داستان كوتاه discussion

51 views
نوشته هاي ديگران > می خواهم بدانم چرا؟

Comments Showing 1-14 of 14 (14 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mohammad (last edited Aug 22, 2013 07:51AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مطمئنا" تعداد اندکی هستند کسایی که این تاپیک رو باز کنند و حوصله خوندن داستان به این بلندی رو داشته باشند
اما
اما
اما
اگر به داستان کوتاه علاقه مند هستید
و اگه میخواید یه داستان درست و حسابی و بی نهایت زیبا رو مطالعه کنید حتما و حتما و حتما این داستان رو ترک نکنید واقعا اتلاف وقت محسوب نمیشه
من تا حالا دو بار خودمش و پایه هستم با هرکسی که دوست داشت در مورد بند به بندش بحث کنیم و تفسیر همدیگرو بشنویم و دور هم باشیم.

نویسنده داستان شروود اندرسن از نویسندگان به نام آمریکاست.

دعوتتون میکنم به خواندنش





میخواهم بدانم چرا؟

روز اول،ساعت چهار صبح در«شرق»از خواب بیدار شدیم.غروب روز پیش،در کنار شهر سوار یک ترن باری شده بودیم و با غریزهء حقیقی بچه‏های‏ کنتوکی به شهر و میدان اسب‏دوانی رفتیم و اصطبل‏ها را زود پیدا کردیم

آنوقت دیدیم اوضاع روبراه است،هنلی ترنر،تروچسب کاکاسیاهی را پیدا کرد که ما می‏شناختیمش؛اسمش بیلداد جانسون بود.در زمستانها در اصطبل‏ اسبهای ادبکر،در شهر ما-بکرزویل-کار می‏کند.بیلداد آشپز خوبی است همانطور که تقریبا همهء کاکاسیاه‏های ما آشپزهای خوبیند و البته مثل همه آنهائی که در آن‏ قسمت کنتوکی ما هستند و سرشان به تنشان می‏ارزد،اسبها را دوست دارد.بیلداد در بهارها سری به اطراف می‏زند.کاکاسیاه‏های کشور ما می‏توانند اغلب با تملق و حقه هرکسی را با خود همراه کنند تا هر کاری دلشان بخواهد بکنند.

بیلداد سر مهترها و مربی‏های مزارع پرورش اسب دهکدهء ما اطراف‏ لگزینگتن سوار می‏کند.شب‏ها مربی‏ها به شهر می‏آیند و دور هم جمع می‏شوند و اختلاط می‏کنند و گاه پوکری هم می‏زنند.

بیلداد خودش را قاطی آنها می‏کند و محبت‏های کوچکی در حقشان می‏کند و از چیزهای خوردنی حرف می‏زند:دربارهء جوجه سرخ شده در ماهیتابه و اینکه چطور بهتر می‏شود سیب زمینی شیرین و نان ذرت پخت.بطوری که دهان‏ آدم از شنیدن حرفهاش آب می‏افتد.

وقتی فصل مسابقه می‏رسد و اسب‏ها را به مسابقه می‏برند و شب‏ها در خیابانها همه‏اش حرف کره اسب‏های تازه است و همه از روزی حرف می‏زنند که به لیزینگتن‏ یا مراسم بهاره در چرچیل دانز،یا لاتونیا می‏روند و سوارکارها که در نیواورلئان‏ یا شاید در مراسم زمستانی در هاوانای کوبا بوده‏اند برمی‏گردند تا پیش از آنکهدوباره کارشان را از سر بگیرند هفته‏ای در خانه بگذرانند،در بکر زویل از اسب‏ها صحبت می‏کنند و تدارکاتی دیده می‏شود و صحبت از سوارکاری از دهن نمی‏افتد، بیلداد به عنوان آشپز جزو تدارکات به حساب می‏آید.اغلب وقتی به رفتن همیشگی‏ او به مسابقات در همهء فصل‏ها و کار کردنش در زمستانها در اصطبل‏ها که اسب‏ها را نگه می‏دارند و مردها می‏آیند و راجع به آنها حرف می‏زنند،فکر می‏کنم،می- گویم کاش من هم کاکاسیاه بودم.این حرف احمقانه است اما من نسبت به اسب‏ها اینطوریم،دیوانه‏ام.کاریش نمی‏توانم بکنم...

خوب،باید بگویم ما چه کردیم و شما را در جریان آنچه می‏خواهم صحبتش‏ را بکنم،بگذارم.ما چهار تا بکر زویلی،همه سفیدپوست و پسر مردهائی که‏ قاعدتا در بکرزویل زندگی می‏کنند تصمیم گرفتیم که به مسابقات برویم نه مسابقات‏ لگزینگتن یا لوئیزویل،بلکه منظورم مسابقات بزرگ«شرقی»ساراتوگا است‏ که همیشه از بکر زویلی‏ها صحبتش را شنیده بودیم.

آن روزها،خیلی بچه بودیم.من تازه پا گذاشته بودم به پانزده و از سه تای دیگر بزرگتر بودم.نقشه را من کشیدم.اقرار می‏کنم که من بودم که آنها را به این کار واداشتم.

من بودم و هنلی ترنر و هنری ری‏بک و توم تامبرتن.من سی و هفت دلار داشتم که با شب کاری در زمستان و شنبه‏ها در عطاری انوک مایر به دست آورده بودم. هنری ری‏بک یازده دلار و بچه‏های دیگر،هنلی و توم هرکدام یکی دو دولاری‏ داشتند.جورش کردیم و کنارش گذاشتیم تا مراسم بهاره کنتوکی تمام شد و بعضی‏ از مردهای شهر ما،ورزش دوست‏ترینشان،آنهائی که ما بیشتر به حالشان غبطه‏ می‏خوردیم،از شهر رفتند و بعد ما هم رفتیم.

نمی‏خواهم از دردسرهائی که توی ترن‏های باری در راهمان پیدا کردیم‏ و خیلی چیزهای دیگر حرفی بزنم.از شهر کلولند و بوفالو و شهرهای دیگر گذشتیم و آبشار نیاگارا را دیدم.چیزهائی از آنجا برای خواهرها و مادرهامان‏ خریدیم،هدیه‏ها،قاشق و کارت پستال‏ها و صدف‏هائی که تصویر آبشار نیاگارا را داشت،اما فکرش را که کردیم دیدیم بهتر است هیچ‏کدام از آنها را به‏ خانه نفرستیم.نمی‏خواستیم رد پائی از خودمان به دستشان بدهیم و احتمالا گیرمان‏ بیاورند.

همانطور که گفتم شب به ساراتوگا رسیدیم و رفتیم به محل مسابقه.بیلداد غذامان را داد.یک جائی را بالای انباری روی یونجه‏های خشک نشانمان داد بخوابیم و قول داد که صدایش را درنیاورد.

کاکاسیاهها این چیزها را خوب بلدند؛آدم را لو نمی‏دهند.وقتی مثل حالا از خانه فرار کرده باشی،اگر به سفید پوستی بر بخوری،ممکن است خوب‏ با آدم تا کند و یک بیست و پنج سنت یا نیم دلاری،چیزی به آدم بدهد و آنوقت‏ یکراست برود و آدم را لو بدهد.سفید پوستها این کار را می‏کنند اما سیاهها نه. می‏شود بهشان اعتماد کنی.با بچه رو راست‏ترند.نمی‏دانم چرا.در مراسم سارا- توگای آن سال مردهای زیادی از شهر ما آمده بودند،دیو ویلیامز و آرتور- مالفورد و جری مایرزو دیگران از لوئیز ویل ولگزینگتن هم عده زیادی آمده بودند که هنری ری‏بک آنها را می‏شناخت و من نمی‏شناختم.قماربازهای حرفه‏ای‏ بودند.پدر هنری ری‏بک هم یکی از همین‏هاست...از آنها که بهشان می‏گویند... حساب‏نگهدار بازی.و بیشتر سال را به مسابقات می‏رود.در زمستانها که در بکرزویل در خانه است،زیاد نمی‏اند.به شهرها می‏رود و«فارو»بازی‏ می‏کند1.مرد خوب و دست‏ودل‏بازی است.برای هنری همیشه هدیه‏هائی‏ می‏فرستد:دوچرخه،ساعت طلا،لباس‏های پیشاهنگی و چیزهائی از این قبیل.

پدر من وکیل است.آدم خوبی است اما پول زیادی به دست نمی‏آورد و نمی‏تواند این‏جور چیزها را برای من بخرد،بهرحال من حالا آنقدر بزرگ‏ شده‏ام که توقع این چیزها را نداشته باشم.پدرم هیچوقت بد هنری را به من‏ نمی‏گفت.اما پدر هنلی ترنر و توم تامبرتن می‏گفتند.به بچه‏هایشان می‏گفتند پولی که به این وسیله به دست بیاید،خوب نیست و دلشان نمی‏خواهد بچه‏هاشان‏ صحبت‏های قماربازها را گوش کنند و فکر این چیزها در سرشان بیفتد و شاید از راه به در شوند.

اینها همه درست؛و فکر می‏کنم که مردها می‏دانند چه می‏گویند،اما نمی‏فهمم چه ربطی به هنری یا اسب‏ها دارد.این همان چیزی است که من این داستان‏ را درباره‏اش می‏نویسم.گیجم.دارم برای خودم یک مرد می‏شوم و می‏خواهم‏ درست و حسابی فکر کنم و مثل بزرگها باشم و یک چیزی را در میدان اسب‏دوانی‏ در مسابقهء«شرق»دیدم که نمی‏توانم از آن سر دربیاورم.

دست خودم نیست،من دیوانهء اسب‏های اصیل هستم.همیشه همین جور بوده‏ام.وقتی ده سالم بود و دیدم دارم رشد می‏کنم و نمی‏توانم سوارکار بشوم، از غصه نزدیک بود دق کنم،هاری هلین فینگر در بکرزویل که پدرش رئیس پست‏ (1) faro -نوعی بازی قمار شبیه به بناک که بازی‏کنان ورق را از جعبه‏ای‏ بیرون می‏آورند و روی هر ورقی شرطبندی می‏کننداست،حالا بزرگ شده.از تنبلی تن به کار نمی‏دهد بلکه خوشش می‏آید که در خیابان‏ بایستد و سربه‏سر بچه‏ها بگذارد،مثل فرستادن آنها به دکان ابزار و آلات‏فروشی‏ برای مته‏ای که سوراخهای چهار گوش درمی‏آورد و شوخی‏هائی از این دست.

سر من هم یکی از این حقه‏ها سوار کرد.گفت اگر من نصف یک سیگار برگ را بخورم،جلو رشدم گرفته می‏شود و دیگر بزرگ نمی‏شوم و شاید بتوانم‏ سوارکار بشوم،من همین کار را کردم؛وقتی پدر حواسش نبود یک سیگار برگ‏ از جیبش کش رفتم و یک جوری کارش را کردم.سخت مریضم کرد و مجبور شدند دکتر بیاورند و آنوقت هیچ فایده‏ای هم نکرد.من همانطور بزرگ شدم.حقه‏ بود.وقتی گفتم چه کرده‏ام و برای چه منظوری،هر پدری جای پدرم بود مرا شلاق می‏زد،اما او نزد.

خوب،من از رشد نماندم و کلکم کنده نشد تا چشم هنری هلین فینگر کور شود.بعد تصمیمش را گرفتم که بچه مهتر بشوم اما این راهم از سرم بیرون‏ کردم.این کار را بیشتر کاکاسیاهها می‏کنند و من می‏دانستم که پدر اجازهء این‏ جور کاری را به من نمی‏دهد.خواهش و تمنا هم هیچ فایده‏ای ندارد.
اگر شما هیچوقت دیوانهء اسب‏های اصیل نبوده‏اید،برای این است که‏ هرگز در محلی که اسب آنقدر فراوان باشد،نبوده‏اید و خوب و بدشان را از هم‏ فرق نداده‏اید.اسبهای اصیل قشنگند.هیچ حیوانی مثل بعضی از اسبهای مسابقه‏ آنقدر خواستنی و تروتمیز و پردل و جرأت و نجیب نیست.در مزارع بزرگ‏ پرورش اسب که در همه جای شهر ما-بکرزویل-پیدا می‏شود میدان‏هائی است‏ و اسبها صبح‏های زود در آنجا می‏دوند.

بیش از هزار مرتبه،قبل از طلوع آفتاب از جایم بلند شده‏ام و چهار پنج‏ کیلومتری پیاده رفته‏ام.مادرنمی‏خواست بگذارد من به آنجا بروم اما پدر همیشه‏ می‏گفت«ولش کن...»

بنابراین تکه نانی و مقداری کره و مربا برمی‏داشتم و تندتند می‏خوردم‏ و می‏زدم بیرون.

آدم با مردها،سفید و سیاه در میدان‏های مسابقه،روی نرده‏ها می‏نشیند و آنها تنباکو می‏جوند و اختلا می‏کنند و آنوقت کره‏ها را بیرون می‏آورند. هنوز زود است و علفها پوشیده از شبنم‏های براق و در مزرعهء دیگر مردی زمین را شخم می‏زند و در آلونک،جائی که مهترهای سیاه می‏خوابند،چیزهائی را برای‏ صبحانه‏شان سرخ می‏کنند و آدم می‏بیند که آنها چطور بریده بریده می‏خندند و چیزهائی می‏گویند که آدم را می‏خنداند.درحالی‏که سفیدپوست‏ها و بعضی از

سیاه‏ها هم نمی‏توانند این‏جوری آدم را بخندانند اما مهترهای سیاه همیشه می‏توانند.

و آنوقت کره‏ها را بیرون می‏آورند،بعضی‏هاشان را بچه مهترها به چهار نعل می‏اندازند.تقریبا هر روز صبح،در میدان بزرگی که مال مرد مالداری‏ است که شاید در نیویورک زندگی می‏کند،اغلب،همیشه صبحها دو سه تا کره‏ اسب و چند اسب پیر مسابقه و اخته‏ها و یا بوها را در آنجا می‏بینی که ول می‏گردند.

وقتی اسبی می‏دود از شوق گلویم می‏گیرد.نه همه اسب‏ها،بلکه بعضی‏هاشان‏ که تقریبا همیشه می‏توانم بشناسمشان.

این احساس در خون من است همانطور که در خون سیاههای سوارکار و مهترها هست.حتی وقتی اسب‏ها با بچهء سیاهی بر پشتشان،در میدان مسابقه لکه‏ می‏روند،من می‏توانم بگویم برنده کدام است و اگر گلویم بگیرد و نتوانم‏ آب دهانم را غورت بدهم،می‏گویم خودش است.اگر همیشه هم نبرد مایه تعجب‏ است،و برای این است که در پشت اسبهای دیگر دور سرعت او را گرفته‏اند یا افسارش‏ را کشیده‏اند یا از سرخط مسابقه بد راهش انداخته‏اند یا از این قبیل چیزها.اگر می‏خواستم مثل پدر هنری ری‏بک قمارباز بشوم،ثروتی از این راه به دست‏ می‏آوردم.می‏دانم که می‏توانم ثروتمند بشوم و هنری ری‏بک هم با من هم‏عقیده‏ است.تنها کاری که من باید بکنم این است که به انتظار بمانم تا آن هیجان گلوگیر دیدن اسب به سراغم بیاید و آنوقت همهء پولهایم را سر آن اسب شرط ببندم. به همین دلیل است که اگر بخواهم قمارباز بشوم همین کار را می‏کنم اما من نمی‏خواهم‏ قمارباز بشوم.

وقتی آدم صبح در میدان‏هاست،نه در میدان‏های مسابقه بلکه میدان‏های‏ تربیت اسب دوروبر بکرزویل،اغلب نمی‏تواند آن اسبی را که من از آن‏ صحبت کردم ببیند،اما بهرحال تماشایش خوب است.هر اسب اصیلی که فحل‏ باشد تخم مادیان اصیلی باشد و تربیت شدهء مردی کاردان،می‏تواند بدود و اگر نتواند،دیگر جایش آنجا نیست،باید برود زمین شخم بزند.

بله،از اصطبل بیرون می‏آیند.بچه مهترها بر پشتشان سوارند و دلچسب‏ است که آدم آنجا باشد.آدم از بالای نرده‏ای خم می‏شود و وسوسه‏ای به دلش‏ می‏افتد.آن طرف،در انبارها سیاهها بریده بریده می‏خندند و آواز می‏خوانند. گوشت خوک سرخ شده و قهوه آماده است.همه چیز بوی خوش می‏دهد.در چنین‏ صبحی هیچ چیز بهتر از بوی قهوه و پهن و اسبها و سیاهها و گوشت سرخ شده‏ خوک و پیپ‏هائی که در فضای باز دود می‏کنند،نیست.آدم را می‏گیرد،آدم را درست و حسابی می‏گیرد.

اما از ساراتوگا حرف بزنم.شش روز آنجا بودیم.از همشهری‏ها،کسی‏ ما را ندید.همه چیز آنطور که ما می‏خواستیم گذشت.هوای خوب و اسبها و مسابقات‏ و چیزهای دیگر.راه افتادیم به طرف خانه و بیلداد سبدی پراز جوجه سرخ‏ کرده و نان و چیزهای خوردنی دیگر به ما داد.وقتی به بکرزویل برگشتیم من‏ هیجده دلاری هم داشتم.مادر داد و فریاد راه انداخت اما پدر چیز زیادی نگفت. من همه چیز را برایشان تعریف کردم بجز یک چیز.آن کار را من خودم کرده‏ بودم و خودم دیده بودم.


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments برای همین است که دارم دربارهء آن چیز می‏نویسم،منقلبم کرد.شبها همه‏اش‏ به آن فکر می‏کنم.این است ماجرا:

شبها در ساراتوگا،در انبار یونجه‏های خشک،همانجائی که بیلداد به ما نشان داده بود دراز می‏کشیدیم و صبحهای زود با سیاهها و شبها وقتی همه مسابقه- چی‏ها می‏رفتند،غذا می‏خوردیم.مردهای شهر اغلب،روی سکوها و جای‏ شرطبندی می‏ماندند و دوروبر جاهائی که اسبها را نگه‏داری می‏کنند،پیش از مسابقه در محلی که اسبها را زین می‏زدند،پیدایشان نمی‏شد.

در ساراتوگا،برخلاف،لگزینگتن و چرچیل‏دان در میدان‏ها و جاهای‏ دیگر،محل سایبان‏داری برای گردش اسبها ندارند و اسبها را در فضای باز زیر درختها و روی چمن‏های نرم و قشنگی مانند چمن‏های حیاط جلو باتکر بوهن در بکرزویل زین می‏زنند.تماشایشان خیلی خوب است.اسب‏ها عرق کرده‏اند و ناراحتند و می‏درخشند و مردها بیرون می‏آیند و سیگار برگ دود می‏کنند و به اسب‏ها نگاه می‏کنند و ترتیب‏کننده‏ها و صاحب‏های اسب‏ها هم هستند و قلب آدم سخت‏ می‏طپد آنطور که بسختی می‏تواند نفس بکشد.

آنوقت شیپور خبر به صدا درمی‏آید و پسرها که بر اسب سوارند،با لباس- های ابریشمی بیرون می‏رانند و آدم می‏رود که پهلوی سیاهها کنار نرده جائی‏ بگیرد.

من همیشه دلم می‏خواهد که یک مربی یا صاحب اسب باشم و پیش از هر مسابقه‏ پیه دیده شدن و گیرافتادن و فرستادنم به خانه را به تن می‏مالیدم و به جائی که اسبها را می‏گردانند می‏رفتم.فقط من این کار را می‏کردم و رفقای دیگرم چنین کاری‏ نمی‏کردند.

به ساراتوگا روز جمعه‏ای رسیدیم و چهارشنبهء هفته بعد مولفورد گنده‏ باید می‏دوید و میدل استراید و سان استریک هم باید می‏دویدند.هوا خوب‏ خوب بود و میدان مسابقه آینه.شب قبل از مسابقه خواب به چشمم نیامد.دو تا از از این اسب‏ها،از اسب‏هائی بودند که دلم پر می‏زد آنها را ببینم.میدل استراید دراز واخته است و بی‏قواره به نظر می‏آید.مال جوتامپسون است،مالک کوچکی‏ از شهر است که فقط شش تا اسب دارد.مولفورد اسب یک میل بدو است و میدل‏ استرایک نمی‏تواند تند راه بیفتد و آهسته حرکت می‏کند و همیشه در نصفه راه‏ برگشت،شروع می‏کند به دویدن و اگر مسابقه دو کیلومتر باشد،از سر راهش‏ همه چیز را برمی‏دارد و خودش را می‏رساند.

سان استریک با او فرق دارد.اسب فحلی است و ناراحت.مال ون ریدل‏ بزرگترین مزرعه ناحیه ماست که به آقای ون ریدل نیویورکی تعلق دارد.سان‏ استرکی مثل دختری است که آدم بعض وقتها فکرش را می‏کند اما هرگز گیرش‏ نمی‏آورد،همهء بدنش سخت و قشنگ است.وقتی به سرش نگاه می‏کنی دلت‏ می‏خواهد او را ببوسی.تربیت شدهء تیلفرد است که با من آشناست و خیلی به من‏ مهربانی کرده است و اجازه داده که به اصطبل بروم و از نزدیک او را نگاه کنم.

هیچ موجودی مثل این اسب شیرین نیست.آرام دم مرز می‏ایستد و خودی‏ نشان نمی‏دهد،اما از تو مثل آتش می‏سوزد.بعد که تیر مانع بالا می‏رود مثل اسمش‏ سان استریک(تیغهء آفتاب)می‏دود.آدم دلش پر می‏زند که او را ببیند.درد دیدنش‏ را می‏گیرد.همینقدر تا می‏شود و مثل سگ شکاری می‏دود.هرگز هیچ موجودی‏ را ندیده‏ام که مثل او بدود مگر میدل استراید وقتی که حرکتش می‏دهند و او دست‏ و پا باز می‏کند.

وای!من دلم برای دیدن آن مسابقه و دویدن آن دو تا اسب پر می‏زند، پر می‏زد و هری تو می‏ریخت.دلم نمی‏خواست شکست هیچکدام از اسبهامان‏ را ببینم.پیش از آن هیچوقت جفتی مثل این دو تا اسب به مسابقه نفرستاده‏ بودیم.پیرمردهای بکرزویل اینطور می‏گفتند.راست می‏گفتند.

پیش از مسابقه برای دیدن رفتم به جایگاه اسبها.آخرین نگاه را به میدل استرایک انداختم،که وقتی آن‏طوری تو جایگاه ایستاده چنگی به دل‏ نمی‏زند،بعد رفتم سان استریک را ببینم.

روز روز او بود.وقتی دیدمش فهمیدم.بکلی فراموش کردم که ممکن‏ است آنجا دیده بشوم و راست رفتم جلو.همهء مردهای بکرزویلی آنجا بودند و هیچکس متوجه من نشد غیر از جری تیلفورد.او مرا دید و جریانی پیش آمد. برایتان تعریف می‏کنم.

ایستاده بودم به اسب نگاه می‏کردم و دلم پر می‏زد.یک طوری،نمی‏توانم‏ بگویم چطور،فهمیدم که در درون سان استریک چه می‏گذرد.آرام بود و می- گذاشت که سیاهها پاهایش را مالش بدهند و آقای وان ریدل خودش زین روی او گذاشت،ولی او از درون یک سیلاب خشمگین بود.مثل آب رودخانه در آبشار نیاگارا بود درست پیش از آنکه بخواهد یک دفعه سرازیر شود.این اسب‏ در فکر دویدن نبود.لازم نبود که در فکر دویدن باشد.فقط در فکر این بود که‏ خودش را نگهدارد تا وقت دویدن برسد.این را می‏فهمیدم.طوری بود که‏ من می‏توانستم درست توی وجود او را ببینم.می‏خواست در دویدن کولاک‏ کند و من این را می‏دانستم.او به خودش نمی‏بالید و زیاد خودی نشان نمی- داد و جفتک نمی‏انداخت و شلوغ نمی‏کرد،بلکه فقط منتظر بود.من‏ می‏دانستم و جری تیلفورد مربی او هم می‏دانست.من سرم را بلند کردم و بعد او، و تو چشمهای هم نگاه کردیم.حال دیگری به من دست داد.خیال می‏کنم‏ آن مرد را همانقدر دوست داشتم که اسب را دوست داشتم،چون او چیزی را می‏دانست‏ که من می‏دانستم.انگار توی دنیا غیر از آن مرد و آن اسب و من هیچکس نبود. من اشکم گرفت و جری تیلفورد برقی توی چشمهایش بود.بعد من آمدم پای‏ نرده که منتظر مسابقه بمانم.اسب بهتر از من بود،استوارتر بود،و حالا من‏ بهتر از جری می‏دانستم.او از همه آرام‏تر بود و کار دویدن را باید انجام می‏داد. البته سان استریک اول دوید،و رکورد جهانی یک کیلومتر و نیم را شکست. اگر هیچوقت چیز دیگری ندیده‏ام این را دیده‏ام.همه چیز همانطور شد که من‏ انتظار داشتم.میدل استراید حرکت کرد و در راه برگشتن بود و بالاخره دوم‏ شد،درست همانطور که من می‏دانستم.او هم بالاخره یک روز صاحب یک رکورد جانی خواهد شد.نمی‏توانند اسبهای شهر بکرزویل را شکست بدهند.

من مسابقه را آرام تماشا کردم چون می‏دانستم که نتیجهء کار چه خواهد بود.مطمئن بودم.هنلی ترنر و هنری ری‏بک و توم تامبرتون همه هیجانشان‏ از من بیشتر بود.

یک حال عجیب به من دست داده بود.دربارهء جری تیلفورد مربی فکر می‏کردم و اینکه در سراسر مسابقه چقدر خوشحال بود.آن روز بعد از ظهر از او به‏ اندازه‏ای خوشم آمد که هیچوقت آنقدر از پدرم خوشم نیامده بود.اینطور که به‏ او فکر می‏کردم تقریبا اسبها را از یاد بردم.علتش چیزی بود که وقتی پیش از شروع مسابقه در جایگاه اسبها کنار سان استریک ایستاده بود توی چشمهایش دیده‏ بودم.می‏دانستم که او از موقعی که سان استریک یک کره اسب بود او را پائیده بود و تربیتش کرده بود،به او دویدن و آرام بودن یاد داده بود و حالیش کرده بود که چه موقع جلو خودش را ول کند و وانماند،هیچوقت وانماند.می‏دانستم که‏ برای این اسب حالت مادری را داشت که ببیند بچه‏اش کار شجاعانه یا جالب توجهی‏ بکند.اولین باری بود که نسبت به مردی مثل او احساس محبت می‏کردم.

آن شب بعد از مسابقه من از توم و هنلی و هنری جدا شدم.می‏خواستم خودم‏ باشم و اگر بتوانم نزدیک جری تیلفورد باشم.اتفاقی که افتاد از این قرار بود.

میدان اسب‏دوانی سارتوگار نزدیک حاشیهء شهر است.همه‏جا تروتمیز است و دوروبر درختهائی هست،از نوع سرو کاج،و علفهای سبز و همه چیز رنگ کاری شده و قشنگ.وقتی که از کنار میدان رد بشوید می‏رسید به یک جادهء سخت که برای اتومبیلها آسفالت شده و اگر چند کیلومتری در امتداد این‏جاده‏ بروید جادهء دیگری هست که می‏پیچد طرف یک خانهء روستائی کوچک و عجیبی‏ که حیاطی دارد.

آن شب بعد از مسابقه من توی آن‏جاده راه افتادم چون دیدم جری و چند مرد دیگر با اتومبیل از آن راه رفتند.فکر نمی‏کردم آنها را پیدا کنم.مدتی‏ راه رفتم بعد کنار یک نرده نشستم که فکر بکنم.سمتی بود که آنها رفته بودند. می‏خواستم تا می‏توانم به جری نزدیک باشم.خودم را به او کاملا نزدیک احساس‏ می‏کردم.بزودی جادهء فرعی را در پیش گرفتم-نمی‏دانم چرا-و خودم را به‏ خانهء روستائی عجیب رساندم.دلم برای دیدن جری گرفته بود،همانطور که‏ آدم وقتی کوچک است موقع شب می‏خواهد پدرش را ببیند.همان وقت یک اتومبیل‏ آمد و پیچید آنجا.جری توی آن بود و پدر هنری ری‏بک،و آرتور بدفورد از شهر ما،و دیو ویلیامز و دو مرد دیگر که من نمی‏شناختمشان.از اتومبیل پیاده شدند و رفتند توی خانه،همه غیر از پدر هنری ری‏بک که با آنها جروبحث کرد و گفت که‏ حاضر نیست به آنجا برود.تازه حدود ساعت نه بود ولی آنها همه‏شان مست‏ بودند،و خانهء روستائی عجیب جائی بود که زنهای خراب آنجا اقامت داشتند. بله،اینطور بود.من از کنار یک نرده جلو خزیدم و از یک پنجره نگاه کردم و دیدم.

این چیزی است که خاطر مرا پریشان می‏کند.نمی‏توانم سر دربیاورم. زنهای آن خانه‏همه‏شان زنهای زشت و بی‏قیافه بودند،طوری که نه به نگاه کردن‏ می‏ارزیدند نه به آمیزش.همه وضع ساده‏ای داشتند غیر از یکی که قد بلند بود و کمی به میدل استراید شباهت داشت،اما مثل او تروتمیز نبود،و لبهایش سفت و بدحالت بود.موهای سرخ رنگی داشت.همه چیز را به وضوح می‏دیدم.از یک بوتهء گل کهنسال که نزدیک پنجرهء گشوده‏ای بود بالا رفتم و نگاه کردم.زنها پیراهن‏های ول و باز پوشیده بودند و دورتادور روی صندلی‏ها نشسته بودند. مردها آمدند تو و بعضی‏هاشان روی دامن زنها نشستند.آنجا بوی تعفن می‏داد و حرفها هم متعفن بود،از آن حرفهائی که یک بچه دوروبر طویله در شهری مثل‏ بکرزویل در زمستان می‏شنود،ولی هیچوقت انتظار ندارد وقتی که زنی آن نزدیکی هست آن حرفها زده بشود.مستهجن بود.یک کاکاسیاه هم حاضر نیست وارد چنین‏ جائی بشود.

من به جری تیلفورد نگاه کردم.به شما گفتم که چون می‏دانست در درون‏ سان استریک در لحظهء پیش از رفتن به مرز برای مسابقه‏ای که در آن صاحب‏ رکورد جهانی شد،چه می‏گذرد،من چه احساسی نسبت به او داشتم.

جری طوری توی آن خانهء زنهای خراب به خودش می‏بالید که من می‏دانم‏ سان استریک هیچوقت آنقدر به خودش نبالیده بود.گفت که او این اسب را تربیت کرده است،اوست که مسابقه را برده است و رکورد را به دست آورده‏ است.دراز کشید و مثل یک احمق لاف زد.هیچوقت حرفهائی به این مهملی‏ نشنیده بودم.

و بعد،تصور می‏کنید چه کار کرد!به زن توی خانه نگاه کرد،همان زنی‏ که لاغر بود و لبهای سختی داشت و کمی به میدل استراید شبیه بود،ولی مثل او تروتمیز نبود،و چشمهای جری شروع کرد به درخشیدن درست مثل آن موقعی‏ که در جایگاه اسبها در میدان آن روز بعد از ظهر به من و به‏سان استریک نگاه کرده‏ بود.من آنجا کنار پنجره ایستادم-وای!-ولی می‏گفتم کاش از میدان اسب‏ دوانی دور نشده بودم،و پیش بروبچه‏ها و اسبها و سیاهها می‏ماندم.زن بلندقد متعفن بین ما بود درست مثل سان استریک در جایگاه اسبها در آن بعد از ظهر.

بعد ناگهان نسبت به آن مرد احساس نفرت کردم.می‏خواستم فریاد بکشم‏ و بدوم توی اطاق و او را بکشم.تا آنوقت چنین احساسی به من دست نداده بود.آنقدر درونم آشفته بود که گریه کردم و مشتهایم گره شده بود،طوری که ناخنهایم دستهایم‏ را می‏برید.

و چشمهای جری همانطور می‏درخشید و او مرتب جنب می‏خورد،و بعد رفت و آن زن را بوسید،و من برگشتم و رفتم به میدان اسب‏دوانی و دراز کشیدم‏ و اصلا خوابم نبرد،و آنوقت فردا رفتم پیش بچه‏ها که با من برگردیم به شهر و هیچوقت جریانی را که دیده بودم به آنها نگفتم.از آن وقت به بعد همیشه در بارهء این واقعه فکر کرده‏ام.نمی‏توانم سر دربیاورم.بهار دوباره آمده است و من تقریبا شانزده سال دارم و مثل همیشه صبحها به میدان اسب‏دوانی می‏روم، و سان استریک و میدل استراید را می‏بینم و یک کره اسب جدید به اسم استریدنت را که شرط می‏بندم همه‏شان را پشت سر بگذارند،ولی هیچکس غیر از من و دو سه نفر سیاهپوست این‏طور فکر نمی‏کند.

ولی اوضاع فرق کرده است.هوای میدان مسابقه دیگرنه طعم خوبی دارد نه بوی خوشی.علتش این است که مردی مثل جری تیلفورد که می‏داند چه می‏کند،می‏تواند دویدن اسبی مثل سان استریک را ببیند،در همان روز زنی‏ مثل آن زن را می‏بوسد.نمی‏توانم سر دربیاورم.لعنتی!برای چه می‏خواست‏ این‏طوری رفتار کند؟همین‏طور در این باره فکر می‏کنم و این نگاه کردن‏ به اسبها و بوی چیزها و شنیدن خندهء سیاهپوستها و همه چیز را خراب می‏کند. گاهی وقتها چنان حالم را بد می‏کند که می‏خواهم با یکی بجنگم.خاطر مرا پریشان می‏کند.چرا این کار را کرد،می‏خواهم بدانم چرا. ترجمه جمال محمود


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من دیوانه این داستانم


message 4: by [deleted user] (last edited Aug 22, 2013 11:12AM) (new)

خیلی خیلی زیبا و فوق العاده بود.ممنون از انتخابت
این نویسنده همونی هست که که همیشه همینگوی و فاکنر رو دو نویسنده ی بزرگ آینده ی آمریکا می دونست،در مقابل دیگران ازشون حمایت می کرد،تشویقشون می کرد و با ناشرها برای چاپ آثارشون کلنجار میرفت.چرا؟چون اسب های اصیل رو خوب می شناخت


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments :)


message 6: by Masoud (last edited Aug 24, 2013 06:23AM) (new)

Masoud | 14 comments mohammad wrote: "من دیوانه این داستانم"

با توضیحاتی که اول دادی به خودم گفتم حتما باید این داستان تا آخر بخونم ... ولی نشد
وسطاش شروع کردم به یه خط درمیون خوندن بعد شد پاراگراف درمیون بعدم ولش کردم
نمیدونم اشکال از من بود یا داستان؟!؟ ولی یه جای کار میلنگید


message 7: by mohammad (last edited Aug 24, 2013 11:03PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب دوست من معلومه لنگیدن کار از روش خوندنته
نباید توقع داشته باشی که از ب بسم الله از داستان لذت ببری
.
خیلی از داستانهای خارجی به خاطر بیگانه بودن طرز فکر راوی با فرهنگ ما این حس رو به وجود میارن شاید اگه یکی که نصف عمرشو توی میدانهای اسب دوانی گذرونده با ولع خط به خط این داستان رو بخونه
اما برای ما کمی سخته چون فاصله فرهنگی داریم
خود من اگه به خاطر شهرت نویسنده و داستان نبود عمرا اگه میتونستم این داستان رو بخونم
.
اما بعد که میخونی و تا حدودی منظور نویسنده دستت میاد و متوجه میشه یکی اونور دنیا با فرهنگی کاملا متفاوت دغدغه ای داره که مشترکه و خیلی نزدیکه که حتی صمیمی ترین دوستت هم همچین حس نزدیکی رو با تو به اشتراک نذاشته
به وجد میای و وجودت سرشار میشه از حس خوندن و باز خوندن
بطوری که برمیگردی و داستان رو از اول میخونی اینبار با حس اعتماد به نویسنده.
.
به نظر من کل فلسفه داستان انتقال اون حس مشترکه
.
روش خواندنت اشتباست اگه میتونی داستان رو پرینت بگیر و بخون به طوری که فکر کن داری یه فیلم نگاه میکنی
هیچ وقت بزور و رفع تکلیفی داستان رو نخون
.
البته این داستان به خاطر قدیمی بودنش کمی طولانی تر از اون چیزیه که لازم بود باشه
اما به چند برگ پرینت می ارزه
و البته اگه داستان جذابیت لازم رو نداره نباید بخونیش مگه اینکه دنبال چیزی باشی

.
این یک اثر ادبیه و یک نوشته کوتاه فیسبوکی هیجان برانگیز نیست
.
داستان کوتاه هرچه قویتر باشه سردتر و کمتر هیجان برانگیزه درست مثل کوه آتشفشان که البته آتشی عظیم توی خودش مخفی داره و بعضی وقتها نویسنده یه ذره از اون آتش رو رو میکنه درست مثل پاراگرافهای آخر این داستان

اما نوشته های فیسبوکی داغن درست مثل شعله کبریت
ما باید حواسمون باشه که نباید از یه اثر ادبی توقع تاثیر فوری داشته باشیم


message 8: by [deleted user] (last edited Aug 25, 2013 03:25AM) (new)

درسته جناب مسعود.باید اول دانش خواندن داشته باشین و بعد خودتون می بینین چقدر این داستان میتونه براتون جذاب و لذت بخش باشه.
با محمد هم نظرم در مورد طولانی بودن داستان و اضافه گویی هاش مخصوصا در پاراگراف های اول.اما توجه داشته باشین که این نویسنده در چه دوره ایی زندگی می کرده.
شروود اندرسن اولین کسی بود که داستان کوتاه آمریکایی رو از محدودیت ها و قید بندهای کلاسیک قرن نوزدهمی با طرح های ساخته و پرداخته شده ی تصنعی و شخصیت های قراردادی آزاد کرد و یکی دو نسل از نویسندگان جوان آمریکایی رو تحت تاثیر قرار داد.
برای اون زمان ،یه همچین طرز روایتی ،شیوه ی بیانی تازه به شمار می رفته.
اما شما دقت کنین این نویسنده با چه بیان شیوا و ساده ایی ،بدون اینکه بخواد موضوع رو پیجیده نشون بده،یه همچین درونمایه ی سخت و عمیقی رو به نمایش میذاره و نقب میزنه به درونی ترین احساسات آدمی.چیزی که شاید ما در روزمرگی هامون بارها تجربه ش می کنیم اما در صدم ثانیه از ذهنمون پاکش می کنیم.

وظیفه ی یه داستان نویس همینه که مرتب به ذهنش رجوع کنه و ذهنش رو هرازچندگاهی،شده حتی برای چند دقیقه تحت نظر بگیره تا ببینه به چه چیزهای عمیق و شگفتی فکر می کنه.چیزهایی که ذهن ما با کم اهمیت جلوه دادن و گذشتن سریع ،اونها رو به عقب و به مرزهای فراموشی میرونه


داستان کوتاه گل های داوودی از جان اشتاین بک رو سعی کنید بخونید(با دقت و با آرامش، و فقط کافیه کمی صبر به خرج بدید) و درش تامل کنید.
امیدوارم همون لذتی که من بردم رو شما هم حس کنید


message 9: by Masoud (new)

Masoud | 14 comments mohammad wrote: "خوب دوست من معلومه لنگیدن کار از روش خوندنته..."

باشه سرم خلوت شد دوباره سعی میکنم

فقط جسارتا چند نکته بگم بعد برم
من اکانت فیسبوک ندارم
تو داستان کوتاه دنبال چیزی نیستم
بر خلاف شما به شهرت نویسنده و داستان کاری ندارم


message 10: by Masoud (new)

Masoud | 14 comments MAryAM wrote: "درسته جناب مسعود.باید اول دانش خواندن "


فک میکنم دید من و شما نسبت به کتاب، کتاب خوندن و کتاب خون فرق میکنه

من به کسی نمیگم: دانش خواندن داری؟ اگر نداری این را نخوان آن را بخوان

فک کنم شما میگید

ممنون بابت معرفی کتاب


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments اگه از نوشته من ناراحت شدی عذر میخوام

من خودم تو فیس بوک هستم و خیلی اونجا کمیخونم و اصلا نخواستم توهینی کرده باشم به کسایی که اونجا هستن
و اینکه اونجا اکانتی نداری بسته به تشخیص خودته

من طرف صحبتم با خودمه پشت صفحه مانیتور حصله خوندن داستان بلند رو ندارم و اگه اولین بار این داستان رو تو صفحه مانیتور میدیدم نه تو برگه های کتاب مطمئنم دقیقا عین شما داستان رو رها می کردم.
چون عادت دارم به خوندن نوشته های کوتاه توی نت
اینکه میگم نوشته فیسبوکی فقط یه اصطلاحه
منظورم همون نوشته هاییه که معمولا تو نت دنبالش هستم
.
اما اینجا یه گروهه که توش مینویسیم و میخونیم و یاد میگیریم پس اینجا کمی باید صبرمون بیشتر باشه و نه اینکه بخوایم داستان زودتر تموم بشه
یکی این و یکی هم نزدیک نبودن فرهنگ روایی راوی به فرهنگ ما
این دوتا باعث شد که داستان بهت نچسبه
وگرنه نه تو ایراد داری نه داستان
.
اگه یه نگاهی به داستانهای ارسال شده به این گروه بندازی متوجه میشی که من هم بزرگ بودن نام نویسنده رو ملاک کاری خودم قرار ندادم
اما دوست دارم از نویسنده های بزرگ بخونم و ازشون یاد بگیرم
هرچند پیش میاد که از یه رمان یا داستان عظیم و مشهور خوشم نمیاد که این اتفاق به ندرت می افته مثل رمان طاعون.
.
نه قصد جسارت داشتم و نه آموزش فقط میخواستم تشویقت کنم به خوندن داستان.
همین


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments راستی من تو داستان کوتاه دنبال خیلی چیزها هستم
:)))))
از جمله دنبال خودم


message 13: by [deleted user] (new)

من وقتی وارد این گروه شدم علاقه مند به نوشتن و هرچه بیشتر خواندن بودم.اگه اون موقع این داستان رو میگذاشتن جلوی من،به اندازه ی الان ازش لذت نمی بردم.اما توی این مدت،اول با کمک این صفحه،مطالبش و اعضاش وبعد هم با تلاش خودم و حضور در جلساتی که افراد با تجربه و حرفه ایی حرفی برای گفتن دارند، تونستم دانش خواندن پیدا کنم.ادعایی ندارم اما کاملا می فهمم که نسبت به قبل چقدر عمیق تر می خونم و درک می کنم
تنها نویسنده ی حرفه ایی شدن مهم نیست،باید تلاش کرد تا یه مخاطب حرفه ایی شد در درجه ی اول

از این داستان دفاعی نمی کنم.خودش به بهترین وجه این کار رو می کنه.ممکنه کسی از خوندنش لذت ببره،یکی هم اصلا خوشش نیاد.اما سلیقه وقتی معنا پیدا می کنه که پشتش آگاهی وجود داشته باشه

و البته داستان مدرن مخاطب مدرن می طلبه

باید داستان های بزرگان رو خوند و بعد هم نقدهای حرفه ایی و معتبر که از اون داستان ها شده.این روش خیلی کمک می کنه


message 14: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments داستان قشنگی بود مرسی
تا آخرش خوندم


back to top