SHAMS شمس discussion

41 views
نوشته و اشعار خواندنی

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Jan 31, 2008 07:23AM) (new)

f.  | 59 comments Mod
جمله شمس تبريزي درباره خيام گفت: شمس تبريزي در تحليل رباعي‌هاي خيام با رويكردي متن‌گرايانه مي‌گويد: "آري وضعيت حال خود مي‌کند هر گوينده؛ او سرگردان بود باري بر فلک مي‌نهد تهمت را، باري بر روزگار، باري بر حضرت حق، باري نفي مي‌کند و انکار و ... سخن‌هايي درهم مي‌گويد و بي‌اندازه و تاريک مي‌گويد

مؤمن سرگردان نيست


source:
http://www.iranklidar.ir/sahbayekhera...

===================================

بيشتر انديشه‌هاي خيامي به شكل رباعي به ما رسيده است. شمار دقيق رباعي‌هاي خيام بر ما روشن نيست و اين خاطر است كه خيام در هيچيك از آثارش، خود را شاعر نخوانده است و 90درصد كساني هم که درباره او نوشته‌اند نيز از شاعر بودن او سخني به ميان نياورده‌اند؛ حتي نظامي عروضي نيز ذكر او را در مقالت منجمان آورده‌است و نه در مقالت نخست كه از آن شاعران است.

دكتر كيواني سپس به تشريح قالب رباعي و ويژگيهاي آن د رشعر فارسي پرداخت و گفت: قالب رباعي، قالبي ويژه در ميان قالب‌هاي فارسي است. اين قالب وزني ايراني دارد و به دليل زحافاتي هم كه دارد؛ آهنگي جادويي يافته است؛ از دگر سو قالبي كوتاه و موجز است. ذهن بشر هميشه در پي مطالب كوتاه است و هميشه در پي آن است كه همه چيز را در كوتاه‌ترين كلام دريابد. اين شعرها چهار مصرا‌ع‌اند و در واقع يك رباعي داراي چهار ركن است و هر مصراع مساله‌اي دارد كه هر مساله سخت، ديگري مرتبط است و يك منظومه‌ي فكري را ارايه مي‌دهد.

ديگر رويه جاودانگي خيام به خاطر انديشه‌هايي است كه در آن وجود دارد. اين انديشه‌ها، انديشه‌هايي مقطعي و مربوط به زمان ويژه‌ و به گمان يك گروه و در شرايط خاص نيستند؛ بلكه مسايلي هستند كه با چندين قرن حيات بشر در آميخته‌اند و در واقع دغدغه‌ي خاطر نسل‌هاي گوناگون است.

ما معمولاً شعري را كه با آن احساس اشتراك بكنيم و با درونيات ما بيشتر درگير باشد، بيش‌تر مي‌پسنديم و اين رباعي‌ها انديشه و نمادي از سال‌ها رنج كشيدن بشر است. براي خيام پرسش‌هايي مطرح است که با سؤالات بنيادين بشر در گير است.


source:

http://www.iranklidar.ir/sahbayekhera...


message 2: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod
يعني به نظر شما او انسان کج خلقي نبوده است ؟

کج خلقي را اگر ناسازگاري هاي شخصيتي بر اساس اصول روانشناسي معنا کنيد، مي شود چنين تلقي اي از او داشت اما اگر رفتار هاي شمس را در درون يک پارادايم و چارچوب رفتاري يک انسان ويژه که در ارشاد و سلوک سخت گيري هاي ويژه اي داشته، بررسي کنيم مي شود او را کج خلق دانست اما اگر کج خلقي او را نوعي اختلال در شخصيت بدانيم بنا به علم روانشناسي امروز من او را کج خلق نمي دانم. هر چند که در کتاب مقالات شمس از شيوه تعليم و تربيت او مي توانيد نکته هايي را بيرون بکشيد که چگونه او کودک شوخ را کتک مي زند. اين شيوه براي انسان امروز قابل درک نيست اما در فضاي مکتب داري هفت قرن پيش بايد آن را نگريست و او را درک کرد .

اما از رابطه شمس با پدرش نيز مي توان به چنين تصويري از او رسيد که او انسان شيريني نبوده است. تلخي و تندي در رفتار او مشهود بوده است

داستان مربوط به پدرش داستاني است که بايد طور ديگري ديد، اصولاً بزرگان در مقطعي از زندگي شان وقتي که به روشن شدگي و آغاز مرحله يقظه مي رسند با دنياي پيرامون خود دچار ناسازگاري مي شوند و مهرباني ها و لطف هاي ديگران براي آنها معناي زندان پيدا مي کند؛ معناي محدوديت هايي براي رسيدن به کمال. نه اينکه اين بزرگان در اين مقطع از زندگي شان نتوانند مهرباني ها و لطف ها را تشخيص دهند، بلکه آنچه مهم است اين است که اين مهرباني ها و لطف ها در عمل آنها را محدود مي کرده است. لذا مي بينيم که آنها در عمل به گونه اي ديگر رفتار مي کنند. اين عدم رعايت ها در چارچوب يک زندگي تعاملي و مثبت امروزي قابل نقد است اما براي انساني که مي خواهد راهي را آغاز کند اين نکته را مي توان در چارچوب آن برآشوبندگي معنا کرد .

پس کيمياخاتون که زني عامي بوده حق داشته که او را درک نکند

ماجراي کيميا ابعاد متعددي دارد. ما در هيچ کجا اسنادي مربوط به مشاجره هاي دوطرفه اين دو با هم نداريم الا خود مقالات، که شمس در آن از دو صفت کيميا ناراضي است؛ يکي بدخويي و ديگري سخن چيني او. اگر اين اوصاف را به حساب بزرگنمايي عيوب طرف مقابل نگذاريم و اينکه وقتي يک زوج از هم جدا مي شوند در عيوب يکديگر اغراق مي کنند، مي توان چنين استنباط کرد که رفتار کيميا باعث نارضايتي شمس مي شده است. اگرچه اسناد ما براي جانبداري هرگز کافي نيست .

حتي بايد توجه داشت که نقش ياران مولانا که رابطه خوبي با شمس نداشتند در اين زمينه تا چه اندازه است. ياراني که جو بسيار بدي را عليه شمس به راه انداختند. به عنوان مثال در آثار ياران مولانا شما شمس را فرد فرهيخته اي نمي بينيد لقب آفاقي و دهري و... به او مي دادند در حالي که منبع اکثر داستان هاي مثنوي کتاب مقالات شمس تبريزي است

source:

http://www.shamsomolana.com/mathnavic...


message 3: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod
شمس هم مثل مولانا با فلسفه و فلاسفه آشتی نا پذیر بود ازنظرشمس رسیدن به حقیقت فقط از طریق تسلیم و عشق ممکن میگردید .
او میگفت : " حد یث کوچکی ازمولانارا به هزاران رسالهء کوشیری وقریشی وکتاب های دیگر عوض نمیکنم ، همه آنها فاقد لذت و ذوق اند".
به عقیده شمس دانش صرف یک واسطه است هدف نیست ومیگفت حتی دانش از نگاه این که بیا نگر ناتوانی خود است – میتواند جالب باشد ، ششجهت لبریز ازنور خداست وفلاسفه هنوز در بین زمین و آسمان دست و پا میزنند...
فلسفه به ده عقل اصرار دارد که این ده عقل کایینات را احتوا میکند .. اهل فلسفه از آنچه که در دسترسشان قرار ند ارد شگفتی زده نمیشوند اماآنچه که مایه شگفتی آنها است این است که در پندار خود به چیزی دست یافته اند، آنرا محکم میگیرند واز ان حرف میزنند .
از این سخنان شمس چنین بر می آید که شمس از فلسفه وفلاسفهء روزگارش به خوبی آگاهی داشته است.
شمس از اینکه اهل فلسفه عقل را به رهبری انتخاب کرده وآنگاه کاری های میکنند که دور از پذیرش اندیشه است اظهار تعجب میکند.
شمس درمورد آنانیکه روز حشررا برای جسم نه بلکه بر روح قا بل تطبیق میدانند ، محکم در اشتباه میداند

source:
http://www.h-obaidi.com/Ausgabe%205/S...


message 4: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod

شمس که از پیشروان انسا نگرایان بود – میگفت :

" همه چیز فدای انسان باد وانسان فدای خودش ، مگر خداهرگز گفته که ما آسمانها و عرش را والاتر از انسان آفریدیم " ؟ ...
" اگر به عرش برآیی ویا در اعماق زمین راه یابی ترا مرتبتی نیست به دل ره یاب ویا با صاحب دلی مونس باش همه گی حرفهای پیامبران به همین راهیابی به دل خلاصه میشوند ، وقتیکه انسان خودرا یافت همه چیز را یافته است"..


source:
http://www.h-obaidi.com/Ausgabe%205/S...


message 5: by f. (last edited Feb 18, 2008 02:22PM) (new)

f.  | 59 comments Mod

شناخت عاشق

نوشته شده توسط جلال الدين امروز

يکي از دوستان بابی زيبا در بابت شناخت عاشق و عارف گشود که شرح آن در زير میرود.


«معرفت و محبت و عشق»
معرفتی که زاينده محبت نباشد معرفت حقيقی نميتواند باشد. حاصل معرفت بايد لزوما محبت باشد. محبت عارفانه نيز باید عشق را به دنبال داشته باشد.
اما نشان طی این مسیر چیست؟ چگونه میتوان ره پیمودگان این طریق را شناخت؟ ملاک و معیار چیست تا فریبکاران و دغل کاران را باز شناخت؟
جواب این سئوال بسیار سخت هست. اما جواب آن بسیار سرنوشت ساز است.
به نظر من چنین میاید که طی کنندگان این طریق را باید با کتوم بودن آنان شناخت. عاشقان را باید انسانهایی کتوم (کتمان کننده) دانست. کدامین عاشق حقیقی سر معشوق را افشاء میکند؟ سر معشوق مساوی است با حیات خود عاشق. کشف اسرار مساوی است با قتل عاشق. اگر عاشق سر عشق خود را آشکار کرد و ناپیدا نشد او را نمیتوان عاشق راستین نامید. و در یک کلام: عشق را جز شهادت سزاوار نیست!






جواب سوال بالا بسيار دشوار است. زيرا تنها کسی که میتواند پاسخ گويد همان عارف عاشق است که همانند گوهر ناپيداست اما مکتوبات اين بزرگان در دسترس است و قابل تحقيق. عاشق سخت رسواست و عشق چيزي قابل کتمان کردن نيست. اما سر عشق چيزي بيان کردني نيست چون اگر بيان ميشد ديگر اسرار نبود. همان گونه که قبلا هم گقته ام به نظر من عشق دارای درجات است و عارف يا عاشق نيز به اندازه وسعت نفس (روح) خویش از عشق بهره مند مي گردد. لذا درجات عاشقين و عارفين بر اساس ميزان شناخت انان از نفس خويش که آن نيز متاثر از ميزان عشقشان ميباشد متفاوت است. عشق را حد و مرزی نيست و لذا عاشق و معشوق حد و مرزی ندارند. عشق، عاشق و معشوق در واقع يکي هستند که اگر دويي برخيزد نه عشقی ماند و نه عاشق.


حال عاشق را چگونه ميتوان شناخت؟ اگر عاشق و معشوق يکي هستند پس عاشق همان تجلی معشوق است به اندازه عشق خويش. لذا شناخت عاشق همانند شناخت معشوق جز با مرکب عشق ميسر نيست. حال میتوان تفاوت عرفان با مذهب يا با فلسفه را شناخت. يک مشی فلسفی و يا يک مذهب بدون وجود مريدان وجود نخواهد داشت. زيرا اساس و بنياد آن هويتی است. يعني اگر کسی آن فلسفه و يا مذهب را تاييد نکند خود به خود نيست و فانی میگرديد. ولی در عرفان بحث اجتماعی نيست بحث بسيار فردی است فلذا پير وادی عشق هيچ احتياجی به مريد ندارد حال اينکه قوت مذاهب و نظريه پردازان به ميزان مريدان انهاست.


به خاطر همين موضوع است که در عرفان به راهرو بودن اشاره میشود. يعني تو بخواه و تلاش کن آنگاه به ميزان محبت و عشقی که داری از طرف معشوق به تو هديه میشود. همانطور هم که قبلا گفته ام اين جز با کمک عقل ميسر نيست زيرا عقل به شما خواهد گفت که کدام مسير مسير خيال و توهم است ولی انگاه که عقل ناتوان بود بايستی با توکل قدم در وادی عشق گذاشت تا معشوق خود راهنما باشد. در آخر سخنی از مولانا شمس تبريزی مياورم:

اول با فقيهان نمی نشستم، با درويشان مینشستم. ميگفتم آنها از درويشی بيگانه اند. چون دانستم که درويشی چيست و ايشان کجا اند، اکنون رغبت مجالست فقيهان بيش دارم از اين درويشان. زيرا فقيهان باری رنج برده اند. اينها می لافند که درويشيم. آخر درويشی کو؟



Source:

http://rumi2007.persianblog.ir/1386_4...



message 6: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


معرفت (شناخت عقلی) در عشق
محبت چون بغايت رسد آنرا عشق خوانند. و عشق خاصتر از محبت است، زيرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاصتر از معرفت است زيرا که هر محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد. و از معرفت دو چيز متقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند. زيراکه معرفت يا بچيزي خواهد بودن مناسب و ملايم جسماني يا روحاني که آن را خير محض يا کمال مطلق خوانند يا به چيزي جسمانی و روحانی متمايل که آنرا شر محض و نقص مطلق که نفس انسانی از آن ميگريزد. از اول محبت خيزد و از دوم عداوت. پس اول پايه معرفت است و دوم پايه محبت و سوم پايه عشق. و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسيد تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان بسازد. و معني "خطوطين و قد وصلت" اينست.


source:

http://rumi2007.persianblog.ir/1386_4...


message 7: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


دو ر کعت عشق
از منصور حلاج نقل است که فرموده: دنيا بگذاشتن، زهد نفس است و آخرت گذاشتن، زهد دل و ترک خود گفتن زهد جان.

نقل است که درويشي از منصور پرسيد که عشق چيست؟

گفت امروز بيني و فردا و پس فردا

آن روز بکشتند و ديگر روز بسوختند و سيوم روزش بر باد دادند.


حلاج را چون بر دار کردند دستانش ببريدند. او پس از لختي دستان بريده اش را به ساعد و صورتش ماليد. به او گفتند اين کار از چه روست؟


گفت: در عشق دو رکعت است که وضو آن درست نيايد الا به خون


حافظ وقتي قدم در وادي عشق گذاشته است نميدانسته است که اين دريا چه موج خون فشان دارد و فرموده است:


که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها


ولي يک پير وادي عشق ميداند چه دوگانه خوني بايستي بگذارد لذا حضرت مولانا چه زيبا فرموده اند که:


عشق را داني چرا خوني بود تا گريزد آن که بيروني بود


source:

http://rumi2007.persianblog.ir/1386_4...



message 8: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


راز و رمز شادمانگي مولانا

براي پاسخ به اين سؤال فرازهايي از مقالات شمس را از نظر مي گذرانيم و بعد به تحليل موضوع مي پردازيم : شمس تبريزي در انتقاد از انديشه هاي يأس آلود و انحصار طلب فلسفي مي گويد : شمس جهت نور خداست ، فلسفيك مانده بالاي هفت فلك ، ميان فضا و خلاء ، فلسفيك گويد عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه اي كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردي كه همين است كه عقل من ادراك مي كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتي هست. مرا عجب از اين مردمان است كه بي آن بشارت شادند . اگرهر يكي را تاج زرين بر سر نهادندي بايستي كه راضي نشوندي كه ما اين را چه كنيم . ما را گشاد اندرون مي بايد .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

ثمره اين گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتياق شمس موج مي زند آن شادي بيكران و طرب فسون سازي است كه با تلالو خيره كننده خود فضاي شعر مولانا را پر كرده است .

شمس در جايي ديگر مي گويد : دلي را كز آسمان دايره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطيف تر و روشن تر است بدان انديشه و وسوسه چرا بايد تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)

وي در اين مقام حتي در حديثي نبوي پيچيده است و به نقد آن پرداخته است : در هيچ حديث پيغامبر (ص) نپيچيدم الا اين حديت كه الدنيا سجن المؤمن چون من هيچ سجن نمي بينيم . مي گويم سجن كو ؟ (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)

و در جايي ديگر مي گويد : مرا از اين حديث عجب مي آيد كه الدنيا سجن المؤمن كه من هيچ سجن نديدم ، همه خوشي ديدم ،‌همه عزت ديدم ، همه دوست ديدم .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)

source:
http://sarapoem.persiangig.ir/link7/m...


message 9: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


زندگی شمس

شمس، پیش از آن که با مولانا دیدار کند، به گونه "ملامتیان" می زیسته و همیشه تلاش داشته است تا هویت خود را از دیگران پنهان نگهدارد.

اسماعیل اکبر، می گوید :"شمس از رهروان بزرگ فرقه ملامتیه بود. او کوشش می کرد هیچ وقت مورد پذیرش کسی قرار نگیرد. همیشه دور از همه بود و در اجتماع نمی جوشید. به دلیل نگاه های خاص هستی شناسانه اش همیشه آزار دیده بود؛ به همین خاطر همیشه خود را از دیگران پنهان می کرد. شمس آدم بی نظیر و عجیبی بود. چنین کسی ضرورت داشت تا کسی او را درک کند و جذب خود سازد."

source:
http://www.perslit.com/shams.goftarha...


message 10: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


مثنوي را جهت آن نگفته ام كه حمائل كنند و تكرار كنند بلكه تا زير پا نهند و بالاي آسمان روند كه مثنوي نردبان معراج حقايق است نه آنكه نردبان را بگردن گيري و شهر به شهر گردي ، چه هرگز بر بام مقصود نروي و بمراد دل نرسي كه :

نردبان آسمان است اين كلام
هر كه از اين بر رود آيد ببام

ني ببام چـــرخ كو اخضر بود
بل ببام كز فـــــلك برتر بود

بام گــــردون را از او آيد نوا
گردشش باشد هميشه زان هوا


source:
http://s-rafi.com/new_page_4.htm


back to top