داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
بز بز قندی
date
newest »
newest »
ولی فکر کنم کمی پایان داشتنمدونم کسی مفهومی که خواستم بگم را دریافت کرد
اگه خواستید راجع به مفهومی که گرفتید بنویسید.
واقعا اگه گرگه در گلوي كودك بميره، من حاضرم هزاران بار كودك شم
ولي حيف كه فقط گرگهاي كاغذي مي ميرند و گرگهاي واقعي همواره مي درند
ولي حيف كه فقط گرگهاي كاغذي مي ميرند و گرگهاي واقعي همواره مي درند





!
بابا
!
منم "بز بز قندی"
گرگه رو خوردم
چرا نمیخندین؟
و ناگهان گرگ چون مچاله ی کاغذی در گلوی کودک مرد.
بچه خفه شد .
مادر ترکید .
پدر هم شاید خود کشی کند.