داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
خواستگاری - بخش اول
date
newest »
newest »
مریم جان دارم روی بخش دومش کار می کنم البته دیگه نوشته ی کوتاه نیست
اما به هر حال من دلبستگی به این بخش دارم
باز هم یاد یک داستان توی روزنامه افتادم . به نظرم روزنامه وار نوشتید نه داستان گونه . انگار که قراره یه داستان بلند بخونم . شایدم رمان . بر خلاف داستان های کوتاه دیگری که خیلی زود تموم می شن و خیلی زود با عبارات حالات یا چیزای دیگه داستان مشخص می شه در داستان شما همه چیز خیلی کنده . خیلی کند . شاید بهتره بعضی جاها رو حذف کنید و به جاش جملات صریح تری بیان کنید . مثلا برای بیان اشک چشم دختر نیازی نیست برگرده ، گریش بگیره و بعد روش و به ما کنه تا ما بفهمیم گریه کرده . نظر م اینه که می شد کوتاهتر و البته زیباتر بیانش کرد . ولی این هم یه جور نوشتنه . شاید من خواننده عجولیم . خوشحال شدم داستانتون رو خوندم
من دو بخش را یک جا می خوانم که متمرکز شم فرزان جان
فرزان عزيزنكته اولي كه به نظرم مي رسد استفاده بيشتر از توصيفات در فضاسازي هاست. كمي به خواننده كمك مي كند كه فضاي ذهني تو را بيشتر ببيند. نكته ديگري كه به ذهنم مي آيد اين است كه شايد اگر لحن كلامي داستان را كاملا كتابي و نقل قول ها را محاوره اي بنويسي بهتر باشد. ولي فكر مي كنم در كل از ساختار داستاني خوبي برخوردار بود و ريتم مناسبي داشت و از همه مهمتر موضوعي است كه فكر كنم مخاطبين كمي نداشته باشد بر خلاف آنچه من اين روزها مي نويسم
تا بخش دوم ببينيم كه چه خواهي نوشت



نمی دانست چرا وقتی توی ذهنش این اسم را می خواند ، ذهنش تکون می خورد و او را به خاطرات دور و دراز برد . سوگند دختری زیبا ، با لبخندی جادویی که هر کسی را مجذوب خودش می کرد . به یاد اون وقت هایی که با هم در مورد یک موضوعی ساعت ها بحث می کردند و آخر دست هم که به توافق نمی رسیدند سوگند می گفت : تو همش جرف خودت را می زنی و موضوع را به سمت خودت می کشونی .
من واقعا قصد چرخوندن موصوع را به نفع خودم نداشتم ، می دونی فقط گاهی دلم می خواست کمی اذیتش کنم .
یک روز از همان روزهایی که با هم بحث می کردیم یک حسی توی صدای سوگند بود که فهمیدم امروز اون خودش نیست . بهش گفتم : سوگند چی شده امروز مثل همیشه روی فرم نیستی ؟ خودت نیستی ؟ چیزی شده ؟ گفت : نه چیزی نیست فقط کمی دلم گرفته ، آدم که همیشه روی فرم نیست . بهش گفتم : با من حرف بزن
یک کم این پا و اون پا کرد گفت : والا پدرم گیر داده که می خوام بفرستمت بری خارج از کشور برای ادامه ی تحصیل ، منم دلم نمی خواد اینجا را دوست دارم . من بهش گفتم : خب ، به بابات بگو که دوست داری اینجا بمونی . گفت : آخه میدونی باید آدم دلیل موندن داشته باشه و گرنه به امید واهی که نمیشه بسنده کرد . اونجا بود که فهمیدم جرفش بوی تعهد میده اما چون دختر محجوبی حرفش را عیر مستقیم رد تا یک چیزایی را به من حالی کنه .
بهش گفتم : اگر دلیل موندنت جور بشه ، موندنی میشی .
گفت : چرا که نه .
مامان و بابام سوگند را خوب می شناختن ، آخه توی سالهایی که ما با هم ، هم دانشگاهی بودیم رفت و آمد سوگند به خونه ی ما فراتر از هم دانشگاهی بودن بود و منم چند باری به خونه ی سوگند رفته بودم و بابا و مامانش هم از من شناخت نسبی داشتند .
فردای اون روز صحبت من و سوگند به مامانم نداهایی در مورد سوگند دادم و مادرم هم از خوشحالی چشمهایش برق زد و موضوع را با بابام درمیون گداشت .
بابام مرد روشنفکری بود و سوگند رت زیاد دیده بود و خیلی هم دوستش داشت همیشه بهم می گفت : پسر ، این دختر از دست نده ، این دختر یک تیکه ماهه .
منم همیشه می گفتم : میدونم بابا .
فردا عصرش به سوگند زنگ زدم و بهش گفتم می خوام ببینمش .
اونم مثل همیشه می گفت : باشه بیا قرارگاه بهشت .
قرارگاه بهشت یه پارک کوچیک دمه خونشون بود که تنها یک نیمکت زیر یه درخت بید مجنون داشت و سوگند اونجا را اسمش گذاشته بود قرارگاه بهشت .
به قرارگاه بهشت رسیدم اما سوگند هنوز نرسیده بود ، چند دقیقه ای صبر کردم که دیدم سر و کله اش پیدا شد . اومد به طرفم و گفت : چی شده می خواستی منو ببینی ؟ چیزی شده ؟
با این جمله حرفم را شروع کردم : سوگند یادته گفتی بابات می خواد بقرسته تو رو خارج سرش را تکان داد ، گفتم : راستش .... کمی مکث کردم و گفتم : می خوام دلیل موندت بشم ، می خوام کاری کنم که همیشه اینجا بمونی ، می خوام بیام خواستگاریت ، با مامان و بابام هم حرف زدم ، اونها که از خداشونه حالا چی میگی .
سوگند روش رو اون ور کرد و وقتی صورتش را برگردوند ، دیدم اشک توی چشماش حلقه زده و داره لبخند میزنه.