داستان كوتاه discussion

44 views
داستان كوتاه > بز بز قندی

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 413 comments با با
!
بابا
!
منم "بز بز قندی"
گرگه رو خوردم
چرا نمیخندین؟
و ناگهان گرگ چون مچاله ی کاغذی در گلوی کودک مرد.
بچه خفه شد .
مادر ترکید .
پدر هم شاید خود کشی کند.



message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments و
قصه ما بی پایان تمام شد
چون کلاغه در راه بود
برای آغاز قصه دیگر ..


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments ولی فکر کنم کمی پایان داشت

نمدونم کسی مفهومی که خواستم بگم را دریافت کرد
اگه خواستید راجع به مفهومی که گرفتید بنویسید.


message 4: by Rose (new)

Rose | 449 comments حدیث گویایی بود از کودکانی که میخواستند گرگها را بخورند اما خفه شدند
لذت بردم


message 5: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments به نظر من توش يه طنز تلخ بود!


message 6: by [deleted user] (new)

واقعا اگه گرگه در گلوي كودك بميره، من حاضرم هزاران بار كودك شم
ولي حيف كه فقط گرگهاي كاغذي مي ميرند و گرگهاي واقعي همواره مي درند


back to top