داستان كوتاه discussion

39 views
داستان كوتاه > نقش مکمل

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments - چند نفرین ؟
- تنهام
- واسه یه نفر گوشه ی ردیف میتونم بلیت بدم، مشکلی نیس؟
- نه خوبه
نیم ساعت تا نمایش فیلم وقت دارم، به محوطه بیرون پردیس میروم و سیگاری روشن میکنم. روی نیمکتی لم میدهم و به تماشای آدمها سرگرم میشوم. نوجوان های دهه هفتادی با تیپ های بالاشهری که لابد برای دیدن استار محبوبشان آمده اند. زوج های جوان که برای تفریح آخر هفته این فیلم را انتخاب کرده اند. آدم های تنهایی که اکثرن مرد هستند، ظاهرن زن ها و دختر ها برای پر کردن تنهاییشان راه دیگری انتخاب میکنند! از سیگارم کام میگیرم و گهگاه داستان خیالی زندگی بعضی هایشان را تصور میکنم. درباره ی گذشته شان قضاوت میکنم و در دلم به تصوراتم میخندم. سیگارم را محترمانه با دیواره ی سطل آشغال خاموش میکنم . در لابی کنار یک زوج که مشخص است تازه آشنا شده اند مینشینم، با گوش کردن حرف هایشان تفریح میکنم. کم سن و سال به نظر میآیند. از محدودیت هایشان میگویند. از لایک های فیسبوک. عکس های آتلیه ای. دورهمی ها . جذابیت دغدغه هایشان برایم اینقدر کم میشود که خودم داستان رابطه ی شان را میسازم. دوست دارم پسرک فقط برای ظاهر زیبای دختر او را بخواهد و بعد از مدتی که دلزده شد به بهانه ای واهی ترکش کند. یا اینکه دخترک برای جیب پسر او را بخواهد و با آمدن یک مورد بهتر قیدش را بزند. یا اصلن رابطه ی سکس-جیب شان چند سالی هم به طول بیانجامد و بعد یادشان برود برای چی با هم بوده اند و فکر کنند عاشق همند و ... با صدای بلندگو به سالن فراخوانده میشوم و رشته ی افکار مبتذلم پاره میشود. در راه به پوسترها نگاه میکنم. یاد بچگی هایم میافتم که فکر میکردم آدمها راس راسکی در فیلم میمیرند و غصه میخوردم! خیلی وقت است فهمیده ام این کاراکتر ها هستند که میمیرند، نه آدمهای واقعی. اما هنوز تکلیفم را با عشق ِ درون فیلم ها نمیدانم!
تیتراژ ابتدایی که پخش میشود خودم را در پرده غرق میکنم، دوست دارم خودم را جای "مرد اول" این ملودرام عاشقانه بگذارم و تو بشوی استار روبرویم. در فیلم که باشیم راحت تر میتوانم نگاهت کنم، میشود در هارمونی چشمانت با این شال حریر آبی غرق شوم، میشود ظرافت دستانت را ستایش کنم و بدون اینکه صدایم بلرزد بگویم که چقدر دوستت دارم و هربار منتظر کارگردان بمانم که کات دهد و صحنه را دوباره و چندباره تکرار کنیم و من در برداشت هزارم باز هم با شوق بگویم دوستت دارم. و تو جمله ی کوتاه : من هم، را اینقدر تکرار کنی تا به اندازه ی کافی واقعی به نظر برسد. در فیلم که باشیم حرفهایمان هزینه ای ندارد. رنجیدنمان تصنعی است و از قبل اعتراف کرده ایم که دوست داشتن هایمان هم. هرچه بهتر "فیلم بازی کنیم" بیشتر تشویق میشویم.
این ملودرام جانسوز تمام میشود. چراغ ها روشن میشوند. همه برای نمایش درخشان من و تو کف میزنند و دل میسوزانند.
از سالن خارج میشوم و در راه خانه ای که خودم باید چراغ هایش را روشن کنم، سیگاری میگیرانم. جشنواره ی خیالی را در ذهنم برپا میکنم. من برای نقشی که ایفا کردم جایزه میگیرم. جایزه ی "بهترین بازیگر نقش مکمل مرد" .

تابستان 92


message 2: by mohammad (last edited Aug 01, 2013 10:37PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments سلام دوست من
داستان موجز و کاملی بود و درونمایه زیبایی داشت ( البته به نظر من)
البته که این برای داستانک لازم نیست اما فکر کنم خیلی بهتر میشد که کمی هم به فضا پرداخته میشد
.
مثلا قسمت اول داستان با جمله های کوتاه میتونستی دست خوانندتو بگیری ببری توی محوطه بیرون پردیس خوانندتو بنشونی کنار راوی که حس کنه سرما یا گرمارو روشنی یا تاریکی هوارو شب یا روز بودن رو دود سیگار رو و صدای بلند گو رو.

یاد بچگی هایم میافتم که فکر میکردم آدمها راس راسکی در فیلم میمیرند و غصه میخوردم! خیلی وقت است فهمیده ام این کاراکتر ها هستند که میمیرند، نه آدمهای واقعی.

شرط میبندم این خاطره کلیشه ای به هیچ عنوان
تو ذهن راوی نمییومد
اینجا رد پای نویسنده معلومه که میخواد برای رسیدن به مقصود خود این خاطره رو به زور به یاد راوی بیاره
نمیدونم متوجه منظورم شدی یا نه

من اگه نویسنده این داستان بودم این جمله رو به صورت خاطره نمیآوردم یا اول داستان بی هیچ مقدمه ای ذکرش میکردم و یا به جای این خاطره خاطره ای ملموس تر میاوردم.
.
توی سالن باز جای فضا سازی و صحنه سازی خالیه و فقط ما خواننده ذهن راوی هستیم و برای من یکی سوال میشه که چرا این داستان باید تو سالن اتفاق بیفته من که چیزی از سالن ندیدم.

سیگارهای اول و آخر فیلم به نحوی آویزان داستان هستند . وقتی بودن و یا نبودن چیزی تو داستان توفیری نکنه اون چیز نباید باشه.

در کل از طرز فکر راوی خوشم آمد .
اما تفسیر شخصیت های محوطه و توجیه اونجا بودنشون توسط راوی هرچند طبیعی بود اما برای این داستان لازم نبود به عبارت دیگه در راستای درونمایه نبودن.

چشم به راه کارهای بعدی و البته فعالیت بیشترتون توی گروه هستم


message 3: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments سلام :)
خیلی ممنونم واقعن که برای نقدداستان ها وقت میذاری، برای من که خیلی ارزشمنده.
نقد مفصلی بود امیدوارم بتونم جواب اکثرشو بدم.

اول واسه فضا میگم، به طور کلی تو داستان نویسی مدرن خیلی ندیدم که توصیف فضا بشه ، برعکس اینکه از مشخصه های بارز داستان های کلاسیک هست، منم به طور کلی اکثر قریب به اتفاق چیزایی که مینویسم ناظر به درونیات آدمهای داستان است. و دغدغه ام بیشتر روحیات و تصورات آدماست و اینکه میخوام وارد ذهن آدم ها بشم و چون خودم هم اگر داستانی میخونم از توصیفات فضا معمولن ساده میگذرم، برعکس فیلم که سعی میکنم کاملن به جزییات صحنه دقت کنم. تو داستان مکان و فضا رو به تخیلم میسپرم و به تخیل خواننده.
شخصیت این داستان هم کسی هست که مثلن از یک رابطه خارج شده و دغدغه اش تماشای آدمها و روابطشون و قیاسش با خودشه. اما الان که فکر میکنم شاید جای توصیف تیپ و خصوصیات آدمهایی که میبینه خالیه...

در مورد خاطره ی مردن آدمها در فیلم: از این لحاظ که این قسمت در خدمت جمله ی بعدیش هست کاملن حق با تو ه. یعنی اگر نمیخواستم اون جمله رو بگم ، هیچ وقت این رو نمیگفتم. اما همین که میگی خاطره ی "کلیشه ای" نشون از این نیست که خیلی اتفاق افتاده که کلیشه شده؟ یعنی فکر میکنم اینکه راوی این فکر به سرش بزنه محتمل باشه ...

فضاسازی سالن : معتقدم اگر صحنه غیر عادی و مخالف با منطق کلی سینما رفتن و توی سالن نشستن بود باید فضا سازی میکردم، اما اتفاقات خارج از شرایط و منطق معمولی سینما رفتن و در سالن منتظر نشستن نیس، یعنی هیچ ویژگی خاصی در خارج از دنیای راوی نیست. نظر کلی م اینه که این فضا به صورت منطقی در ذهن خواننده تصویر میشه، و گفتنش میتونه کسل کننده باشه .

سیگار : سیگار آخر رو باهات موافق نیستم. بعد از دیدن فیلم هست و قبل از رفتن به خونه ای که کسی توش منتظر راوی نیست! و قبل از تفکر راوی در مورد فیلم... این موقعیت سیگار نمیطلبه ؟:دی
سیگار اول میتونست نباشه .

کلن فکر میکنم اون موضوع توصیف فضاها و صحنه سازی مهمترین اختلاف نظرمون باشه که خیلی دوس دارم یه جایی سر فرضت راجع بهش صحبت کنیم :)

باز هم ممنون از وقتی که گذاشتی:)


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments منظور من توصیف صحنه ها و فضا ها به صورت کلاسیک نیست مثلا یه پارگراف کامل به صحنهساری بپردازی . که البته بسته به داستان ممکنه این هم پیش بیاد .منظور من همون فضاسازی مدرن هست و با جمله های کوتاه
روی نیمکتی لم میدهم و در نور کم غروب له یاری نورافکن محوطه به تماشای آدمها سرگرم میشوم
بدون شک خودت که خالق داستانی و بهتر با فضا ارتباط داری میتونی مثالهای بهتری بزنی.

نه جای ظاهر شخصیت ها اصلا خالی نیست چون ما نمیخوایم صفحاتی رو با اینها بگذرونیم و همون تصور اولیه که به ذهن خواننده میاد کفایت میکنه

خاطره کلیشه ایه و اگه شخصیت تو یه آدم خیلی عادی بود کاملا منطقی بود که به زبونش بیاره اما این شخصیت تو دار این خاطره رو به زبون نمیاره . حاضرم شرط ببندم

اگه کمی خواننده توی فضای سالن بره چقدر براش حرفای راوی متاثر کننده هست
فضایی که تقریبا همه تجربش کردن دیگه لازم نیست ساخته بشه
فقط کافیه یاد آوری بشه و یه جرقه برای خواننده زده بشه و بقیشو سپرد به خودش

میشه قبل از رفتن به خونه ای که کسی توش منتظرت نیست سیگار نکشید و فکر هم کرد.

با تشکر


message 5: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون ، واسه فضاسازی منظورتو بهتر متوجه شدم :)

میشه، ولی به شرطی که سیگاری نباشی !

بازم ممنون :)


message 6: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments ممنون بابته کار قشنگت .
فقط من یه مساله در مورد نوشته هایی از این دست دارم که اگه اشتباه می کنم دوست دارم دوستان حتما بهم بگن . بنظر من داستان مخصوصا داستان کوتاه باید حتما یک نقطه اوج داشته باشه که خواننده رو شگفت زده بود و یا اینکه مساله ای رو ایجاد بکنه که خواننده دنبال رسیدن به نتیجه اون باشه . تو این کار من نه سوالی برام ایجاد شد که دنبال پاسخی براش باشم و نه اینکه جایی دچار شگفتی شدم .

ولی از طرف دیگه توصیفی که بقول خود شما مدرن بود به دلم نشست و نگاهی که به اطراف داشت و افکارش اون نزدیکی دلنشینی رو که تو داستانها گاها دنبالشیم رو داشت .

"سیگارم را محترمانه با دیواره ی سطل آشغال خاموش میکنم این عبارت واقعا برای من خالی از مفهوم بود . . این محترمانه سیگار خاموش کردن رو نفهمیدم . البته شاید به این برگرده که تا حالا سیگار رو تجربه نکردم!!!!!
"
دیگه اینکه من ترجیح میدم نویسنده به جای اینکه یه سری موقعیت ها ، حالات و احساسات رو آماده در اختیار من بگذاره با جملات و توصیفات من رو تو اون ها شریک کنه . مثلا چه چیزی باعث میشه آدم بفهمه که یک زوج به تازگی با هم آشنا شدن ؟! من ترجیح میدم این تو خودت داستان بیان بشه .

بازم ممنونم بابته به اشتراک گذاشتن داستانت و ممنون میشم که اگه جایی رو اشتباه فهمیدم بهم بگید


message 7: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments سلام :)
ممنون که لطف کردی و خوندی و نظرت رو گفتی ...
در مورد اوج و فرود و ... معمولن در روایت های کلاسیک وجود داره، در مورد روایت های مدرن یه کم قضیه فرق میکنه. مثلن داستانی که بر اساس خرده پیرنگ یا شخصیت یا ... باشه لزومن نباید اینطور باشه.
داستان های کوتاه سالینجر رو اگه خونده باشی بعضن این شکلیه!
البته من به صورت کاملن تجربی نوشتم و شاید این حرفی که میزنی یه نقد کاملن درست باشه :)
در مورد سیگار: منظورم این بوده که راوی به سیگار احترام .گذاشته

شما تو ذهنت یه نشانه ی منطقی که یه زوج تازه آشنا شدن در نظر بگیر و فکر کن راوی براساس اون نشانه این برداشتو داشته :) من احساس کردم تو این فرمی که دارم حرف میزنم جا برای این توصیف ها نیست :)

بازم ممنون از نظرت


message 8: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments در جواب به فاطمه و در ادامه صحبت های محمد رضا در رابطه با اینکه داستان حتما باید دارای نقطه اوج باشه و یا مسئله ای که خواننده رو کنجکاو کنه لازم میدونم کمی توضیح بدم
کمی پیشتر که هنوز داستان کوتاه جایی برای خودش توی جامعه پیدا نکرده بود دو سبک بزرگ داستان نویسی به وجود اومد سردمدار این دو سبک یکی چخوف بود و یکی موپسان. این دو سبک رو میشه شاخه های اصلی داستان کوتاه دونست هر کدوم از این سبکها پیروان و علاقه مندان خاص خودشون رو داشتند بعدها هر سبکی که توی داستان نویسی به وجود اومد رو میشد زیرشاخه ای از این دو سبک دونست، مگر در موارد خاص.
:
داستانهایی که به سبک چخوف نوشته میشه رو نمیشه خلاصه کرد که اگه یکی از ذاستانهای چخوف رو خلاصه کنی و برای یکی تعریف کنی طرف از تو میپرسه چی شد آخرش؟ و یاخوب چه اتفاقی افتاد؟ و یا اینکه این که نشد داستان!!!
در این سبک از داستانها تک تک جملات نقش دارند و داستان بر پایه تک تک جملات استواره و نمیشه گفت این پاراگراف رو نخونم و بعدی رو بخونم.
داستان یک گوشه دنج از همینگوی مثال خوبی از این سبکه . نمیشه این داستان رو تعریف کرد باید خواندش.
اما سبک موپسان رو میشه خلاصه کرد این سبک برپایه اتفاقات استواره مثلا میشه داستان 20 صفحه ای رو در یه پاراگراف خلاصه کرد و شنونده با کل داستان ارتباط برقرار کنه . تو این سبک نویسنده باید خیلی خلاق باشه تا داستانی تکراری رو ننویسه و هرچه اتفاقات جالبتر باشن داستانش موفق تر
داستان هدیه مغان از اهنری مثال جالبی از این سبکه.

ما بر طبق عادتی که بر اساس قصه های عامیانه داریم بیشتر تصور نوع دوم داستان رو از داستان کوتاه داریم .

من این داستان رو نمونه ای از داستان سبک اول میدونم.


message 9: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments خیلی ممنون :)
آموزنده بود


message 10: by Hasti (new)

Hasti | 2 comments سلام
به نظر من داستان قشنگى بود مخصوصا من از جمله اخرش خيلى خوشم اومد


message 11: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون
لطف کردی که خوندی :)


message 12: by Shahab (new)

Shahab | 4 comments *


message 13: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ?!


message 14: by پری (new)

پری | 100 comments سلام خوندم
دوست داشتم جملات پشت سر هم چیده شده بودند و به هم میومدن
اما نوشته خیلی آبَکی شروع شد و لا به لای جملات خیلی ساده، توصیف های قشنگی پیدا می شد
مخصوصا اینکه در مورد حقیقت روابط هم می گفت
اما خیلی خیلی بهتر از این میتونه از آب در بیاد
خیلی خوب هم تموم شد. آخرش قشنگ جمع و جور شد


message 15: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments سلام
ممنون که وقت گذاشتین


back to top