داستان كوتاه discussion

114 views
داستان كوتاه > قسمت اول: پسري که دختر شد !

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by مصطفی (new)

مصطفی م | 8 comments قسمت اول: پسري که دختر شد !
پسر روي تختخوابش دراز کشيده بود , و هي توپ بسکتبالو به سقف اتاق ميزد .
فرشته رو شونش گفت : پسر, چته ؟ تو لکي؟
-چند روزه تو کلاس يکي از دخترا يه جوري نگاهم ميکنه ! نگاهش يه جوريه ! دلمو ميلرزونه!
فرشته : عاشقش شدي؟
- نمي دونم , اما اول ميخوام بدونم , در موردام چي فکر مي کنه , اي کاش فکر شو مي خوندم , اما نه کاش دختر بودم , يکي از دوستاش بودم !
فرشته: اينکه غصه نداره , چشماتو ببندو ارزو کن !
پسر چشماشو بست , فرشته پريد و يه اينه اورد جلوي صورت پسروگفت: حالا چشماتو باز کن !
تا چشماشو باز کرد , عکس يه دخترو تو اينه ديد , از جاش پريد.
اينه رو گرفتو گفت : واقعا دختر شدم , خودمونيم خوشگلو چقدر ماه شدم!
يهو مادر داد زد : زود باش , دير شد .
پسر از ترس پتو رو کشيد رو سرشو با صداي لرزون گفت : واي بدبخت شدم !
فرشته : نترس ! الان که دختر شدي ! همه چيزاي اطرافت دخترونست , فقط زورت اينه پسرات و گذشته رو هم به ياد داري!
مادر با عصبانيت اومد تو اتاق وگفت : ليلي هنوز اماده نشدي؟
تا اسم ليلي رو شنيدم , جا خوردم , ليلي! ليلي! اينم اسمه , بابا خيلي....چيزه !
رفتم سر کمد و هر مانتوي رو که جلو اينه مي پوشيدم , از ارزوي که کردم , پشيمون ميشدم .
يکيشون اينقدر تنگ که نفس نمي شد , کشيد !
يکي اينه خفاش بود !
واي نه! اينکه انگار بومه نقاشيه !
خدارو شکر مانتو دانشگاه از همشون سنگين تره !
با مامان راه افتاديم , سمت خونه خالم اينا , همش توي فکر بودم با مصطفي پسر خالم چطور روبره بشم , اخه هم سنو ساليم .
وقتي رسيديم , يه ساعت اول حرف و تعارف هاي تکراري تا اينکه مصطفي از بيرون رسيد , با همه دست
داد , تا باهاش دست دادم , دستمو محکم فشار داد , صداي جيغم بلند شد , همه زدن زير خنده .
بعد از نيم ساعت , مصطفي داد زد : دختر خاله ليلي بيا کارت دارم !
رفتم تو اتاقش از جاش بلند شدو گفت : ليلي مي دوني يه خواهشي ازت دارم ؟
گفتم : بگو پسر خاله , خجالت نکش ! تا اين شنيد , چشماش برق زد.
گفت : ميخوام براي يه کسي که خيلي برام عزيزه کادو بخرم , اما پولم کافي نيست ؟

(((يه دفعه زمان ايستاد , يکم فکر کردمو ديدم اين حرف ها اشناست برا.
اره ! اون زمون که پسر بودم , همين مصطفي مي گفت : مي دوني , ادم بايد زنگ باشه !
اين دخترا اينقدر ساده و احساساتين که با يکم اشک تمساح و التماس ميشه تيغ شون زد !
کارت با اين تموم شد نفر بعدي! و زندگي ادامه داره!
اره همين پسر خاله بود , با پوله دختراي فاميلو غير فاميل هروز يه رستوران , يه لباس خوشگل و......!)))

تا حرفش تموم نشده بود , گفتم : اخ !مي دوني چي شد؟!؟!
گفت : نه !
گفتم : تمام پولمو تو خونه جا گذاشتم , حتي کرايه ماشينو تا خونه ندارم ! الان چطور تو چشماي مادرم نگاه کنم! اقا به غيرتش بر نخورد , دست کرد تو جيبش 5 هزارتومني دراورد بيرونو گفت : پسر خالت که نمرده !
زود از دستش قاپيدم و رفتم تو اتاق پيش مامانم , مامان بريم ديگه اخه من ظهر دانشگاه دارم .
مادرم تا داشت , خداحافظي ميکرد . رفتم طرفه پسر خالم و کيف پولمو نشونش دادم .
داشت مي سوخت . لحظه خداحافظي وقتي اومد باهم دست بده , همچين فشار دادم , که اون لنزاي رنگيش
از چشمش زد بيرون.






back to top