داستان كوتاه discussion

84 views
چیزی بگو

Comments Showing 1-21 of 21 (21 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

*







: پرنده ي بالاي درخت گفت
امروز بيست و پنجمين روزیست كه من از همه چيز با تو مي گويم و تو هيچ حرفي نمي زني . "


ماهي توي حوض تماشايش كرد .






پرنده ي بالاي درخت گفت
حرفي بزن .


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت گفت
غمگيني ؟


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت گفت
با من خوشبختي ؟


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت گفت
آمدن يا نيامدنم برايت اصلا فرقي هم دارد ؟


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت گفت
آوازم را دوست داري ؟


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت گفت
اصلا من را ...... ؟


ماهي توي حوض تماشايش كرد






پرنده ي بالاي درخت پرواز كرد و رفت .


ماهي توي حوض تماشايش كرد
فرياد هم كه زد ، صدايش شبيه چند تا حباب بود


****

مريم موحدان

http://bebarabram.blogfa.com/


message 2: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments واقعا زیبا بود مهتابی عزیز
ممنون ازانتخابت
..!!*!


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments من هم ممنونم ستاره کوچولو


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments چي بگم!؟ زيبا و غمگين شايد


message 5: by [deleted user] (new)

پرنده باید می دونست که ماهی ها بلد نیستند ابراز عشق کنند


message 6: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments الهی
دلم واسه هر دوشون جزغاله شد


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments خدا نکنه دل خوشکلت جیز بشه مریم جونم


message 8: by mohammad (last edited May 21, 2009 02:35AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments مهتابی عزیز شعراحساسی و زیبایی رو انتخاب کردی
ممنون


چهار شیشه
یک صدف پر از حباب
یک آدمک در رقص خود چرخان
آن طرف تر قلعه ای کوچک
سنگ هایی ریز و رنگی
صحنه هایی بود از کلبه ی عشق دو ماهی

چهار شیشه گرچه کوچک بود اما
عشق چون دریا
مینمود آن را به سان هند یا آرام
نور مهتابی گرچه چون شمع بود اما
عشق چون خورشید
مینمود آن را به سان مهر یا ماه

گاه گاهی رقص درجوار چرخش رقاص چرخنده
گاه گاهی در حبابان عبث بازی
گاهگاهی در کف سنگلاخ کلبشان خفتن
گاهگاهی از عشقشان گفتن

"من نمیدانم چرا آنقدر زیبایند"
قصد گفتن بود نه شنفتن
"تاببینند چشمان محبوبم آنان را"
چون موجی از باران کرشمه در جوابش بود
مجهول گفتگوشان چشمهای یکیشان بود

محور رفتار و گفتارو پندارشان ثابت بود
لیک ثبات عشق دانستن نادانیست
***
روزی اما روز بودن بود
خنده هاشان آشکار اما در سکوت
ترسشان از چیست
نشکند شیشه ی زیبای طبیعت

ناگهان هر دو مبهوت
بهتشان از چیست
عشقشان مشغول دیدن بود
فاعل دیدن کیست؟
چشمهای آبی کودکی خندان
مجهول گفتگوشان نیز

"زیبا و مهربانند...نه"
"اما افسونگر و مکار"
چون موجی از رگبار تعصب در جوابش بود

گرم صحبت لیک ترس مجهولی بر هردوشان چیره
سایه ی دستی آمد و شد فضای کلبه شان تیره

"گفتی کدام"
"آن یکی که بالش زرد است"
"هر دوشان را ببر حیف است. جفتند."
"نمیخواهم این یکی زشت است"

گفتگو پیداست که از سوی انسان است
اگر آن خوب است چون باله زردو قشنگ است
اگر این بد است چون زشت است
اگر آنها حیفند چون جفتند و نه چون عاشقند

صدای خندشان پیدا
خاک گشته شیشه ی زیبای طبیعت زیر پاشان بیصدا

آن روز اما روز شومی بود

کنجی از شیشه
چندی پس از ترس
ماهی تنها
چشمش را گشود
جفتش نبود
عجز خود را گریه کرد

چهار شیشه چقدر کوچک و سرد است





message 9: by Rose (new)

Rose | 449 comments خیلی قشنگ نوشته بودی
ممنون


message 10: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

:( دلم شکست....


آنقدر از غرورت بیزارم...که مدتهاست فراموش کردام ... که از جنس تو ام من


message 11: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments مهتابی عزیزم

از این شعر خاطره خوبی ندارم
از پرنده ای که من بودم
از ماهی که همیشه خاموش بود
میدانی
پرنده باید که پرواز کند تا به اوج
این را از سکوت ماهی خاموش یاد گرفتم
در روزهایی
که باران هم
آسمان پرنده
هم آب ماهی را
گریست


message 12: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments

آرزوی مهربونم

ماهی محبتش هم همراه با سکوته

نگاهش حاکی همه احساساتشه

شاید من این برداشت رو دارم که عشق ماهی یه عشق جاودانست

غمگینت شدم....خیلی غمگین



message 13: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
پرنده
لب تنگ ماهی نشست
به ماهی نگاهی کرد و گفت :
سقف قفست شکسته
چرا پرواز نمی کنی ؟؟


message 14: by Rose (new)

Rose | 449 comments و ماهی با چشمهای همیشه نمناک نگاهی کرد و جواب داد:باله هایم قدرت پرواز ندارند
بالهایت را به من قرض میدهی؟


message 15: by Nioosha (new)

Nioosha | 14 comments ساعت ، بمان نرو
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینیم در آسمان
باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط
راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام
رخصت نمیدهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است
زین خیل آرزوی فراوان دور دست
ناگه چه دیر شد
زین فرصتی که نمیآیدم به دست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض
و آن کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند
ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو ..
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک
ایینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست
من با کسی ، که نه
گویی که با خودم
من قهر بوده ام
دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد
قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند
بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود
دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد
اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر
در انتظار چه ؟
خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل
یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک
ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام
در این زمانه آدم بزرگها
من سخت گشته ام
گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است
از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب
از لذت نشستن در حوض لحظه ها
چیزی نمانده است
باید شروع کنم
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه مینهم
اینک منم
برپا و استوار در اغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته
آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده
کسی را گناه نیست
اه ای خدای من
از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری
تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه
دیگر زیاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم
یک جعبه ابرنگ
و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات
ابی اسمان
سرخی به گونه ها
زردی به اتش و سبزی به زندگی
اینک منم قلم به دست
خطاط لحظه ها
نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر
پیروز ان کسی
که در دفتر حیات
تکلیف هرچه بود
این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت….



message 16: by Rose (new)

Rose | 449 comments زیبا بودو رنگی لذت بردم نیوشای عزیز


message 17: by Rose (new)

Rose | 449 comments Nioosha wrote: "Rose wrote: "زیبا بودو رنگی لذت بردم نیوشای عزیز"

mamnoon azizam"


وای وای اگه آقایون روسا ببینن که فینگلیش تایپ کردید پوستتون رو میکنن
؛)


message 18: by Faeze (last edited Aug 27, 2009 10:23AM) (new)

Faeze | 487 comments شعر زیبایی بود
ممنون مهتابی عزیزم

Behzad wrote: "پرنده
لب تنگ ماهی نشست
به ماهی نگاهی کرد و گفت :
سقف قفست شکسته
چرا پرواز نمی کنی ؟؟"


عالی
بی نظیر
دوست داشتنی


message 19: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments مهتابی خانم انتخابت مثل همیشه عالی بود



طیبه تیموری | 659 comments مهتابي خانوم
سلام
انتخاب زيبايي بود

يا داين شعر افتادم


تو نگاه را نمي فهميدي
چون نسيمي ترنمي بر درخت احساسم بجا گذاشتي و رفتي
مي خواستم لحظه ها از هم نپاشد
دوستت داشتم و مي خواستم بماني
اما
تو نگاه را نمي دانستي



message 21: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


مرسي بچه ها

خوشحالم که خوشتون اومده




back to top