Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

15 views
****** مشاعره ****** گفتگوی دوستانه با شعر *********

Comments Showing 1-24 of 24 (24 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:37AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مشاعره یا روش گفتگو با استفاده از اشعار بزرگان شعر و ادب از روشهای دیرینه برای یاد گیری گروهی میباشد

====================================
اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد *
معشوق همينجاست بياييد بياييد
..........................
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار *
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
..........................
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد *
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
..........................
ده بار ازان راه بدان خانه برفتيد *
يكبار ازين خانه برين بام براييد
..........................
آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد *
از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
..........................
يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديت *
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد

مولوی


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی​خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی​پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود
آن روز دیده بودم این فتنه​ها که برخاست

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

کز سرکشی زمانی با ما نمی​نشستی
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی


حافظ


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گويند عشق چيست بگو ترك اختيار
هر كو ز اختيار نرست اختيار نيست

مولوی


message 4: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

Nasim | 30 comments ببخشيد بايد مشاعره كنيم؟؟؟
حالا من محض مشاعره مي نويسم.(با تكيه بر اسم تاپيك!)
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر بعالم سمر شود


message 5: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
باز درين جوي روان گشت آب *
بر لب جو سبزه دميدن گرفت
..........................
باد صبا باز وزان شد به باغ *
بر گل و گلزار وزيدن گرفت
..........................
عشق فروشيد به عيبي مرا *
سوخت دلش باز خريدن گرفت
..........................
راند مرا رحمتش آمد بخواند *
جانب ما خوش نگريدن گرفت
..........................
دشمن من ديد كه با دوستم *
او ز حسد دست گزيدن گرفت
..........................
دل برهيد از دغل روزگار *
در بغل عشق خزيدن گرفت
..........................
ابروي غماز اشارت كنان *
جانب آن چشم خميدن گرفت
..........................
عشق چو دل را به سوي خويش خواند *
دل ز همه خلق رميدن گرفت
..........................
خلق عصااند عصا را فكند *
قبضه هر كور كه ديدن گرفت
..........................
خلق چو شيرند رها كرد شير *
طفل كه او لوت كشيدن گرفت
..........................
روح چو بازيست كه پران شود *
كز سوي شه طبل شنيدن گرفت
..........................
بس كن زيرا كه حجاب سخن *
پرده بگرد تو تنيدن گرفت
..........................

مولوی


message 6: by [deleted user] (new)

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان شو
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
کمال دلبری و حسن در نظر بازیست
بشیوه نظر از نادران دوران شو
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
تراکه گفت که در روی خوب حیران باش


message 7: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

Nasim | 30 comments سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي.


message 8: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
الا یا ایها الساقی ادر کأسا وناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد می دارد که بربندید محملها

حافظ
==================================

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

حافظ


message 9: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

Nasim | 30 comments دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان زتن برآيد
بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
كز آتش درونم دود از كفن برآيد


message 10: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
رندان سلامت مي كنند جان را غلامت مي كنند *
مستي ز جامت مي كنند مستان سلامت مي كنند
..........................
در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر *
وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت مي كنند

مولوی


message 11: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
مستي سلامت مي كند پنهان پيامت مي كند *
آنكو دلش را برده اي جان هم غلامت مي كند
..........................
اي نيست كرده هست را بشنو سلام مست را *
مستي كه هر دو دست را پابند دامت مي كند
..........................
اي آسمان عاشقان اي جان جان عاشقان *
حسنت ميان عاشقان نك دوستكامت مي كند

مولانا مولوی

آن خطاط
سه گونه خط نوشتی
یکی او خواندی و لا غیر
یکی را هم او خواندی , هم غیر
یکی نه او خواندی , نه غیر - آن خط سوم منم.
از گفته های شمس تبریزی


message 12: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:40AM) (new)

Nasim | 30 comments هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نكته سر بسته چه داني خموش
حافظ......


message 13: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:41AM) (new)

Nasim | 30 comments مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هواداران كويش رو چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چو گل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم


message 14: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:41AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
ساقي من خيزد بي گفت من *
آرد آن باده ’ وافر ثمن
..........................
حاجت نبود كه بگويم بيار *
بشنود آواز دلم بي دهن
..........................
هست تقاضاگر او لطف او *
وان كرم بي حد و خلق حسن
..........................
ماه بر آيد تو مگويش بر آ *
بر تو زند نور مگويش بزن

مولوی


message 15: by Hassan A. (last edited Aug 25, 2016 11:42AM) (new)

Hassan A. Nemati | 7 comments تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است/ دل سودا زده از غصه دو نيم افتاه است
حافظ رحمه الله عليه


message 16: by Hassan A. (last edited Aug 25, 2016 11:42AM) (new)

Hassan A. Nemati | 7 comments زگريه مردم چشمم نشسته در خون است/ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
حافظ رحمه الله عليه


message 17: by Hassan A. (last edited Aug 25, 2016 11:42AM) (new)

Hassan A. Nemati | 7 comments يا رب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست/ جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست؟
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو/ زير اب خنده زنان گفت كه دبوانه كيست؟


message 18: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
اي عاشقان اي عاشقان آمد گه وصل و لقا *
از آسمان آمد ندا كاي ماه رويان الصلا
..........................
اي سرخوشان اي سرخوشان آمد طرب دامن كشان *
بگرفته ما زنجير او بگرفته او دامان ما
..........................
آمد شراب آتشين اي ديو غم كنجي نشين *
اي جان مرگ انديش رو اي ساقي باقي درآ
..........................
اي هفت گردون مست تو ما مهره اي در دست تو *
اي هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

مولوی


message 19: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
يك خانه پر زمستان مستان نو رسيدند *
ديوانگان بندي زنجيرها دريدند
..........................
بس احتياط كرديم تا نشنوند ايشان *
گويي قضا دهل زد بانگ دهل شنيدند
..........................
جانهاي جمله مستان دلهاي دل پرستان *
ناگه قفص شكستند چون مرغ برپريدند
..........................
مستان سبو شكستند بر خنبها نشستند *
يا رب چه باده خوردند يا رب چه مل چشيدند
..........................
من دي ز ره رسيدم قومي چنين بديدم *
من خويش را كشيدم ايشان مرا كشيدند
..........................
آن را كه جان گزيند بر آسمان نشيند *
او را دگر كي بيند جز ديدها كه ديدند

مولوی


message 20: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
يك روز مرا بر لب خود مير نكردي *
وز لعل لبت جامگي تقرير نكردي
..........................
زانشب كه سر زلف تو در خواب بديدم *
حيران و پريشانم و تعبير نكردي
..........................
يك عالم و عاقل به جهان نيست كه او را *
ديوانه آن زلف چو زنجير نكردي
..........................
بگريست بسي از غم تو طفل دو چشمم *
وز سنگدلي در دهنش شير نكردي
..........................
در كعبه خوبي تو احرام ببستم *
بس تلبيه گفتيم و تو تكبير نكردي
..........................
بگرفت دلم در غمت اي سرو جوانبخت *
شد پير دلم پيروي پير نكردي
..........................
با قوس دو ابروي تو يكدل بجهان نيست *
تا خسته بدان غمزه چون تير نكردي
..........................
بس عقل كه در آيت حسن تو فرو ماند *
وز وي به كرم روزي تفسير نكردي
..........................
در بردن جانها و در آزردن جانها *
الحق صنما هيچ تو تقصير نكردي
..........................
در كشتنم اي دلبر خونخوار بكردم *
صد لابه و يكساعت تأخير نكردي
..........................
در آتش عشق تو دلم سوخت به يكبار *
وز بهر دوا قرص تباشير نكردي
..........................
بيمار شدم از غم هجر تو و روزي *
از بهر من خسته تو تدبير نكردي
..........................
خورشيد رخت با زحل زلف سياهت *
صدبار قران كرد و تو تأثير نكردي
..........................
بر خاك درت روي نهادم ز سر عجز *
وز قصه هجرانم تحرير نكردي
..........................
خامش شوم و هيچ نگويم پس ازين من *
هر چاكر ديرينه چو توفير نكردي
..........................

مولوی


message 21: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:04PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هر خيالي را خيالي مي‌خورد
فكر، آن فكر دگر را مي‌ چرد

لا شيئي بر لا شيئي عاشق شده است
هيچ ني مر هيچ ني را ره زده است


مولوی

منظورش از “لا شيئي“ خيال و توهم است. توهم لا شيئي است؛ “هيچ“ است. و اين لا شيئي‌ها هستند كه مدام در كار فريب يكديگرند. من از موضع فرضاً “حقارت“ به “بزرگي“ مي‌انديشم و عاشق و شيفته آنم. ولي هم “حقارت“ يك توهم است و هم “بزرگي“. و اين دو انديشه توهمي و خيالي مدام يكديگر را تغذيه مي ‌كنند؛ يكديگر را مي‌چرند!

فكرهايي كه ذهن محكوم به انديشيدن آنها است زندان آدمي را تشكيل مي‌دهد. و اين زندان در حقيقت يك زندان توهمي است. گيجي، سرگرداني، جهل، تيرگي و ظلمت انسان حاصل حاكميت اين انديشه‌هاي توهمي است. در اينكه مي‌فرمايد: “رفت فكر و روشنايي يافتند“، به روشني نشان مي ‌دهد كه فكر عامل و علت تيرگي است ـ اينكه وقتي فكر رفت، روشنايي آمد. (و بديهي است كه منظورش فكرهاي تعبير و توهمي است، نه انديشه‌هاي علمي و واقعي).

source: http://www.s-rafi.com/new_page_14.htm


message 22: by f. (last edited Aug 25, 2016 12:52PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
او به صورت آذر است و من صنم

آلتی کوسا زدم من آن شوم

گر مرا ساغر کند ساغر شوم

ور مرا خنجر کند خنجر شوم

گر مرا چشمه کند آبی دهم

گر مرا آتش کند تابی دهم

مولوی


message 23: by roshanak (last edited Aug 25, 2016 12:53PM) (new)

roshanak | 5 comments ای نوش کرده نیش را بی​خویش کن باخویش را
باخویش کن بی​خویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود
ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را


message 24: by roshanak (last edited Aug 25, 2016 12:54PM) (new)

roshanak | 5 comments الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها
......
به بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها
......
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می​دارد که بربندید محمل​ها
......
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی​خبر نبود ز راه و رسم منزل​ها
......
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها
......
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل​ها
......
حضوری گر همی​خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


back to top