داستان كوتاه discussion

29 views
داستان كوتاه > <<تو هیچوقت مرا نمیبینی -2>>

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by پری (last edited Aug 30, 2013 05:39PM) (new)

پری | 100 comments وقتی هر چه بزرگ تر می شوی نامرئی تر می شوی، وقتی میبینی که هر چه بیشتر رشد میکنی کمتر دیده می شوی،زمانی که تا شروع می کنی به فهمیدن ، دیگر کسی تو را نمی فهمت، این جور وقت هاست که ترجیح می دهی کوتاه کوچک و تو جیب جا بشو باقی بمانی. تو مرا این همه ابهتی که ندارم نمیبینی، شاید تصمیم گرفته ای اصلا مرا نبینی. آنقدر حواست پرت است که خودت را هم به زور می بینی. درست است که هنوز متوجه ی من نشده ای، اما به این راحتی ها تسلیم نمیشوم.
امروز12هم اردیبهشت بود. تا لنگ ظهر توی رخت و خواب غلت می زدم، و به تو فکر می کردم. تصمیم گرفتم کوتوله شوم. حالا نه از آن کوتوله های 50 سانتی، مثلا تا شانه های تو. کت چرم مردانه کوچکی به تن کردم و ،کوله پشتی ام را یک ملاقه کاغد و دفتر چپاندم و راه افتادم سمت دانشکده ای که می دانم تو آنجا تحصیل می کنی. سعی کردم شبیه دانشجوهایی به نظر برسم که چون رشد نکرده اند و با بقیه فرق دارند، ترحم بر می انگیزند.تا شاید توجه ات را جلب کنم.
سالن دانشگاه از دانشجوهای دختر و پسر انباشته شده بود که به طور اتفاقی هی با هم برخورد می کردند. هر چه می گشتم پیدایت نمیکردم. چهره های زیبایی از کنارم رد میشدند. دختر های بور و باریک اندام، دختری سبزه و جذاب که هیکلی پر از کش و قوس را دنبال خود می کشید. راه روها را که تند تند طی می کردم کم کم به چهره ی دختران دقیق تر شدم. یکی از آنها که با دوستانش در حال خندیدن بود، نگاه اکثر پسر ها را به خود خیره کرده بود.بلند و با شیطنت قهقهه می زد. موهای قهوه ای، چشمانی جسور، و گونه هایی که برای یک عمر زندگی مشترک کفایت می کرد.او و اکثر دخترها از کنارم که رد میشدند نگاه ترحم آمیزی به من می انداختند .بعضی از آن ها با ترحم نگاهم می کردند و لبخند مهربان و ملیحی هم می زندند.به خاطر قد کوتاه و شانه های دفرمه ام. از آن نگاه های مهربان ترحم آمیز که می خواهند با نگاه و لبخندشان بگویند: میبینی ما اصلا به تو ترحم نمیکنیم؟ به ما از بچگی یاد داده اند با آدم های متفاوت و سقط مهربان باشیم و با ترحم نگاهشان نکنیم. میبینی ما چقدر عادی با حضور تو برخورد می کنیم؟
. نمایش مضحکی بود. پسر ها اکثرا بی توجه رد می شدند. تک تک کلاس هارا نگاه می انداختم و وسط راه با خودم گفتم شاید تو میان این همه دختر زیبا موجود خاصی نباشی. شاید اصلا به چشم هم نیایی. و شاید حتی بهتر باشد دنبال یکی بهتر از تو باشم. برای چند لحظه فراموش کردم که اصلا چه شد که دنبال تو راه افتاده بودم . اصلا چرا تو؟یادم نمی آمد.
داشتم از پیدا کردنت نا امید می شدم. شاید هم آنقدر دختر زیبا دیده بودم که نظرم نسبت به تو تغییر پیدا کرده بود. راه افتادم سمت راهرویی که به در خروجی ختم می شد.
کنار در که رسیدم جمعیتی را دیدم که به ورق هایی که روی دیوار چسپانده بودند نگاه می کردند و هر کس دنبال اسم خودش می گشت. پسر ها قدشان بلند تر بود و راحت تر نگاه می کردند. دختری منتظر بود راه باز شود تا بتواند اسم خودش را روی ورق پیدا کند. راه که باز می شد تا می آمد برود جلو دیگری خودش را می رساند به دیوار. پانزده دقیقه به کندی سعی میکرد خودش را به ورق ها برساند. در آخر که راه پیدا کرد بیشتر از همه لفتش داد تا اسمش را پیدا کند. تند تند ورق میزد انگار بترسد که بقیه اعتراض کنند. اسمش را که پیدا کرد از کنارم رد شد، یک لحظه ایستاد و از من پرسید، شماره ی سالن ها را همین جا نصب می کنند؟- بله. -ببخشید یه سوال دیگه؟ تاریخ امتحان ها را چطور؟ گفتم آن را باید از استادت بپرسی. گفت آه بله. گیج بود انگار خودش هم نمیدانست دنبال چه می گردد. از من تشکر کرد، لبخند زد، اما بدون ترحم. طوری لبخند زد که انگار از من می خواست به او ترحم نکنم. راه افتاد سمت در خروجی .شکلات داغی از دستگاه خرید و کنار ایستگاه اتوبوس ایستاد. پشت سرش ایستادم . مرا ندید. هیچ کس را نمیدید. طبق معمول به کلیسای روبه روی دانشگاه خیره شده بود. مثل همیشه. طوری خیره میشد که گویی منتظر بود خود عیسی از در بیرون بیاید. موهایش را پنهانی بو کشیدم. پاهایش شروع کردند به تیک زدن. چند عدد تیک برای دانشگاه جا گذاشت، سوار اتوبوس شد و رفت.
بویش در سرتاسر کوچه پیچید.عطرش که آمد دوباره قد کشیدم. تمام 12 هم بوی اورا گرفته بود.. بوی اجبار.
تو مجرمی بودی که مرتکب هیچ جرمی نشده بود. تنها جرمت این بود که خودت را مجرم میدانستی.
نمیخواستی پیدا شوی. پنهان می شدی،در کلاس های خالی،کوچه ی کم رفت و آمد،در یقه اسکیِ بافتی ات.پنهان می شدی. در حالی که من تنها آرزویم پیدا کردن تو بود.


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments این نوشته شباهت بیشتری به داستان کوتاه داشت.
. خوب این هم نوعی سبکه اما به عقیده من نویسنده نباید هیچ وقت نظرات شخصی خودش رو به صورت صریح بیان کنه تک گویی های نویسنده باید در بیان واقعیت های و ضح و در جهت یاد آوری باشه
اینجا من نتونستم راوی رو از نویسنده جدا کنم که به نظر من این ضعفه نویسنده باید خودش رو به هر تدبیر از نوشته جدا کنه
این طوری خواننده احساس نمیکنه که خواننده احساسات یک نفره بلکه متوجه میشه که داره تفکرات یک نفر رو میخونه.

وقتی هر چه بزرگ تر می شوی نامرئی تر می شوی، وقتی میبینی که هر چه بیشتر رشد میکنی کمتر دیده می شوی،زمانی که تا شروع می کنی به فهمیدن ، دیگر کسی تو را نمی فهمت، این جور وقت هاست که ترجیح می دهی کوتاه کوچک و تو جیب جا بشو باقی بمانی.

خوب این جملات دقیقا میتونن درونمایه یه داستان باشن نباید ایده هاتونو به این سرعت لو بدید

بوی اجبار" رو توی نوشته قبلیت دیده بودم "
شاید نوعی امضا باشه اگه اینطوره خوب نیست
کلمه باید فقط وقت توی نوشته ظاهر بشه که لازمه ظاهر بشه
.


back to top