریست
Rose wrote: " این تاپیک
ناخودآگاه منو یاد یکی از نوشته های 15-16سالگیم انداخت با وجود بچگانه و ابتدایی بودنش و اما دوست دارم بنویسمش
.
.
..."
به نظرم اين متن قشنگت رو اصلاحش كن و از همين كلمات و معاني قشنگ يه متن بسيار زيبا بساز.
اين خيلي قشنگ بود. حيفه ورژن جديدش رو ندي بيرون
مرسي
ناخودآگاه منو یاد یکی از نوشته های 15-16سالگیم انداخت با وجود بچگانه و ابتدایی بودنش و اما دوست دارم بنویسمش
.
.
..."
به نظرم اين متن قشنگت رو اصلاحش كن و از همين كلمات و معاني قشنگ يه متن بسيار زيبا بساز.
اين خيلي قشنگ بود. حيفه ورژن جديدش رو ندي بيرون
مرسي
حريم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است / کسی آن آستان بوسد که جان در آستين دارد.
.
.
به یاد زلیخا افتادم
با قصه ء عقل و عشقش


عشق گفت: دیوانه ي جرعه ی ذوقم، بر آورنده ي شوقم، زلف محبت را شانه ام و زرع مودت را دانه ام"