داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
خانم مسن
date
newest »
newest »
چرااینجا کسی مارا نقد نمیکندما به نقد احتیاج داریم
و به نسیه هم
ما اصلا اینجا مینویسیم که ما را نقد کنند
ارادتمند همه دوستان هم هستیم
مریم عزیز دستت درد نکنه داستانت فکرمو حسابی از فضای کثیف انتخابات شستداستان زیبا دلهره آور و در عین حال ساده ای بود
خیلی حرفه ای نوشته بودی
جمله اول داستان فوق العاده بود
شخصیت خانم مسن خیلی خوب معرفی شد و مرموزی و مهربانی توام شده بود
به نظرم ماجرای پسر و عروس پیر زن به داستان مربوط نبود و میشد که نباشه
و باز به نظر من باید یک گره در داستان مینداختی
مثلا اینکه شخصیت راوی رو طوری معرفی میکردی که حرف های پیرزن رو باور نداره
و به فال و پیش گویی اعتقادی نداره
اگه این کارو میکردی
داستان دارای درونمایه ی عمیق تری میشد
یعنی باینکه به حرفای پیر زن اعتقاد نداره ولی تاثیری فوق العاده از اون حرفا میگیره
که این تاثیر خیلی خوب آخر داستان وقتی به تصویر خودش توی شیشه نگاه میکنه برای خواننده روشن میشه
داستان خوبي بود . به نظرم بهتره سعي كني جمله هات رو كوتاه تر و ساده تر بنويسي . استفاده مدام از حروف ربط باعث سردرگمي و دلچسب نبودن ميشه. كلا طرح خوبي بود
mohammad wrote: "مریم عزیز دستت درد نکنه داستانت فکرمو حسابی از فضای کثیف انتخابات شستداستان زیبا دلهره آور و در عین حال ساده ای بود
خیلی حرفه ای نوشته بودی
جمله اول داستان فوق العاده بود
شخصیت خانم مسن خی..."
مثل اینکه نوشته نتونسته اون چیزی رو که میخواستم به خواننده انتقال بده
راوی به پیشگویی اعتقاد نداره وبه شکل بازی وسرگرمی بهش نگاه میکنه
اونجایی که در جواب خانم مسن که میپرسه
مثل اینکه اعتقاد نداری
میگه
نه...ولی با مزه ست
مقصودم از مطرح کردن قضیه پسر وعروس خانم مسن نشون دادن در بند بودن پای انسان در چنین ضعف ها وچنین محدودیت هایی بود
و مرسی از وقتی که گذاشتید
Alireza wrote: " داستان خوبي بود . به نظرم بهتره سعي كني جمله هات رو كوتاه تر و ساده تر بنويسي . استفاده مدام از حروف ربط باعث سردرگمي و دلچسب نبودن ميشه. كلا طرح خوبي بود"مرسی علیرضا حتما توجه بیشتری میکنم





گفت:زندگیت پر از شادی وکامیابیه
جا خوردم ،زدم زیر خنده وگفتم: که این طور
دستمُ گرفت و نگاهی به کف دستم انداخت وسرش رو به نشونه تایید تکون داد گفتم شنیدم کلی کتاب راجع به فال و کف بینی واینجور چیزا نوشته شده گفت: «آره ولی بیشترشون الکی اند» .انگشتامُ روی کف دستم جمع کرد ودستمُ که مشت شده بود لابه لای انگشتای سفید وظریفش گرفت وگفت: «عمرت کوتاهِ»و بعد مکث کرد وهمین طور تو چشمام نگا میکرد گفت «نه خیلی کوتاه» وباز مکثی کرد وبا یه لبخند تصنعی گفت«یعنی اونقدر عمر نمیکنی که خرفت بشی» یه نگاهی به دور تا دور واگن انداخت ، چشماشو تنگ کرد ودوباره بهم نگاه کرد و گفت « یه دوره طولانی مونده وسرگردون میشی؛ نمیدونم از چی» خندیدم وگفتم «پس چه جوری پر از شادی و کامیابیه» ابروهاشو بالا انداخت وگفت مثل اینکه اعتقاد نداری؟! گفتم «نه ولییی... بامزست» لبخند زد وگفت «یه عشق هست که خیلی بچه ساله ...»حرفشو قطع کردم وهمونطور که ریز ریز میخندیدم گفتم خوش تیپه؟ گفت «خیلی از تو کوچیکتره وخیلی دوستش داری و یه چیزه دیگه؛ هیچ وقت مادر نمیشی» . مکثی کرد؛ مثل کسی که به سختی دنبال یه توضیح برای حرفش میگرده وبلاخره گفت «یعنی ممکن هم هست نازا باشی یا نباشی ، ازدواج کنی یا نکنی ، من نمیدونم، چیزی که هست هیچ نطفه ای تو رحم تو بسته نمیشه» . از این حرفش مات شدم ادعای بزرگی بود.
نفس عمیقی کشید و دستشو از روی دستم برداشت وتکه کاغذ رو توی کیفش گذاشت همین طور که حرکاتش رو زیر نظر داشتم به بزرگیه ادعاش فکر میکردم وهمین سر ذوقم آورده بود گفتم« خیلی جالبه» ولبخند زدم ومنتظر بودم بپرسه« چی؟» . خندید وسرشو تکون داد یعنی:«همینی که هست » و تو آینه ای که از تو کیفش در آورده بود یه نگاهی به صورتش انداخت وبعد وسایلش رو جمع وجور کرد. همون ایستگاه باید پیاده میشد. گفتم« شما واقعا چیزی میبینید؟» با اشاره سر جواب مثبت داد گفتم «من فکر میکنم شما خیلی ذهنتون خلاقه» کیفش رو برداشت و دستشو به میله کنار صندلی گرفت وبلند شد و گفت «پس به طرف شمال شریعتی اولین خیابون» با اشاره سر تایید کردم وگفتم ایشالا که پسرتون خوب میشه که فکر کنم نشنید . به دیکشنری قطوری که سرش از تو کیفم بیرون زده بود اشاره کرد و گفت «کلاس زبانتو برو» تعجب کردم گفتم« مگه قراره نرم؟!» خندید وگفت« نه میری» وهمونطور که سرشو به نشونه تایید تکون میداد و می خندید گفت« حالا که من گفتم میری» در واگن که باز شد خداحافظی کرد و پیاده شد بلند شدم که دنبالش برم ولی دیر شده بود در واگن چفت شد و پیژر ایستگاه بعدی رو اعلام کرد چند تایی قیافۀ عبوس وسرخورده پشت در واگن توی قطار رو نگا میکردن قطار همه رو جا گذاشت و وارد تونل شد تصویر تمام قدم توی شیشه واگن افتاده بود و داشت بهم پوزخند میزد من هم بهش لبخند زدم و برگشتم سرجام بشینم که یه خانم مسن اونجا نشسته بود میله کنار دستم رو گرفتم .
ایستگاه بعد باید پیاده میشدم