داستان كوتاه discussion

83 views
داستان كوتاه > حسني نگو بلا بگو / مهرداد اميررحيمي

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehrdad (new)

Mehrdad Amirrahimi (mehrdadamirrahimi) | 7 comments حسني نگو بلا بگو
ميرزا قشم شم از جووني تو ده به كار نامه نويسي مشغول بود چرا كه تو تمام ده هيچكس سواد خوندن و نوشتن نداشت پس هر نامه اي كه ميرسيد يا ميرفت دست ميرزا رو مي بوسيد ، اينجوري بود كه يه جورايي محرم راز همه اهل ده بود ، اون روز صبح ننه رقيه كه بعد از صد و بيست سال عمر پر افتخاري كه از خداوند گرفته بود هنوز مثل يه دختر چهارده ساله ورجه وورجه ميكرد طبق معمول هميشه بي خبر و بدون يا الله در خونه ميرزا رو باز كرد و بلا نسبت خر عين يابو سرش و انداخت پايين و وارد اندروني شد غافل از اينكه ميرزا تازه از خواب بلند شده و همه محاسن و معايبش كمپلت پشت ويترينه ، در هر حال ننه رقيه كه از ورانداز كردن ميرزا در حالت طبيعي بسيار مشعوف شده بود بعد از هفت سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت راضي شد عينك كذايي رو از تو ممه دونش در بياره و روي بيني قلميش بگذاره و اجازه بده چشم هاي شهلاي نازنينش يه حال اساسي ببرن ، ميرزا هم كه ديد آب از سرش گذشته نخواست زحمت زدن عينك رو بي اجر بگذاره و چند دقيقه اي در بالا كشيدن تنبون مبارك تعلل كرد تا رقيه خاتون حالش و ببره ، اين ماجراي تكان دهنده رو با دور كند تصور بفرماييد تا بريم سراغ اصل مطلب !
و اما اصل مطلب اينكه بلاخره تنبون بالا رفت ، عينك به ممه دون برگشت و اوضاع به حالت طبيعي رسيد ، ننه رقيه نشست روبروي ميرزا و ميرزا هم جلوس فرمودند بر تخت مخصوص .
ننه رقيه : بنويس
ميرزا : چشم ، به كي ؟
ننه رقيه : به مادر بزرگم ننه سكينه تو جهنم ، با مزه شدي ميرزا ، مگه من بجز يه پسر كچل كه رفته شهر كس ديگه اي هم دارم ننه ، خجالت نمي كشي سر بسر من ميگذاري ، هان ؟
ميرزا كه اين مهمون ناخونده كج مدار سر صبحي خلقش و تنگ كرده بود يه نفس عميقي كشيد و گفت ، استغفرالله ربي ... ، رقيه خاتون اين حرف ها كدومه ، ما مخلصيم ، بفرماييد تا بنويسم ، ميرزا اين و گفت يه پر از فلان آقا خروسه بدبخت كه از اون حوالي رد ميشد كند و فرو كرد تو چايي جوشيده مركب نشون چند شب پيش و كاغذ كاهيه ساندويچ هفته پيش و برداشت و نوك قلم و گذاشت روش و گفت بسم الله ...
ننه رقيه : بنويس
حسن كچل جان ، جان ننه ...
ننه رقيه يه كم زير لب غرغر كرد كه ميرزا چيزي سر در نياورد بغير از يكي دوتا فحش آبدار ناموسي اون وسطا كه اونم نشنيده گرفت ، معلوم بود ننه رقيه خيلي از دست حسن كچل شاكيه .
بنويس براش ... ، رفتي شهر دو زار كاسبي كني بفرستي اينجا ولي ميگن گوشات كه دراز بود حالا دم هم در آوردي ، آخه كره خر ، ننه ت خوب بابات خوب ، اين كارا چيه ، نونت نيست آبت نيست ، سور و سات امسالت نيست ، دنبال چي ميگردي ، ننه جان قربون اون كله كچلت بشه ننه رقيه نكنه يه وقت گول اين حاج و واج آقا ها رو بخوري ، اينا حرفاشون به بند تنبونشون بنده ، تنبونشونم كه تكليفش معلومه ...
چي بگم آخه ميرزا ، استغفرالله ...
ميرزا : خب بله ، منم چي بگم والله ، استغفرالله ...
د بنويس ديگه ميرزا جون بسرمون كردي ...
رو تخم چشام ، شما بفرماييد ...
بنويس ، حسني ، اين آشيخ ما شيخا تنها تخصصشون صيغه كردن و حرف مفت بهم بافتنه ، نكنه يه وقت خر بشي بيفتي دنبالشون ، ميگن كارت شده از صبح تا شوم مثل پستچيا كاغذ اين ور و اونور كردن ، رو در وديوار خونه ها چيز نوشتن و" عسك " نقاشي كردن ، ببينم ننه تو اين همه " استرداد " داشتي و من خبر نداشتم ، ميرزا پارازيت اومد كه " استرداد " نه " استعداد " ، ننه توپيد بهش كه خبه خبه نميخواد به من درس بدي ، تو بنويس هر چي دلت خواست بنويس ...
حواسم و پرت ميكني ميرزا ، داشتم مي گفتم ، حالا همه اينا يه طرف ميگن شعر ميگي ، تو ده كه بودي . . . شعر ميگفتي ننه ( ببخشيدا آ ميرزا ) ميرزاي بدبختم يه سري تكون داد و گفت شعر نه ننه ، شعار ...
ننه رقيه هم كه هر وقت دلش ميخواست كر ميشد و كور و شل اينبارم خودش و زد به كري و ادامه داد كه ، يادمه باباي خدا بيامرزتم اون وقتا يه شعر بلد بود كه هميشه وقتي ننه ي گور بگوريت آب ميريخت تو حياط كه خير سر امواتش يه آب و جارويي كنه براش ميخوند " آزار نرسون به مورچه ديگه نميدونم چي چي ..." خلاصه هر چي بود به مورچه ها ربط داشت ...
حالا شعر يا شعار يا هر كوفتي كه هست ، براش بنويس ننه حلالت نمي كنم اگه بشنوم دوباره از اين كارا كردي و از اين اراجيف به هم بافتي ، اصلا واسه من خوبيت نداره ، آخه مردم ده چي ميگن پشت سرمون ، خل و چل بودي فرستادمت شهر كسي خبردار نشه حالا برام قبالشو مي فرستي ...
الله اكبر ...
ميرزا هم تاييد فرمود بله واقعا الله اكبر ...
بگو ننه ت ميگه من عمري ازم گذشته البته نه خيلي ! ولي تو همين عمر نه خيلي بلند يه دوجين حكومت و چند صد تا دولت و تجربه كردم ، آخه ننه جان اين يارو آشيخي كه خيلي هم معروفه مگه نگفت " آقا زنبورام شاه دارن ... " حالا يه آخونديم پيدا شد يه بار تو عمرش حرف حساب زد اگرم ميخواي گوش كني حرف حساب و گوش كن ...!
اصلا بگذريم از اين حرف و حديثا ، ببينم ننه حالا چرا اينقدر داد ميزني !؟ ، پسر مشدي غلام كه از شهر اومده ميگه كه از شب تا صبح تو خيابونا داد ميزني ، اون يكي اومده ميگه دائم راه ميري ، آخه من از دست تو چيكار كنم حسني ، اي كه الهي جز جيگر بزني ...
به اينجا كه رسيد ننه رقيه يهو قاط زد و شروع كرد چنگ انداختن به صورتش و كشيدن گيسش و ناله كردن و نفرين پشت نفرين به حسن كچل ...
ميرزا از سر دلسوزي يه چايي براش ريخت و يه كم دلداريش داد كه ، ننه رقيه اين روزا اين حرفا عادي شده ، يه جور اپيدميه .
ننه رقيه با تعجب گفت ، چي چي دميه ...
ميرزا كه از حرفش پشيمون شده بود ناليد ، هيچي ننه خاتون يعني همه از سر بيكاري و شكم سيري افتادن به جفتك انداختن و اره تيز كردن ، چهار تا از اين فكل كراواتي ها م افتادن وسط و ملت و گذاشتن سر كار ، كلي دفتر و دستك و از اين جور بازيا ، ملتم كه از همه جا بي خبر ، يكي ميفته جلو بقيه از پشت ، علي از تو مددي ...!
خير سرشون رفتن اروپا و آمريكا حالا شدن يه پا مدعي كه چي ، كه ما ميخوايم " ايران ره گلستان بكنيم ره " يكي نيست بگه شما ها اگه باغچه بيل زنيد اول باغچه دم خونه تون و بيل بزنيد ...!
د همين ديگه ميرزا ، اين پسره كله خر كله كچل منم افتاده دنبالشون كه يه لفت و ليسي بكنه غافل از اينكه از اين جماعت اگر چيزي برسه فقط فلانشونه كه اونم نصيب پيرزناي محلشونه ...
استغفرالله ... تو رو خدا ببخشيدا آ ميرزا ، شما چون از خودمونيد اينجوري راحت حرف ميزنم ...!
اختيار داريد ننه خاتون ، البته چهار تا آدم حسابيم توشون پيدا ميشه كه حرف حساب ميزنن ولي اكثرا پي پر كردن جيبشونن ، دست آخرم اون چهار تا رو سر به نيست ميكنن و چي ، علي ميمونه و حوضش ...!
دستت درد نكنه ميرزا همينارم كه گفتي بنويس بعدشم بنويس گوش شيطون كر ننه رقيه ت داره ميميره ، آب دستته بده بغلي چهار نعل برگرد ده ، بنويس اومديا ، اگه دير كني خودم ميام گوشت و ميگيرم و با پس گردني برت ميگردونم ، آخرشم بنويس كره خر فهم شد ...؟!
همش و نوشتي آ ميرزا ...
بله ننه خاتون ، كلمه به كلمه ...
دستت درست ننه ، پير شي انشاء الله ...
ننه رقيه همونطور كه مثل عجل معلق وارد شده بود در يك چشم بهم زدن عين جن بوداده دود شد و رفت تو زمين كه نكنه يه وقت ميرزا چيزي ازش بخواد ، غافل از اينكه ميرزا حاضر بود يه چيزيم دستي بده كه گورش و گم كنه ، در هر حال رفت كه رفت ...
ميرزا كه ميدونست حسن كچل تو پاتخت واسه خودش كيا و بيايي داره ، كاغذ كاهي خالي رو كه موقع حرف زدن ننه رقيه يه كم خط خطي كرده بود مچاله كرد و انداخت بيرون ، از پنجره چوبي كلبه قديميش به بيرون خيره شد و ياد خاطرات آخرين سفرش به شهر افتاد ، آه عميقي كشيد و با خودش گفت ...
اي ننه رقيه ، اگه ميدونستي حسن كچلت الآن چند ميليون نفر و علاف خودش كرده و حيرون دور يه انگشت مي چرخونه دو تا شاخ بزرگتر و بد تركيب تر از اون قوز پشتت رو سرت در ميومد ...
هي هي هي ... پسره ياردان غلي تا تو ده بود جرات نداشت پاش و بگذاره تو كوچه از ترس مسخره كردن بچه ها و سنگ خوردن ازشون ، حالا برو ببين ملت و سنگسار ميكنه ...
تا اينجا بود حسن كچل بود و خل و چل ، حالا شده حاج حسن و اهل علم ...
سيزده چهارده ساله كه شد همه چوپوناي بيابون و احيا كرد حالا سيزده چهارده تا دختر شهري رو صيغه كرده و هر كدوم و تو يه آپارتمونه نقلي نشونده ...
تو ده پشت و رو سوار خر ميشد حالا يه عبا انداختن رو شونش رو گرده مردم سوار ميشه ...
هي هي هي ... من خر و بگو ، اگه از اول بجاي صبح تا شب قلم تراشيدن و نامه واسه اين و اون نوشتن و فرستادن ، مثل حسن كچل عقل تو سرم بود ! رفته بودم حوزه علميه و چند ماهي به اهل علم خدمت ميكردم ! حالا لازم نبود واسه ننه حسن كچل نامه بنويسم ...
اصلا تقصير منه كه بخاطر دو زار سه شاهي پول تو جيبي كه حسني از پاتخت ميفرستاد تا نامه هاي ننه ش و پاره كنم و نفرستم شهر كه جلو اهل علم آبروش نره ننه ش و به خودش فروختم و يه مملكت و به باد دادم اگه همون دفعه اول كه ننه ش براش خط و نشون كشيد نامه رو فرستاده بودم ...
هي هي هي ... آه آه آه ... واي واي واي ... آي آي آي ... و بسياري ديگر از اين صداها و صداهاي ناجور تر كه از گلو و هزار تا جاي ديگه ميرزا بيرون اومد اما چه سود ...
حسني ديگه از خر شيطون پايين بيا نيست كه نيست ...
حالا ميرزا اينقدر بنويس تا جونت بالا بياد ...
مهرداد اميررحيمي تهران ١٣٨٧



message 2: by sohrab (new)

sohrab | 36 comments درود
توصیف زیرکانه ای بود
تبریک می گم
ولی قلمت اونجوری که باید نبود
درسته اسمش داستان کوتاهه ولی نباید که داستان و اینقدر بهم بریزی !! بعضی جملات رو می تونستی بهتر بیاری
بهر حال ممنون
سوژه جدیدی بود
لذت بردم


back to top