داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
کفشهاهمیشه تنها می مانند
date
newest »
newest »
خیلی زیبا. من کاملا دیدم پسری را که به دختری دلبسته شد و تلاشش را برای رسیدن به معشوق.ودرنهایت صاحب فرزند شدشان واینکه این ماجرادر شهر تهران اتفاق افتاده. خیلی لذت بردم.دستتان درد نکند.نتیجه گیری پایانی را نپسندیدم و فکر می کنم ارتباطی به اثر ندارد.برای یک لحظه نویسنده وارد اثر می شود و مسیر را تغییر می دهد. خوب است که داستان راه خودش را برود.آن حرف پایانی که در جای خودش قابل اعتناست می تواند در داستانی که از ابتدایش با مخاطب قرارش را گذاشته است، استفاده شود.باآرزوی خواندن اثر زیبای دیگر ازشما




اشیا صندوق قدیمی شبها جان می گرفتند ،اهالی خانه به شنیدن نجواهای شبانه عادت داشتند. بارها از خواص جادویی این صندوقچه زیر نور مهتاب شنیده بودند.12 زنگ پیاپی پیکرساعت شماطه دار را به لرزه انداخت .با صدای آخرین زنگ درب صندوق باز شد و3 جفت کفش پاورچین پاورچین خود را از دهان صندوق بیرون کشیدند ،با چشمهای نداشته شان اتاق را برانداز کردند و وقتی مطمئن شدند کسی آنجا نیست،لب به سخن باز کردند:
"وای...دلم لک زده برای یک واکس حسابی!حیف که این واکس خشک شده و این دستکشها گرمای سابق را ندارند،خانم به خاطر می آوری،اولین دیدارمان را؟ خسته و خاک آلود آمده بودیم تا غبار از تن بزداییم، همان چند دقیقه که در دستان کفاش پیر و کهنه کار چرخ میخوردم شما بدجور به دلم نشستی! چه کوچه -هایی که درپی ات آمدم ، نگاهی به کفی من انداختی،اسم و رسمی برای خودم داشتم!اما خیلی مرا بردی و آوردی ، پاشنه خانه را درآوردم، تا باورم کردی!ولی خب سالهای با تو بودن به همه سختی هایش می ارزید !یادت هست پا به پای هم چقدر باغ سپه سالار را بالا و پایین کردیم ،تا راضی شدی این کفشهای ناز و کوچک را با خود به خانه ببریم؟دوست داشتی چسبی باشند،نمی خواستی کودکمان مثل ما اسیر بندها شود و لحظه ای باز بماند. روحهای بزرگی در بدن داشتیم، هنوز هم از تصور همراهی با آنها، احساس خوشی می کنم اما حیف کفشها زمینی اند و روحها آسمانی!وسرانجام چنین وصلتی جز جدایی نخواهد بود