داستان كوتاه discussion
چیزی بگو
date
newest »
newest »
پرنده باید می دونست که ماهی ها بلد نیستند ابراز عشق کنند
مهتابی عزیز شعراحساسی و زیبایی رو انتخاب کردیممنون
چهار شیشه
یک صدف پر از حباب
یک آدمک در رقص خود چرخان
آن طرف تر قلعه ای کوچک
سنگ هایی ریز و رنگی
صحنه هایی بود از کلبه ی عشق دو ماهی
چهار شیشه گرچه کوچک بود اما
عشق چون دریا
مینمود آن را به سان هند یا آرام
نور مهتابی گرچه چون شمع بود اما
عشق چون خورشید
مینمود آن را به سان مهر یا ماه
گاه گاهی رقص درجوار چرخش رقاص چرخنده
گاه گاهی در حبابان عبث بازی
گاهگاهی در کف سنگلاخ کلبشان خفتن
گاهگاهی از عشقشان گفتن
"من نمیدانم چرا آنقدر زیبایند"
قصد گفتن بود نه شنفتن
"تاببینند چشمان محبوبم آنان را"
چون موجی از باران کرشمه در جوابش بود
مجهول گفتگوشان چشمهای یکیشان بود
محور رفتار و گفتارو پندارشان ثابت بود
لیک ثبات عشق دانستن نادانیست
***
روزی اما روز بودن بود
خنده هاشان آشکار اما در سکوت
ترسشان از چیست
نشکند شیشه ی زیبای طبیعت
ناگهان هر دو مبهوت
بهتشان از چیست
عشقشان مشغول دیدن بود
فاعل دیدن کیست؟
چشمهای آبی کودکی خندان
مجهول گفتگوشان نیز
"زیبا و مهربانند...نه"
"اما افسونگر و مکار"
چون موجی از رگبار تعصب در جوابش بود
گرم صحبت لیک ترس مجهولی بر هردوشان چیره
سایه ی دستی آمد و شد فضای کلبه شان تیره
"گفتی کدام"
"آن یکی که بالش زرد است"
"هر دوشان را ببر حیف است. جفتند."
"نمیخواهم این یکی زشت است"
گفتگو پیداست که از سوی انسان است
اگر آن خوب است چون باله زردو قشنگ است
اگر این بد است چون زشت است
اگر آنها حیفند چون جفتند و نه چون عاشقند
صدای خندشان پیدا
خاک گشته شیشه ی زیبای طبیعت زیر پاشان بیصدا
آن روز اما روز شومی بود
کنجی از شیشه
چندی پس از ترس
ماهی تنها
چشمش را گشود
جفتش نبود
عجز خود را گریه کرد
چهار شیشه چقدر کوچک و سرد است
مهتابی عزیزماز این شعر خاطره خوبی ندارم
از پرنده ای که من بودم
از ماهی که همیشه خاموش بود
میدانی
پرنده باید که پرواز کند تا به اوج
این را از سکوت ماهی خاموش یاد گرفتم
در روزهایی
که باران هم
آسمان پرنده
هم آب ماهی را
گریست
آرزوی مهربونم
ماهی محبتش هم همراه با سکوته
نگاهش حاکی همه احساساتشه
شاید من این برداشت رو دارم که عشق ماهی یه عشق جاودانست
غمگینت شدم....خیلی غمگین
و ماهی با چشمهای همیشه نمناک نگاهی کرد و جواب داد:باله هایم قدرت پرواز ندارندبالهایت را به من قرض میدهی؟
ساعت ، بمان نرو دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینیم در آسمان
باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام
رخصت نمیدهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است
زین خیل آرزوی فراوان دور دست
ناگه چه دیر شد
زین فرصتی که نمیآیدم به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض
و آن کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک
ایینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست
من با کسی ، که نه
گویی که با خودم
من قهر بوده ام
دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد
قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند
بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود
دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد
اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر
در انتظار چه ؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
در این زمانه آدم بزرگها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است
از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است
باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه مینهم
اینک منم
برپا و استوار در اغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر زیاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم
یک جعبه ابرنگ
و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات
ابی اسمان
سرخی به گونه ها
زردی به اتش و سبزی به زندگی
اینک منم قلم به دست
خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز ان کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….
Nioosha wrote: "Rose wrote: "زیبا بودو رنگی لذت بردم نیوشای عزیز"mamnoon azizam"
وای وای اگه آقایون روسا ببینن که فینگلیش تایپ کردید پوستتون رو میکنن
؛)
شعر زیبایی بودممنون مهتابی عزیزم
Behzad wrote: "پرنده
لب تنگ ماهی نشست
به ماهی نگاهی کرد و گفت :
سقف قفست شکسته
چرا پرواز نمی کنی ؟؟"
عالی
بی نظیر
دوست داشتنی
مهتابي خانوم سلام
انتخاب زيبايي بود
يا داين شعر افتادم
تو نگاه را نمي فهميدي
چون نسيمي ترنمي بر درخت احساسم بجا گذاشتي و رفتي
مي خواستم لحظه ها از هم نپاشد
دوستت داشتم و مي خواستم بماني
اما
تو نگاه را نمي دانستي







*
: پرنده ي بالاي درخت گفت
امروز بيست و پنجمين روزیست كه من از همه چيز با تو مي گويم و تو هيچ حرفي نمي زني . "
ماهي توي حوض تماشايش كرد .
پرنده ي بالاي درخت گفت
حرفي بزن .
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت گفت
غمگيني ؟
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت گفت
با من خوشبختي ؟
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت گفت
آمدن يا نيامدنم برايت اصلا فرقي هم دارد ؟
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت گفت
آوازم را دوست داري ؟
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت گفت
اصلا من را ...... ؟
ماهي توي حوض تماشايش كرد
پرنده ي بالاي درخت پرواز كرد و رفت .
ماهي توي حوض تماشايش كرد
فرياد هم كه زد ، صدايش شبيه چند تا حباب بود
****
مريم موحدان
http://bebarabram.blogfa.com/