داستان كوتاه discussion

49 views

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (last edited Jun 29, 2009 07:08AM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments یکی می گفت: «خاطره زمانی خاطره است که خیلی از زمانش گذشته باشه » درست مثل شراب که هر چقدر از موندنش گذشته باشه خاصیتش بیشتره! گفتم :«حالا چرا می گی شراب ..بگوسیر ترشی ..اونم اگه هفت سا له بشه می رسه ..»گفت : «می ترسی ؟...و منو کشوند وسط آسمون سفید و زمین سیاه» ...خیلی وقت قبل نبود....نکنه همش خواب بود؟ ..
«من و اون یکی ، رفتیم وسط سیاه و سفید ..سرفه کردیم و دویدیم ..دویدیم و سرفه کردیم» ...«می گفت: مثل یک شراب سی ساله هستیم »...چقدر پا بود اونجا ..پاهای که صد قدم جلو می رفتند ده قدم عقب ...و گاهی می موندند کجا برن؟ ..
«اون یکی، منو می کشید دنبال پاها ..من خاکستری شده بودم ..در آن سیاه و سفید ..دیدم تو زمین ..بین پاها یک قلب افتاده ..تکون می خورد..می لرزید ..گرفتم بین دست هام ...گرم بود داشت با من حرف می زد» «دست یکی، را ول کردم ...دویدم خانه...همه جا قلب ریخته بود ..من اما، فقط همین را می توانستم بردارم ..قلب هنوز داشت می لرزید با من حرف می زد ....دویدم خانه ....و گذاشتمش فریزر ...و هر روز به حرف هاش گوش دادم ...و اوبا حرفای من می تپید»
«اون یکی، ..یه روز اومد پیش من ..گفت همه ء پاها برگشتند خونه ...گفت: قدمها یا سیاه کشیدند یا سفید ...و رفتند ....من داشتم به حرفاش گوش می دادم ...فکرم مونده بود بین سیاه و سفید که کاش باهم محو می شدند . قلب می گفت : یک رنگی زیباست »....« برق ها رفت ...برق ها که رفت همه یخ ها آب شدند ..هرچه در فریزر بود از بین رفت ..یکی هنوز داشت می گفت: پاها بی قدم شدند .. قلب ها بی جان..
و من ماندم در پی حرفهای قلبی که هنوز از عشق می گفت ....یکی ،در پی من می گردد و من نمی دانم چرا این همه خاکستری و بی تابم ..»می گوید تا بی بهانه می شویم عشق است که از راه می رسد......
»آیا واقعا ،عشق بی بهانه می رسد؟ »


message 2: by Sal (last edited Jul 01, 2009 10:47AM) (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments زیبا بود دوست من


تا بی بهانه می شوم از راه می رسد
آیا واقعآ نامش عشق است؟



پی نوشت: کاش باشد


message 3: by Saber (new)

Saber (masood fadaei tabrizi) | 53 comments صحنه فلب كه رو زمين افتاده و بازي با فلب واقعا به دلم نشست

همه جا قلب ریخته بود ..

واي....
ممنون


message 4: by [deleted user] (new)

باور می کنی موهای دستم راست راست شد؟

خیلی قشنگ بود

تو خواب نبودی

اینم یک خاطره معمولی نبود

همه چی خیلی غم انگیز ولی زیبا بیان شده بود

خیلی


message 5: by Behzad, دیوونه (last edited Jul 01, 2009 01:31AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
وقتی بین سیاه و سفید بودی عاشق شدی
و زیبا ترین چیز قلب لرزانی بود که با تو سخن می گفت
و از آن زیبا تر که تو فقط گرما لرزش و صدای همان را میشناختی
و وحشت ناکترین کار
محروم کردن قلبی از سایه بود
انقدر که زمین سیاهت
سایه بر آسمان سفیدت انداخت
،
یه خط سفیدو صاف داری
برو توش
انقدر توش راه برو
انقدر لجن مالش کن
تا بشه یه خط چرک و چروک
تا برسی به یه نقطه که اسمش مرگ
د برو دیگه


message 6: by Ahmad (new)

Ahmad Sharabiani (sharabiani) | 81 comments و چه زیبا سروده ای، سرود خویش را، یاد تصویر درختی افتادم در کرج، که برگهای رنگین خویش را به پائیز طوری زیر پای خویش گسترده بود که انگار به دست انسانی نظم گرفته اند، و اکنون تصویر دلهای عاشق بر کف خیابان های شهر، سفید و سیاه. ا. شربیانی


message 7: by Maria (last edited Jul 01, 2009 10:40AM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments گريستم و حسرت آوارم شد
چرا اينگونه خاکستري شديم؟
...........
و من حالا بهانه ائي دارم براي عاشق شدن
با قلم زيبا، ذهن شفاف و قلب مهربانت

عاشق بماني، آرزوي نازنين


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من سالهاست اين چيزها رو نمي فهمم. قدمهايي كه مي بينمشان و برايم اهميت دارند به جاي جلو رفتن فقط عقب رفته اند.
اما اين خاطره نيست كه اگر مثل شراب هزار سال بماند جا افتاده تر و مرد افكن تر بشود.
اين حديث نفس است كه بعد از هزار سال هم نه تخدير كه بيدارت مي كند.

از اصول خاطره گويي فاصله داشت اما بينهايت اديبانه و حكيمانه بود.
مثل نيشتري كه دملي چركين را مي تركاند از بهر شفا.


message 9: by Rose (new)

Rose | 449 comments فقط ممنونم
همین


back to top