من نامِ کوچههای بسياری را از ياد بردهام نشانی خانههای بسياری را از ياد بردهام و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...! راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد؟! نه ریرا! سالها و سالها بود که در ايستگاهِ راهآهن در خواب و خلوتِ ورودی همهی شهرها کوچهها، جادهها، ميدانها چشم به راه تو از هر مسافری که میآمد سراغ کسی را میگرفتم که بوی ليموی شمال و شب حلالِ دريا میداد.
چقدر کوچههای خلوتِ بامدادی را خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم. من میدانستم تو از ميان روشنترين روياهای روزگار تنها ترانههای سادهی مرا برگزيدهای . . .
نشانی خانههای بسياری را از ياد بردهام
و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...!
راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد؟!
نه ریرا!
سالها و سالها بود
که در ايستگاهِ راهآهن
در خواب و خلوتِ ورودی همهی شهرها
کوچهها، جادهها، ميدانها
چشم به راه تو از هر مسافری که میآمد
سراغ کسی را میگرفتم که بوی ليموی شمال و
شب حلالِ دريا میداد.
چقدر کوچههای خلوتِ بامدادی را
خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من میدانستم تو از ميان روشنترين روياهای روزگار
تنها ترانههای سادهی مرا برگزيدهای
.
.
.