داستان كوتاه discussion

102 views
داستان كوتاه > خانم مسن

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments از کلاس برمیگشتم وخیلی خسته بودم مترو همیشه تو اون ساعت خلوته و غرقه یه خلسه ست که به آدما هم رسوخ میکنه. میله کنار صندلی ها رو گرفته و سرمو روی دستام گذاشته بودم که ضربه های آروم دستش رو روی ساعدم حس کردم کیفم خیلی سنگین بود پیشنهاد کرد کیفمو بهش بدم تا برام نگه داره . زن مسن ودر عین حال خوش سیمایی بود پوست سفید و روشنش چند خط چروک کم عمق بین ابروها وگوشه چشماش داشت و رژ سرخ ملایمی به لباش کشیده بود وخط خنده دو طرف لبش عمیقتر از بقیه چروکای لبش بود موهای بولند و کم پشتش روی پیشونیش تاب خورده بود و مژه های بلند ومشکیش پلکشو سنگین کرده بود متوجه نگاه من شد وچشم برگردوند چشماشو تنگ کرد و بهم لبخند زد . رنگ چشماش روشن بود؛ بین قهوه ای وعسلی. داشتم به این فکر میکردم که حتما موهاشم همون قدر مشکی و پر پشت بوده که قطار تو ایستگاه بعدی ایستاد و صندلی کنارش خالی شد؛ برام نگهش داشت . وقتی کنارش نشستم تکه کاغذی رو از تو کیفش در اورد و آدرسی رو که روی اون نوشته شده بود پرسید آدرس یه کلینیک بود؛ زیاد دور نبود و دقیقا میدونستم کجاست گفت ساعت سه باید اونجا باشه وبرای پسرش وقت ام.آر. آی بگیره .از قرار معلوم تنها پسرش بود و تازگی ها فهمیده بودن تومور مغزی داره وعروسش که باردار بود افسردگی گرفته بود سعی کردم یه چیزایی بگم تا دلداریش داده باشم لبخندش دلچسب تر شده بود از حالت صورتش فهمیدم یه چیزی هست که دوست داره بگه و نگفته . با اشاره ها و نگاهم ترغیبش کردم
گفت:زندگیت پر از شادی وکامیابیه
جا خوردم ،زدم زیر خنده وگفتم: که این طور
دستمُ گرفت و نگاهی به کف دستم انداخت وسرش رو به نشونه تایید تکون داد گفتم شنیدم کلی کتاب راجع به فال و کف بینی واینجور چیزا نوشته شده گفت: «آره ولی بیشترشون الکی اند» .انگشتامُ روی کف دستم جمع کرد ودستمُ که مشت شده بود لابه لای انگشتای سفید وظریفش گرفت وگفت: «عمرت کوتاهِ»و بعد مکث کرد وهمین طور تو چشمام نگا میکرد گفت «نه خیلی کوتاه» وباز مکثی کرد وبا یه لبخند تصنعی گفت«یعنی اونقدر عمر نمیکنی که خرفت بشی» یه نگاهی به دور تا دور واگن انداخت ، چشماشو تنگ کرد ودوباره بهم نگاه کرد و گفت « یه دوره طولانی مونده وسرگردون میشی؛ نمیدونم از چی» خندیدم وگفتم «پس چه جوری پر از شادی و کامیابیه» ابروهاشو بالا انداخت وگفت مثل اینکه اعتقاد نداری؟! گفتم «نه ولییی... بامزست» لبخند زد وگفت «یه عشق هست که خیلی بچه ساله ...»حرفشو قطع کردم وهمونطور که ریز ریز میخندیدم گفتم خوش تیپه؟ گفت «خیلی از تو کوچیکتره وخیلی دوستش داری و یه چیزه دیگه؛ هیچ وقت مادر نمیشی» . مکثی کرد؛ مثل کسی که به سختی دنبال یه توضیح برای حرفش میگرده وبلاخره گفت «یعنی ممکن هم هست نازا باشی یا نباشی ، ازدواج کنی یا نکنی ، من نمیدونم، چیزی که هست هیچ نطفه ای تو رحم تو بسته نمیشه» . از این حرفش مات شدم ادعای بزرگی بود.
نفس عمیقی کشید و دستشو از روی دستم برداشت وتکه کاغذ رو توی کیفش گذاشت همین طور که حرکاتش رو زیر نظر داشتم به بزرگیه ادعاش فکر میکردم وهمین سر ذوقم آورده بود گفتم« خیلی جالبه» ولبخند زدم ومنتظر بودم بپرسه« چی؟» . خندید وسرشو تکون داد یعنی:«همینی که هست » و تو آینه ای که از تو کیفش در آورده بود یه نگاهی به صورتش انداخت وبعد وسایلش رو جمع وجور کرد. همون ایستگاه باید پیاده میشد. گفتم« شما واقعا چیزی میبینید؟» با اشاره سر جواب مثبت داد گفتم «من فکر میکنم شما خیلی ذهنتون خلاقه» کیفش رو برداشت و دستشو به میله کنار صندلی گرفت وبلند شد و گفت «پس به طرف شمال شریعتی اولین خیابون» با اشاره سر تایید کردم وگفتم ایشالا که پسرتون خوب میشه که فکر کنم نشنید . به دیکشنری قطوری که سرش از تو کیفم بیرون زده بود اشاره کرد و گفت «کلاس زبانتو برو» تعجب کردم گفتم« مگه قراره نرم؟!» خندید وگفت« نه میری» وهمونطور که سرشو به نشونه تایید تکون میداد و می خندید گفت« حالا که من گفتم میری» در واگن که باز شد خداحافظی کرد و پیاده شد بلند شدم که دنبالش برم ولی دیر شده بود در واگن چفت شد و پیژر ایستگاه بعدی رو اعلام کرد چند تایی قیافۀ عبوس وسرخورده پشت در واگن توی قطار رو نگا میکردن قطار همه رو جا گذاشت و وارد تونل شد تصویر تمام قدم توی شیشه واگن افتاده بود و داشت بهم پوزخند میزد من هم بهش لبخند زدم و برگشتم سرجام بشینم که یه خانم مسن اونجا نشسته بود میله کنار دستم رو گرفتم .
ایستگاه بعد باید پیاده میشدم



message 2: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
داستان خوبی بود
ولی من نمی تونم نقدش کنم
یعنی یا اینکه سواد نقد کردنشو ندارم
یا الان نمی تونم


message 3: by Maryam (last edited Sep 01, 2009 11:55PM) (new)

Maryam | 158 comments چرااینجا کسی مارا نقد نمیکند
ما به نقد احتیاج داریم
و به نسیه هم
ما اصلا اینجا مینویسیم که ما را نقد کنند
ارادتمند همه دوستان هم هستیم


message 4: by Josef (new)

Josef | 66 comments همه در گیر انتخابات و مناظره ها هستند
من از خواندنش لذت بردم ولی نقد کردن بلد نیستم



message 5: by mohammad (last edited Jun 06, 2009 02:38AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مریم عزیز دستت درد نکنه داستانت فکرمو حسابی از فضای کثیف انتخابات شست
داستان زیبا دلهره آور و در عین حال ساده ای بود
خیلی حرفه ای نوشته بودی

جمله اول داستان فوق العاده بود

شخصیت خانم مسن خیلی خوب معرفی شد و مرموزی و مهربانی توام شده بود

به نظرم ماجرای پسر و عروس پیر زن به داستان مربوط نبود و میشد که نباشه

و باز به نظر من باید یک گره در داستان مینداختی
مثلا اینکه شخصیت راوی رو طوری معرفی میکردی که حرف های پیرزن رو باور نداره
و به فال و پیش گویی اعتقادی نداره
اگه این کارو میکردی
داستان دارای درونمایه ی عمیق تری میشد
یعنی باینکه به حرفای پیر زن اعتقاد نداره ولی تاثیری فوق العاده از اون حرفا میگیره
که این تاثیر خیلی خوب آخر داستان وقتی به تصویر خودش توی شیشه نگاه میکنه برای خواننده روشن میشه


message 6: by سحر (new)

سحر | 381 comments داستان خوبی بود مریم جون
منم نقد کردن بلد نیستم
ولی داستان جذابی بود


message 7: by Alireza (last edited Jun 06, 2009 10:23AM) (new)

Alireza (mrwintter) | 116 comments داستان خوبي بود . به نظرم بهتره سعي كني جمله هات رو كوتاه تر و ساده تر بنويسي . استفاده مدام از حروف ربط باعث سردرگمي و دلچسب نبودن ميشه. كلا طرح خوبي بود


message 8: by Maryam (last edited Jun 11, 2009 11:29PM) (new)

Maryam | 158 comments mohammad wrote: "مریم عزیز دستت درد نکنه داستانت فکرمو حسابی از فضای کثیف انتخابات شست
داستان زیبا دلهره آور و در عین حال ساده ای بود
خیلی حرفه ای نوشته بودی

جمله اول داستان فوق العاده بود

شخصیت خانم مسن خی..."

مثل اینکه نوشته نتونسته اون چیزی رو که میخواستم به خواننده انتقال بده
راوی به پیشگویی اعتقاد نداره وبه شکل بازی وسرگرمی بهش نگاه میکنه
اونجایی که در جواب خانم مسن که میپرسه
مثل اینکه اعتقاد نداری
میگه
نه...ولی با مزه ست
مقصودم از مطرح کردن قضیه پسر وعروس خانم مسن نشون دادن در بند بودن پای انسان در چنین ضعف ها وچنین محدودیت هایی بود

و مرسی از وقتی که گذاشتید


message 9: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments Alireza wrote: " داستان خوبي بود . به نظرم بهتره سعي كني جمله هات رو كوتاه تر و ساده تر بنويسي . استفاده مدام از حروف ربط باعث سردرگمي و دلچسب نبودن ميشه. كلا طرح خوبي بود"
مرسی علیرضا حتما توجه بیشتری میکنم




message 10: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments دیوونه جوزف سحر صالح مرسی از لطفتون و وقتی که گذاشتید


back to top