چه كسی باور می‌كند، رُستم چه كسی باور می‌كند، رُستم discussion


10 views
درباره این کتاب

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

Fateme Moradi fard آدم می‌داند نفسش به نفس کسی بسته است ولی باز تصمیم اشتباه می‌گیرد؛ شاید چون حس می‌کند عشق تضمین کننده سعادت نیست؛ و شاید هم بر عکس. انقدر غرق در عشق است که آن را حس نمی‌کند و تا دیگری را می‌بیند خیال می‌کند اوست که آمده است تا عشق را به اونشان دهد. برای همین با او می‌رود. حالا مهم نیست مادرت شیرین صدایت کند یا پدرت شورا، اسمت پرتو باشد و دوستت شوشا صدایت کند و همسرت شوریده بنامدت. آن سر دنیا هم که بروی و هرچقدر هم که تحصیل کنی و پول داشته باشی باز سراغ عشق را می‌گیری و می‌بینی اشتباه کرده‌ای. حالا سی سال از آن ماجرا می‌گذرد. نه رستم مانده است تا به او بگویی که چقدر واقعی دوستش داشتی-مخصوصاً وقتی که گفت دلش می خواهد در زندگی بعد اش پرنده باشد: آزاد و رها- و نه جهان همانی بوده است که قرار بوده روزی تو را غرق عشق کند. توهیچ‌وقت دارویی نساختی که بویی نداشته باشد و هیچوقت هم دخترت همانی نشد که آرزویش را داشتی. فقط سهم تو از دخترت نامش بوده است. زندگی بی‌رحم تر از آن‌چه که فکر می‌کردی بوده و هیچ چیزی از شادی برای تو نمانده است و فقط به این فکر می‌کنی اگر رستم از روستا نیامده بود و اگر تو تحصیل نمی‌کردی شاید شاید دنیا کمی بهتر می‌شد.
پس: همیشه دو راه است اینکه دست رستمت را هرگز رها نکنی و جهان را واقعی تر از آن چه که هست ببینی. حالا اسمت هرچه باشد: مها، مهاما، مهتاب، نیلوفر؛ پرتو، شیرین یا شورا...
این کتاب را دوست خوبم در کافه سپیدگاه به من هدیه داد. هفته پیشش درباره رمان من‌ِ او –امیرخانی- حرف زده بودیم و او گفت رمان زیباتری از این می‌شناسد و من آن شب فایل پی دی افش را دانلود کردم ولی چون حق کپی رایت را رعایت نکرده بودم نمی‌توانستم آن را بخوانم. موضوع را که به او گفتم گفت خودم برایت می‌خرم. روی صفحه اولش کتاب را به من تقدیم کرد و من طوری این کتاب را خواندم که انگاری او این کتاب را نوشته باشد. کتاب را -تقریباً- موقعی که در آکادمی شهرمان نشسته بودم که واحد بردارم به اتمام رساندم و همان‌جا و همان لحظه که هم اتاقی حسودم – را که پس از سال‌ها دیدم که در دانشگاه کار می‌کند- به من گفت:" تو هنوزم از این شر و ور ها می خوانی؟ هنوز هم آدم نشده‌ای؟" فهمیدم- به مکاشفه رسیدم که - من همیشه همین‌طوری خواهم ماند و چقدر خوب است که همین‌طوری باشم. این دوتا و دیگر آن‌چه این کتاب را برایم خاص کرد این بود که دوباره یکی با یک لحن دیگر برایم تکرار کرد که آن‌چه زندگی به آن سعادت می‌گوید نیازی به داشتن و فتح جهان نیست فقط کافی است گاهی در گوشه قلب کسی باشی که پهلوان باشد. و من -واقعاً و یا اینکه چون عظمت در نگاهم است- دوستانی دارم که یکی از آن یکی اسطوره و ستاره‌تر است. چه کسی باور می‌کند محمد؟


back to top